گوناگون

روایت فرهیختگان از چادری شدن دخترخانم ها

کوله پشتی( ویژه نامه هفتگی روزنامه فرهیختگان):هر خانم چادری می‌داند منبع حسی برای انتخاب حجاب برتر لازم است؛ اما کافی نیست. دوست داشتن چادر هم دل بزرگ می‌خواهد، هم دلیل محکم. پرونده پیش رو روایت چگونگی دلدادگی جمعی از دختران این سرزمین به چادر است که اخیرا در یک حرکت جمعی در شبکه اجتماعی گوگل پلاس به نگارش درآمده. این نوشته‌ها که گویای چگونگی انتخاب «حجاب برتر» توسط این افراد است از سادگی و صمیمیت خاصی برخوردار است که شما را به خواندن آنها دعوت می‌کنیم.
شب بارانی

یه شب بارونی بود و من خونه مادربزرگه بودم و داشتم مشق می‌نوشتم. اون موقع کلاس دوم ابتدایی بودم. مادربزرگ دوستم اومد اونجا یه قواره چادر مشکی‌ام همراهش بود، نشون مادربزرگم داد و گفت اینو آوردم دخترت برای نوه‌ام چادر بدوزه، مادربزرگم گفت خب نوه‌ات رو هم می‌آوردی اندازه‌اش رو بگیره!

مادربزرگ دوستم به من اشاره کرد و گفت: هم‌قد و قواره نوه شماست رو سر همین اندازه بگیر. من بلند شدم عمه پارچه چادر رو گذاشت روی سرم و اندازه گرفت و برید. همون موقع با چرخ خیاطی دستی‌اش شروع کرد به دوختن بعد که تموم شد دوباره به من گفت وایسم تا چادر رو اندازه کنه. من وایسادم چادر رو سرم کردم، مادربزرگ دوستم گفت خیلی خوب شد دستت درد نکنه، چادر رو از سر من درآورد تا کرد و رفت. وقتی رفت من بغض کردم، می‌خواستم گریه کنم بگم منم چادر می‌خوام که در همین حین عمه‌ام یه نگاه به من کرد و گفت چرا ناراحتی، نکنه توام دلت چادر می‌خواد؟

اینقدر بغض کرده بودم نمی‌تونستم حرف بزنم. مادربزرگم به عمه گفت پاشو اون چادره که تازه دوختی بیار، بکن سرش، اندازه سرش ببر براش. عمه‌ام رفت چادر خودشو آورد منو بلند کرد، چادر رو کرد سرم اندازه زد و برید، یه کشم برای چادر دوخت و من پوشیدم. مادربزرگم گفت: دیگه دخترمون خانوم شده. اینقد خوشحال بودم که خدا می‌دونه، تا صبح از ذوق اینکه می‌خوام با چادر برم مدرسه خوابم نمی‌برد، چادرمو تا کردم گذاشتم بالای سرم، هیچ وقت از خودم جداش نکردم، از اون سال، مادربزرگم هر سال یه قواره چادر مشکی برام می‌خره و عمه‌ام برام برش می‌زنه.
پ ن: من با چادرم بزرگ شدم، درس خوندم، کار می‌کنم و کلا با چادرم زندگی می‌کنم، تو گرم‌ترین و سردترین هوا هم باهاش اذیت نشدم چون چادر مثل یه عضوی از وجود من شده آخه آدم که از عضوش خسته یا اذیت نمی‌شه.

چادر قدیمی دختر عمه
تا جایی که یادم هست به زور چادری شدم! خیلی‌خیلی به زور...!
خاطرم هست از اول ابتدایی با خواهرم مدرسه که می‌رفتیم، او از من بزرگ‌تر بود و چادر سر می‌کرد و من همیشه حسرتش را می‌خوردم. از تابستان سال دوم شروع کردم خواهش و تمنا که من هم چادر می‌خواهم. اما چون از نظر مادرم هنوز خیلی کوچک بودم و توانایی جمع و جور کردن چادر را نداشتم مدام وعده می‌دادند که باشد برای بعد از سن تکلیف.
مدرسه‌ها باز شد و علی‌رغم تمام تلاش‌هایم خبری از چادر نشد.
یک شب عمه و دختر عمه‌ام به خانه‌مان آمده بودند، دختر عمه‌ام چادر نو خریده بود. همانجا سر کرد و چادر قدیمیش در خانه ما جا ماند.
آن شب فکری به ذهنم رسید. می‌دانستم پدر و مادرم حساس هستند که از وسایل دیگران بی‌اجازه استفاده نکنم. من هم با علم به این حساسیت، صبح چادر را بدون اجازه برداشتم و با خواهرم رفتیم. بیرون از خانه چادر را سر کردم. خوب یادم هست وقتی کنار خواهرم با چادر راه می‌رفتم چنان احساس بزرگی می‌کردم که حقیقتا متصور بودم روی ابرها راه می‌روم!.
تا اینجا نصف نقشه‌ام عملی شده بود.
...
هنگام برگشت، با چادر وارد خانه شدم. پایم را محکم زمین گذاشتم و گفتم تا وقتی برایم چادر تهیه نکنید با این چادر خواهم رفت!.
و از فردای آن روز تا به حال رسما چادری شدم. با چادر خودم!
امیدوارم به حق آبروی حضرت زهرا(س) تا ابد برای هم آبرو باشیم.

