پیادهروهای تهران در اشغال دستفروشها؛ چرا ساماندهی به نتیجه نمیرسد؟
دستفروشی در تهران دیگر فقط روایت کسانی نیست که جایی در بازار رسمی کار پیدا نکردهاند؛ آنسوی بساط، خریدارانی ایستادهاند که گرانی، آنها را از مغازهها به پیادهرو کشانده و حالا بعضیهایشان میگویند حتی خرید از دستفروش هم دیگر ارزان نیست.
به گزارش پارسینه به نقل از اقتصادنیوز، هر صبح که کرکره مغازهه در تهران بالا میرود، بخشی از بازار شهر سرمایهاش ممکن است در یک ساک جا شود، ویترینش چند متر پارچه روی زمین باشد و محل کارش خروجی مترو، کنار بازار یا گوشه یک پیادهروی شلوغ. یکی جوراب میفروشد، دیگری لباس، لوازم جانبی موبایل، خوراکی یا وسایل کوچک خانه. از دور همه یک اسم دارند: «دستفروش»؛ اما پشت هر بساط الزاماً یک زندگی شبیه دیگری نیست.
یکی سرمایه اجاره مغازه ندارد، دیگری بعد از پیدا نکردن شغل رسمی به خیابان آمده و برای زن دیگری، ساعت منعطف کار مهم است. پژوهشی درباره زنان دستفروش متروی تهران، کمبود سرمایه و نیافتن شغل در بخش رسمی را از مهمترین دلایل ورود آنها به این فعالیت معرفی کرده است. در پژوهشی با عنوان «کنکاشی در پدیده دستفروشی زنان»، (نوشته: محمدیان مصمم حسن، احمدی لیلا، رضویان محمدتقی) جامعه مورد مطالعه عمدتاً زنان جوان، تحصیلکرده، مهاجر، متأهل و در موارد زیادی دارای مسئولیت خانوادگی توصیف شده است.
حالا دوباره نام دستفروشها وارد دستور کار مدیریت شهری شده است. داود گودرزی، معاون خدمات شهری و محیطزیست شهرداری تهران، میگوید سیاست شهرداری دیگر نباید فقط جمع کردن بساطها باشد و از توسعه بازارهای محلی، بازارهای روزانه و هفتگی، تدوین لایحه ساماندهی معابر پیاده و طرحهای حمایتی سخن گفته است. او همزمان اذعان کرده کمبود فضای مناسب یکی از موانع اصلی ساماندهی همه فعالان این حوزه است و برخورد صرفاً قهری حتی میتواند مسئله را پیچیدهتر کند.
اما پیش از اینکه بپرسیم دستفروشها باید کجا بروند، یک سؤال بنیادیتر وجود داردچه چیزی این آدمها را به پیادهرو آورده است؟
۳۵ هزار بساط، ۳۵ هزار زندگی متفاوت
براساس آخرین اعلام شرکت ساماندهی صنایع و مشاغل شهر تهران، حدود ۳۵ هزار دستفروش در پایتخت شناسایی شدهاند و نزدیک به ۲۰ هزار نفر از آنها در حدود ۶۰ بازار ساماندهیشده در ۲۱ منطقه فعالیت میکنند.( این آمار بر پایه شناساییهای میدانی شهرداری است.)
عدد ۳۵ هزار بزرگ است، اما درباره ترکیب این جمعیت اطلاعات بسیار کمتری داریم. در آمار عمومی تازهای که شهرداری منتشر کرده، مشخص نیست چه تعداد زن یا مردند، چه تعداد شغل دیگری هم دارند، چه تعداد بازنشستهاند، چند نفر پیش از این کارگر یا کارمند بودهاند و چه سهمی از آنها سرپرست خانوار هستند.
مطالعات قدیمیتر فقط تکههایی از این تصویر را نشان میدهند. برای نمونه، پژوهشی که نتایج آن در سال ۱۳۹۴ درباره دستفروشان مترو منتشر شد، نشان میداد ۷۶ درصد افراد بررسیشده سرپرست خانوار بودهاند؛ ۴۱ درصد هیچ پوشش بیمهای نداشتند و فقط ۲۵ درصد تحت پوشش بیمه تأمین اجتماعی بودند. این اعداد را نمیتوان به ۳۵ هزار دستفروش امروز تهران تعمیم داد، اما نشان میدهد دستفروشی برای بخشی از فعالان آن، مستقیماً با معاش خانوار و نبود امنیت شغلی گره خورده است.
در همان پژوهش«کنکاشی در پدیده دستفروشی زنان»، درباره زنان دستفروش متروی تهران نوشته شده که، ۶۴ درصد افراد نمونه متولد خارج از تهران و حدود ۶۳ درصد دارای دیپلم یا تحصیلات بالاتر بودند. بنابراین تصویر کلیشهای دستفروشِ بیسواد و بیمهارت، دستکم درباره همه فعالان این حوزه صدق نمیکند.
