پیشنهاد پارسینه
بازاريها نزد بختيار آمدند و به وي گفتند: خوب آقاي بختيار، کي خانه شما افطار بياييم؟ بختيار جواب داد: من افطار نمي دانم ، ولي اگر ودکا لاين مي خواهيد بخوريد، من دعوتتان مي کنم
۲۰ تير ۱۳۹۳ - ۰۸:۴۸
۱
گفت وگویی که پیش رو دارید مصاحبه مرحوم استاد علی ابوالحسنی با دانشمند محترم دکتر تکمیل همایون است که به لحاظ اهمیت موضوع وحساسیت مورد، بازتابهای زیادی در داخل و خارج کشور داشت. دکتر تکمیل همایون که خود از دوستان آقای فروهر و ارکان جبهه ملی بوده و از نزدیک با سران آن آشناست در این مجال به طور شفاف و با شجاعت در مورد چند شخصیت جریان ساز تاریخی (فروهر،بختیار، صدیقی و لنکرانی) روشنگری هایی نمود که واقعا کم نظیر بود. البته این سخنان برای کسانی که در طبل جدایی ملت و مذهب می کوبند بسیار گران تمام شد و در نشریات و رادیوهای دگراندیش واکنش های تندی به دنبال داشت. طعنه ها و زخم زبان ها به قدری نیش دار بود که دکتر را تا سر حد سکته قلبی رساند و بسیاری از متعصبین تند رو ارتباط خود را برای همیشه با وی قطع کردند. حال،شما متن مصاحبه را - که روزنامه جام جم در دوشماره منتشر ساخت - بخوانیدو خود قضاوت کنید:
«جبهه»، در اصطلاح سياسي ، مقابل «حزب» قرار دارد و شامل طيفي از احزاب و گروههاي مختلف مي شود که در برهه هاي حساس تاريخ ، گردهم آمده و در عين حفظ خصوصيات فکري و مسلکي خود، بر پايه اصول و اهداف مشترک ، با هم همکاري مي کنند. جبهه (که در کشور ما، مي تواند به دو صورت «ملي » يا «مذهبي» تشکيل گردد) نشانگر «وفاق و اتحاد» نيروهاي سياسي و اجتماعي است ، همان گونه که حزب و احزاب ، بويژه در کشور ما، حکايت از پراکندگي ، بل ناسازگاري نيروها از هم دارد. مع الاسف هرگاه مردم ايران از حالت «تحزب» يعني حزب سازي و حزب بازي به سمت ايجاد «جبهه» رفته اند، در مبارزات خود موفق شده و به پيروزيهاي بعضا شگفت آور دست يافته اند. بالعکس ، هرگاه که «تحزب» بر «جبهه» فائق آمده و اتحاد عمومي جاي خود را به تفرق گروهي داده است ، مبارزات با شکست مواجه شده و ملت ، چه بسا پيروزيهاي پيشين را نيز از کف باخته است (تجربه «مشروطيت» و نهضت ملي کردن صنعت نفت گواه اين امر است ). جبهه ملي ، از جمله تجارب مهم و عبرت انگيز تاريخ معاصر است که در اوج مبارزات ملت ايران براي رهايي از چنگال کمپاني استعماري نفت جنوب تشکيل شد و رهبري مبارزات مردم را در ستيز با استعمار و استبداد وابسته بر دوش گرفت ، ولي در بين راه ، به دليل اختلاف ديدگاهها و سلايق سياسي و نيز خرابکاري عناصر نفوذي ، عملا تجزيه و متلاشي شد و به سلطه مجدد دشمن در شکلي مهيبتر انجاميد و تلاشهاي بعدي نيز (که براي تجديد موجوديت جبهه صورت گرفت) هيچ گاه نتوانست آن شکاف را (چنانکه بايد) رفو کند و آب رفته را به جوي بازآورد. اهميت اين تجربه تاريخي ، ايجاب مي کند که پرونده جبهه ملي (براي کاويدن و يافتن ريشه ها وعلل کاميابيها و ناکاميها و درس گرفتن از آنها براي امروز و فرداي کشورمان) گشوده شود و در انديشه و عملکرد رهبران آن ، به ديده حکمت و عبرت نظر شود. گفت و شنود زير که در مرداد ماه سال جاري با دکتر ناصر تکميل همايون عضو هيات علمي پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي ، صاحب مقالات تحقيقي گوناگون در زمينه هاي تاريخ و علوم اجتماعي ، و دوست ديرين مرحوم داريوش فروهر صورت گرفته نگاهي دارد از درون به منش و روش سه شخصيت مشهور جبهه ملي : فروهر، بختيار و صديقي.
منش و روش سه شخصيت مزبور، طبعا مي تواند از زوايا و ديدگاههاي ديگر نيز مورد نقد و بررسي قرار گيرد و احيانا به نتايج و داوريهاي ديگر و حتي متضاد منجر شود. لطف اين گفتگو در آن است که جناب تکميل همايون ، خود از نزديک با آن سه تن برخورد داشته و اظهاراتش درباره آنها، مشهودات مستقيم خود اوست.
ضمنا چنانکه مي بينيد، گفت و شنود مزبور از نقطه بحث پيرامون روابط مرحوم فروهر با آيت الله حاج شيخ حسين لنکراني آغاز شده و با بررسي خصوصيات و احوال سران جبهه ملي تداوم يافته است. آيت ا لله لنکراني (معروف به «مرد دين و سياست») از فقهاي مبارز عصر اخير بود که از زمان شهيد مدرس تا دوران انقلاب اسلامي در مبارزات حضور فعال داشت و همچون مرحوم آيت ا لله حاج آقا رضا زنجاني ، با جبهه ملي و پاره اي از سران آن در مقاطعي ارتباط و همکاري داشت.
جناب تکميل همايون ، مقارن با انجام مصاحبه ، همراه همسر و فرزندشان عازم عمره بوده و گرفتار مسائل مرتبط با سفر بودند، مع الوصف ، با حوصله تمام گفتگو را پذيرفتند، که بابت اين امر از ايشان تشکر مي کنيم.
بخش دوم و پاياني اين گفت و شنود روز شنبه تقديم علاقه مندان خواهد شد.
جناب آقاي دکتر تکميل همايون ،آشنايي جناب عالي با مرحوم آيت الله حاج شيخ حسين لنکراني ، چه زماني بود و نخستين ديدارتان با ايشان چگونه و به چه مناسبتي انجام گرفت؟
بسم الله الرحمن الرحيم ، و اذکروا موتاکم بالخير. خدا رحمت کند آقا شيخ حسين لنکراني را که آشناييمان با نام و شخصيت ايشان ، از مشاهده شعارهايي آغاز شد که زمان مرحوم دکتر مصدق ، در خيابانهاي تهران مي نوشتند: براي انتخابات مجلس شوراي ملي دوره هفدهم به جناب آقاي حاج شيخ حسين لنکراني راي دهيد.
آن زمان چند سال داشتيد؟
من در 1315به دنيا آمده ام ، و آن زمان دوران دبيرستان را مي گذرانديم.
بعد، به دلايل خاص فکري که ما لنکران (واقع در قفقاز) را جداي از ايران نمي دانستيم و هنوز هم نمي دانيم ، براي ما لذت بخش بود که يک آشيخ حسيني هست که اصالتا اهل لنکران است و حالا در تهران مي خواهد وکيل مجلس شود! ضمنا مي شنيديم که برخي از برادران وي در حزب توده عضويت دارند و بين شيخ و آنها بر سر اين امر اختلاف وجود دارد و چون ما به اصطلاح طرفدار نهضت ملي بوديم ، اطلاعمان از اين امر، شخصيت آقاي شيخ حسين لنکراني را در چشم ما ارج و احترام بيشتري مي بخشيد. چندي پس از کودتاي 28مرداد هم شنيديم برادرش حسام لنکراني (که عضو حزب توده بود) ظاهرا روي اعتراضاتي که به عملکرد سران حزب داشته ، به دست آنها به قتل رسيده است.
خلاصه ، در ذهن ما آشيخ حسين لنکراني همواره به عنوان يک عنصر ملي سنتي (که هم داراي باورهاي استوار ديني و هم مرد حرکتهاي سياسي ، اجتماعي است ) مطرح بود. اين نخستين آشنايي من با ايشان بود. بعد ديگر اين داستان بريده شد و در طول حدودا 13، 14سالي که من در فاصله سالهاي 1342تا 1356از ايران به اروپا رفته و در آنجا به تحصيل و کار پرداختم ، ديگر خبري از آقاي لنکراني نداشتم.
رشته تحصيلي تان چه بود؟
در فرانسه ، اول دکتراي تاريخ و سپس دکتراي جامعه شناسي گرفتم.
پس از آن در کولژ دو فرانس فرانسه آسيستان شدم و مدتي در کتابخانه ملي فرانسه مسوول کتابهاي خطي فارسي بودم.
