اضمحلال اخلاق در سایه جرم؛ وقتی یک فاجعه، آینهای برای وجدانهای فروپاشیده میشود
به گزارش پارسینه، زهرا بیات- اضمحلال اخلاق در سایه جرم
در درام «بدنام»، وقوع سقط جنین تنها یک رویداد فیزیکی یا یک بحران پزشکی نیست، بلکه زلزلهای روانی است که تمام ساختارهای دفاعی شخصیتها را در هم میکوبد. آنچه اکنون در میان شخصیتها شاهد آن هستیم، سوگ نیست، بلکه ترومای جمعی و نوعی عذاب وجدان ساختاری است. این بحران، نه از سر همدلی با قربانی، که از سر مواجهه با خلا اخلاقی خودشان است. از منظر روانشناسی اجتماعی، ما با پدیدهای روبه رو هستیم که در آن، فرد با دیدن ویرانی دیگری، در واقع با بنیادهای درونی خود روبه رو میشود.
شخصیتهایی که در برابر این فاجعه دچار فروپاشی شدهاند، در یک تله روانشناختی گرفتارند؛ آنها همکار غیرمستقیم این حذف اجباری بودهاند. در روانشناسی تحلیل روانی، وقتی فردی در فرآیند یک جنایت یا یک عمل غیرانسانی نقش داشته باشد، با پدیده خشم برگردانده شده روبه رو میشود. ناراحتی فعلی شخصیتها، ریشه در تقابل میان من اخلاقی و من عملگرا دارد. آنها با دیدن وضعیت یلدا، نه با یک بیمار، بلکه با تصویر جرم خودشان روبه رو میشوند. این عذاب وجدان، نوعی دیسونانس شناختی شدید است.
آنها سعی داشتند با توجیه مصلحتها، عمل را عادیسازی کنند، اما واقعیت عریان فقدان، هرگونه توجیهی را در هم میشکند. این بحران روانی، نشانه سلامت اخلاقی نیست، بلکه نشانه فروپاشی مکانیسمهای دفاعی است که تا پیش از این، آنها را از مواجهه با زشتی اعمالشان محافظت میکرد.
از منظر جامعهشناختی، سقط این جنین به مثابه مرگ یک آینده است که پیوندهای اجتماعی موجود در سریال را به کلی از بین میبرد. در یک سیستم سالم، تولد، پیونددهنده و بازتولیدکننده امنیت اجتماعی است؛ اما در دنیای این اثر، این واقعه به عنوان یک نقطه گسست عمل میکند.
مت با یک اتمسفر بیگانگی روبه رو هستیم. شخصیتها که پیشتر در قالب نقشهای اجتماعی مشخص با هم تعامل داشتند، حالا در برابر این فاجعه، در وضعیتی از انزوای عاطفی قرار گرفتهاند. این ناراحتی جمعی، در واقع نوعی فرایند سوگ اجتماعی است که در آن، نه تنها از دست دادن یک موجود، بلکه از دست دادن اعتماد به نظم اخلاقی جهان را تجربه میکنند. جامعه کوچک دور ابراهیم، اکنون با این واقعیت روبه رو است که قدرت، حتی توان مدیریت پیامدهای روانی خود را نیز ندارد.
یلدا در این مرحله، از یک سوژه به یک آینه روانی بدل شده است. او در وضعیت نیمه جان، تنها با حضور فیزیکی خود، سوبژکتیویته آسیب دیده را به نمایش میگذارد. نگاه شخصیتها به او، نگاه به یک قربانی مطلق است که در عین حال، آنها را به یاد همدستی خود میاندازد. این وضعیت، نوعی ترومای بازگشتی ایجاد کرده است؛ جایی که هر بار نگاه به یلدا، یادآور لحظه حذف جنین است. در نهایت، آنچه در سریال رقم خورده، نه یک بحران گذرا، بلکه یک تغییر پارادایم روانی در شخصیتهاست. آنها دیگر نمیتوانند به همان شکل پیشین، با ادعای منطق و مصلحت، به زندگی ادامه دهند؛ زیرا حقیقت فیزیکی فقدان، بر تمام ساختارهای روانی آنها سایه افکنده است.
ارسال نظر