کادوی امام حسن(ع)
سال سوم دبیرستان بودم که با فاطمیه آشنا شدم. آدماش و محیطش برام یه جورایی مقدس بود.
توش احساس آرامش می‌کردم. هیچ جایی رو مثل اونجا دوست نداشتم.
قبلنا هیچ علاقه‌ای به چادر نداشتم. به نظرم حجابم کامل میومد ولی وقتی (مخصوصا محرما) پامو می‌ذاشتم اونجا دوست نداشتم از چادری که رو سرم بود دل بکنم.
دو سالی بود که می‌رفتم فاطمیه و شده بودم خونه‌زاد اونجا. به صاحب‌خونش می‌گفتم مادر و دلم می‌لرزید از اینکه اینجوری صداش می‌زنم و اونم از آسمون بهم میگه جان مادر...
همون وقتا بود که تصمیم گرفتم حجاب فاطمی بگیرم و به مامانم گفتم چادر می‌خوام و...
یه سالی طول کشید تا خونواده راضی شن ولی بالاخره روز تولد «امام حسن مجتبی» پنج مهر اولین روزی بود که چادر گذاشتم.
امام حسن رو یه جور دیگه دوست دارم... .
یک تلنگر
از کلاس چهارم دبستان طبق رسم خانوادگی چادر سر کردم ولی از همان زمان‌ها علاقه‌ای به چادر نداشتم چون جو مدرسه و محیطی که توش زندگی می‌کردیم طوری بود که اصلا دختر تو اون سن و سال چادر سر نمی‌کرد. بزرگ‌تر که شدم همیشه کوه می‌رفتیم چون همون جایی بود که پدرم نبود و با خیال راحت می‌تونستیم چادر سر نکنیم. همچنان از چادر بدم میومد و به نظرم همیشه اون یک چیزی اضافی بود که باعث می‌شد من تو اجتماع دیده نشم و همه یک جور دیگه بهم نگاه کنن. می‌دونستم همیشه چادرم مثل شنل پشت سرم بود و اگر چادر عربی نبود یا کش نداشت همیشه زیر دست و پام بود.
تا اینکه با پلاس آشنا شدم. محیط و بچه‌های اینجا و دخترای خوبی که واقعا فرشته هستند باعث شد به چادر علاقه‌مند شم.
یک روز یادمه یه نفر تو "پلاس" پستی گذاشت که مفهموش این بود حجاب‌مون طوری هست که وقتی حضرت زهرا نگاه‌مون می‌کنه خجالت نکشه بگه این دخترمه و این تلنگری بود برای من.
از اون موقع به بعد عاشق چادرم شدم حتی یک لحظه هم نمیتونم بدون اون باشم.
یک عهد با خودم
من سوم راهنمایی بودم تا اون روز حتا یه بار هم چادر سرم نکرده بودم:دی/ بعد اون سال نمی دونم چه اتفاقی افتاده بود سال اول راهنمایی‌های زیادی چادری بودند ، یه روز به دوستم گفتم من خجالت می‌کشم اینا چادر سرشون می‌کنند بعد ماها اینجوری بیرون می‌ریم، اونوقت از فرداش هردومون باچادر رفتیم و چادری شدیم و چادری موندیم!
البته باز مهمونی ها رو بدون چادر می‌رفتم، تا سال اول حوزه که برای مصاحبه رفتم با خودم عهد کردم چه حوزه قبول بشم و چه نشم دیگه همه جا با چادر برم....
داستان یک «رعنا»
عارضم خدمت‌تون که یه رعنایی بود که بابا آقا خون‌شون خیلی دوست داشت دخترش چادری بشه، ولی دخترش دوست نداشت.
البته تو مراسم مذهبی، مسجد رفتن‌ها، روزهای محرم چادر میذاشت ولی برای همیشه نه.
توی مدرسه دید خوبی روی چادری‌ها نبود و رعنا نمی‌خواست دچار این دید بد بشه.
گذشت و گذشت تا تابستونی که قرار بود بره پیش‌دانشگاهی.
اسمشو میشه بذارم یه خواب روحانی. توضیحش نمی‌دم ولی رعنا وقتی بیدار شد دلش چادر خواست. اونقدر که همون روز براش چادر دوختن و کلاس زبانش رو با چادر رفت.
خانواده هم خیلی استقبال کردن.
اول‌ها براش سخت بود، جمع کردن چادر، گرفتن کیف، راه رفتن.
خصوصا تو روزهای بارونی شهر ما چتر هم به این جریان اضافه می‌شد.
گاهی وقتا چادر می‌رفت جلو و رعنا دنبالش می‌دوید.
گاهی حرف‌های دوست و آشنا، نگاه‌های چپکی‌شون، خنده‌های بعضیا که می‌گفتن تب تنده یا هوسه.
ولی رعنا انگار انتخابشو کرده بود.
و حالا رعنا هنوز هم چادریه.
با افتخار هم چادریه.
