حسین کعبی: دمپایی می گرفتیم دستمان و ادای موبایل دارها را در می آوردیم
۰۹ فروردين ۱۳۹۰ - ۱۱:۵۴
۰
حسین کعبی در گفت‌وگو با خبرآنلاین از تمام اتفاقات خوب و بد فوتبالی‌اش می‌گوید.

اول شهریور سال 1364 در اهوازی به دنیا آمدم که مردم آن نمادی از ایستادگی و مقاومت بودند. در این شهر چیزهایی هستند که هیچگاه از سکه نمی افتند و من فکر می کنم، مقاومت یکی از این چیزهاست. آنطور که مادرم تعریف می کرد، من هم از بچگی یک پسر سخت کوش بودم و مقابل مشکلات مقاومت می کردم. این پشتکار را در زمان حضور در فوتبال حرفه ای هم نشان دادم. به فوتبال علاقه زیادی داشتم و معمولا خواب می دیدم، تبدیل به یک بازیکن بزرگ شده ام. فوتبال را از زمین های روفیش آباد در لشکرک اهواز شروع کردم. 16 ساله بودم که شنیدم باشگاه فولاد تست می گیرد برای تیم جوانانش. با اینکه سنم هنوز به نوجوانان می خورد رفتم و تست دادم. باروم نمی شد بتوانم قبول بشوم. ولی اینقدر در تست ها خوب بودم که آنها مرا پسندیدند. یادم می آید، شب را تا صبح نخوابیدم. همان سال در تیم ملی نوجوانان هم از بازیکنان تست می گرفتند. سرمربی تیم ملی حمید درخشان بود و یکی از مربیان هم نصرت ایراندوست. در تست ها شرکت کردم و این بار هم موفق شدم.

دوران بسیار خوبی بود. منی که آرزو داشتم در زمین خاکی فیکس باشم حالا به تیم ملی راه یافته بودم. آن سال برای من خیلی خوب بود. در تیم ملی نوجوانان کاپیتان شدم و خیلی زود توانستم به تیم بزرگسالان فولاد راه پیدا کنم. وینگو بگوویچ سرمربی فولاد به کار با جوان ها اعتقاد داشت. این بود که بازیکنانی مانند من و ایمان مبعلی را به تیم بزرگسالان فولاد برد. هیچ وقت یادم نمی رود؛ اولین باری که قرار بود برای فولاد بازی کنم، مقابل پرسپولیس بود. استرس داشتم. سن و سالم پایین بود و اصلا تجربه ای نداشتم. باور کردنی نبود. یک روز دوست داشتم با بازیکنان پرسپولیس عکس یادگاری بگیرم و الان جلویشان بازی می‌کنم. بازی در آزادی بود و در جناحی که من بازی می کردم، هلالی حضور داشت و بهروز رهبری فرد. حامد کاویانپور هم متمایل به جناح من بود که این کار را خیلی دشوارتر می کرد. وقتی وارد زمین بازی شدم، فقط مبهوت جو استادیوم بودم. همه فریاد می زدند و فکر می کردم دارم خواب می‌بینم. خیلی زود به خود آمدم و گفتم چیزی کمتر از آنها ندارم. آن روز واقعا بر من سخت گذشت. خیلی دویدم و تا توان داشتم جلوی آنها ایستادم. فکر می کنم تا حدود زیادی از پسش برآمدم. آن روز فقط به این فکر می کردم باید اینقدر خوب باشم که بتوانم به تمام آرزوهایم برسم و بتوانم جواب زحمات خانواده ام را بدهم.

یادم می آید همیشه من را تشویق می کردند. خانواده ما کلا یک خانواده فوتبال دوست داست. هیچ وقت نگفته ام ما ثروتمند بودیم و زندگی راحتی داشتیم، نه. خانواده من یک خانواده معمولی بود که فقط دستمان به دهانمان می رسید. از لحاظ مالی یک خانواده متوسط بودیم. واقعا خدا را شکر می کنم که باعث شد اینقدر بتوانم خودم را بالا بکشم و به خانواده ام کمک کنم. هیچ وقت انتظار نداشتم به اینجایی برسم که الان هستم. فکر می کنم یکی از عوامل مهمی که باعث شد از همان بازی اول سربلند بیرون بیایم و به اینجا برسم یک زندگی سالم است. من حتی فوتبالم را سالم بازی کردم و می کنم. در زندگی چیزی خاصی ندارم اما همیشه سعی کرده ام دل پاکی داشته باشم. یکی از راه‌های خوشبختی و موفقیت این است که به دیگران کمک کنیم. وقتی به گذشته خودم فکر می کنم و یاد آن سختی هایی که کشیدم می افتم، یادم می آید که باید دست دیگران را گرفت و اگر نیازمند بودند به آنها کمک کرد.

