گوناگون

با ترک‌های سقف زندگی چه باید کرد؟

پارسینه: رفع نشدن اختلافات کوچک زن و شوهر علت اصلی و اولیه طلاق عاطفی است.

«زن که با لباس سفید به خانه بخت رفته باید با کفن از خانه شوهر بیرون بیاید.» گوش زن از این حرف‌ها پُر است، وقتی به خواستگاری «بله» می‌گوید، تسلیم بی‌قید و شرط همان موافقت اولیه است؛ اما مرد که از «زن» بله گرفته است هم این ضرب‌المثل قدیمی را شنیده، پس در صورت بروز مشکل و یا عدم تفاهم با همسرش فکر جدایی را از سر بیرون می‌کند؛ هر دو می‌سوزند و می‌سازند و زندگی که روزی باید شیرین و شیرین‌تر می‌شد، به تلخی و سردی می‌گراید و یک زوج جوان با هزار امید و آرزو به یک زوج جوان بی‌امید و آرزو تبدیل می‌شوند که هر یک در لاک خود، اما زیر یک سقف‌اند و تا وقتی دست اجبار طبیعت آن دو را از هم جدا کند، هر دو درگیر «طلاق خاموش عاطفی‌اند»



طلاق عاطفی چیست؟

زمانی یک ارتباط و پیوند از «ما» بودن به «من» می‌رسد که حس جدا شدن کامل عاطفی میان زوجین اتفاق بیفتد و این همان طلاق عاطفی است. این مقوله زمانی رخ می‌دهد که زن و مرد در یک خانه زندگی می‌کنند. از یک غذا می‌خورند، ولی هیچ تعهدی نسبت به یکدیگر ندارند. از آنجا که بالاترین دلیل ازدواج «انگیزه» است؛ اگر زن و مرد تمایلات خود را در نظر نگرفته و به ازدواج تن بدهند، سرانجام نتیجه‌ای جز سردی و بی‌تفاوتی نخواهند دید.

ازدواج‌هایی که به دلیل چشم و هم‌چشمی و عقب نماندن از قافله متأهلین انجام گرفته باشد، بر پایه مادیات و به دلیل نیاز مالی رخ داده باشد و یا تنها برای به تولید یک نسل صورت پذیرفته باشد، ازدواج‌هایی تحمیلی است که در آن «خواستن» نقشی ندارد. این گونه ازدواج‌ها سرانجامی جز طلاق عاطفی ندارند. یک جدایی روحی میان زوجین عواقبی جدی‌تر از جدایی جسمی دارد.

زمانی که زن و شوهر از یکدیگر رنجیده خاطر می‌شوند و در صدد رفع آن برنمی‌آیند باید انتظار داشته باشند که به زودی رابطه ناخوشایندی میان آنها برقرار شود. رفع نشدن اختلافات کوچک زن و شوهر علت اصلی و اولیه طلاق عاطفی است.



زوجین از ابتدای زندگی مشترک اختلافات به ظاهر کوچک فرهنگی دارند. شاید گاهی از نظر طرز تفکر و نگرش نیز تفاوت‌هایی دیده می‌شود، اما وقتی این تفاوت‌ها مشکل‌ساز خواهد بود که روی هم انباشته شده و به مرور ذهن هر دو طرف را به خود مشغول ساخته باشد. این موضوع باعث می‌شود که به تدریج از هم فاصله گرفته و به گونه‌ای که بعد از مدتی محبت و صمیمیت روزهای اولیه ازدواج کمرنگ می‌شود. اگر تلاشی در زمینه حل این اختلافات صورت نگرفته و یا با گفتگو و تعامل مشکلات خود را حل نکنند و به دیدگاه واحدی نرسند، این فاصله بیشتر شده و به طلاق عاطفی می‌انجامد.



دلیل طلاق عاطفی؛ اجتماعی یا فردی...؟

طلاق عاطفی پدیده‌ای دقیقا اجتماعی است؛ از این رو هرگز نه با یک عامل پدید می‌آید و نه با یک عامل از بین می‌رود. از سویی پدیده‌ای چند بعدی است. به ظاهر پس از یک اختلاف ساده و یا بگو مگوی دو طرف روابط دچار انفجار شده و باعث از هم پاشیدگی پیوندهای عاطفی میان هر دو خواهد شد. در صورتی که گرد آمدن مجموعه‌ای از عوامل نیاز به کبریتی برای احتراق داشته و همان اختلاف به ظاهر پیش‌پا افتاده باعث حریق می‌شود.