تحصيلاتتان در دانشگاه سوربن انجام گرفت؟
بله.
آنجا چون آسيستان آسياي مرکزي شده بودم ، وضع زندگي ام نسبتا بد نبود. ضمنا از آنجا که در صورت بازگشت به کشور خطر دستگيري من مي رفت ، لذا تا سال 56که شروع مجدد فعاليتهاي حاد سياسي در کشور بود در فرانسه ماندم.
سال 56درباره بازگشت به وطن ، با مرحوم فروهر مشورت کردم و ايشان گفت : «توکل بر خدا کنيد و بياييد»! و من به ايران بازگشتم.
پس از ورود به تهران و تجديد فعاليتهاي سياسي ، يک روز آقاي فروهر به من گفت که : آقا، ما مي خواهيم نزد آشيخ حسين لنکراني برويم.
دلت مي خواهد با ما بيايي؟ گفتم : بله ، و رفتيم.
فکر مي کنم هنوز حاج آقا مصطفي شهيد نشده بود. اصولا من 3بار پيش از پيروزي انقلاب ، به منزل مرحوم لنکراني رفته ام : يک بار عيد بود که رفتيم و سکه اي هم از ايشان گرفتيم ؛ از اين سکه هاي کوچک که نام امام زمان عليه السلام روي آن نقش بسته است.
بار ديگر 13رجب بود که براي تبريک تولد حضرت علي عليه السلام به منزل ايشان رفتيم.
سومين بار هم روز نيمه شعبان بود که به مناسبت تولد امام زمان عجل الله فرجه خدمتشان رسيديم.
هر سه بار، به اتفاق آقاي فروهر رفتيد؟
بله.
من از ارتباط آقاي فروهر با آقايان طالقاني و حاج آقا رضا زنجاني ، و دلايل آن خبر داشتم ، اما علت ارتباط وي با حاج آقا لنکراني بر من روشن نبود. لذا از وي پرسيدم و آنچه که از مجموع صحبتهاي فروهر و مشاهدات خودم از روابط و گفتگوهاي او و لنکراني دستگيرم شد، اين بود که : آقاي فروهر، به عقيده من ، در زمره کساني بود که اگر بخواهيم دو مقوله «استقلال» و «آزادي» را از هم تفکيک بکنيم گو اينکه آن دو عملا با هم ارتباط تنگاتنگ داشته و به يک معنا غير قابل تفکيک اند بايد بگويم آقاي فروهر به «استقلال» بيشتر اهميت مي داد تا به «آزادي». يعني ، فروهر (در عين عشق به آزادي) معتقد بود اگر کشوري مستقل باشد و در آن مثلا آزادي مقداري کم و زياد بشود، چنين کشور و جامعه اي بر کشور و جامعه اي که در آن کمابيش آزادي يافت شود ولي زير سلطه بيگانه قرار داشته باشد، ترجيح دارد. اين اساس عقيده و عمل او بود. ولي خوب ، هميشه هم اعتقاد داشت که اين دو استقلال و آزادي واقعي از هم تفکيک ناپذيرند. اگر جامعه اي به معني واقعي کلمه «مستقل» باشد، حتما دمکراسي و مردم سالاري هم در آن به وجود مي آيد. چنانکه اگر جامعه اي به معني واقعي کلمه «آزاد و مردم سالار» باشد، هيچ وقت حاضر نمي شود زير سلطه امپرياليزم برود. با اين توضيح ، سر علاقه و ارتباط فروهر با مرحوم آشيخ حسين لنکراني معلوم مي شود. او آشيخ حسين را جزو اين دسته ، و صاحب اين فکر و سليقه مي دانست.
مرحوم لنکراني نيز کمبود آزادي را ممکن بود تا حدودي و در شرايطي تحمل کند، ولي وابستگي به بيگانه و نوکري اجانب را به هيچ وجه بر نمي تافت.
بله.
عنايت بفرماييد که مثلا داريوش فروهر هيچ وقت نسبت به آقا شيخ فضل الله نوري اسائه ادب نمي کرد، چون مي دانست به جايي وابسته نبوده است.
نسبت به مدرس هم که خيلي علاقه مند بود، به اين علت بود که اعتقاد داشت وي دو صورت آزادي و استقلال را با هم داشته است.
کما اينکه اين اواخر نسبت به آيت الله کاشاني هم معتقد نبود که وي فردي وابسته بوده است.
ممکن بود مثلا انتقاداتي به عملکرد او داشته باشد، ولي وابسته بودن را، چيزي غير از اشتباه اشخاص در عملکرد سياسي مي دانست و مرزها را با هم مخلوط نمي کرد. متقابلا با وثوق الدوله و امثال او که مظنون به وابستگي به بيگانه و خيانت به کشور بودند شديدا مخالف بود و از مبارزات لنکراني با وي تجليل مي کرد. يادم هست فروهر مي گفت : موقعي که وثوق الدوله قرارداد 1919تحت الحمايگي ايران به انگليس را بسته بود (نمي دانم از قول پدرش نقل مي کرد يا در کتابي خوانده بود) يک روز درشکه او داشت از قسمت شمال پارک شهر عبور مي کرد، که آشيخ حسين لنکراني رفته بود جلو درشکه را گرفته و بر سر وثوق الدوله فرياد کشيده بود که : مردک ناحسابي ! اين چه کاري است که مي کني؟ چرا مملکت را تحت الحمايه انگليس مي خواهي؟! اين کار تو غلط است و...
احتمالا اين داستان را مرحوم فروهر از پدرش نقل کرده است.
چون ، آقاي لنکراني نسبت به فروهر حسن ظن داشت و مي گفت : پدرش ، سرهنگ صادق خان فروهر معروف به صادق درويش ، را هم مي شناختم : آدم وطن دوستي بود که با صمصام السلطنه بختياري در جريانات مشروطيت در اصفهان همکاري مي کرد.
به هر حال در قضيه قرارداد 1919که مليون اين مملکت و روحانيون و در راس آنها شهيد مدرس ، همه با آن مخالف بودند، بيم نابودي استقلال کشور مي رفت.
مرحوم لنکراني ، وقتي که براي حفظ استقلال کشور اين چنين با وثوق الدوله عاقد قرارداد 1919درگير مي شود، از چشم فروهر قهرماني مي شود که بايد به او احترام گذارد. خصوصيت ديگر لنکراني ، که براي فروهر جالب بود، شجاعت وي بود. داريوش خدا بيامرز از اين گونه مسائل خوشش مي آمد. مثلا با آقاي عمويي ، «به عنوان عضو حزب توده» مخالف بود، ولي به عنوان يک آدمي که در زندان مقاومت کرده و مثل برخي تسليم نشده ، به وي احترام مي گذاشت.
از حيث سليقه و رويه سياسي ، با او مخالف بود، ولي از لحاظ خصال انساني و استواري شخصيت به وي حرمت مي نهاد. متقابلا اگر کسي مثلا در زندان ضعف نشان مي داد فروهر از وي اصلا بدش مي آمد، ولو از دوستان نزديکش هم باشد. در اين راستا، آشيخ حسين لنکراني را هم آدم قدرتمند و شجاعي مي دانست و بويژه از عدم تمکين و تسليم وي در برابر نخست وزير مقتدري چون قوام السلطنه ياد مي کرد. ضمنا يادمان باشد که برادرهاي لنکراني بعضا در حزب توده بودند، و آشيخ حسين مي توانست به دليل نپذيرفتن وابستگي به حزب توده ، قويا از حمايت و عنايات قوام السلطنه برخوردار شود، ولي اين کار را نکرد. مساله ديگري که باز براي فروهر مطرح بود، اين است که وي نه تنها نسبت به ميهن دوستي و وحدت همه ايرانيان ايرانيان ساکن چارچوب سياسي و حکومتي ايران امروز سخت معتقد بود، بلکه مناطقي نظير لنکران و شيروان را نيز که قرنها جزئ ايران بوده و با ما پيوندهاي استوار و ريشه داري دارد، جداي از ايران فرهنگي و تاريخي نمي دانست.
اين نکته براي فروهر خيلي ارزشمند بود و از اينکه مي ديد لنکراني هم به ايران بزرگ و کهن مي انديشد و اصلا اجدادش از آن سرزمين اند علاقه اش به او تشديد مي شد. مساله ديگر، براي فروهر، احترام به دکتر مصدق بود. ممکن است آقاي لنکراني در بعضي مسائل با مصدق اختلاف نظر داشت ، ولي در چند جلسه اي که من با فروهر خدمت لنکراني بودم و صحبت از مصدق مي شد، هيچ گاه نديدم ايشان بدون احترام ، از مصدق ياد کند. در واقع ، لنکراني بين مصدق و امثال وثوق الدوله و فروغي و حکيمي که خود سالها در ميدان سياست با آنها تعامل و تقابل داشت ، فرق مي گذاشت و او را از لون ديگر مي ديد. طبعا براي آقاي فروهر که مصدق را نماد اعتقادات و آرمانهاي خود در نهضت ملي مي دانست ، تمجيد لنکراني از مصدق اهميت داشت.
