گوناگون

دیپلماسی در نقطه صفر مرزی؛ اینجا جای کاسبی با رادیکالیسم نیست

دیپلماسی در نقطه صفر مرزی؛ اینجا جای کاسبی با رادیکالیسم نیست

مذاکراتِ امروزی که دستگاه دیپلماسی کشور درگیر آن است، امتداد روزمرگی‌های دیپلماتیک گذشته یا یک پرونده‌ی عادی در بایگانی وزارت خارجه نیست. این‌بار مسئله صرفا تحریم‌های اقتصادی، درصد غنی اورانیوم، مکانیسم ماشه یا رزومه فلان دیپلمات نیست. ما در یک پیچ تاریخیِ تعیین‌کننده ایستاده‌ایم.

به گزارش پارسینه، پس از سه ماه نبرد سنگین، مقاومت جانانه و رویارویی مستقیم با ماشین جنگی دشمن — جنگی که با هدف شکستن اراده ملی، زیرساخت‌های حیاتی کشور را هدف قرار داد و هزینه‌های گزافی بر پیکره‌ی اقتصاد و روان جامعه تحمیل کرد — میز مذاکره‌ی امروز، میز «تثبیت دستاوردها» و تقلا برای پاسداری از بقای توسعه ملی است. در چنین برهه نفس‌گیر و خطیری، هر واژه نسنجیده، هر تیتر تحریک‌آمیز و هر شعبده‌بازی رسانه‌ای در داخل، نه یک کنشگری سیاسی، که خنجری بر پشت تیمی است که در خط مقدم دیپلماسی می‌جنگد.

 

