در ششم اوت؛ وقتی هیروشیما در دیگ قیر میجوشید
هنوز بامداد ششم اوت فرانرسیده بود که گزارشهای هواشناسی، از میان گزینههای تعیینشده برای بمباران، هیروشیما را بهعنوان هدف نهایی انتخاب کرد. تصور کنید؛ تنها به جرم داشتن آسمانی صاف و آفتابی، برای سهمگینترین مرگ تاریخ انتخاب شوید.
به گزارش پارسینه و به نقل از عصر ایران؛ حسن ظهوری ــ «حالا بمب زنده است... و چه حس عجیبی دارد که پشت سر تو باشد.» این جمله را کاپیتان رابرت اِی. لوئیس، کمکخلبان بمبافکن آمریکایی B-29، ساعت ۷:۴۵ صبح ششم اوت ۱۹۴۵ در دفترچه پروازش نوشت. تنها ۳۰ دقیقه بعد، آنها به نقطه رهاسازی مخوفترین سلاحی میرسیدند که جهان تا آن روز به خود دیده بود. همهچیز برای پرتاب «پسر کوچک» آماده بود؛ نخستین بمب اتمی که در جنگ به کار گرفته شد و قدرتی معادل ۱۵ هزارتن تیانتی داشت. سرگرد توماس دبلیو. فِرِبی، بمبارانچی هواپیما، در حالی که دستانش از اضطراب میلرزید، خود را برای رها کردن بمب آماده میکرد.
با تسلیم آلمان در مه ۱۹۴۵، جنگ در اروپا به پایان رسید؛ اما جنگ جهانی دوم هنوز تمام نشده بود. ژاپن همچنان مقاومت میکرد و از پذیرش تسلیم بیقیدوشرط سر باز میزد. درست در همین زمان، آمریکاییها موفق شده بودند نخستین بمب اتمی خود را بسازند؛ سلاحی که هنوز هیچکس در جهان از وجودش خبر نداشت. این بمب در ۵ اوت ۱۹۴۵ به جزیره تینیان، در مجمعالجزایر ماریانای شمالی، منتقل شد.
آمریکا میخواست ژاپن را وادار به تسلیم کند، اما این تنها یک روی سکه بود. آنها قصد داشتند سلاح جدید خود را هم، نه در فضای کنترلشده آزمایشگاه، بلکه در شرایط واقعی جنگ بیازمایند. برای انجام این مأموریت، ۱۲ نفر از خدمه یک بمبافکن آمریکایی B-29 انتخاب شدند. این هواپیما «انولا گی» نام داشت؛ نامی که به افتخار مادر خلبان و فرمانده مأموریت، سرهنگ پل دبلیو. تیبتس جونیور، بر آن گذاشته شده بود.
هنوز بامداد ششم اوت فرانرسیده بود که گزارشهای هواشناسی، از میان گزینههای تعیینشده برای بمباران، هیروشیما را بهعنوان هدف نهایی انتخاب کرد. در این گزارش آمده بود که هیروشیما صافترین و آفتابیترین آسمان را در میان شهرهای مورد نظر دارد. تصور کنید؛ تنها به جرم داشتن آسمانی صاف و آفتابی، برای سهمگینترین مرگ تاریخ انتخاب شوید.
پس از نیمهشب، آخرین جلسه توجیهی تیم پروازی برگزار شد. به اعضای خدمه حتی کپسولهای سیانور داده شد تا اگر به اسارت درآمدند، از آن استفاده کنند. به آنها گفته شده بود بمبی که حمل میکنند، قدرتی معادل ۲۰ هزارتن تیانتی دارد. هنوز جلسه به پایان نرسیده بود که ساعت ۱:۳۷ بامداد، سه هواپیمای شناسایی برای بررسی مجدد وضعیت آبوهوا بر فراز هیروشیما به پرواز درآمدند. همهچیز در آن نقشه شوم، دقیق و طبق برنامه پیش میرفت.