بله ، لنکراني ، با حفظ ديدگاههاي انتقادي خود نسبت به دکتر مصدق ، به مواضع ضد استعماري و ضد استبدادي وي احترام مي گذاشت.
فروهر، لنکراني را يک روحاني مبارز آزاده و ضد استبداد مي انگاشت و در برابر شايعاتي که گاه مطرح مي شد و شائبه بستگي لنکراني به دربار را پيش مي آورد، ايستادگي مي کرد و به نفع لنکراني حکم مي نمود. او شايعات مزبور را حرفهاي بي اساسي مي شمرد که حزب توده يا خود دربار القا مي کند. معتقد بود چون آشيخ حسين عضويت آن حزب را نپذيرفته ، آنها به اين صورت در مقام انتقام از وي برآمده اند. اين احتمال را هم که خود دربار در پخش آن گونه شايعات دست داشته باشد منتفي نمي دانست ، چون اصولا سياست دربار اين بود که اگر کسي از شاه و عمال او مي بريد يا در مقابل آنان مي ايستاد، او را متهم مي کردند که از خود ما است ! کما اينکه اين کار را با خيليها کردند و من در سازمان مرکز اسناد، سندهاي متعددي را ديده ام که طبق آن ، ساواک به نمايندگانش در مناطق مختلف دستور داده است که مثلا بنويسيد: آقاي ايکس ساواکي است و به او فحش بدهيد! چون ساواک مي دانست که در چشم مردم ارج و آبرويي ندارد و...
ديگران را هم براي بي آبرو کردن و انداختن از چشم مردم به خودش منسوب مي کرد!
آقاي فروهر به هيچ وجه شايعات منفي راجع به آقاي لنکراني را قبول نداشت و مي گفت : شيخ ، شيخ & درستي است ! ضمنا وقتي هم به زندگي داخلي شيخ سر مي زديم ، مي ديديم شخصيتي ساده زيست و به دور از تشريفات و زرق و برق مادي است.
خوب ، به محض اينکه وارد کوچه ايشان واقع در چهارراه گلوبندک مي شديم ، چشممان به تابلو کوچه مي افتاد که نام شيخ فضل الله نوري را بر پيشاني داشت.
اين خودش ، براي ما، يک معني پيدا مي کرد. بعد زماني که وارد خانه قديمي ايشان شده و زندگي کاملا ساده و بي پيرايه ايشان را مي ديديم متوجه مي شديم با شخصيتي زاهد و پارسا روبه روييم که به حطام دنيا دلبستگي ندارد خوب ، حالا ان شائالله مي رويم زندگي مثلا آقاي ابوالحسني را هم که به لباس روحانيت ملبس است و داعيه دينداري دارد، مي بينيم که چگونه است و با ادعاهاي او چقدر سازگار است ! چون امروز برخي روحانيون در زندگي خود از ساده زيستي فاصله گرفته اند. اما خانه آشيخ حسين که شما مي رفتيد، وضعيت آن خيلي درويشي و خيلي ساده و سنتي بود و آدم خوشش مي آمد. به هر روي ، من در اثر ملاقاتها و گفتگوهايي که به اتفاق فروهر با مرحوم لنکراني داشتم و تحليلهاي ايشان راجع به حوادث گذشته و علل ناکاميهاي ملت ايران در مبارزات خويش را گوش کردم و بويژه اظهارات ايشان (به مناسبت کتاب خاطرات مستر همفر) درباره سياستهاي خارجي را شنيدم ، متوجه شدم که آن مرحوم به مسائل سياسي و اجتماعي آگاهي وافي دارد. حالا چرا آقاي لنکراني فروهر را دوست داشت؟ ايشان فروهر را به اين دلايل دوست داشت يعني خود آ شيخ حسين سر علاقه اش به فروهر را به گونه اي به خود من حالي کرد که ايشان فهم دارد و آدم ميهن دوستي است و...
چگونه به شما اين را فهماند؟
مثلا وقتي آقاي فروهر در حضور ايشان حرف مي زد، شيخ به من نگاه مي کرد و مي گفت : اين ، با ديگران فرق دارد!
يعني با تاييد و تاکيد بر کلمات ايشان ، مي رساند که.
..
به ايشان علاقه خاص دارد. شيخ به من سفارشي هم کرد که البته موفق نشدم آن را انجام دهم.
آن ايام تازه کتاب «خاطرات مستر همفر، جاسوس انگليس در ممالک اسلامي» با مقدمه ايشان چاپ شده بود. به من گفت : آقا جان ، شما که زبان خارجي مي دانيد روي اين آدم و افراد مثل او تحقيق کنيد. چون بلاهايي که بر سر ايران آمده غالبا از طريق انگليسيها بوده است.
شما در اين باره تحقيق کرده و اين مشکل را در اين مملکت حل کنيد. لنکراني مشکل داخلي را مشکل درجه دوم مي دانست و مشکل خارجي را در جلوگيري از پيشرفت و ترقي کشور عامل اصلي مي شمرد. آن موقع ، ما با مرحوم مهندس بازرگان يک کشاکش فکري داشتيم.
من مي گفتم : آقا، ما بايد براي جامعه مان دو نوع ديناميزم را بشناسيم : ديناميزم داخلي و ديناميزم خارجي.
يا ديناميزم & درون زا و ديناميزم برون زا. و اين دو با کمک همديگر، مملکت ما را به اين روز انداخته اند. بنابراين ماها فقط، مقصر نيستيم ؛ عوامل خارجي هم در عقب ماندگي ما نقش و دخالت دارد. البته ، عوامل خارجي اگر شرايط خاصي را در ايران نمي ديدند نمي توانستند دخالت بکنند. آن هم هست ؛ ولي خوب ، نقش مخر^ب بيگانگان سلطه جو و مهاجم را هم نبايد فراموش کرد. مرحوم مهندس بازرگان با همان اصطلاح خودش دقيقا مي گفت : نه آقاي تکميل همايون ، ک&رم از خود درخت است ! يعني ، ما خودمان مقص^ريم.
آن موقع ما به لنکراني گفتيم که : آخر خود ما هم در ايجاد مشکلات فعلي نقش داشته ايم.
فرمود: برويد ريشه مسائل را از مشروطيت بگيريد و جلو بياييد، و شيخ اين را مي گفت و هشدار داد مقصود لنکراني از «شيخ»، در اينجا، شيخ فضل الله نوري بود مي گفت : شيخ به اين مساله توجه کرد، و بعد مي افزود: البته آن شيخي که من مي گويم.
نه کسروي و ديگران !
شناخت آقاي لنکراني از شيخ فضل الله حقيقتا شناختي عميق و متعالي بود. فکر مي کنم اگر شيخ فضل الله ، از آن منظر بلندي که لنکراني به وي مي نگريست ، براي & (حتي ) روشنفکران سوپر معترض ما مطرح شود آنها هم او را مي پذيرند. چون به هيچ وجه شيخ فضل الله را عنصري زبون و وابسته به دربار قاجار يا حتي ضد آزادي و عدالت نمي انگاشت.
با روابط تنگاتنگي که ميان خاندان لنکراني و شيخ فضل الله بود وي ، تصورات منفي موجود درباره شيخ را نادرست و حتي در اصل ناشي از تبليغات فراماسونها و عمال استعمار مي ديد. گفتني است که : جد لنکراني (آيت الله شيخ حسين فاضل ) استاد شيخ فضل الله ، و پدرش نيز از اصحاب خاص شيخ فضل الله بود. ضمنا نامادري آشيخ حسين (عزت نساءخانم ) خواهر آقايان «محمد باقر مظاهري» و «حاج ميرزا حسين اعتماد الاطباء» (به ترتيب : پيشکار شيخ فضل الله ، و پزشک معالج وي ) بود که اين آخري پدر دکتر حکيم السلطنه پدرزن همين جلال عبده معروف مي باشد.
بله.
عبده را مي شناسم ، چند سال پيش مرحوم شد.
علاوه حاج شيخ حسين ، خاطرات نابي راجع به شيخ فضل الله داشت که آنها را مستقيما از زبان امثال مستشارالدوله صادق (وکيل مجلس شوراي صدر مشروطه) شنيده بود. بنابراين مثل ديگران لازم نبود تاريخ مشروطه کسروي را بخواند و از پس عينک تيره امثال او به قضاياي مشروطه و شيخ فضل الله بنگرد هر چند اين کتابها را هم خوانده بود و نقل و نقد مي کرد.
