معرفی شاعران عاشورایی /قسمت دوم
پارسینه: نام جلیل صفربیگی با رباعی پیوند خورده است. این شاعر ایلامی، رباعی سرایی توانا و مشهور است که اشعارش توانسته با مخاطبان زیادی ارتباط برقرار کند. قالب رباعی قالبی مناسب برای انسان امروزی و بی حوصله است...
پارسینه: معرفی شاعران عاشورایی:
جلیل صفربیگی
نام جلیل صفربیگی با رباعی پیوند خورده است. این شاعر ایلامی، رباعی سرایی توانا و مشهور است که اشعارش توانسته با مخاطبان زیادی ارتباط برقرار کند. قالب رباعی قالبی مناسب برای انسان امروزی و بی حوصله است که برای خواندن شعرهای طولانی وقت ندارد. به همین دلیل بسیاری از رباعیهای جلیل در فضای مجازی دست به دست میشوند. به ویژه در مناسبتهای مذهبی متن بسیاری از پیامها، رباعیهای جلیل هستند. شعر جلیل در میان مردم نفوذ کرده است؛ هرچند در اکثر موارد کسی نامی از شاعر به میان نمیآورد .
مضمون رباعیهای جلیل معمولا عاشقانه و آیینی است. او چندین کتاب رباعی عاشقانه و انتقادی و یک مجموعه شعر آیینی به نام «اونویسی» دارد. بسیاری از رباعیها از چاشنی طنز بهره بردهاند و حتی رباعیهای آیینی و مذهبی هم از طنز بی بهره نیستند :
شعبان که به نیمه میرسد آقاجان!/ ما تازه به یادمان میآید هستی !
بخش عمدهای از رباعیهای مذهبی و آیینی جلیل، عاشورایی هستند. در شعر او عاشورا و انتظار به هم پیوند خوردهاند. یعنی ظهور را در ادامه عاشورا میداند و از دید او در همه دورانها غفلتی که مردم نسبت به امام حسین (ع) داشتند، نسبت به امام زمان هم دارند و همین موضوع، مانع ظهور است .
دید او به تحریفات عاشورا انتقادی است و شاعر در قالب رباعی، از ناهنجاریهای جامعه خود به صورت غیر مستقیم گلایه میکند :
من بودم و تو، به نیزه سر را بردیم
من بودم و تو، خون خدا را خوردیم
من بودم و تو خرابه و یک دختر
من بودم و تو، که تشت را آوردیم
بخش دیگری از اشعار عاشورایی جلیل هم جنبۀ مرثیه دارد که با هم تعدادی از آنها را میخوانیم :
یاران همه دارند کفن میپوشند
عطشانند و غرق بانگ نوشانوشند
من هستم و تو، مباد از اینجا برویم
هرچند چراغ ها همه خاموشند
***
آن روح زلال و صیقلی زینب بود
آیینۀ غیرت علی زینب بود
هر چند امام و مقتدا بود حسین
پیغمبر کربلا ولی زینب بود
***
من هستم و تو، علی دگر تنها نیست
زهرای غریب و خون جگر تنها نیست
من هستم و تو، به شام باید برویم
زینب دیگر در این سفر تنها نیست
***
اشک و غربت خرابه و یک دختر
آه و حسرت خرابه و یک دختر
تشتی از زر میان آن یک خورشید
شام و ظلمت خرابه و یک دختر
برای خواندن رباعیهای دیگر این شاعر اینجا را کلیک کنید.
سعید بیابانکی
سعید بیابانکی، از مشهورترین شاعران طنز پرداز کشور است. حیطۀ فعالیت این شاعر خوش ذوق اصفهانی، معمولاً شعر موزون و غزل است و کمتر به سپید و اشعار بی وزن پرداخته است. او در ترانه سرایی هم دستی دارد و ترانههایی از او اجرا و پخش شده است. شهرت بیابانکی به دلیل تسلط او در شعر طنز است؛ به گونهای که هم اکنون مسئولیت بخش طنز حوزۀ هنری بر عهدۀ اوست. او چند کتاب طنز هم چاپ کرده است.
