هیولایی که به آب افتاد
پارسینه: کاترین بیگلو با موفقیتهایی که از فیلم قبلیاش «Hurt Locker» بهدست آورده بود گزینهی مناسبی برای هدایت این پروژه به نظر میرسید و حقیقت این است که او با شناختی که از وقایع پرآشوب خاورمیانه و فضای شکلگرفتهی گرداگرد آن پیدا کرده بود، توانسته در «سیدقیقه پس از نیمهشب» چه در بروز شکلی وقایع و چه در ضرباهنگ آنها اثری خلق کند که متناسب با سوژهی فراخبری و در عین حال هولناکاش باشد.
شاید برای به فیلم درآوردن ماجراهایی که نزدیک به یک دهه قطبنمای سیاست خارجی ایالات متحده آمریکا بود گذشتن کمتر از دو سال اندک بهنظر برسد. اسامه بنلادن سرانجام و پس از مدتها کش و قوس در حالی به چنگ آمریکاییها درآمد که نحوهی گرفتار شدناش هیچ تناسبی با آن همه عملیات جاسوسی و پلیسیِ یک دههی گذشته نداشت. طبعاً آمریکاییها تمایلی نداشتند که لحن و گرایش فیلمی که بر اساس این ماجراها ساخته میشود بهشکلی واضح این عدم تناسب را برجسته کند هر چند که در واقع و البته در رسانههای خبری همه راهها و تحلیلها به تحقیر و توبیخ نیروهای امنیتی پاکستان ختم میشد.
کاترین بیگلو با موفقیتهایی که از فیلم قبلیاش «Hurt Locker» بهدست آورده بود گزینهی مناسبی برای هدایت این پروژه به نظر میرسید و حقیقت این است که او با شناختی که از وقایع پرآشوب خاورمیانه و فضای شکلگرفتهی گرداگرد آن پیدا کرده بود، توانسته در «سیدقیقه پس از نیمهشب» چه در بروز شکلی وقایع و چه در ضرباهنگ آنها اثری خلق کند که متناسب با سوژهی فراخبری و در عین حال هولناکاش باشد.
مؤلفههای آشنای «Hurt Locker» تقریباً در «سیدقیقه پس از نیمهشب» تکرار شدهاند: دوربین روی دست، زوهای زیاد، تعلیقهای طولانی و نسبتاً کند و همینطور چارچوب روایتیای که عجلهای برای ختم ماجراها ندارد. همانند توقف اولیه فیلم بر شکنجه کردن زندانیان از سوی نیروهای آمریکایی برای پیدا کردن هویت مظنون مورد نظرشان و بعدتر پایان شکنجهها و پیدا شدن یک رابط که با فرجام تلخی که در یک فصل پرتعلیق برای گروه رقم میزند یکی از نقاط عطف داستان را شکل میدهد، همه از همین الگو پیروی میکنند.
فصل پایانی فیلم هم با مشکوک شدن به فردی که گمان میکنند با بنلادن ارتباط داشته باشد آغاز میشود و با تعقیب هر روزهی او به خانهای میرسند که کمینگاه بنلادن و خانوادهاش است (نکتهی جالب در این بخش بازیگر نقش همکار جسیکا چستین در این تعقیبها ادگار رامیرز است که دو سال پیش خودش در فیلم کارلوس نقش یک تروریست مشهور را بازی کرده بود). فرجام این فصل پایانِ قصهی فیلم است. فیلم در زمانی نزدیک به 160 دقیقه هشت سال جستجو و کنکاش مأموران امنیتی آمریکا را در قالبی ریخته که نمیشود وصله رخوت را به آن زد. در همین بخش پایانی سیر پیرنگها و به نتیجه رسیدنشان با طمأنینه و آرامی جلو میرود و به همین دلیل میتوان گفت فیلم انگار در چند فصل پیش میرود و درنگاش بر هریک از آنها به قدریست که هم شخصیتهای اصلی در کنار آن پرورده شوند و هم اطلاعات اساسی بهموقع به تماشاگر داده شود. از این جهت فیلم به تطبیق نسبتاً عینی از آن بازی موش و گربهوار مرگبار میرسد و مخاطب باهوش میتواند درک کند که بیگانگی حتی حرفهایترین سرویسهای جاسوسی و امنیتی با فضاها و محیطهای گنگ میتواند چه بلایی سر ساختار تشکیلاتی آنها بیاورد.
پایانِ «سی دقیقه پس از نیمهشب» پایانی حسابشده و درخشان است. مایا پس از پایان مأموریتی که دورهای از زندگیاش را بهخاطر آن فدا کرد بهتنهایی در یک هواپیمای نفربر نشسته و در پاسخ پرسش خلبان که: «میخوای کجا بری؟» پاسخی جز گریه و در هم شکستن ندارد.
برای بینندهی ایرانی غیر از مضمون محوری فیلم، بازی همایون ارشادی هم در آن میتواند بسیار جالب باشد. اما جدا از پذیرفتن نفس چنین حضورهایی در پروژههای بینالمللی، حسی که شاید این بیننده را در بگیرد تعجب از جلوه بسیار کوتاه نقش اوست که میتوانست هر بازیگر خاورمیانهای دیگری را هم در بر بگیرد. در حقیقت این که ارشادی در چنین نقش کوتاه و فراموششدنیای دنبال چه بوده میتواند سئوال هر تماشاگری ایرانی باشد، خصوصاً آنهایی که نقش او را در «آگورا» (آلخاندرو آمنابار، 2009) با همین مختصاتِ حضور به یاد میآورند.
منبع: سینما نگار
نوشته: محسن مطلب زاده
ارسال نظر