کارل فون کلاوزویتس، نظریه‌پرداز کلاسیک و شهیر نظامی، در آن گزاره مشهورش می‌گوید: «جنگ، ادامه سیاست با ابزارهای دیگر است.» ما سه ماه تمام، خشن‌ترین، عریان‌ترین و بی‌رحمانه‌ترین ابزار این سیاست را در میدان نبرد تجربه کردیم و اراده‌ی ملی خود را به رخ کشیدیم. اما بازخوانی این جمله در مختصات امروز ایرانِ سرافراز اما زخم‌خورده، یک معنای روشن و استراتژیک دارد: دیپلماسی در این لحظه، نه نقطه مقابل مقاومت است، نه نشانه انفعال و نه یک دکوراسیون لیبرال؛ بلکه تنها خاکریزِ عقلانی برای توقف ماشین تخریب حریف، مهار خشونت و آغاز بازسازی ملی است. وقتی بوی باروت فرو می‌نشیند و ضرورتِ ترمیم زیرساخت‌های آسیب‌دیده رخ می‌نماید، میز مذاکره دیگر یک انتخاب تزئینی نیست، بلکه قلب تپنده و استمرار منطقیِ سازوکار دفاع ملی است.
مسئله اصلاً این نیست که همه در داخل باید چشم‌بسته برای مذاکره‌کنندگان کف بزنند یا باب نقد بسته شود. مخالفتِ مبتنی بر داده‌های متقن، برآورد هزینه‌های اقتصادیِ پس از جنگ و ارائه «آلترناتیو عملی و کارآمد»، نیاز قطعی و حیاتیِ پویاییِ امنیت ملی است. اما آنچه این روزها از حنجره برخی نوتندروها و مدعیانِ همیشگی پمپاژ می‌شود، نقد دلسوزانه سیاست خارجی نیست؛ تقلیل یک پرونده پیچیده‌ی کلان به سطح کل‌کل‌های سکویی، عملیات‌های هیجانیِ توییتری و نزاع‌های سخیفِ محفلی است. گویی سیاست بین‌الملل، یک «رئالیتی‌شوی» رسانه‌ای یا داربیِ پایتخت است که هرکس در آن بلندتر فریاد بکشد، رگ گردن درشت‌تر کند و میز را محکم‌تر به هم بزند، قهرمان بازی است.
این نگاه تقلیل‌گرایانه، ساده‌انگارانه و به‌شدت خطرناک است. آن‌سوی میزِ مذاکره، تنها چند دیپلماتِ اتوکشیده ننشسته‌اند؛ شبکه‌ای درهم‌تنیده، هوشمند و بی‌رحم از نهادهای امنیتی، مراکز پژوهشی، اندیشکده‌ها و لابی‌های قدرتِ جهانی به‌صورت لحظه‌ای در حال اسکن کردن و آنالیز فضای داخلی ایران‌اند. در این میدانِ مین‌گذاری‌شده، شعارهای داغ و بی‌مبنای داخلی، فقط مصرف محلی ندارد، بلکه برای طرف مقابل «سیگنالِ شکاف» ارزیابی می‌شود. وقتی مذاکره‌کننده‌ی ایرانی — که مأمور به اطفای حریق و مدیریت بحران است — پیش از رسیدن به میز، از داخل کشور آماج اتهام «وادادگی» قرار می‌گیرد، طرف مقابل به‌خوبی می‌فهمد با تیمی روبه‌روست که با یک جبهه‌ی تخریبی در پایتختِ خودش درگیر است. در نتیجه، دستِ دیپلمات ما در چانه‌زنی بسته می‌شود و حریف طمعِ باج‌خواهیِ بیشتر می‌کند.
ریشه این بحران تحلیلی از جایی آغاز می‌شود که در مقطع حساسِ گذار از جنگ به صلح، تریبون‌های عمومی و فضاهای مجازی به اشغال «استراتژیست‌های یک‌شبه» درآمده است؛ کسانی که غوره نشده، مویز شده‌اند و پیچیده‌ترین بحران‌های چندوجهیِ ژئوپلیتیک را با ادبیاتِ نازلِ بولتن‌های محفلی و شب‌نامه‌های جناحی تحلیل می‌کنند.
تناقض دردانگیز و تاریخیِ جامعه ما دقیقاً همین‌جاست: کسانی امروز از روی صندلی‌های امنِ پایتخت بر طبل استمرار تقابل می‌کوبند و دیپلمات‌های خط مقدم را متهم به ترس و سازش‌کاری می‌کنند که در کارنامه‌ی سیاسی‌شان، تنها صفتِ «نمایندگان چند کایی» به چشم می‌خورد. اینان، برآمدگانِ صندوق‌های رأی با مشارکتِ حداقلی‌اند که چون پایگاه اجتماعیِ لرزان و تهیِ خود را می‌شناسند، می‌کوشند فقدان وزنِ سیاسی و بی‌عملیِ مطلقِ خود در روزهای سختِ نبرد را، امروز با فریادهای رادیکال و تولید هیاهو در روزهای مذاکره جبران کنند. برای این طیف، سیاست خارجی نه صحنه‌ی تأمین منافع ملی، بلکه صرفاً سکویی برای اثبات خلوص ایدئولوژیک به پایگاهِ اقلیتیِ خودشان است.
اما طنز تلخ و گزنده‌تر ماجرا — که عیارِ ادعاهای این جریان را مشخص می‌کند — زمانی رخ می‌نماید که به عقبه‌ی فکری این طیف نگاه می‌کنیم.
می‌بینیم مراد و مرشدِ فکریِ برخی از همین عزیزانِ سوپرانقلابی و مدعیانِ مبارزه با استکبار، سابقه‌ی طولانی‌مدتِ داشتن «گرین‌کارت آمریکا» را در پرونده‌ی خود مستتر کرده‌اند. آن‌ها در حالی برای مردم نسخه‌ی مقاومتِ ابدی و تنشِ مستمر می‌پیچند که خودشان یا فرزندانشان، راه‌های تنفس در همان جهانِ «استکباری» را به‌خوبی بلدند.
