سکه ثامن
پیشنهاد پارسینه
بازخوانی تاریخ/
تصمیم بر آن شد که به سرکردگی پیش کسوتان جنگ، نیمچه اعتراضی بکنیم به شیوه جنگیدن گوشت و تانک
۱۶ خرداد ۱۳۹۴ - ۱۵:۱۲
پارسینه: سیدابوالفضل کاظمی، از رزمندگان پیشکسوت سپاه تهران در کتاب خاطرات خود "کوچه نقاش ها" منتشر شده توسط انتشارات سوره مهر-وابسته به سازمان تبلیغات اسلامی-در حصوص برحی اعتراضات درون سپاه به شیوه فرماندهی محسن رضایی بعد از عملیات های والفجر مقدماتی و والفجر  سال 1389، صفحه های 262 تا 267) چنین می نویسد:

"دو عملیات والفجر مقدماتی [بهمن 1361] و والفجر یک [فروردین 1362]، از دو لشکر تهران تلفات زیادی گرفته بود و این ضربه سختی برای فرماندهان این دو لشکر بود. خبر شهادت ابراهیم هادی، یل اطلاعات عملیات، دل من و همه رزمندگان و دوستداران و رفقای ابرام را سوزاند. حتی این طور به نظر می آمد که نوعی یاس و نومیدی در دل نیروها به وجود آمد و کار را برای عملیات بعدی سخت تر کرد.

شاهد و ناظر بودیم که در چند عملیات گذشته، هر بار چندین نیروی دلاورمان در صحراهای آتشین عراق جا مانده بودند و حرف رزمنده ها در باب شیوه کم کردن تلفات بود.

پیام شهدا از حنجره بزرگان جنگ مثل علی موحد، کاظم رستگار، اصغر رنجبران، منصور کوچک محسنی، سعید قاسمی، محمد جوان بخت، حسین الله کرم، حسین اسکندرلو، مجید زادبود و دیگران بیرون آمد. یک آتشی بود که به جان همه بچه ها افتاده بود؛ اما شاید عده ای جرات و جسارت بیان کردنش را نداشتند. این احوال و زمزمه ها باعث شد که حدود سه ماه کار جنگ بخوابد و شل شود. دیگر حرفی از عملیات جدید نشد؛ هر چند در آن روزهای پرآشوب، عملیات و جنگ، حرف اول را می زد و ورد زبان همه بود. روی همین حساب، فرماندهان بیشتر از نیروها ناراحت و پریشان بودند. در تهران تجمع کردند، تجارب و درد دل ها را در میان گذاشتند و بحث و جدل کردند.

تصمیم بر آن شد که به سرکردگی پیش کسوتان جنگ، نیمچه اعتراضی بکنیم به شیوه جنگیدن گوشت و تانک، و چون همیشه یک نفر باید جلو بیفتد و سینه اش را سپر کند، این بار، علمدار پاک باخته، [شهید] حسن بهمنی، جلودار شد تا این فکر نو را که فشرده حرف ها و دردهای فرماندهان بود، به گوش مسئولین مملکت برساند. واقعا هم هیچ کس به اندازه حسن در آن برهه به حساسیت جنگ پی نبرده بود. او متفکر و کاربلد بود، فنون جنگاوری می دانست و می خواست یک راهکار جدید برای جنگ ارائه کند. می خواست جنگ برود زیر سایه ایدئولوژی و تفکر، و کارها در سایه مطالعه و برنامه ریزی انجام شود.

در آن سال ها خیلی ها از جان گذشتند. دویدند در میدان مین، و در دل آتش و خون، کار را پیش بردند؛ اما حسن در جنگ تفکر کرد و این چیز کمی نبود.
حسن، رفیق بیست ساله ام بود... آن موقعی که من زورخانه می رفتم و در وادی هیئت و خانقاه بودم، او مثنوی معنوی و گلستان سعدی می خواند و شعرهای حافظ را از بر بود و در کنارش، در ایمان و اعتقادات مذهبی، سرآمد بچه های محل بود؛ اما هیچ وقت مقدس نمایی نکرد و ادعا نداشت که از همه مومن تر و مذهبی تر است و اعتقادش را به رخ نکشید.
حسن، جوانی خوش رخ بود و اندامی ورزیده و پهلوانی داشت. در کنار ساختن روح، به ساختن جسمش هم توجه داشت. خیلی شیک پوش و خوش لباس بود و یادم هست از همان نوجوانی همیشه رنگ پیرهن و شلوار و کفشش هم خوانی داشت و سرمشق خوش تیپ های محل بود. در شروع انقلاب و در تظاهرات، مثل ستاره درخشید و مثل هزارها جوان ایرانی، این انقلاب را به ثمر رساند و از اولین پایه گذاران سپاه و اعضای اصلی آن بود... او معتقد بود اگر سپاه نباشد، انقلاب حفظ نمی شود.