کاملا صحيح مي فرماييد. براي اينکه آقاي لنکراني اين نکته را تصريح و تاکيد مي کرد که ما سه تا شيخ فضل الله داريم : يک شيخ فضل الله که دشمنانش درست کرده اند، يک شيخ فضل الله که بعضي از دوستانش درست کرده اند، و يک شيخ فضل الله که من مي گويم ! مقصود آشيخ حسين از دشمنان شيخ که در تصويرپردازي وارونه از او نقش داشته اند، همين غرب گراها و کساني نظير کسروي بود. حالا کسروي بيچاره با همه آن حرفهايش ، باز نسبت به علم شيخ فضل الله کوچکترين ترديدي نکرده و از او به عنوان اعلم علماي پايتخت ياد مي کند. اما بعضي غرب گراها هستند که در موضوع هم زياد وارد نيستند ولي روي ضديت با دين ، از کسروي هم بدتر عمل مي کنند! يک عده نيز هستند که با آزادي و پيشرفت و تمدن زياد دمخور نيستند و آن وقت مي روند پشت شخصيت شيخ فضل الله پنهان شده و خيال مي کنند شيخ ، مظهر ارتجاع و اين صحبتها است ! لذا آشيخ حسين صف خود را از اين گونه طرفداران يا مدعيان طرفداري از شيخ فضل الله هم جدا مي کرد و مي گفت : من آن شيخ فضل اللهي را قبول دارم و از وي دفاع مي کنم ، که خود شخصا مي شناسم و خوب هم مي شناسم ! حقيقت شيخ فضل الله که طرفدار استقلال و آزادي و پيشرفت است.
منتها آزادي و پيشرفت را بايد تعريف کرد. تمدن را قبول دارد ولي کدام تمدن؟ حتي به عقيده ايشان و ما، گرايش شيخ فضل الله به مثلا فرهنگ ملي ، اتفاقا بيشتر از آنهايي بوده که خيال مي کردند هرچه از غرب مي آيد درست است و بايد کورکورانه از آن تقليد کرد.
نظير تقي زاده که در مجله کاوه نوشت : ايرانيان بايد از فرق سر تا ناخن پا، فرنگي مآب شوند! و البته بعدها خودش هم از اين حرف اظهار ندامت کرد.
بله.
لنکراني ، موضوع استقامت و شجاعت عجيب شيخ فضل الله را تعريف مي کرد و اين بر فروهر تاثير مي گذاشت.خوب در ياد دارم يک روز زماني که با آقاي فروهر از خانه ايشان بيرون آمديم ، به من گفت : ماجراي کشته شدن شيخ فضل الله و اعدام او را برايم تعريف بکن که ببينم چه بوده است.
جناب آقاي ابوالحسني ، براي فروهر اين مساله ، مهم بود. حالا ممکن است آن داستان را براي 100نفر ديگر شما تعريف کنيد، برايشان اهميت نداشته باشد، ولي براي فروهر به دلايلي که زندگيش نشان داد مهم بود! گفتم که : بله ، آمدند و محکمه اي تشکيل دادند و در آن محکمه شيخ فضل الله را محکوم به اعدام کردند. بعد هم اسامي اعضاي آن محکمه و آمرين مافوق آن (نظير تقي زاده و وثوق الدوله و حسينقلي خان نواب و سردار بهادر بختياري و...) را ذکر کردم و گفتم : هيچ کدامشان هم عاقبت به خير نشدند. همگي يا فراماسون از آب در آمدند و يا بعدها وابسته به رضا شاه شدند و رفتند توي سيستم رضاشاهي ، و خلاصه از هيچ کدامشان آدم آزادي خواه ملي وطن دوست بيرون نيامد. مثلا يک درصد از تمايلات دکتر مصدق در آنها نبود.
اين تحليل از خود جنابعالي بود يا مرحوم لنکراني؟
نه ، تحليل خود من بود که براي آقاي فروهر گفتم.
حتي خود آقا شيخ ابراهيم زنجاني را حساب بکنيم يا ديگران را، آدمهايي نبودند که عاقبت به خير قلمداد شوند و نيکنام از دنيا بروند. آخر اينها مهم است.
گفتم : چنين کساني به اصطلاح شيخ را محاکمه کردند و به جوخه اعدام سپردند. پرسيد: آن وقت ، شيخ چه کرد؟ گفتم : پس از صدور حکم اعدام يکدفعه شيخ بلند شد و گفت : افوض امري الي الله ، ان الله بصير بالعباد! برويم براي اعدام ! اصلا فروهر تکان خورد! تا اين حد! يعني ، يک کسي روي عقيده اش تا آن آخر ايستاده و کوچکترين تضرع و التماسي هم نکرده و يک کلمه مثلا نگفته است که : «من نبودم ! خلاف به عرضتان رسانده اند! ببخشيد» يا مثلا «تفسير شما از اين حرفهاي من غلط بوده و اصلا اين صحبتها نبوده و سوئ تفاهم پيش آمده است!». سفت ايستاده و مخصوصا زير پرچم روس و انگليس و فلان هم نرفته است.
اينجا است که بايد بگويم : در تمام برخوردها و گفتگوهايي که با فروهر داشتم هيچگاه نديدم نسبت به شيخ فضل الله حتي يک بار توهين و اسائه ادبي بکند.
در بخش نخست اين گفتگو به شخصيت مرحوم آيت الله شيخ حسين لنکراني و ارتباط با مرحوم داريوش فروهر پرداخته شد و دلايل تاثير پذيري فروهر از مرحوم لنکراني و حريم داري او از مرحوم شيخ فضل الله نوري بررسي گرديد. در اين بخش نيز عمدتا به گوشه هايي ناگفته از زندگي و شخصيت دو چهره موثر ديگر در جبهه ملي يعني شاپور بختيا ر و دکتر غلامحسين صديقي مي پردازيم:
آقاي لنکراني ، بين سران جبهه ملي ، به دو تن اعتقاد و اعتماد داشت البته اين به آن معنا نيست که مطلقا انتقادي به آنها نداشت.
1- داريوش فروهر.
2- دکتر سنجابي.
بويژه سنجابي را خالي از تدين و تقيد به اعمال شرعي (نظير نماز و روزه) نمي دانست.
خودش مي گفت : ما که نمي خواهيم پشت سرشان نماز جماعت بخوانيم! سخن اين است که اينان برخلاف بسياري از سياستمداران اين ملک وطن فروش و مزدور اجنبي نيستند و در حد توان و درک خويش مي خواهند به کشورشان خدمت کنند. البته بخشي از اعتماد لنکراني به سنجابي ، به عموهاي او: سردار ناصر سنجابي و سردارمقتدر سنجابي برمي گشت که سابقه مخالفت با استعمار انگليس و رضاخان داشتند.
بله ، سنجابي اهل نماز و روزه بود و نمازخواندنش را من ديده بودم.
متقابلا لنکراني به شاپور بختيار و دکتر غلامحسين صديقي خوشبين نبود. درباره بختيار، احتمالا گذشته از ضعف آشکار جنبه هاي ديني ، بستگيهاي ماسوني او را نيز در نظر داشت و علت مخالفتش با صديقي نيز ظاهرا اخباري بود که از مخالفت وي با مذهب در کلاسهاي دانشگاه و جاهاي ديگر به گوش لنکراني مي رسيد. دکتر صديقي ، علاوه بر تمايل به پذيرش نخست وزيري شاه در سال 57 که به همين علت هم با مخالفت شديدملت و حتي دوستان قديمش در جبهه ملي روبرو شد، پس از پيروزي انقلاب نيز برخلاف سنجابي و فروهر اساسا همراهي يي از او نسبت به جمهوري اسلامي مشهود نشد. حتي اللهيار صالح و مهندس حسيبي به نظام جمهوري اسلامي راي دادند ولي ظاهرا از ناحيه دکتر صديقي اقداماتي از اين دست انجام نگرفت و اين امر، به هر روي نشاندهنده يک نوع گسستگي بين او و انقلاب و رهبري مذهبي جامعه ما است.
ديگر از دلايل بدبيني مرحوم لنکراني به صديقي آن بود که مي گفت : دکتر صديقي پس از کودتاي 28مرداد، در دادگاه گفت : ما با دکتر مصدق همکاري داشتيم.
..، اما رژيم مي خواهد مذهب را از دخالت در امور اجتماعي و سياسي باز دارد و بيرون کند و ما در اين قسمت با رژيم موافقيم (قريب به اين مضمون)، و همين سخن سبب شد که از زندان آزاد شود. ظاهرا در سال 56از سوي برخي از سران جبهه ملي به آقاي لنکراني پيشنهاد همکاري با جبهه داده شد و ايشان امتناع کرده و گفته بود: «تا اين دو نفر (شاپور بختيار و دکتر صديقي) در جبهه ملي هستند، اسمي از من نياوريد، من نمي آيم»! گويا حضرت عالي هم در اين قضيه ، فرستاده و رسول بعضي از آقايان بوديد. شما اين ماجرا را به ياد مي آوريد؟