پایان قانونی ازدواج و جدا شدن همسران از یکدیگر زمانی اتفاق می‌افتد که بنیاد زناشویی متزلزل می‌شود و میان زوجین ناسازگاری و تنش به وجود می‌آید. همین امر باعث رفت و آمد به دادگاه و تقاضای طلاق یکی از دو طرف یا هر دو و طی کردن فرایند قانونی تا رسیدن به نتیجه که همان جدایی است می‌شود؛ اما هنگامی که طلاق عاطفی رخ می‌دهد، دو طرف عواطف خود را از یکدیگر دریغ می‌کنند. روابط فرساینده و نامطلوب میان ایشان غیرقابل تحمل می‌شود، تا جایی که چشم دیدن یکدیگر را ندارند. زمانی که تنها به دلیل حرف اطرافیان و یا وجود فرزندان سازگاری و زندگی در زیر یک سقف، اما جدا از یکدیگر رخ می‌دهد طلاق عاطفی رخ داده است.



یکی از پیچیده‌‌ترین سؤالاتی که در‌باره طلاق عاطفی مطرح می ‌شود این است که چرا بسیاری از افراد در آغاز زندگی تفاهم کامل دارند و عاشقانه زندگی می‌کنند، اما پس از گذشت چند سال با فروکش کردن آن احساس و پیوند عاطفی هر یک به سویی می‌روند و دیگر کاری به یکدیگر ندارند؟



کارشناسان و جامعه‌‌شناسان معتقدند شاید بتوان گفت اولین جدا‌یی‌ها از خود زن و شوهر آغاز می‌‌شود می‌‌توان گفت وقتی شما عاشقید همیشه به طرف مقابل انرژی می‌‌دهید و او را سرشار از احساس خوب بودن می‌‌کنید در نتیجه او هم مستعد انرژی دادن می‌‌شود. طرفین آماده بخشش، تسلیم، گذشت و فداکاری می‌شوند ولی اگر پس از مدتی یکی در لاک خودخواهی و خودشیفتگی برود و مدام از دیگری انرژی بگیرد طرف مقابل که پس از مدتی از انرژی تهی می‌‌شود دیگر تن به فداکاری نمی ‌دهد و بخشش عاطفه و احساس را کاری زاید می‌داند.



طلاق عاطفی و موج سوم

تافلر در کتاب موج سوم به بیان ۳ دوره شکل‌گیری نظام خانواده پرداخته و معتقد است که در موج اول خانواده به صورت قبیله‌ای متشکل از بزرگ قبیله یا خاندان و به ترتیب فرزندان و نواده‌های آنها پرداخته است. نوع ریاست در این خانواده پدرسالاری بوده و تمامی اعضای این قبیله به عنوان یک جامعه تحت فرمان بزرگ قبیله بوده‌اند. امرار معاش در این دوره بر پایه کشاورزی و دامپروری استوار بود. تافلر بر این باور است که با صنعتی شدن جوامع نوع جدید از خانواده و سرپرستی در جهان شکل گرفت که با عنوان خانواده هسته‌ای از آن یاد می‌شود. ظهور و گسترش صنعت موجب شکل‌گیری نوع جدیدی از اشتغال و کسب درآمد در جهان شد که ناگزیر اعضای خانواده قبیله‌ای کشاورز و دامدار را از هم گسسته و آنها را راهی مشاغل جدیدی نمود که سرمایه‌داری در کارخانه‌های خود انتظار آنها را می‌کشید. مشاغل جدید صنعتی نوعی زندگی متفاوت با انتظارات و آرزوهای جدید نسبت به گذشته می‌طلبد که نتیجه آن شکل‌گیری خانواده هسته‌ای بود. به تعبیر مارکس در این دوران فرد از خود، جامعه و تولیدات دست خود بیگانه می‌شود و صرفا به یک ماشین بدون احساس تبدیل می‌شود که از طبیعت و احساسات لطیف دوران کشاورزی گسیخته و ناگزیر در دنیای زندگی ماشینی اسیر شده است.



