آتش در نیستانِ میناب
ناصر کمالی مشهود
اربعین است
بیائید میزبانی کنیم به اشک
سفره روضه بساط کنیم به ناله
میسوزیم
اما مگر می شود ساخت؟
بعضی نامها، مانند پرچمی سرخ، بر بلندای تاریخ کوبیده میشوند؛
سنجاق می شوند بر جریده عالم
و نه تنها نمیمیرند
بلکه زندهتر میشوند، بزرگتر، ماناتر.
انواری که خاموش نمی شوند
مثل نور حسین (ع)
و اینک در این فراز از تاریخ
نامی که بر دل و جان یک ملت نشست:
مدرسهٔ میناب.
شنبهای که باید شروع می شد با
بوی نان ، پنیر و چای شیرین، ...
شنبهای شد از جنس دود، طعم باروت، رنگ لاله سرخ
و بوی خاکستر کودک
مادر، لقمهٔ نان و پنیر را در کوله پسر گذاشت؛
بند کفشهای دخترک را گره زد محکم ؛
موهای بلندش را شانه کرد، تیغماهی بافت؛
مدادهای رنگی را با نظم و عشق چید در جعبه؛
لباسهای نوِ عید را که تازه خریده بود کنار گذاشت تا ظهر برگردد و تن کند.
اما ظهر نیامد
نه ظهر، که هیچ وقت نیامد
ماکارونی نیمهخوردهٔ صبح، هنوز روی میز است؛
و پدر میگوید:
همانطور مانده؛ انگار منتظر است پسر برگردد
سیب گاز زدهٔ دختر کم دندان، هنوز روی کفشکن مانده؛
چای شیرین، هنوز شیرین است؛
شیرین از شکّر لبان کودکی که دیگر نیست.
کفش فوتبالی پاره که هنوز، جوراب مچالهشده را در دلش نگه داشته؛
اتو، همانجا روی زمین که مادر ، مقنعهٔ چروکیده دختر را صاف کرده بود مانده
لباسهای شستهشده روی بند،
خشک اند و چشمانتظار تنِ نحیف پسربچه؛
اما دیگر تنی نیست
ای داد و ای بیداد
دلسوختگان زبانه می کشیدند و محسن چاوشی هم؛
صدا که نبود
آتش بود در جان یک ملت :
مادر! مداد قرمز من کو؟
نان و پنیرم کجاست؟
چطور بیست بگیرم؟
مادر میگفت:
موهای دخترم بلند بود و سیاه
سیاهتر از چشمهایش
غُر میزدم که کوتاهش کن؛
خانه پُر از مو شده
اما حالا
دنبال یک تار مو میگردم
و دریغ که نیست
مانده فقط چند تار موی سوخته.
پدری از خال روی پای پسرش، او را شناخت.
مادری از گوشوارهٔ حلقهای لهشده دخترش را
از سنجاق موی تا شده
از آویز خونین کوله
و از لنگه کفش وصلهپینهشده بچه اش را
غسالهمیگفت :
چشمهای بعضی بچهها، باز مانده بود
هاج و واج
از شدت ترس
وحشت
ناباوری
از بیگناهی
بمیرم برایتان
دل که نیست؛ آتشی است سوزان.
جان که نیست؛مردهای است متحرک.
چه میشود کرد؟
هیچ و باز هیچ
مادران و پدرانی هستند که حتی یک مداد از جعبهٔ مداد رنگی برایشان نمانده؛
نه بند انگشتی از دست؛
نه تار مویی از سر؛
و نه تکه ای از لباس تن.
باور کنید هیچ چیز.
شکل قبرهای خالی ماکان و امیرعلی
قبرهایی که فقط رویشان اسم دارند و درونشان آه
اما گریه، تا دلتان بخواهد
آتش جان سوز
عالم گیر
خدایا!
حکمتت را که گلایه نمیشود کرد،
اما تحملش را خودت بده.
اینکه خاک، داغ را سرد میکند،
باور کنید خرافه است.
سجده شکرمان هزار ساله شود،
ای قاسم جبار،
که ان شاءالله نمرده باشیم و ببینیم
مرهم دلهای مجروح ما،
عدالت تو باشد
آن هم انتقام فرزندان بی گناه وطنم
خداوندا!
صبر و سکینهات را
بر دل مادران و پدران مینابی
ارزانی دار
الهی آمین
ارسال نظر