ببينيد، اصولا بعداز 28مرداد، دو طرز تفکر در جبهه ملي حاکم شد که اينها را وقتي آناليز مي کنيم باز به همان دو عنصر استقلال و آزادي مي رسيم.

يک گروه مي گفتند: ملاک براي ما در درجه اول ، استقلال است ؛ پس حکومتهايي که در پي کودتاي امريکايي انگليسي 28مرداد روي کار آمده اند همگي باطل اند، براي اينکه دست نشانده خارجي اند و ما نبايد درون رژيمي که بيگانگان درست کرده اند برويم ولو آنکه يک خرده آزادي هم در آن تامين شود. گروه ديگر ملاک را اصالتا آزادي گرفته و مي گفتند که : ما با آزادي جلو مي رويم و سپس به تدريج استقلال هم پيدا مي کنيم.

حالا اگر بخواهم اسم بياورم رحمه الله عليهم اجمعين شايد بازرگان بيشتر طرفدار آزادي بود و فروهر بيشتر طرفدار استقلال ، و اينها آبشان سرانجام در يک جوي نرفت.

با وجود اينکه هر دو به هم احترام مي گذاشتند. فروهر البته با مرحوم لنکراني در اين مورد هم مشرب بود. اما آن دو نفر: شاپور بختيار و غلامحسين صديقي.

ببينيد شاپور بختيار، آدمي بود که خودش به من گفت : من فارسي را پيش هانري ماسه فرانسوي خوانده ام ! يعني يک آدمي که از کودکي به پاريس رفته و با تعليم و تربيت فرانسوي بزرگ شده و فارسي هم که خواسته ياد بگيرد معلمش هانري ماسه بوده است.

به همين دليل ، اين تناقض در زندگي بختيار وجود داشت که نه خان ايراني بود و نه سيويليزه فرانسوي ! بين اين دو در نوسان بود و با فرهنگ ايراني به مقدار زيادي بيگانگي داشت.

البته شايد اگر کمي ميان ايل بختياري مي رفت چيزي از فطرت و فرهنگ ايلي يادش مي آمد، ولي فرهنگ «بالا شهر نشيني» تهراني او، اين امور را برنمي تافت.

ممکن است مثلا در انکنسيانس و ناخودآگاه ايلي اش چيزهايي از فرهنگ ايراني وجود داشته است ، ولي در تهران ، او زندگي اش در آن سمت فرمانيه و زعفرانيه خلاصه مي شد و با مردم جنوب شهر دمخور نبود. خاطرم هست در سالهاي 57 - 56 بازاريان عضو جبهه ملي ، ماه مبارک رمضان ، ما (يعني اعضاي جبهه ملي) را به ضيافت افطار دعوت کرده بودند و بختيار هم حضور داشت. وقتي که افطار کرديم

، بازاريها نزد بختيار آمدند و به وي گفتند: خوب آقاي بختيار، کي خانه شما افطار بياييم؟ بختيار جواب داد: من افطار نمي دانم ، ولي اگر ودکا لاين مي خواهيد بخوريد، من دعوتتان مي کنم! اين حرف بي نهايت به من برخورد. چون آدمي که در يک ضيافت مذهبي ، آن هم در ماه مبارک رمضان ، بيايد به ميزبانان بگويد: شما را به ودکا دعوت مي کنم ! پيدا است خيلي پرت است !

چون اگر شوخي هم بود، شوخي بي هنگام و زشتي بود. بالاخره ، آن فرد بازاري ، اعتقاداتي دارد و تو اگر هم مي خواهي شوخي بکني ، شوخي ات نبايد فرهنگ و اعتقادات طرف را هدف بگيرد. خلاصه ، من از اين حرف بختيار بسيار بدم آمد و پيش آقاي فروهر رفتم و گفتم : آقا، مرا ديگر در اين جلسات نياوريد، چون ناراحت مي شوم و يک چيزي مي گويم و کار دستتان مي دهم.

گفت : چي شده؟! قصه را گفتم ، گفت : حماقت کرده است! با همين تعبير! بار ديگر در خانه دکتر سنجابي بود که تمام دانشگاهيان هوادار جبهه ملي جمع بودند و من سخنراني کردم.
هنوز انقلاب پيروز نشده بود. پس از سخنراني ، سنجابي خيلي از من تعريف کرد و گفت : اگر همه تان طلا باشيد، نمي دانم تکميل همايون نگين است و اينها. سپس از آقاي بختيار خواهش کرد چند کلمه اي صحبت کند. بختيار آمد و گفت : اين صحبتهايي که آقاي تکميل همايون کردند، اين عربي مربي هايش را که من نفهميدم حالا، عربي مربي يعني چه؟ يعني آيات قرآني که من گفتم ! خوب ، وقتي از آيات قرآن کريم با اين تعبير سبک ياد مي شود پيدا است توهين آميز است.
اين شد دو مورد.اينها براي من مساله شد. تا آنکه شاه ، فروهر و سنجابي را گرفت و به زندان انداخت.
قرار بود که راهپيمايي تاسوعا و عاشورا انجام گيرد. آن موقع رئيس جبهه ملي ، دکتر سنجابي ؛ مسوول تشکيلات ، دکتر بختيار؛ و مسوول تبليغات و انتشارات هم ، آقاي فروهر بود. روزنامه (خبرنامه جبهه ملي) زير نظر فروهر منتشر مي شد و من در تدوين آن با خانم ايشان (پروانه) همکاري داشتم.

ما يک مقاله خيلي تند و آتشين نوشته و مردم را به راهپيمايي معترضانه در روزهاي تاسوعا و عاشورا و حمايت از اهداف انقلاب ، دعوت کرديم.