تو دوره دانشگاه یکی از دوستاش بهش می‌گفت: خوش به حالت یه طوری چادر رو سرته که انگار عضوی از وجودته، آدم حس نمی‌کنه باهاش معذبی.
و چادر شد همدم و همنشین من.
دانشگاه، آموزشگاه، سر کلاس و محیط کار.
و دلم می‌خواد خودم و اخلاقم شایسته این تاج بندگی باشیم.
دومین تاریخ چادری شدنم
چادری شدن دختری که در یک خانواده مذهبی بزرگ شده وتمام دوستان و اطرافیانش چادری هستند چیز عجیبی نیست، در واقع اگر این دختر بین چنین جمعی پوششی غیر از چادر انتخاب کند کار عجیبی کرده!
معمولا دختر بچه‌هایی که در یک خانواده مذهبی تربیت شده باشند ، از هفت سالگی حجاب ناقص (پیراهن آستین بلند و روسری کوچک و جمع و جور ) را رعایت می‌کنند و از نه سالگی (ِیا هشت سالگی) چادر مشکی سر می‌کنند .
ولی این احساس «چادری» بودن بین همه دختر‌های مذهبی وجود ندارد.
یعنی چی؟!
یعنی مثل بچگی‌های من چادر رو صرفا از روی عادت سر می‌کند نه اعتقاد قلبی.
وقتی چادر سر نکردن بین اعضای خانواده‌ات یک امر قبیح باشد، و تو مدرسه ات چادر برای همه دانش آموزان اجباری باشه، پس تو هم چادر سرت میکنی!چون حوصله نداری به خاطر «مانتویی» شدنت با فامیلت مبارزه کنی و یا دل پدر و مادر و همچنین مادربزرگ مهربونت رو که روز جشن تکلیف اولین چادر مشکی‌ات روبهت هدیه کرده بشکنی!
( پاراگراف بالا به این معنی نیست که مانتو و روسری رو به چادر ترجیح می‌دادم،منظورم اینه که چادر رو صرفا به خاطر محیطی که توش زندگی می‌کردم انتخاب کردم نه از روی علاقه...)
خلاصه مطلب این که دختر‌های مذهبی دو تا تاریخ برای چادری شدن دارند!یکی اون چادر که بعد از جشن تکلیف سر می‌کنند و تاریخ دقیق تر و واقعی اون وقتیه که از روی اعتقاد چادر سر می‌کنند و به اصطلاح در مقابل نامحرم رو می‌گیرند.
تاریخ دومی که ممکنه برای خیلی‌ها وجود نداشته باشه!اون وقته که یک دختر مدرسه‌ای چادری بعد از ورود به دانشگاه بی خیال همه چیز می‌شود و قید حجاب و چادر رو می‌زند!
سرتون رو درد نیارم...
دومین تاریخ چادری شدنم رو براتون تعریف می‌کنم. ولی قبلش باید به آقایون و خانم‌های مانتویی یا خانم‌های چادری که تاریخ دوم هنوز براشون اتفاق نیفتاده بگم که شما هیچ وقت نمی‌تونید حس خوب دو تا بانوی چادری (مفتخر به داشتن تاریخ دوم چادری شدن!!) که همدیگر رو تو هوای گرم تابستان می‌بینند و به هم لبخند می‌زنند درک کنید!!
وقتی توی مترو هستی و می‌خوای بدونی برای رفتن به شهر کتاب باید کدام ایستگاه خط عوض کنی با چشمات دنبال یک خانم چادری می‌گردی تا ازش اسم ایستگاه رو بپرسی و اون با لبخند جوابت رو می‌ده،انگار که داره ازتو به خاطر چادری بودنت تشکر می‌کنه!
این تشکر کردن‌های بانو‌های چادری از همدیگر خیلی خوبه،گاهی با یک لبخند یا یک نگاه دلگرم کننده....وقتی داری آسفالت داغ خیابان هفده شهریور رو طی میکنی و به قول مادرم زیر چادر سیاهت از شدت گرما «دم می‌کشی!» یک بانوی میانسال چادری تو رو می‌بینه و زیر لبی می‌گه خدا خیرت بده جوون!نماز و روزت قبول باشه!
تاریخ دوم چادری شدن من هم به لطف این تشکر‌ها اتفاق افتاد!
فکر کنم کلاس چهارم-پنجم بودم. طبق عادت پنجشنبه‌ها که از مدرسه برمیگشتم(پنج شنبه نماز رو تو مدرسه نمیخوندیم)رفتم مسجد محلمون و چادر شیری رنگ جشن عبادت مدرسه ام رو سرم کردم.
بعد از نماز یک خانم «مسجدی» کنار دستم نشست و کلی قربون صدقم رفت،و کتاب «ارتباط با خدا» را بهم هدیه داد و التماس دعا گفت.بقیه خانم‌ها هم لبخند قشنگی بهم زدند و ماشالا!ماشالا! گفتند...
از اون موقع بود که چادری بودن و مسجد رفتن برایم اهمیت خاصی پیدا کرد.
ببخشید طولانی شد.