تافلر معتقد است که در موج دوم نسبت به موج اول خانواده‌ها کوچکتر شده و این روند کوچک شدن خانواده‌ها ادامه خواهد داشت تا موج سوم دوره ظهور خانواده تک والدی است. خانواده تک والدی متشکل از پدر و فرزندان و یا مادر و فرزندان خواهد بود. طلاق، جدایی عاطفی بین والدین و مشغولیت کاری بسیار بالای هر یک از والدین موجب شکل‌گیری خانواده‌های تک والدینی می‌شود.



آرزوهای نامتناهی بشریت بود که نوع و میزان روابط میان خانواده‌های موج سوم را رقم می‌زد. بدیهی است که اگر این امیال و آرزوها برآورده شود زندگی در کنار یکدیگر شیرین خواهد شد و اگر برآورده نشود کدورت ایجاد می‌شود. نظام مدیریتی سرمایه‌داری موفق شد تا با رواج مصرف‌گرایی و زیاده‌خواهی نوع جدیدی از زندگی تجملاتی را در جامعه پدید آورد که روز به روز در حال رشد و گسترش است. مطالبات ناخواسته و فراتر از انتظار همسران در خانواده، محدودیت در برآورده ساختن امیال و آرزوها، تنوعات میل جنسی و موارد دیگر که از جمله ارمغان‌های جامعه اطلاعاتی موج سوم جهانی است که موجب تغییر در ارزش‌های اجتماعی و خانوادگی شده است. پس اعتقاد بر این است زمانی که شعارها مطرح شد خواسته‌ها به صورت آرزوهای فردی شکل خواهند گرفت و در نهایت به عنوان عدم تفاهم، ضرب و شتم، بیکاری و اعتیاد و سایر موارد دیگر موجب جدایی زوجین خواهد شد.



نظریه طلاق روانی کسلر

از دیدگاه کسلر مرحله اول جدایی زوجین از یکدیگر سرخوردگی از رابطه زناشویی است که با ادامه این روند و مدت‌دار شدن این جدایی عاطفی زوجین احساسات و عواطف نسبت به یکدیگر را انکار کرده و از انجام وظایف و تعهدات زناشویی نسبت به یکدیگر امتناع می‌کنند که این امر می‌تواند منجر به جدایی محل خواب و یا صرف غذا به صورت انفرادی و جدا شود. پنجمین مرحله در طلاق روانی زوجین به یاد خاطرات شیرین گذشته خود در صدد بهبود شرایط زندگی خود برمی‌آیند اما نکته مهم اینجاست که با ورود به مرحله سوم یعنی امتناع از تعهدات زناشویی نسبت به یکدیگر و عدم همبستری زوجین با یکدیگر رشته‌های عاطفی و محبت بین آنها گسسته شده و در نهایت قطع رابطه عاطفی و وقوع طلاق روانی شکل می‌پذیرد.

کسلر ۷ مرحله برای طلاق روانی در نظر گرفته است:

سرخوردگی، فرسایش و تخریب رابطه، دور شدن از تعهدات نسبت به یکدیگر، جدایی جسمانی، سوگ در اثر فقدان همسر، کار شدید جهت ترمیم زندگی، قطع رابطه عاطفی و روانی



طلاق عاطفی می‌تواند یک طرفه یا دو طرفه باشد

عدم‌تفاهم و توافق اخلاقی، ناسازگاری و عدم‌سازش، بداخلاقی و بدرفتاری، خشونت، کتک‌زدن، تفاوت و تضاد در زندگی، تفاوت‌های فرهنگی، سوءظن، اعتیاد، عدم شناخت و درک یکدیگر، ازدواج دوم، دخالت دیگران در زندگی، اختلاف سن، عدم علاقه، بیماری روحی، بیکاری، عدم‌توافق در مسایل جنسی زناشویی، ازدواج اجباری، آسیب‌های نظام خانواده و...

ناسازگاری زن و شوهر دلایل بی‌شماری دارد که وجه مشترک همه آنها برآورده نشدن انتظارات است. انتظارات چیست، الگوهای عملی هستند که هر یک از دو طرف دیگری را موظف به تحقق آنها می‌داند و در صورتی که طرف مقابل آنها را محقق نسازد آزردگی و نارضایتی و نهایت ناسازگاری و جدایی پیش می‌آید.