بعد ديدم آقاي دکتر عبدالرحمان برومند معاون بعدي بختيار در اروپا که ترور شد نزد ما آمد و با لهجه اصفهاني گفت : حالا که آقاي سنجابي و آقاي فروهر در زندان اند، آقاي بختيار همه کاره جبهه ملي است و شما بايد مقالاتتان را به ما بدهيد تا به بختيار نشان بدهيم و نظر دهد که چاپ شود يا نشود. گفتم : خوب ، چه اشکالي دارد که آقا ببينند، و سر مقاله را دادم.
پنجشنبه بود و بايد صبح شنبه اعلاميه به دست مردم مي رسيد، لذا براي چاپ آن عجله داشتيم.
چندي گذشت ، ديدم دير کرد و مقاله را نياورد.
اين حادثه در کجا رخ داد؟
در دفتر جبهه ملي ، که در خيابان فردوسي قرار داشت.
آنجا در اصل ، دفتر وکالت آقايان فروهر، برومند و بختيار بود که در سه طبقه روي هم قرار داشت و دفتر آقاي بختيار طبقه پايينتر از مابود. باري ، ديدم دير کرد. خودم رفتم پايين و گفتم : آقاي دکتر، مقاله چه شد؟ با همان لهجه اصفهاني ، در حضور جمعي که آنجا بودند گفت : مقاله شما را پاره کردم و ريختم توي آشغالداني ، و حالا خودم يک مقاله ديگر خواهم نوشت ! خوب ، اين نوع برخورد، آن هم در حضور ديگران ، خيلي به من برخورد. مع ذلک خود را به سختي کنترل کرده و گفتم : چشم ، پس بنويسيد زود بدهيد که ما سر موقع آن را منتشر کنيم.

بعد از مدتي ، ديدم مقاله اي نوشته و آورده است که : «طبق ماده فلان قانون اساسي و ماده بهمان متمم قانون اساسي و... بايد چنين و چنان شود»! و اين در حالي بود که مردم بکلي از رژيم سلطنتي و سلسله پهلوي و قانون اساسي مستمسک آنها بريده و جلو توپ و تانک رسما شعار جمهوري اسلامي مي دادند؛ حال در چنين شرايطي ما بياييم اين گونه حرفها را مطرح کنيم که جز بي اعتنايي و احيانا تمسخر مردم را به دنبال نداشته باشد! در ضمن ، تاکيد کرده بود که بايد نزاکت رعايت شود و تقريبا تظاهرات را هم به نوعي تحريم کرده بود، درحاليکه ما مردم را به اين کار تشويق مي کرديم.
و اساسا بدون آن جوش و خروش ملي هم ، کار به سامان نمي رسيد.

خلاصه ديدم نوشته او اصلا قابل چاپ نيست.

خوشبختانه پيش نويس مقاله را داشتم.

به پروانه فروهر رحمه الله عليها گفتم : اين مقاله به درد چاپ نمي خورد! چون اگر چاپ بشود آبروي جبهه ملي مي رود و مردم مي گويند اينها هنوز در زمان دقيانوس زندگي مي کنند! نوشته خود و او را به دستش دادم و گفتم به جاي آن ، بايد اين مقاله چاپ بشود. پروانه خانم هر دو را خواند و گفت : نه بابا، نوشته شما حتما بايد چاپ بشود. گفتم : مع ذلک براي اينکه ما را به تمرد از سلسله مراتب حزبي متهم نکنند بايد يک فکر اساسي تر بکنيم ، که ناگهان تلفن زنگ زد و ديديم که پروانه را مي خواهند. پروانه صحبت کرد و سپس به من گفت : مقدم بود.
همان آخرين رئيس ساواک شاه؟
بله.
پرسيدم : چه گفت؟ گفت : مي گويد که امروز تو و خانم سنجابي با شوهرانتان ملاقات داريد و مي توانيد برويد آنها را ببينيد. گفتم : خوب ، خدا کمک کرد! تو برو و مقالات را به فروهر نشان بده و بگو: کدام يک را چاپ کنيم؟ چون فروهر مسئول تبليغات و انتشارات بود. پروانه رفت و در بازگشت خنديد و اظهار داشت که داريوش گفت : «مقاله تکميل همايون را چاپ بکنيد. چون تازه ما اينجا در زندان فهميديم که بختيار دارد با دستگاه زد و بند مي کند که نخست وزير بشود و ما هم اگر بيرون بياييم برخوردمان طور ديگر خواهد بود». مقاله را منتشر کرديم.

شنبه آقاي برومند روزنامه را ديد و گفت : پس ، مقاله من چي شد؟ گفتم : پاره کردم ، ريختم دور! که ديگر ما از آن روز به بعد ايشان را نديديم.

يک شب هم موقعي که شنيدم بختيار مي خواهد نخست وزير بشود، براي اتمام حجت به خانه او رفتم و گفتم : آقاي بختيار! شما هر چه مي خواهي باشي ، باش ؛ منتها توجه کن که اسم مصدق روي تو است ، در مقابل اين حرکت انقلابي ملت ، بيا و اين کار را نکن ! گفت : نمي کنم و مي خواهم بروم در ايل ، زندگي کنم.
در حاليکه بعد معلوم شد صبح همان روز در دربار جلسه داشته است ! ملاقاتش با شاه را، نه به ما که جبهه ملي بوديم گفت و نه به اعضاي حزب ايران.

در حاليکه ، او رئيس حزب ايران و يکي از سه رکن جبهه ملي بود و بايد با آنها در چنين کار مهمي مشورت مي کرد. بختيار در کل با اين برخوردها نشان مي داد که نمي خواهد با باورهاي عمومي ملت خويش بجوشد و آنها را به رسميت بشناسد و پيدا است که چنين کسي بزودي کارش با مردم و انقلاب آنان به بن بست مي کشيد، که کشيد و فرجام دردآلودش را ديديم.

.. اما دکتر صديقي ، اولا مرحوم ميرزا حسين ، پدرش ، او را طوري تربيت کرده بود که دکتر يحيي مهدوي ، در يادداشتهاي خويش (مندرج در يادنامه دکتر صديقي) مي نويسد: ما سال پنجم دارالفنون بوديم که يک جوان لاغري آمد در آنجا اسم نويسي کرد و وقتي او صحبت مي کرد، ادبيت و زبانش براي ما همه قابل توجه بود که يک بچه کلاس 11 به اين خوبي فارسي صحبت مي کند. کار و تحقيقاتش را هم که ملاحظه مي فرماييد: قراضه طبيعيات ، خردنامه ، يا همان کتاب جنبشهاي ديني در قرن دوم و سوم ، صديقي کاري نکرده که جنبه فرنگي مآبي داشته باشد. کتاب اخير، در اصل رساله دکتراي او بود که به فرانسه نوشته و بعدا ترجمه شده و براي محققان داخل و خارج ، حکم يک کتاب مرجع را دارد. من خود در دانشگاه تهران نزد وي تحصيل کرده و از نزديک شاهد احوال و خصوصيات فکري و اخلاقيش بوده ام.
چه سالي نزد ايشان تحصيل مي کرديد؟
سالهاي 1334و.
1335من در ايران ليسانس فلسفه و فوق ليسانس علوم اجتماعي گرفتم و سپس به فرانسه رفتم.
يادم مي آيد يک روز در کلاسش کنفرانس مي دادم و در خلال سخن مي خواستم بگويم که بين انسان و حيوان فرق دارد و وجه اختلاف آن دو نيز آن است که انسان صاحب علم و دانش و فرهنگ بوده و و حيوان فاقد آنها است.

براي اين منظور، به قرآن کريم استناد کردم که مي فرمايد: و علم آدم الاسماء کلها (خداوند، اسماء را تماما به آدم آموخت ). اما به جاي اينکه بگويم خداوند در قرآن مي فرمايد، روي جو تجددمآبي که آن روز بر دانشگاهها غالب بود، گفتم : به قول عربها علم آدم الاسماء...! ظاهرا زير و زبر آيه را هم اشتباه گفتم.