قول به دایی شهیدم
در یک خانواده مذهبی به دنیا اومدم... مادرم حکومت نحس پهلوی رو درک کرده... قدر چادر رو خوب می‌فهمید... اما همیشه به دلایلی از چادر متنفر بودم... هیچ وقت دوست نداشتم چادر سرم کنم... وارد دانشگاه شدم به خاطر جو حاکم بین من و دوستانم مدت کوتاهی چادر سرم کردم ولی بعد رهاش کردم...
گاهی به خاطر بعضی مناسبت‌ها چادر می‌پوشیدم. دوستانم بهم می‌گفتن چقدر چادر بهت میاد. بهشون می‌گفتم حالا می‌خواین جو زدم کنید؟ مادرم بهم می‌گفت می‌دونم حجاب داری ولی دوست دارم با چادر ببینمت... می‌گفتم هر کسی چادر سرش کرد لزوما محجبه نیست، من بدون چادر هم با حجابم...
تا اینکه سال دوم دانشگاه با دوستانم رفتم سفر راهیان نور... اولین بار توی عمرم بود که می‌رفتم... طلائیه و سه‌راهی شهادت... شلمچه و بوی چادر خاکی مادر... نمی‌دونم... دیگه تصمیم گرفتم چادر بپوشم... اینکه بهشون خیانت نکرده باشم... به شهدا... به دایی شهید عزیزم قول دادم دیگه چادری بشم و از خودم جداش نکنم...
الان بیشتر از یک ساله مفتخرم به چادری بودن... ضمن اینکه من اسم اصلی‌ام فاطمه نیست... توی پلاس وقتی یکی از پست‌های آقای سیدعباس سیدنژادرو در مورد برکت وجود نام فاطمه در خانه دیدم، خیلی غبطه خوردم... آقای سیدنژاد فرمودن از همین پلاس شروع کنم... اسممو عوض کنم... کلی حرف‌های خوب بهم زدن که من انتخاب شده حضرت زهرا هستم... خودشون بهم عنایت کردن... خلاصه اینکه توی یک پست عمومی اسم پلاسم رو تغییر دادم به نام زیبای فاطمه...
خلاصه اینکه می‌خوام دختر خوبی برای مادرم حضرت زهرا باشم...