دکتر محمود دژکام روانشناس و عضو هیأت علمی دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی طلاق عاطفی را این گونه تعریف می‌کند «در طلاق عاطفی ۲ نفر به صورت فیزیکی از یکدیگر جدا نمی‌شوند، بلکه کنار هم زندگی می‌کنند و شرایطی بر روابط آنها حاکم است که در طلاق متعارف وجود ندارد.» وی ادامه می‌دهد: «این اتفاق می‌تواند به صورت یک و یا دو طرفه و به مرور زمان رخ دهد و دوطرف بتدریج متوجه شوند که جذابیت، کشش و علاقه و عاطفه مثبتی که نسبت به هم داشته‌اند در میان آنها رنگ باخته است. به عبارتی حساسیت‌ها، کنجکاوی‌ها و نگرانی‌هایی که آنها نسبت به هم نشان می‌دادند فروکش می‌کند و باعث ایجاد کرختی در بین آنها می‌شود و این احساس باعث می‌شود همیشه یک طرف نسبت به رفتارهای دیگری شکایت داشته باشد، مواردی مانند درک‌نشدن، بی‌توجهی، اشتغال زیاد، تکروی و بی‌توجهی به نیازها و خواسته‌های طرف مقابل که معمولاً این شکایت‌ها بیشتر از جانب زنان نسبت به مردان صورت می‌گیرد، ضمن آن که گاهی نیز مردان از انرژی و نشاط نداشتن همسر، بی‌علاقگی و فراموشکاری و بی‌دقتی در امور گله‌مند هستند.

نکاتی که هشداری جدی برای ادامه زندگی است. رسیدن به مرحله طلاق عاطفی در زندگی حکم زنگ خطری را دارد که به رسیدن به طلاق قانونی منجر می‌شود.



مسأله‌ای که به دلیل محدودیت‌های اجتماعی و فرهنگی، مشکلات مالی، اجبار خانواده‌ها و عوامل دیگری که اجازه جدایی زن و شوهر را نمی‌دهد، خانواده‌های زیادی را وادار می‌کند در شرایطی که زن و مرد از نظر روانی علاقه‌ای به ادامه زندگی مشترک ندارند، پس از یک دوره طولانی دعوا و کشمکش، از مرحله دشمنی و تنفر عبور کنند و به وضعیت «بی‌تفاوتی» برسند. بی‌تفاوتی آخرین مرحله روابط بین زن و شوهر است که در آن اصل «بود و نبود» همسر فرقی برای زوجین نمی‌کند، بلکه مسائل جنبی دیگر زندگی از جمله مسائل مالی و امنیت اجتماعی زن است که احساس نیاز به همسر را شکل می‌دهد. در چنین شرایطی میزان ناهنجاری‌های اجتماعی افزایش پیدا می‌کند؛ این ناهنجاری‌ها ممکن است موجب به وجود آمدن ارتباطات خارج از چارچوب خانواده شود. خیانت از سوی هر یک از زن و مرد نتیجه بروز سردی‌های عاطفی میان آنهاست.



در موقعیت ویژه‌ای که هر یک از دو طرف ممکن است دچار آن شوند مثلا زنان به دلیل بالا رفتن سن بروز حالت‌های افسردگی، کم شدن فعالیت و بی‌علاقگی و در مردان سردرگمی‌های مالی، افزایش فعالیت‌های کاری؛ بی‌توجهی زن به مرد در برآوردن نیازهای جنسی‌اش، بهانه رشد فرزندان و این تفکر سنتی که ارتباطات زناشویی دو طرفه با وجود آنها به راحتی روزهای جوانی امکان‌پذیر نیست مواردی است که راه بروز طلاق عاطفی را هموار می‌سازد.



زن بدون آن که از سوی همسر خود درک شود متهم می‌شود که از علاقه‌اش نسبت به شوهر کاسته شده است و همین امر موجب بروز اختلاف در زندگی می‌شود. تا آن جا که دو طرف از هم دور می‌شوند و بعد از مدتی به فکر جداشدن از هم می‌افتند که معمولاً در چنین افرادی به دلیل آن که معمولاً فرزندانی حضور دارند و یا به دلایل محدودیت‌های اجتماعی نمی‌توانند به راحتی از هم جدا شوند. تنها حضور فیزیکی در مقابل یکدیگر دارند.