یادم هست در روزگاری که مردم معتادان و فقیران را از خودشان پس می راندند و طرد می کردند، حسن به آن ها پول می داد و می گفت: «این ها مریض اند. باید یک نفر این ها رو درمان کنه.» ...
حسن اما روی شیوه جنگیدن حرف داشت. فکر می کرد با توجه به زیادی نیروهای بسیجی و سپاهی می شود طوری جنگید که بیشتر جواب گرفت و کمتر تلفات داد.

آن هایی که غصه دار رفقایشان بودند و فرماندهانی که تلفات داده و گردان از دست داد بودند، خصوصا دو لشکر تهران که ضربه های سختی خورده بودند، روی حرف حسن مکث کردند.
یک روز صبح، در مقر سپاه پاسداران که در منطقه 10 و پادگان ولی عصر بود، جمع شدیم. از طرف سپاه هم آقای محسن رضایی نماینده شد تا پاسخ سئوالات حسن و رزمنده ها را بدهد.


قرار شد جلسه در محوطه باز و جلوی چشم همه برگزار شود تا هیچ حرفی پنهان نماند.
[شهید] کاظم نجفی رستگار، دوست صمیمی و همکار حسن بهمنی بود و منصور کوچک محسنی، سعید قاسمی و حسین الله کرم هم جزو پیش کسوت ها و ناظرین بودند. یکی - دو تا روحانی که حرف بچه های رزمنده را می فهمیدند و جیگر حرف زدن داشتند هم آمدند قاتی ما.
آن روز آقای محسن رضایی به جمع رزمنده ها آمد، همان بسم الله، قبل از اینکه حسن حرف بزند، گفت: «شما احتمال می دی تو این جمع یک نفر نفوذی باشه؟»

حسن گفت: «بله!»

آقا محسن گفت: «حرف هایی هست که نمی تونم این جا جلوی جمع بزنم. شما چند نفر را نماینده انتخاب کن؛ بیایید طبقه بالا.»

حسن قبول کرد و با کاظم رستگار، سعید قاسمی، عباس نجف آبادی و منصور کوچک محسنی و حسین الله کرم رفت طبقه بالا.

از آن طرف هم محسن رضایی و محمد کوثری و اکبر نوجوان بودند.

محمد کوثری و اکبر نوجوان، مسئول طرح عملیات بودند. این دو نفر موضع وسط را می گرفتند؛ نه این طرفی، نه آن طرفی.

ما هم در محوطه پادگان یا در ناهارخوری منتظر نتیجه جلسه ماندیم. بعد از 2-3 ساعت انتظار، آقایان آمدند بیرون و گفتند: فردا ساعت 10 صبح در پادگان باشید.

فارسی اش را بگویم. آن طرف می گفت: هرچه ما می گوییم، شما باید بگویید چشم. این طرف هم می گفت: فرمانده باید زمین را ببیند و تشخیص بدهد که آن جا برای عملیات مناسب هست یا نه.

حرف این ها حساب بود؛ اما آقا محسن گفت: «صبح می ریم پیش امام؛ به ایشان بگید کس دیگه ای رو جای من بگذاره. امام، بنده رو انتخاب کرده.»

حسن گفت: «ما نیامده ایم شما رو از پست تون برداریم و جای شما رو بگیریم. ما با شیوه جنگیدن شما مشکل داریم. به شیوه جنگ گوشت و تانک اعتراض داریم. ما می خوایم راهی پیدا کنیم که جلوی تلفات رو بگیریم. ما می گیم چرا توی کار خیلی حساب و کتاب نیست. چرا هر وقت آمدیم حرف بزنیم و نظر بدیم، گفتید حرف نزن. ما سر ننه مان یا ملک پدری مان با کسی دعوا نداریم. حرف های ما، عصاره چهار سال جنگه.»