بیابانکی، در زمینۀ شعر عاشورایی هم وارد شده است و این دسته از اشعارش کیفیت بالایی دارند. این اشعار گاه تصویرهای بسیار بدیع و تازهای دارند که در آثار شاعران دیگر کمتر میتوان دید. مانند:
پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر
چون شیشۀ عطری که درش گم شده باشد
بیابانکی در اشعار عاشورایی خود، سعی می کند با بیان غیر مستقیم و هنری از توصیف صحنههایی که ممکن است وهن به اهلبیت داشته باشد خودداری کند و پیام شعر را با استفاده از آرایههای شعری و ایجاد صحنههای شاعرانه منتقل کند. همین نکته شعر او را بسیار دلنشین کرده است. شعر دیگر بیابانکی با ردیف خورشید در زمرۀ مشهورترین و بهترین اشعار عاشورایی معاصر به شمار میآید و مورد توجه بسیاری از منتقدان مانند دکتر نرگس انصاری قرار گرفته است. بیابانکی کتابی به نام نامههای کوفی به چاپ رسانده که در آن دید ویژه خود به عزاداریهای حسینی را در قالب شعر ریخته است. اشعار این مجموعه در قالب سپید و کوتاه هستند و بیشتر رنگ و بوی انتقاد اجتماعی دارند.
در ادامه چند نمونه از اشعار بیابانکی را با هم میخوانیم:
دشت میبلعید کمکم پیکرخورشید را
برفراز نیزه میدیدم سر خورشید را
آسمان گو تا بشوید با گلاب اشکها
گیسوان خفته در خاکستر خورشید را
بوریایی نیست در این دشت تا پنهان کند
پیکر از بوریا عریانتر خورشید را ( ادامۀ شعر)
پیچیده دراین دشت عجب بوی عجیبی
بوی خوشی از نافۀ آهوی نجیبی
یا قافلهای رد شده بارش همه گلبرگ
جامانده از آن قافله عطر گل سیبی
یک شمه شمیم خوش فردوس ...نه پس چیست
پس چیست عجب بوی خداوند فریبی
کی لایق بوی خوشی از کوی بهشت است
جانی که از این عطر نبرده است نصیبی ( ادامۀ شعر)
بگذار که این باغ درش گم شده باشد
گلهای ترش برگ و برش گم شده باشد
جز چشم به راهی به چه دل خوش کند این باغ
گر قاصدک نامه برش گم شده باشد
باغ شب من کاش درش بسته بماند
ای کاش کلید سحرش گم شده باشد
بی اختر و ماه است دلم مثل کسی که
صندوقچۀ سیم و زرش گم شده باشد ( ادامۀ شعر )
کیست این کز لب دیوار من آویخته زلف
تاکوش، شیشه به دست، از همه سو ریخته زلف
کیست این راز پریشانی من، در موهاش
تکیهگاه سر شوریدۀ من، بازوهاش
کیست این؟ عطر غزل میوزد از پیرهنش
ای صبا مرحمتی کن بشناسان به منش
این که میخندد و میخواند و میرقصد و مست
میرود بوی خوش پیرهنش دست به دست ( ادامۀ شعر )
یخچال آب سرد پر از یخ
لم داده بود کُنج خیابان
ره میسپرد تشنه و خسته
شاعر قدم زنان و پریشان
شاعر میان قحطی مضمون
گویا رسیده بود به بن بست
یخچال آب سرد به او داد
یک کاسۀ طلایی و... یک دست
سر زد میان آینۀ آب
یک «صید دست و پا زده در خون»
یک «کشتی نشسته به صحرا»
یک «کشتۀ فتاده به هامون» ( ادامۀ شعر )
منبع: کرب و بلا
ارسال نظر