مرد در این شرایط بدون آن که همسر خود را درک کند و نسبت به او علاقه‌مندی بیشتر نشان بدهد رفتارهای خودسرانه و خودمحورانه انجام می‌دهد معمولاً زنان نیز به دلیل برخورد انفعالی با مسائل، از جمله این که قادر به طرح ناکامی‌های خود در زندگی نیستند مسائل سالیان گذشته را در خود نگاه می‌دارند و بدون گفتگو و تلاش برای برطرف شدن خواسته‌هایی که داشته‌اند، فاصله گرفتن و دوری‌گزینی را انتخاب می‌کنند که همین امر به مرور زمان منجر به طلاق عاطفی می‌شود.


نقش «اقتصاد» در طلاق عاطفی

اقتصاد در خانواده‌ها دو نقش متفاوت را بازی می‌کند. با فاصله گرفتن از سال‌های ابتدایی ازدواج و بروز واقعیت زندگی نقش کلیدی اقتصاد بیشتر رخ می‌نماید. دخترانی که به علت موقعیت مالی پسران تن به ازدواجی بدون توجه به علایق و معیارهای دیگر به جز پول می‌دهند و یا میان خانواده‌هایی که از نظر مادی بسیار فاصله است پیوند ازدواج برقرار می‌شود. هر دو گروه درگیر ازدواج‌هایی با انگیزه‌های ناسالم می‌شوند. رفاه و آسایش برای گروه نخست حکم همه چیز را دارد. ازدواج بر پایه پول هر چند می‌توان آنان را به خواسته‌های مادی‌شان برساند ولی پس از مدتی که خواسته‌ها عادی شد دیگر نمی‌توان انتظار تحمل و صبر را از آنان داشت. زن می‌گوید: همیشه خواهان همسری پولدار بودم و در نهایت هم با یکی از همین افراد ازدواج کردم ولی پیش‌بینی نکرده بودم یک آدم پولدار می‌تواند این قدر خسیس باشد که آمار تخم‌مرغ‌های توی یخچال را هم داشته باشد.


گروه دوم افرادی هستند که شرایط سخت اقتصادی را پیش‌رو دارند در این صورت زن به علت نداشتن شغل و یا حرفه‌ای به مرد وابسته است چنین زنی به علت نداشتن استقلال مالی مجبور می‌شود برای ادامه زندگی شرایط سخت مالی و حتی نامطلوب خانوادگی را نیز تحمل کند و از سوی دیگر وقتی خواسته‌ها و نیازهایش را بی‌پاسخ می‌بیند تصور می‌کند در حق او اجحاف شده است مرد نیز به علت شرایط سنگین مالی تصور می‌کند بار سنگینی را به تنهایی بر دوش می‌کشد و زن یا خانواده‌اش نمی‌توانند او را درک کنند و به همین دلیل تازه ابتدای بروز ناسازگاری‌هاست. ظهور طلاق عاطفی در میان این دو گروه ریشه در وضعیت اقتصادی و یا نگاه غیرواقعی به نقش اقتصاد در خوشبختی زوج‌ها دارد.


حالت دیگری که ممکن است راه طلاق عاطفی را میان زوجین بگشاید فقر مالی مرد است. عدم تأمین نیازهای اساسی مالی یک خانواده و در درجه اول همسر و بی‌توجهی عمدی و یا سهوی به این مقوله توقعات و انتظارات زن را برطرف نمی‌سازد. اگر چه زوج‌های عاشق ادعا می‌کنند که می‌توانند زیر یک چادر هم با کمترین امکانات در آرامش با یکدیگر زندگی کنند اما عدم برآوردن برخی نیازهای مادی شوخی‌بردار نیست. برخورداری از حداقل امکانات مادی برای آغاز زندگی، وجود یک سقف واقعی به جای چادر و فرشی که بتوان روی آن آسوده بود به جای روزنامه از جمله حداقل‌هاست! این مسأله همان واقعیت زندگی‌ست. به تدریج زمانی که به تعداد نیازها افزوده می‌شود بروز و ظهور خلاء عاطفی امری بدیهی است. پس بیهوده نیست اگر فقر از در بیاید ایمان از پنجره خارج می‌شود چه رسد به عشق و علاقه!