این حرف ها زده شد و فردا یا پس فردا دوباره برای نتیجه گیری و دیدن سرانجام کار جمع شدیم در پادگان ولی عصر و قرار شد نماینده امام بیاید و تکلیف را معلوم کند.

نماینده امام، یک پیام از طرف امام آورد که متن دقیق آن در خاطرم نیست؛ اما حاصل آن این بود که یا عده ای آقایان را گول می زنند، یا این حرف ها را از سر دل سوزی می زنند؛ که من احتمال می دهم دومی باشد. من به عنوان فرمانده کل قوا به آقایان امر می کنم که هر چه فرمانده شان گفت، حتی اگر اشتباه باشد، باید گوش کنند و تبعیت کنند.

بعد از خواندن متن پیام امام، همهمه افتاد تو بچه ها. خط کش آمد بین شان. راهنما و سخن گوی رزمنده ها، حسن بود. حسن می بایست حرف آخر را می زد. همان موقع یک عده جدا شدند و راه خود را رفتند؛ جمعیتی هم دنبال حسن افتادند. این جمعیت آمد دم زورخانه پادگان ولی عصر.
همه مان منتظر بودیم که حسن حرف آخر را بزند؛ برویم یا بمانیم؟ همه مانده بودیم سر دوراهی. هم فرمان امام بود، هم غرور و تعصب مان داشت زیر سئوال می رفت. بد وضعیتی بود.

اصغر رنجبران گفت: «داش حسن، دندون رو بکن. حرف آخر رو بزن.»

چند لحظه ای سکوت شد. آن وقت حسن ... گفت: «من حرف هام رو گفتم و اعتراضم را رسوندم؛ اما من پیرو امام هستم. اگر امام بگه دست صدام رو ماچ کن، ماچ می کنم. من فردا به منطقه می رم. اگه جنگ نکنیم، مملکت زیر سئوال می ره. من خواستم یک راهی پیدا کنم که هم زمین رو بگیریم و هم زمان رو. الان اگر ما یک جایی رو می گیریم، زمان رو از دست می دیم. صدام هم اگر زمینی رو به ما داد، در عوض، تا دلش خواست، از ما تلفات گرفت. این بچه بسیجی وقتی کشته شد، دیگر لنگه اش نیست... اگر طرحی رو که من دادم پیاده می کردن، پرچم ایران رو تو بغداد بالا می بردیم...»

باز خیلی ها حرف حسن را پذیرفتند. بعضی هم خط شان را جدا کردند..."

حدود یک سال و نیم بعد، اسفند 1363  "از بهمن [نجفی] پرسیدم که خبری از حسن بهمنی و کاظم رستگار دارد یا نه. جواب داد: «حسن بهمنی و کاظم رستگار و ناصر شیری، امروز این جا بودند. هر سه به صورت نیروی آزاد و بسیجی آمدند به گردان ابوذر تا در عملیات بدر شرکت کنند.»


 شهید حسن بهمنی، نفر اول ستون.
عصر آن روز، یک مجلس عزا و روضه خوانی برای امام حسین دست داد... تو شلوغی و سینه زنی، یک نفر صدایم زد و گفت: - کاظم و حسن بهمنی، پشت چادر هستن اگر می خوای ببینی شون، بیا... دیدم کاظم و حسن دارند می روند. صدایشان کردم. برگشتند. سلام و علیک کردیم و به زور آوردمشان توی چادر. عباس پوراحمد برایمان چای آورد. حسن خیلی گرفته و پریشان به نظرم آمد. ازش پرسیدم: «چرا نیروی آزاد شده ای؟ تو فرماندهی کار بلد و قدر هستی. باید مسئولیت بگیری تا کارها پیش بره...» - سید جون ما دنبال منصب نبوده ایم و نیستیم. با کسی معامله نکرده ایم که امتیاز بگیریم. به ما بگن کفش جفت کن، می گیم «یا علی». بگن فرمانده شو، می گیم «یا علی». بگن برو کنار، می گیم «یا علی». اما من خواستم به این ها بگم «فکر نکنید ما نمی فهمیم». ما مرد جنگیم. آمده ایم بجنگیم؛ اما تو شیوه جنگیدن، با شما حرف داریم. شما باید آموزش رو گسترش بدید. سنگرسازی و دفاع شخصی رو گسترش بدید. تیراندازها باید درست و اصولی آموزش ببینند. باید روی حساب و کتاب کار کنید. نیم ساعتی بحث شد و از دردهای دل برای هم گفتیم. بعد حسن بلند شد برود.