همین کمبود داده تازه، خودش یک مسئله است. درباره جمعیتی که تعدادش در تهران به دهها هزار نفر میرسد، هنوز برای پاسخ به پرسشهای سادهای مثل سهم زنان، بازنشستهها، شاغلان دارای شغل دوم یا افراد تحصیلکرده باید به مطالعات محدود و بعضاً قدیمی رجوع کرد.
از بازنشستگی تا بیکاری؛ مسیرها به بساط رسید
پشت این بساطها اما هرکس قصه خودش را دارد. یکی مردی است که میگوید سالها کارگر کارگاه بوده و بعد از تعطیلی محل کارش، هرچه دنبال کار گشته دست خالی برگشته است «اولش روم نمیشد کنار خیابون بساط کنم؛ فکر میکردم مردم نگاهم میکنن و میگن این چرا اینجاست. ولی وقتی اجاره خونه عقب افتاد، دیگه انتخاب زیادی نداشتم.»
چند متر آنطرفتر زنی که لباس بچگانه میفروشد، دستفروشی را نه شغل دلخواهش که تنها کاری میداند که میتواند با زندگیاش جور کند: «بچه دارم؛ جایی که از صبح تا عصر از من کار بخواهد برام ممکن نیست. اینجا حداقل اگر بچهام مریض شد، خودم تصمیم میگیرم نیام.»
یکی دیگر بازنشستهای است که میگوید مستمری تا نیمه ماه بیشتر دوام نمیآورد و حالا عصرها جوراب و لباس زیر میفروشد: «سی سال کار کردم که بازنشسته بشم، فکر نمیکردم بعدش دوباره مجبور بشم کار کنم؛ آن هم توی خیابون. ولی همینه دیگه. دنیا نساخت برای ما.»
جوانی که لوازم جانبی موبایل روی بساطش چیده، مدرک دانشگاهی دارد اما میگوید بعد از چند ماه جستوجوی کار، حساب کرده با پولی که برای رفتوآمد به مصاحبهها میدهد هم میتواند چند قلم جنس بخرد و بفروشد: «بهتر از اینه تا بیکار باشم تا وقتی که کار خوب پیدا کنم این لوازم رو روی دست میفروشم، اخه بیکاری که از این هم بدتره.» آنطرفتر مردی که قبلاً راننده بوده، میگوید بالا رفتن هزینههای ماشین او را از کار قبلی بیرون رانده و حالا فروش روزانه برایش یک مزیت مهم دارد: «اینجا اگر بفروشم، شب پول دستمه؛ نمیتونم معطل پلتفرم ها باشم و صبر کنم تا هروقت خواستن پول مارو بدن.»
قصهها فرق میکند؛ یکی از بیکاری آمده، یکی از کم بودن حقوق، یکی از بازنشستگیای که حقوقش کفاف زندگی نداده و دیگری از بازاری که برای شروع یک کار رسمی سرمایهای میخواهد که او ندارد. نقطه مشترکشان شاید همین باشد: بسیاری از آنها پیش از آنکه خیابان را انتخاب کنند، جای دیگری را امتحان کردهاند و خیابان برایشان بیشتر از آنکه «انتخاب اول» باشد، جایی بوده که هنوز برای ورود به آن در کاملاً بسته نشده است.
وقتی خرید از مغازه به بساط رسید؛ و حالا بساط هم گران است
آنطرف بساط هم قصههایی از خریداران هست؛ قصه خریدارانی که میگویند زمانی از سر اتفاق یا برای خرید یک جنس ارزانتر سراغ دستفروش میرفتند، اما حالا بخشی از خریدهای معمول زندگیشان را به پیادهرو آوردهاند. زنی که دو جفت جوراب بچگانه را دست میگیرد و دوباره سر جایش میگذارد، میگوید: «قبلاً از مغازه خرید میکردم، بعد دیدم همین چیزها کنار مترو ارزانتره، کمکم خرید لباس بچه و یهسری وسایل خونهم هم از همینجا شد. الان بعضی وقتها قیمت همینها رو هم میپرسم و رد میشم؛ یعنی دیگه دستفروش هم همیشه ارزون نیست.» مرد میانسالی که بعد از ساعت کار جلوی بساط لباس ایستاده، میگوید خرید از دستفروش برایش دیگر تفریح یا خرید اضافه نیست: «قبلاً اگر چیزی خوشم میاومد میخریدم، الان میام ببینم چیزی که لازم داریم اینجا چند درمیاد؛ مغازه خیلی وقتها اصلاً توی حساب ما نیست.»
زن بازنشستهای قیمت ظرفهای پلاستیکی را یکییکی میپرسد و میگوید زمانی برای خرید چنین چیزهایی وارد فروشگاه میشده اما حالا اول سراغ بساطها را میگیرد: «فکر میکردیم دستفروش یعنی جنس ارزون. الان اینجا هم باید حساب کنی کدوم رو واقعاً لازم داری. خیلی وقتها فقط قیمت میگیرم و میرم.» جوان دیگری که قاب موبایل دستش گرفته، روایتش سادهتر است: «حقوق که میاد اول اجاره و خوراک میره؛ برای چیزای دیگه آدم دنبال ارزونترین راه میگرده. یه زمانی دستفروش گزینه دوم بود، الان شده گزینه اول.»