سرم بره، چادرم نره
یادمه کلاس چهارم ابتدایی که بودم، قرار بودم دعا کنم برای اینکه مادرجونم بره کربلا و از اونجا برام چادر بخره. ولی چادری که خرید خیلی کوتاه بود برام... . . خیلی دلم گرفته بود تا اینکه داییم از مشهد برام چادر خرید. از اون به بعد بیشتر وقت‌ها چادر سرم می‌ذاشتم تا اواخر سال اول راهنمایی که دیگه چادر شد همراه همیشه من و همه جا باهاش رفتم و اومدم. من همیشه چادرم رو دوست داشتم، اگه یه وقت نبود فکر می‌کردم همه دنیا دارن نگاهم می‌کنن... اواخر سال پیش تو اردوی راهیان نور تو طلائیه به شهدا قول دادم: اگه سرم بره چادر از روی سرم نیفته... دعا کنید تا بدقول نشم... حتی برای یک ثانیه...

در حسرت چادر «جلیله»
بودن و بالیدن در یک خانواده مذهبی، توفیقات و برکات خاص خودش رو داره.
شکر خدا توی چنین خانواده‌ای دنیا اومدم و رشد کردم.
دنیای بازی بچگی بود و مامان‌بازی. به لطف دستای مهربون مادرم و حمایت‌های پدرم از بچگی با چادر سفید گل‌گلی و کفش‌های تق تقی! می‌رفتم بیرون.
تا اینکه به سن مدرسه رسیدم. برای مدرسه، حجابم مانتو و مقنعه بود، نه چادر.
سال اول گذشت...
سال دوم گذشت...
روز‌های اول سال سوم دبستان بودم. هر روز صبح با دختر همسایه می‌رفتم مدرسه و برمی‌گشتم.
جلیله چادری بود و من همیشه در حسرت چادر داشتن جلیله بودم...
دلیل چادر نداشتنم این بود که مادر عزیزم فکر می‌کرد، چون تنها میام و میرم، نمی‌تونم از پس جمع و جور کردن چادرم بربیام.
یه روز، بعد از برگشتن از مدرسه، پام رو کردم تو یه کفش که الا و لله من چادر می‌خوام.
(به هیچ عنوان در مدرسه غیبت نداشتم) گفتم اگه برای فردام چادر نداشته باشم، نمی‌رم مدرسه.
اینقدر گفتم و گریه کردم تا مادر بنده خدام، پای یکی از چادرهای خودش رو کوتاه کرد و سر من کرد.
موقعی که مادرم چادر رو سرم اندازه می‌کرد، بهم گفت «مادر جون، کسی که چادر سرش می‌کنه، نمیشه یه روز سرش باشه، یه روز سرش نباشه‌ها...»
ظهری بودم.
ظهر که با چادر از خونه رفتم بیرون، تمام ذوق عالم رو داشتم. انگار پر در آورده بودم.
قسم خوردم که تا زنده‌ام و می‌تونم، چادر از سرم نیفته.
هنوز ذوق معصومیتم رو یادم میاد...
خدایا بحق این حجاب فاطمی، عاقبت همگی‌مون رو ختم بخیر کن... .

بی‌خیال دوستانی که مسخره می‌کنند
من و چادرم با هم عجین شدیم. عاشقشم. باور کنید به هیچ قیمتی نمی‌تونم حتی لحظه‌ای جلوی نامحرم چادرم را سرم نکنم. داستان که والا چه عرض کنم. چندین پروسه باعث چادری شدن من شد... من از دوران راهنمایی گهگاهی چادر سر می‌کردم... . دوستام و بعضی از آشناهامون می‌گفتن آخه تو با این سن و سال و جثه چادر می‌خوای چیکار؟
تا اینکه تو دوران دبیرستان رفتم راهیان نور، مناطق جنگی دفاع مقدس... گفتن نداره... .
از شهدا کمک خواسته بودم، خواسته بودم منو زیر بال و پرشون بگیرن... . خلاصه دلم زیر و رو شد... .
تو همون حال و هوا که باز به چادر علاقه‌مند شده بودم کلی کتاب خوندم.
... حتی کتاب حجاب شهید مطهری رو.از اون به بعد توکل به خدا کردم و گفتم بی‌خیال دوستات که مسخره‌ات می‌کنن، خدا مهم‌تره یا دوستات؟ از خدا خجالت نمی‌کشی... خلاصه ماهم رفتیم جزو وارثین ارثیه حضرت زهرا... ان‌شاءالله که لیاقتشو داشته باشم. چادر صفا و لذتی داره که هیچ نوع پوشش رنگارنگی نداره... . من درکش کردم با همه وجودم و به نظرم هر کی خودش به چادر برسه و با بینش انتخابش کنه محکم‌تر پاش می‌ایسته.

ارسال نظر

نمای روز

داغ

صفحه خبر - وب گردی

آخرین اخبار