ساعت ۲:۴۵ بامداد، هواپیمایی که بمب را حمل میکرد، از پایگاه آمریکایی جزیره تینیان در مجمعالجزایر ماریانای شمالی به پرواز درآمد. وزن هواپیما بیش از حد معمول و حدود ۶۵ تن بود. برای حفظ ایمنی پرواز، ویلیام پارسونز، افسر تسلیحات و مسئول آمادهسازی نهایی بمب، بخشهایی از آن را در طول پرواز مونتاژ و مسلح کرد.
موریس جپسن، دستیار افسر تسلیحات، حدود ۳۰ دقیقه پیش از رسیدن به هدف، ضامنها و پلاگهای نهایی را روی بمب نصب کرد. همان لحظه بود که رابرت اِی. لوئیس، کمکخلبان هواپیما، در دفترچه خود نوشت: «حالا بمب زنده است... و چه حس عجیبی دارد که پشت سر تو باشد.»
ساعت ۷:۴۵ صبح، بمب آماده تحویل سرگرد توماس دبلیو. فِرِبی، بمبارانچی هواپیما، شد؛ کسی که وظیفه رها کردن آن را بر عهده داشت. بمبافکن B-29 بهآرامی اوج میگرفت تا به ارتفاع حدود ۹۵۰۰ متری برسد. حالا خدمه پرواز، از دور، میتوانستند هیروشیما را ببینند؛ شهری که هنوز در آرامش یک صبح آفتابی غرق بود و ساکنانش هیچ تصوری از سرنوشتی که تنها چند دقیقه بعد در انتظارشان بود، نداشتند.
در هیروشیما، مردم صبحی آفتابی با آسمانی صاف و هوایی دلانگیز را آغاز کرده بودند. آنها هنوز نمیدانستند جنگ دقیقاً چه زمانی به پایان خواهد رسید و حتی تصور هم نمیکردند که قرار است از آخرین قربانیان جنگ جهانی دوم باشند. نزدیک به پنج سال بود که با جنگ زندگی میکردند و آن روز هم، مانند بسیاری از روزهای گذشته، زندگی عادی خود را، هرچند در سایه جنگ، آغاز کرده بودند.
وقتی بمبافکن به ارتفاع حدود ۹۵۰۰ متری رسید، گزارش هواشناسی بار دیگر تأیید کرد که شرایط برای حمله مناسب است و هیروشیما همچنان بهترین هدف به شمار میرود. هدفگیری روی پل آیوی انجام شد و حدود ساعت ۸:۱۲ صبح به وقت محلی، هواپیما به نزدیکی پل رسید.
ساعت ۸:۱۵ صبح ششم اوت ۱۹۴۵، برابر با ۱۵ مرداد ۱۳۲۴، هواپیما بالای پل بود و سرگرد توماس دبلیو. فِرِبی، در لحظهای که توانست لرزش دستانش را کنترل کند، دکمه رهاسازی بمب را فشرد. بمب از هواپیما جدا شد و در همان لحظه، هواپیما ناگهان سبک شد و دماغه آن به سمت بالا آمد. پل تیبتس هم بلافاصله یک گردش تند ۱۵۵ درجهای به سمت راست انجام داد تا هرچه سریعتر از موج انفجار فاصله بگیرد.
بمب تا ارتفاع حدود ۵۵۰ متری از سطح زمین پایین آمد و میان آسمان و زمین منفجر شد. نور خیرهکنندهای همهجا را فرا گرفت. همان لحظه، برخی از خدمه هواپیما طعم فلز را در دهان خود احساس کردند، اما آنچه بیش از همه آنها را به وحشت انداخت، دو موج ضربهای بسیار شدیدی بود که لحظاتی بعد به بدنه هواپیما برخورد کرد.
گروهبان جورج آر. «باب» کارون، توپچی دم بمبافکن، آنچه را میدید باور نمیکرد. ستونی عظیم از دود و ابری قارچشکل با سرعت به آسمان برخاسته بود. او همان کسی بود که این عکس را که از مشهورترین عکسهای لحظات پس از انفجار است را ثبت کرد. در همان لحظه، صدای پل تیبتس از طریق اینترکام در کابین پیچید: «بچهها، شما همین حالا اولین بمب اتمی تاریخ را رها کردید.»