شاید همین تغییر، بخش کمتر دیدهشده ماجرا باشد؛ فشار اقتصادی فقط بعضی آدمها را از پشت پیشخوان به پشت بساط نبرده، بخشی از خریداران را هم از فروشگاه به پیادهرو کشانده است. و حالا نشانه تازهتری دیده میشود: برای بعضیها حتی بازار ارزانتر خیابان هم دیگر آنقدر ارزان نیست. خریدار از مغازه عقب نشسته، به بساط رسیده و حالا گاهی جلوی همان بساط هم فقط قیمت میپرسد و دست خالی میرود.
دستفروشی؛ انتخاب یا آخرین انتخاب؟
چرا کسی باید کاری را انتخاب کند که امنیت شغلی ندارد، بیمهاش نامعلوم است، محل کارش ثابت نیست و حتی ممکن است بابت انجام آن با نگاه منفی یا برخورد مأموران روبهرو شود؟پاسخ «فقر» به تنهایی کافی نیست.
شبکه جهانی WIEGO که درباره اقتصاد غیررسمی تحقیق میکند، دستفروشی را یکی از مشاغلی میداند که امکان ورود با سرمایه نسبتاً محدود را برای کسانی فراهم میکند که دسترسی کمتری به مشاغل رسمی دارند.
برای همین، پشت یک بساط میتوان موقعیتهای کاملاً متفاوتی تصور کرد: کسی که شغلش را از دست داده، زنی که امکان حضور تماموقت در یک شغل رسمی ندارد، مهاجری که شبکه و سرمایه ورود به بازار رسمی را پیدا نکرده یا فردی که برای کسب درآمد دوم به فروش خیابانی روی آورده است. درباره سهم دقیق هرکدام از این گروهها آمار تازه و جامعی وجود ندارد و همین باید یکی از محورهای هر بررسی جدید درباره دستفروشان تهران باشد.
دنیا دستفروش را حذف نکرده؛ برایش قاعده نوشته است
تجربه شهرهای دیگر نیز نشان میدهد انتخاب فقط میان «رها کردن خیابان» و «جمعآوری دستفروش» نیست.
هند از سال ۲۰۱۴ قانون ملی ویژهای با عنوان حمایت از معیشت و تنظیم دستفروشی خیابانی دارد که اصل فعالیت فروشندگان خیابانی را به رسمیت میشناسد و برای نحوه حضور و ساماندهی آنها چارچوب تعیین میکند
نیویورک هم مدل مجوزدهی و نظارت را دنبال کرده است. همچنین براساس اعلام رسمی اداره سلامت این شهر، از اول ژوئیه ۲۰۲۶ قرار است هر سال ۲۲۰۰ مجوز نظارتی جدید برای فروشندگان غذای سیار صادر شود و این برنامه پنج سال ادامه داشته باشد .
این تجربهها نسخه آمادهای برای تهران نیستند، اما یک نکته مشترک دارند: دستفروش میتواند به جای «عنصری که باید ناپدید شود»، بخشی از اقتصاد شهر باشد که برای حضورش قانون و ضابطه تعریف میشود.
دماسنج اقتصاد شهر
شاید دستفروشی را بتوان به چشم یک دماسنج دید.اگر کارگران بیکار شده پشت بساط قرار گرفته باشند، چیزی درباره بازار کار میگوید. اگر بازنشستهها برای تکمیل درآمد به این بازار آمده باشند، باید درباره کفایت مستمریها پرسید. اگر زنان سرپرست خانوار سهم قابل توجهی داشته باشند، مسئله دسترسی زنان به شغل رسمی مطرح میشود. اگر شاغلان بعد از پایان ساعت کاری بساط پهن کنند، سؤال از کفایت دستمزد شغل اول مطرح است.
اگر مشتریانی که قبلاً از فروشگاه خرید میکردند به سمت بساطهای ارزانتر آمده باشند، طرف دیگر ماجرا درباره قدرت خرید خانوارها حرف میزند.
آخر شب بساط جمع میشود، پارچه تا میخورد و پیادهرو دوباره خالی میشود؛ اما مسئلهای که آدمها را به خیابان آورده، با جمع شدن بساط ناپدید نمیشود.
برای همین شاید اوضاع طرح تازه شهرداری را نباید فقط با تعداد پیادهروهای خلوتشده سنجید. باید دید کسی که جابهجا شده هنوز میتواند از کارش زندگی کند یا نه؛ و کسی که مشتری او بوده، هنوز میتواند همان کالا را با همان توان مالی تهیه کند یا نه.
دستفروشی جایی است که دو مسئله شهر به هم میرسند: کسی که در بازار رسمی کار جای کافی پیدا نکرده و کسی که شاید بازار رسمی خرید برای جیبش تنگتر شده است.
ارسال نظر