باور کنيد دکتر صديقي يکدفعه عصباني شد و پرخاش کنان گفت : يعني چه آقا «عربها اين طور مي گويند»؟ کلام الهي است ، کتاب آسماني يک ملتي است ، قرآن است ! و افزود: زير و زبر آن را چرا غلط خوانديد؟ اين چه وضع سخنراني است؟! خلاصه ، آقا يک طوري اعتراض کرد که ما به معذرت خواهي افتاديم ! علاوه ، بارها در خلال بحث ، براي آنکه روي حرفش خيلي صحه بگذارد، اين آيه را مي خواند: و کفي بالله شهيدا! يا هنگامي که شرح احوال ابوريحان بيروني را مي گفت به آن قصه عجيب ابوريحان در دم مرگ اشاره مي کرد که : از فقيهي مساله اي پرسيد و او مثلا گفت : فعلا حالتان مساعد نيست ، ان شاءالله بار ديگر که خدمت رسيدم و حالتان خوب بود مي گويم.
ابوريحان پاسخ داد: نه ، همين الان بگوييد حالا به همان لهجه و لحن غراي صديقي : من بدانم و بميرم خوب است يا ندانم و بميرم؟ فقيه گفت : البته اگر بدانيد بهتر است.

گفت : خوب ، پس بگوييد! و فقيه پاسخ ابوريحان را داد. تا آنجا که خود آن فقيه مي گويد: زماني که از ابوريحان جدا شدم ، هنوز به آستانه در نرسيده بودم که ديدم صداي شيون از خانه بلند شد و معلوم شد ابوريحان از دنيا رفته است ! صديقي اين داستان را با سبک خاص خود نقل مي کرد و سپس مي گفت : اين است نشانه «اطلب العلم من المهد الي اللحد» که رسول خدا گفت.
اصلا ما را سر کلاس تکان مي داد! صديقي البته آدمي نبود که طرفدار مثلا خرافات باشد يا مذهب نمايي برخي رياکاران دنياپرست را برتابد. او به ما فلسفه قديم و جامعه شناسي درس مي داد و من در طول اين دوران کلامي که بوي ضديت با دين و مذهب بدهد از وي نشنيدم.
البته در خلال مثلا بحثهاي جامعه شناسي ، نظر دورکهيم را راجع به مذهب نقد و تحليل مي کرد و از زبان او مي گفت : مذهب يک پديده اجتماعي است و در طول تاريخ ، تحول و تطور مي يابد، يا مثلا هگل نسبت به دين اين نظر را دارد، يا آراء و نظريات کارل مارکس درباره دين و رهبران آن را شرح مي داد و شما فکر مي کرديد که او مثلا از کميته مرکزي حزب کمونيست آمده است ! ولي هفته بعد که مي خواست آراء مخالف مکتب مارکسيسم را بيان کند، شما خيال مي کرديد وي مثلا سخنگوي حزب ليبرال دموکرات است ! احتمال مي دهم اين حرفها به طور ناقص و بدون زمينه چيني هاي قبل و بعد آن ، از کلاسهاي او به خارج درز مي کرده و اين تصور را براي بعضي از آقايان پيش مي آورده که صديقي موضع ضد مذهب دارد، وگرنه ما که از نزديک شاهد جريان بوديم ، مي ديديم چنين نيست.

خانمش ، فرنگيس مفتاح ، هم که از همان خاندان مفتاح الملک عضو وزارت خارجه بود، اهل نماز بود. اساسا يک مقدار شايعات ، هم در مورد دکتر صديقي و هم در مورد مثلا خليل ملکي در افواه بود که از آنها چهره اي ضد دين ترسيم مي کرد، در حاليکه واقعيت اين نبود. خليل ملکي ، چون عضو حزب توده بوده و گرايش به سوسياليسم داشته ، فکر مي کردند که با دين ستيز دارد. در حاليکه خانمش (خواهر گنجه اي صاحب باباشمل ) به خود من از احترام اکيد ملکي به عقايد ديني همسرش سخن مي گفت.

اصولا ما بايد افراد «غير مذهبي» را از عناصر «ضد مذهبي» تفکيک کنيم.
اينها هرچند به آن صورت که ما توقع داريم به احکام شرع عمل نمي کردند، ولي به عقايد جامعه احترام مي گذاشتند. صديقي هيچ وقت به ما نگفت نماز مي خوانم ، هيچ وقت هم نگفت نمي خوانم.
فکر مي کنم احتمالا اهل نماز نبود، ولي به فرهنگ و تمدن اسلامي ، که امثال ابن سينا و فارابي نمونه و نماد آن بودند، اهميت زياد مي داد و معتقد بود و اين را در بطن اسلام مي ديد. کتابهايش هم حاکي از همين تعلق و احترام است.

البته سنجابي چنانکه گفتم نماز مي خواند و من ديده بودم.
دکتر سنجابي نسبت به دکتر صديقي چه نظري داشت؟
همديگر را قبول نمي کردند.
علت اين تنافر چه بود؟
اين از دانشگاه نشات مي گرفت و از وزارتهايشان در دوران قديم.
اگر اجازه بدهيد اشاره اي هم به موضع صديقي نسبت به آيت الله کاشاني داشته باشم.
صديقي در دوراني که بين کاشاني و مصدق شکاف و اختلاف افتاده بود چندين بار، براي التيام روابط، به خانه مرحوم کاشاني رفت.
هم او و هم مرحوم فاطمي رفتند.
از سوي دکتر مصدق ماموريت داشت ، يا خودش ، به صرافت طبع رفته بود؟
خير. به عنوان شخصي که تشخيص مي داد نبايد بين آقاي کاشاني به عنوان يک شخصيت مبارز و متنفذ مذهبي ، و نهضت ملي جدايي بيفتد. روزي ، در همان دوران دانشجويي من با بني صدر خانه دکتر صديقي رفته بودم.
سالهاي پس از کودتاي 28مرداد بود. صديقي يادي از قضاياي کاشاني و مصدق به ميان آورد و گفت : من به شما بگويم و حقيقت را بگويم و همه حقيقت را بگويم.
قولوا الحق و لو علي انفسکم او الوالدين و الاقربين.
ماجرا اين طور بود و شروع کرد جريان کاشاني را گفتن.
يعني وجهه نظرش ، نوعي جانبداري از آقاي کاشاني و فرو کاستن از اختلاف بين او و مليون بود؟
بله ، احتمال مي دهم پاره اي از برداشتهاي منفي راجع به صديقي ناشي از سوئ تفاهم و عدم درک درست مطلب او باشد. چون بعد از کودتا، همان طور که درباره دکتر مصدق آمدند به دروغ گفتند در تز دکترايش قوانين ارث شيعه را رد کرده است ، در مورد دکتر صديقي نيز شايع ساختند که به تطور اديان معتقد است.