 هم دیگر را بغل کردیم. و حلالیت طلبیدیم و حسن با حالی زار و خراب رفت. خراب بود؛ چون عاشق بود. عشق هم که نام و ننگ نمی شناسد. روح حسن دیگر در جسمش نمی گنجید. هیچ کس در آن برهه او را درک نکرد و نشناخت. حسن چنان بریده بود و چنان حالتی داشت که پیدا بود که برگشتی در کارش نیست."

 این دو فرمانده برکنار شده سپاه (حسن بهمنی و کاظم نجفی رستگار) در همین عملیات (عملیات بدر) به شهادت رسیدند.

سکه ثامن
پــنــجــره
نظرات
ناشناس
بسیار جالب بود. لحظه شماری می کنم برای این پست های شما.... خیلی اطلاع رسانی های خوبی هست.... خیلی ممنون
ناشناس
یاد باد آن روزگاران یاد باد ....
ناشناس
بسیار عالی و دل چسب بود. باید ناگفته های جنگ را به نسل حاضر گفت. خداوند همه فرماندهان شهید جنگ تحمیلی را با اباعبدالله الحسین (ع) محشور کند. این یعنی اطاعت از رهبری حالا همین خاطره را با برخی از افراد که داعیه ولایتی بودن دارند و خدا وکیلی فقط به فکر خودشان هستند را با هم مقایسه کن.
اسماعیل ذبیحی
دروغه بابا. من خودم تو این عملیات و عملیات های قبلی مسئول بودم. اینطوری که میگه نیست. رستگار موقعی که شهید شد فرمانده بود نه نیروی آزاد. سید ابوالفضلم خوب میشناسم. اونم منو خوب میشناسه. بهش بگین اسمال پولکی این متنو نوشته.
ناشناس
اکثرکشته های جنگ بر اثر بی تجربگی فرماندهان کم سن و سال بود.
ناشناس
کشته!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ناشناس
عزیزم کشته نه شهید. درضمن درتمام جنگ های دینا اشتباه بوده وهست.این جنگ جنگ حق وباطل بود وبه فرموده امام یک لحظه از ان نادم نیستیم
ناشناس
درود بر تعقل و تفكر
آرش
آری درود بر تفکر وتعقل البته اگر اجازه اش را داشته باشیم
ناشناس
واقعا ای کاش به حرف های این عزیزان بیشتر توجه می شد.خدا رحمتشون کنه.
مازیار
از طرف کی باید بیشتر توجه می شد؟
ناشناس
حالم از هرچي جنگ بهم ميخوره
ناشناس
جنگ در راه شرف وازادگی عزت است
مهدي
درود بر تمام شهيدان وسربازان فداكار وطن
یعقوب
پیرو نوشته این بزرگوار اقای رضابی در یک مصاحبه قبل از حمله امریکا به عراق گفته بودن که بنده بعنوان یک فرمانده در دوران جنگ بعید میدانم که امریکا بتونه به عراق حمله بکنه وبغدادروفنح بکنه
نادر
خوب شما خوب می دانید که آقای رضایی مغز متفکر نیروهای نظامی ما هستند ،حالا اگر آمریکا پیروز شد وعراق را فتح کرد خوب تقصیر خودش بوده
ناشناس
...خدا شهدا رو رحمت کنه.این آقای همیشه مدعی میخواست رئیس جمهورم بشه ...
آیدین خان
خلاصه اینه که لری جنگیدیم!!
یاور
خاطرات جبهه ها یادش بخیر --- سرزمین نیوا یادش بخیر
ناشناس
لعنت خدا برتو و افکارت ای پارسینه!
چرا در پستهایی که اندک ارتباطی با برخی ارگانها دارد آمار نظرات نشر نشده اینقدر بالاست؟!
اریایی
یعنی هنوز نباید یک صفحه خاطرات شهدا را بخوانیم.به سبیل کی برم می خوره؟