در نقطه مقابلِ این مدعیانِ پرهیاهو اما بی‌هزینه، چهره‌ای از عقلای استخوان‌خردکرده و اهل گفت‌وگو مانند شهید دکتر علی لاریجانی قرار داشت. شخصیتی که سال‌ها سیبلِ حملاتِ ناجوانمردانه، تخریب‌ها و برچسب‌زنی‌های همین جریانِ رادیکال بود، اما در عمل نشان داد که مردِ روزهای سخت کیست. او — که عمیقاً می‌فهمید دیپلماسی و حفظ کانال‌های عقلانیت چقدر برای کشور حیاتی است — در اوج التهابات منطقه‌ای، بی‌هیچ لکنت و ترسی راهیِ شامات شد و در نهایت، زیر بمبارانِ مستقیم و کینه‌توزانه‌ی رژیم اسرائیل به شهادت رسید.
این تصویرِ متناقض، خونین‌ترین، واقعی‌ترین و عبرت‌آموزترین عصاره‌ی وضعیتِ امروزِ سیاست در ایران است: آنکه فقط شعار می‌دهد، مرزهای رادیکالیسم را درمی‌نوردد و دیپلماسی را تخریب می‌کند، در حاشیه‌ی امنِ تهران نشسته است؛ اما آنکه الفبای قدرت، ضرورتِ مذاکره، هزینه‌های جنگ و اهمیتِ حفظ ساختارهای کشور را با گوشت و پوست می‌فهمید، در میدانِ واقعیِ خطر حضور یافت و خونِ پاکش بر زمین ریخت تا ثابت کند «عقلانیتِ دیپلماتیک»، نه از سرِ ترس، که اوجِ شجاعت است.
یادآوریِ جمله مشهور لرد پالمرستون که «کشورها منافع ابدی دارند، نه دوست و دشمن ابدی»، امروز دیگر یک پرستیژِ آکادمیک یا دعوت به ساده‌لوحی نیست؛ بلکه فرمولِ قطعیِ زنده ماندن در خاورمیانه‌ی پرآشوب است. مذاکره برای تثبیت صلح پس از یک نبردِ نفس‌گیر، به معنای اعتماد به آمریکا یا چشم بستن بر ذاتِ خصمانه‌ی رژیم صهیونیستی نیست. مذاکره، تلاشِ هوشمندانه برای مدیریت بحران، بازسازی اقتصادِ جنگ‌زده و جلوگیری از ورود کشور به چرخه‌ی فرسایشِ بی‌حاصل است.
در این میان، آزاردهنده‌ترین بخشِ ماجرا، تداومِ «رادیکالیسمِ بی‌هزینه» است. هزینه سه ماه جنگِ تحمیلی، آسیب دیدن زیرساخت‌های انرژی و صنعتی، قطعی برق، التهاب ویرانگرِ بازار ارز، فرار سرمایه و داغ‌دار شدنِ خانواده‌ها را شهروندانِ عادی، کارگران، کارمندان و طبقه‌ی متوسطی پرداختند که نه تریبونی برای فریاد زدن دارند و نه حاشیه‌ی امنی برای فرار. این یک دوگانه‌سازیِ به‌شدت ریاکارانه است که عده‌ای برای مردمِ کوچه و بازار «مرگ بر دیپلماسی» و زیستن در انزوا و آوار را تجویز کنند، اما امکاناتِ زیست، تحصیل و دور زدنِ تحریم‌ها را برای خود و آقازادگانشان به شکلِ «ویژه» حفظ کنند. این مدل از سیاست‌ورزی، در واقع «عمومی کردنِ هزینه‌های سنگینِ ایدئولوژی» و «خصوصی‌سازیِ منافعِ حاکمیتی» است.
در لحظه‌ی حساسِ شیفت از فاز نظامی به فاز دیپلماتیک، این سبک از سیاست‌ورزیِ پرفورمنسی و نمایشی، صرفاً یک بداخلاقیِ رسانه‌ای نیست، بلکه خنجر زدن به امنیت ملی است. کسانی که امروز با کلماتِ آتشین، سنگ‌اندازیِ تقنینی و توییت‌های تحریک‌آمیز، راه را بر تنفسِ دیپلماتیک می‌بندند، باید روشن کنند که جایگزینِ عملی‌شان برای جبرانِ آسیب‌های زیرساختی چیست؟ باید بگویند فردا که شیرازه‌ی اقتصادِ تحتِ فشار از هم گسیخت، چه کسی پاسخ‌گو خواهد بود؟ هرچند تاریخِ معاصر ایران بارها اثبات کرده است که این صداهای بلند و گلوهای پاره، در روزهای پاسخ‌گویی به مردم، غایب‌ترین افرادِ میدان‌اند.
حقیقتِ سخت و گریزناپذیر این است: قدرتِ نظامی و میدانی، هرچند هم که باشکوه و حماسی باشد، اگر در زمانِ مناسب با دیپلماسی درنیامیزد و به دستاوردِ سیاسی تبدیل نشود، به فرسایشِ مطلق کشیده خواهد شد؛ همان‌طور که دیپلماسیِ بدون پشتوانه‌ی قدرتِ میدانی، به التماس می‌گراید. هنرِ حکمرانیِ بالغانه، متصل کردنِ این دو بازو در زمانِ طلاییِ خویش است، نه قربانی کردنِ یکی به پای شعارهای دیگری.
هوچی‌گری و کارشکنیِ سیاسی، شاید در کوتاه‌مدت برای نمایندگانِ فاقدِ رأی و نوتندروهای جویای نام، چند لایکِ مجازی، تیترِ رسانه‌ای و احساسِ کاذبِ قهرمانی به همراه بیاورد؛ اما تاریخ فراموش نخواهد کرد که کارناوالِ پوپولیستیِ آن‌ها، چگونه تلاش کرد تا زیرساخت‌ها، امنیتِ روانی و معیشتِ یک ملتِ صبور را به گروگان بگیرد. امروز، زمانِ التیامِ زخم‌ها از مسیرِ دیپلماسیِ مقتدرانه است، نه زمانِ تسویه‌حساب‌های سخیفِ باندی و انتخاباتی. صدای عقلانیت، حتی اگر آغشته به خونِ مردانی چون لاریجانی باشد، باید در این کشور شنیده شود.
 
امیر نیک رویان
روزنامه نگار

 

 

ارسال نظر

نمای روز

داغ

صفحه خبر - وب گردی

آخرین اخبار