البته صديقي به تطور اديان معتقد بود، اما به همان معنايي که خود قرآن مي گويد: «ما ننسخ من آيه اوننسها نات بخير منها او مثلها» و مي توان برپايه اين آيه ، به نوعي از تطور اديان معتقد بود. بالاخره ما معتقديم که ، اسلام چند گام از مسيحيت و يهوديت جلوتر است.
با اين حساب مي توانيم بگوييم شرايع آسماني در طول تاريخ ، به سمت تکامل رفته اند. ممکن است صديقي اين مطلب را گفته باشد و بعد کساني آمده باشند اين را براي او دست گرفته باشند. اما اينکه مثلا در دادگاه 28مردادگفته باشد من ضد دين هستم و با رژيم در اين راه اشتراک نظر دارم ، بسيار بعيد است.
به هر روي اگر متن نطق صديقي در دادگاه پيدا و ملاحظه شود، بهتر مي توان در اين باره داوري کرد. خوب ، از تماس و گفتگويتان (از سوي جبهه ملي) در سال 56با مرحوم لنکراني و ديگر علماي مبارز بگوييد.
ما وقتي به ايران برگشتيم ، آن اعلاميه سه نفره آقايان سنجابي و فروهر و بختيار چاپ شده و ما در پاريس آن را تکثير کرده بوديم.
در آن زمان ، ما نماينده به اصطلاح طرز تفکر ملي در اروپا محسوب مي شديم که نه تنها با مذهب تضادي نداشت بلکه يک مقدار هم مذهبي بود، و اين هم به نفع ما شد. چون زماني که ما را چند شب بعد از فرار بني صدر گرفتند، بختيار با راديوهاي خارجي مصاحبه کرد و گفت : دو نفر که جبهه ملي را به سمت آخوندي بردند، يکيش فرار کرد (سنجابي را مي گفت) و يکيش تکميل همايون بود که گيرافتاد. بخورند، نوش جانشان! و همين حرف بختيار براي ما در زندان سودمند واقع شد و از ما رفع اتهام کرد! به هر روي پس از بازگشت به ايران ، اول کاري که کرديم اين بود که به آقاي فروهر گفتيم : آقا، انقلاب از آن ملت است و ايستادگي در برابر آن کاري معقول و حتي مقدور نيست.
حرفي هم پايينتر از انقلاب نمي شود زد، چون مورد پذيرش مردم قرار نمي گيرد و اساسا ما تحولات روبنايي در درون رژيم پهلوي را کارساز نمي دانيم و معتقديم اصلاحات بايد به طوراساسي و ريشه اي ، و توسط عناصر مبارز بيرون از رژيم شاهي صورت گيرد، تا بتوان به نتايج آن اميدوار بود. البته ما با فروهر، مي توانستيم اين طور تند و کوبنده صحبت کنيم ، و گرنه با ديگران در آن تاريخ نمي شد اين گونه صحبت کرد. يعني ما و فروهر چنانکه گفتم روي اصل استقلال خيلي تکيه مي کرديم.
در حاليکه دوستان ديگر ما، نوعا دنبال انجمن دفاع از حقوق بشر يا دفاع از آزادي و قانون اساسي بودند ولي ما معتقد به دگرگوني اساسي در رژيم حاکم بوديم.
روي اين قضيه آمديم نخست نيروهاي ملي را جمع کرديم و بعد قرار شد که شخصيتهاي مبارز را هم با نيروهاي يادشده پيوند بدهيم. جزو آن شخصيتها، يکي هم آقاي لنکراني بود. يادم مي آيد که من آمدم و ايشان يک چيزي فرمودند. حتي يادم مي آيد که آقاي فروهر گفته بود: تو زبان اين حضرات را بهتر بلدي.
آيه قرآني ، حديثي ، تعالوا الي کلمه سواء بيننا و بينکم و از اين چيزها بخوان و آنها را به همکاري دعوت کن.
آن زمان آقاي طالقاني در زندان بود و دسترسي به وي نداشتيم ، ولي فروهر سراغ آيت الله حاج آقا رضا زنجاني و برادر ايشان حاج آقا ابوالفضل زنجاني رفت و آنها را دعوت کرد. در بحبوحه جنبش انقلابي مردم ، دلمان مي خواست درون جبهه اي که مي خواستيم از احزاب و نيروهاي سياسي مبارز درست کنيم ، روحانيت پيشرو و مترقي هم حضور داشته باشد. در آن جريان ، حتي من به قم رفتم و با آيت الله مکارم و نيز مرحوم رباني شيرازي صحبت کردم.
البته ، فراخوان رسمي نبود، بلکه گفتگويي بود با رجال و شخصيتها که يک هماهنگي و تقريبي بين آنها و جبهه ملي صورت بگيرد.
از شرکت اللهيار صالح و راي به نظام جمهوري اسلامي ، و نقش آقاي فروهر در اين زمينه ، صحبت بفرماييد.
آقاي فروهر با آقاي صالح دوستي قديم و پايدار داشت.
علاوه ، وي معتقد بود که انقلاب اسلامي پديده اي است که به دنبال مبارزات ملت ايران در صد سال اخير به وجود آمده و تکميل کننده دستاورد آنها است.
او به هيچ وجه مشروطيت را قيامي جداي از تنباکو، نهضت ملي کردن صنعت نفت را جداي از مشروطه ، و انقلاب اسلامي را جداي از نهضت ملي نمي دانست و معتقد بود که ، انقلاب اسلامي ، فرايندي است که ريشه در مبارزات ديرپاي مردم ايران بر ضد استبداد و استعمار دارد. البته اسلامي هم که فروهر مي گفت بيشتر جنبه هاي معنوي و فرهنگي و تمدني آن مدنظر وي بود. در کل ، معتقد بود که ما به عنوان عناصر «ملي» ، نبايد خود را جداي از مذهب و انقلاب اسلامي بدانيم و بنابراين بايد وارد آن بشويم.
حتي به جاي تعبير انقلاب اسلامي ايران ، فروهر هميشه مي گفت : انقلاب اسلامي ملت ايران.
که اين تعبير در قانون اساسي جمهوري اسلامي هم وارد شده است.
يعني ملت ايران ، انقلاب کرده و انقلابش اسلامي است.
در همين راستا، کوشش کرد آقاي اللهيار صالح به عنوان نماينده به اصطلاح نهضت ملي به اين انقلاب راي مثبت داده و بر نظام سلطنتي خط بطلان بکشد. لذا روز 12فروردين 1358برخاست و به خانه آقاي صالح رفت و ايشان را پاي صندوق انتخابات آورد و مخصوصا خبرنگاران را هم دعوت کردند که ناظر و گزارشگر ماجرا باشند و فيلم بردارند و بالاتفاق به نظام جمهوري اسلامي راي مثبت دادند.
گويا راجع به شرکت مرحوم فروهر در عزاي حسيني (ع) هم مطلبي داشتيد؟
بله ، فروهر روزهاي تاسوعا، عاشورا لباس مشکي مي پوشيد. ضمنا به من تلفن مي کرد و مي گفت : آقا، من امسال حتما بايد مجلس روضه بروم.
مي گفتم : باشد و به خانه اش مي رفتم. اين اواخر، بنده خدا برايش راه رفتن يک مقدار سخت بود: پايش درد مي کرد و قندش هم خيلي بالا رفته بود. به اتفاق هم به خانه شريعتمدار رفيع مي رفتيم که در خيابان صفي عليشاه واقع است.
با فروهر مي رفتيم آنجا روضه و او هم گوش مي داد و مي گريست.
يک روز در همين مجلس ، صحنه اي از فروهر ديدم که اصلا منقلب شدم و زماني که فروهر را به آن نحو فجيع کشتند برايم آن صحنه تداعي شد. واعظ مجلس در خلال منبر، گفت : در جنگ صفين ، برخي از مشاوران معاويه به وي گفتند: آب را به روي لشکريان علي بن ابيطالب عليه السلام ببند. عده اي ديگر از مشاورين با اين کار مخالفت کرده و گفتند: نه آقا، نبند. براي اينکه اگر تو آب را به روي آنان ببندي ، علي دست روي دست نگذاشته ، شديدا حمله مي کند و آب را بازپس مي گيرد و آنگاه تلافي به مثل کرده و ما را از آب ممنوع مي سازد. معاويه گفت : خير، اشتباه مي کنيد، اين علي که من مي شناسم هرگز آب را حتي به عنوان تلافي بر روي کسي نمي بندد! بعد هم منبري شروع کرد به اينکه آب مايه حيات است و تشنگي چنان است و خلاصه گريز به داستان کربلا و نهر فرات زد. فروهر، همين طور که داشت به دقت گوش مي داد، نگاهي به من کرد و گفت : اين داستان راست است؟ گفتم : بله ! حالا مکالمه ما دو نفر آهسته و آرام است که کسي ، آن را نشنود. بنده قسم مي خورم ، که يکدفعه صورت فروهر پر از اشک شد. دستمالش را در آورد و به سمت چشمانش برد و با همان لحن آهسته اما مصمم و قاطع گفت : خيلي لوطي بوده مولا! يعني ، علي بن ابيطالب حتي نسبت به دشمنش نيز که آب را به روي او بسته بوده ، اين گونه جوانمردي نشان مي داده است ! اصلا شروع کرد به گريه کردن ، با يک حالتي که من هم گريه ام گرفت ! او اين گونه رگه هاي مذهبي و اعتقادي داشت.
مرحوم فروهر در مصاحبه اي که اين اواخر با مجله حضور پيرامون امام خميني (س) و شهيد حاج آقا مصطفي کرده بود و ارادتمندانه سخن گفته بود.
از قبول زحمتي که براي انجام اين گفتگو فرموديد متشکريم.
من هم از شما متشکرم.
پــنــجــره
نظرات
صفابخش
سلام مصاحبه بسیار مهمی بود که شجاعت جناب تکمیل همایون و امانتداری مرحوم آقای منذر از صدر و ذیل آن هویداست.
به امید کارهای برجسته ای دیگر همچون این مصاحبه از شما.
با تشکر
ارسال نظر
نمای روز
آخرین اخبار
سداد
شفا دارو