پیراسته فر
پارسینه بگم خدچکارت کنه! چراکامنتم را "غیرقابل انتشار"ش کردی!؟
من که ضمن احترام به ان دوشهیدعزیز،فقط گفتم چرااون وقتی که پیام امام راازطریق نماینده امام شنیدند"تسلیم"نشدند؟
وگفتم این 2بزرگوار"کوتاه"آمدندولی تسلیم فرمانده کل قوا"امام خمینی"نشدند.
این "متن"کجایش "خطری"بود؟
ناشناس
روحشان شاد
حسین
اقا محسن دوست داریم
ناشناس
برو عمو..
قهرمان
خدارو شکر که از زبان عزیزان سپاه و شهدا شنیدیم که محسن رضایی اشتباهات بسیار در شکستهای ایران داشته. خودش که در مصاحبه هاش خودشو عقل کل میدونه و تو حرفاش جوری القا میکنه که انگار این آقا ناجی ایران در جنگ بوده.!!!! خدا رحمت کنه شهدای ایران رو.
مازیار
ولی آنچه از این متن بر می آید امام نظر محسن رضایی را تایید کرده است
اریایی
امام از فرماندهش حمایتی کردن که هر بالادستی از زیرمجموعه اش میکنند.فرمانده کل قوا بودند.امافرمانده محسن هم مسولیتش را بهتر درک میکردند.
غلامرضا
با سلام و درود ب روح تمام شهیدان عزیز،
بنده خیلی ب این معصوم دلان ارادت دارم
و باید به جناب محسن رضائی خسته نباشید گفت که اگر ایشان نبود واز نبوغ فردی و خلاقیتش که باعث مقاومت و روحیه بین سربازان شد معلوم نبود سرنوشت جنگ به کدوم سمت میرفت،
Novin
به هرتقديرواقعيت هاي جنگ اين است كه ايشان مي گريند
من شخصا درعمليات هاي والفجرمقدماتي ويك درشرهاني بودم.استفاده ازفرماندهان بي تجربه وعدم آشتايي به فنون فرماندهي ونبود پشتيباني واقعا نمودداشت ودرآن عمليات والفجر١يادم مي آيدپاسداررسمي ها راجايگزين بسيجيان كردند كه اين استراتژي نه تنها كمكي نكرديلكه درابتداي عمليات اثري ازآن فرماندهان جديدنبود چون آنها نيزاين كاره نبودند من يادم است درميان رمل هاي عمليات والفجرمقدماتي گروهان ما ٤روزبدون داشتن سنگرومهمترآنكه پشت به دشمن موضع تدافعي راشتيم ولي شرايط آن زمان براي گفتن اين واقعيات به هيچ وجه محيا نبود
زهرا
تعداد زیاد شهدای ما بخاطر بی تدبیری بعضی آقایان بود مثل عملیات کربلای 4 که لو رفته بود ولی حاضر نبودن عقب بکشن
ناشناس
اولا اون اقایی که گفته لری جنگیدیم براش متاسفم.قوم لر اریوبرزن را داشتن که جلو اسکندر مقدونی ایستاد.لر شهید زرین بود که به صیاد امام معروف بود.بعد هم عرض کنم که به محض مطلع شدن فرماندهان از لو رفتن عملیات کربلای 4 عملیات متوقف شد.لطفا با مطالعه حرف بزنید.بعد ازین قوم و قونیت بازی دست بردارید
یه لر
تاریخ گواه شجاعت و غیرت لر هاست نه حرف های یه من غاز شما در ایران و اسلام دوستی لر همین و بس که کسی ندای جدایی و استقلال طلبی این قوم ایرانی رانشنیده و نخواهد شنید
ارسال نظر
سکه ثامن
نمای روز
سکه ثامن
سکه ثامن
سکه ثامن
سکه ثامن
سکه ثامن
آخرین اخبار
سکه ثامن
شفا دارو
آسیا تک داخلی
شاتل 2