وقتی 16 سالم بود آرزوهای زیادی داشتم که برای گفتن آن هیچ ابایی ندارم. دوست داشتم برای یک بار موبایل بگیرم دستم و بگویم من موبایل دارم. یادم می آید در اردوی تیم ملی نوجوانان دمپایی می گرفتیم دستمان و ادای موبایل دارها را در می آوردیم. این‌ها حقیقت هایی است که از گفتن آن هیچ ابایی نداشته ام. دوست دارم به همه نشان بدهم که چقدر زحمت کشیده ام تا به اینجا رسیده ام. تا به حال دروغ نگفته ام و دوست ندارم بعد از این هم دروغ بگویم. من تلاش زیادی کردم و به نظر خودم بخش زیادی از این موفقیت را هم مدیون وینگو بگوویچ هستم که به من میدان داد. مربیان تیم ملی هم برای من زحمت زیادی کشیدند از جمله برانکو که در مقابل این همه انتقاد همیشه از من دفاع می کرد. من به جز نونهالان در تمام رده های تیم ملی بازی کردم. با تیم ملی نوجوانان با جام جهانی ترینیداد و توباگو رفتیم که یادم می آید دو باخت و یک مساوی دادیم. با تیم ملی نوجوانان از رفتن به جام جهانی باز ماندیم و به سوریه باختیم. خاطره خیلی بدی بود. در آن سالها برای فولاد خوب بازی می کردم و حتی با این تیم قهرمان لیگ برتر شدیم. بعد من به السد قطر رفتم و یک سال خیلی خوب را در این تیم سپری کردم که به دلیل علاقه به فولاد به ایران برگشتم.

در آن سالها، جالب‌ترین اتفاقی که برایم رخ داد، قهرمانی در مسابقات آسیایی پوسان بود. برانکو سرمربی بود و توانستیم عنوان قهرمانی را به دست بیاوریم. بدترین خاطره در آن مسابقات مرگ پدر علی دایی و برادر خانم یحیی گل محمدی بود که باعث شد جشن قهرمانی خیلی شیرین نباشد. در سال 2002 برانکو سرمربی تیم ملی بزرگسالان شد و ازهمان ابتدا من را دعوت کرد. یادم می آید اولین بار مقابل اسلوونی برای تیم ملی بازی کردم که فیکس بودم. 20 دقیقه اول استرس زیادی داشتم ولی وقتی یادم افتاد برانکو به من اطمینان کرده، با اعتماد به نفس بازی کردم. نزدیک به 9 سال از آن روز می گذرد. من در این سالها همواره خاطرات خوب و بد زیادی داشته ام. در جام ملت های چین سوم شدیم که فکر می کنم خودم عالی بازی کردم اما بد شد که قهرمان نشدیم. سال 2005 برایم سال خیلی خوبی بود. با شکست بحرین به جام جهانی رسیدیم و توانستیم بهترین خاطره عمرم را که حضور در این تورنمنت بزرگ بود، تجربه کنم. لگدی که به صورت فیگو زدم برای همیشه در ذهنم ماندگار شد. واقعا از قصد نزدم چون اگر به صورت او نمی خورد به یحیی برخورد می کرد. بدترین خاطره فوتبالی ام هم ناکام ماندن در راه رسیدن به جام جهانی 2010 بود. شب خیلی بدی را در کره پشت سر گذاشتیم و دل همه گرفته بود. به نظر خودم به جز این اواخر، در تمام بازی های ملی‌ام خوب بازی کردم، به ویژه مقابل پرتغال در جام جهانی و کره جنوبی در جام ملت ها. در این سالها و در سطح باشگاهی هم اتفاقات خوب و بدی برایم رخ داد که بهترین آنها قهرمانی با فولاد و پرسپولیس در لیگ برتر بود. زمانی که در پرسپولیس بودم یک اتفاق بسیار بد هم برایم رخ داد که مربوط می شد به بعد از بازی تیم و استقلال اهواز. عده ای به دلیل خصومت شخصی با برادرم به خانه من حمله کردند. سرم شکست و برادرم آسیب زیادی دید. سکو نشینی در لستر سیتی انگلیس هم جزو این خاطرات بد است. اینقدر من را تحت فشار قراردادند که مجبور شدم به ایران برگردم و در پرسپولیس بازی کنم که اتفاقا باعث اوج گرفتنم شد. بعد از آن در سایپا و الان هم در استیل آذین بازی می کنم که بی شک هیچ کدام طعم بازی در پرسپولیس پرتماشاچی را نمی دهد. با 24 سال سن از همه چیز زندگی راضی هستم و به این حرفها هم که در مورد سن و سالم می زنند، چندان اهمیت نمی دهم چون اصلا اساس و پایه ای ندارد.
ارسال نظر
نمای روز
حواشی پلاس
آخرین اخبار
به پرداخت ملت
سداد2