ابر انفجار با سرعتی باورنکردنی تا ارتفاعی نزدیک به ۱۴ کیلومتر اوج گرفت. برخی از خدمه پرواز بعدها در خاطرات خود نوشتند که شهر، زیر لایهای از دود و آتش، شبیه دیگی از قیر جوشان و سیاه به نظر میرسید. هواپیما پس از دور زدن بر فراز منطقه، از ویرانی بهجامانده عکسبرداری کرد و سپس راه بازگشت به جزیره تینیان را در پیش گرفت. این مأموریت در مجموع حدود ۱۲ ساعت و ۱۳ دقیقه طول کشید و هواپیما حدود ساعت ۲:۵۸ بعدازظهر در تینیان به زمین نشست.
در لحظه رها شدن بمب، جمعیت هیروشیما با احتساب حدود ۴۰ هزار نیروی نظامی مستقر در شهر، به نزدیک ۳۵۰ هزار نفر میرسید. بر اساس گزارشهای معتبر، حدود ۸۰ هزار نفر تنها در لحظات نخست انفجار، ساعت ۸:۱۵ صبح، جان خود را از دست دادند. به خاطر مصاحبههایی که سالها بعد با بازماندگان این فاجعه انجام شد و در کتاب مشهور «هیروشیما؛ شهادتهای مستقیم» گردآوری شد، امروز میدانیم که در ساعت ۸:۱۵ صبح ششم اوت ۱۹۴۵، دقیقاً چه بر مردم هیروشیما گذشت.
بازماندگان هیروشیما بعدها بارها از اصطلاح «پیکا-دون» استفاده کردند؛ واژهای ژاپنی که به معنای «نور خیرهکننده و صدای انفجار» است؛ تصویری که بیش از هر چیز در ذهنشان باقی مانده بود. بسیاری روایت کردهاند که نوری سفید، آبی و زرد، مانند هزاران لامپ منیزیمی یا خورشیدی که ناگهان از آسمان بر زمین افتاده باشد، همهجا را روشن کرد. بعضیها میگفتند با وجود آنکه چشمانشان بسته بود، باز هم شدت آن نور را احساس کردند.
بازماندگان میگفتند پوستشان در همان لحظه سوخت، لباسهایشان آتش گرفت یا از هم دریده شد. بعضیها روایت میکردند که پوست دست و بازویشان مانند دستکشی از بدن جدا شده بود. موج انفجار ساختمانها را فرو ریخت، شیشهها را در هم شکست و بسیاری از مردم را به هوا پرتاب کرد. تنها در چند ثانیه، شهر در میان گردوغبار و تاریکی فرو رفت.
آتشسوزی عظیمی سراسر هیروشیما را فرا گرفت. مجروحان و سوختگان، با پوستهای آویزان و دستهایی که از شدت سوختگی رو به جلو گرفته بودند، مانند اشباح در خیابانها سرگردان بودند. بیشتر آنها تنها یک کلمه را فریاد میزدند: «آب... آب...» اجساد در خیابانها و رودخانهها پراکنده بود. اندکی بعد، باران سیاه آغاز شد. بسیاری گمان میکردند این باران میتواند تشنگیشان را برطرف کند و از آن نوشیدند، بیآنکه بدانند قطرات آن آغشته به ذرات رادیواکتیو و بسیار خطرناک است.
بخش بزرگی از شهر ویران شد. شعاع تخریب شدید به حدود ۱ تا ۱.۶ کیلومتر میرسید و آتشسوزیهای گسترده تا مناطق دورتر هم ادامه پیدا کرد. شماری از مجروحان برای درمان به شهرهای دیگر، از جمله ناکازاکی، منتقل شدند، بیآنکه کسی بداند تنها سه روز بعد، همان سرنوشت در انتظار ناکازاکی هم خواهد بود. بر اساس گزارشهای رسمی، تا پایان سال ۱۹۴۵ شمار جانباختگان هیروشیما به حدود ۱۴۰ هزار نفر رسید.
ارسال نظر