آیا طلاق عاطفی از جدایی همیشگی بهتر است

در برخی تفکرها این طبیعی است که زوجین پس از گذشت سالها از زندگی مشترکشان و با وجود فرزندانی که دیگر بزرگ شده و هر یک به سویی رفته‌اند از یکدیگر سرد شوند و یا احساسی را که سالهای اولیه ازدواج داشتند را دیگر نداشته باشند. اگر به تحلیل چنین تفکری بپردازیم به این نتیجه می‌رسیم که بروز طلاق عاطفی در میان زوجینی که سال‌های طولانی‌تری با یکدیگر زندگی کرده‌اند بدیهی است. اگر این موضوع زیاد مشکل‌ساز نباشد و مسیر طبیعی خود را طی کرده باشد پس منفک شدن هر یک از دو طرف از یکدیگر و هر یک به علایق و سلایق خود پرداختن را نباید خطرساز بدانیم. به این علت که دیگر انتظار شیرینی از سرانجام این زندگی نخواهیم داشت. به معنای دیگر، عادت جای خود را به مهر و عاطفه داده است. زوجین نیازی به تفکیک سقف‌هایشان ندارند، اما ممکن است در زیر همان یک سقف هم هر یک در عالم خود باشند. زن به پخت و پزش ادامه مِی‌دهد و مرد نیز پس از بازنشستگی سرگرمی‌های خاص سن و سالش را طلب می‌کند. زیاد در دست و پای زن خانه نیست و برای پیشگیری از دعواهای دوران میانسالی به پیری دیگر حوصله ندارد.


اما گاهی این موضوع و بروز جدایی عاطفی میان زوجین پس از طی سال‌های طولانی زندگی مشترک نیست. آن زمان حتی یادآوری خاطرات مشترک میان زن و مرد برای هر یک از طرفین به جای لذت‌بخش و هیجان‌انگیز بودن، تنفر‌آور است. جدایی عاطفی میان دو طرف انجام می‌گیرد، اما بازهم دو طرف نیازی برای جدا کردن سقف خود ندارند. به این علت که جدایی دائمی را به ضرر موقعیت اجتماعی‌شان می‌دانند. گاهی دو طرف شاغلند و هنوز هم با همکارانی در ارتباطند که چه بسا زندگی شیرینی دارند. پس برای حفظ ظاهر اقدام به طلاق نمی‌کنند. گاهی بر اثر حرف و حدیث‌هایی که اطرافیان و بیشتر فامیل و اقوام نزدیک پشت سرشان بر زبان می‌آورند برای برآب کردن نقشه‌های شوم آنها و یا از میان بردن رقیب همچنان به زیر یک سقف ماندن رضایت می‌دهند. بعضی اوقات هم مرد برای فرار از بار تحمیلی مهریه‌ای که باید در صورت طلاق دائمی به زن اعطا کند، اقدام به جدایی قطعی نخواهد کرد. پس طلاق عاطفی می‌تواند راه‌حلی برای حفظ ظاهر زندگی هم باشد!


به دیگر سخن...

زمانی که زن و مرد به این نتیجه می‌رسند که نیمه گمشده یکدیگر نیستند که دو یا سه فرزند دارند و زندگی فردی‌شان را تباه شده می‌گمارند. بروز رفتارهای خودمحورانه و خودسرانه میان هر یک از دو طرف در زندگی به ظاهر مشترک علایم طلاق عاطفی و روانی است که بیش از پیش مشکل‌ساز است. بروز مشکلات گاه فرزندان را نیز قربانی می‌کند و کمتر پیش می‌آید که زن و مرد قادر به پنهان ساختن این جدایی عاطفی باشند. به این علت که شامه نسل امروز به عنوان فرزندان خانواده‌ها تیزتر از نسل‌های گذشته است. زندگی زیر آسمانی که در آن عاطفه و مهر موج نمی‌زند احساس خفگی می‌دهد و فرزندان هم در هوای خفه به دنبال راه گریز می‌گردند.


عدم تفاهم و توافق اخلاق، ناسازگاری و عدم سازش، تفاوت و تضاد در زندگی، تفاوت‌های فرهنگی، عدم شناخت و درک یکدیگر، دخالت دیگران در زندگی مشترک زوجین، عدم توافق در مسایل جنسی، بیکاری، بیماری روحی و ... از جمله علل و عوامل بروز طلاق عاطفی است. با ظهور جدایی عاطفی میان دو طرف آنها نه تنها هیچ وجه مشترکی میان طرف مقابل نمی‌یابند، بلکه دیگر نه از حضور در کنار یکدیگر لذت می‌برند و نه جای خالی عاطفه و محبت در میان ایشان احساس می‌شود.

منبع: ایران دخت

ارسال نظر

نمای روز

داغ

صفحه خبر - وب گردی

آخرین اخبار