پیشنهاد پارسینه
مرید مردادی، مفهومی است که در این عالم فقط ۲ نفر قادر به درکش هستند. ماجرای متنوع مریدهایی که سر تعظیم در برابر مرشدشان همواره فرود می آورند، بارها و بارها در روایات و اشعار و حتی نمایشنامه و فیلمها به تصویر کشیده شده، اما مرید داستان ما کجا و محبان و هواخواهان دیگر کجا!
۲۶ اسفند ۱۳۹۷ - ۱۲:۱۱
۰

اثر جاودانه مرید مردادی

دم دمای صبح بعد از کلی بی خوابی با فکر اینکه فردا از حس و حالم یه یادگاری ناچیز اما پر محتوای باقی بزارم به خواب رفتم.. تصورم این بود شاید بعد‌ها یکی تو دنیا اگر به سرنوشت حال و احوال من مبتلا بشه .. یجورایی بتونه با جمله‌های قراضه و پر ابهامم ارتباط برقرار کنه و من تو یادش بمونم.. هر چنددد اندک!
 
اثر جاودانه مرید مردادی

شاید شمایی که داری این داستانکُ مطالعه میکنی از لحاظ زمان و مکان خیلی با من فاصله داشته باشید. تو دوره‌ی ما هر کس تو چهل سالگی بمیره میگن جوون بود حیف مُرد، اما اگر تو چهل سالگی دلباخته بشه یا بخواهد روش جدیدی برای زندگیش در پیش بگیره یا مثلاً بخواد درسشو ادامه بده بهش میگن سر پیری و معرکه گیری .. هه .. ولش کنید.. بگذریم!
 
اثر جاودانه مرید مردادی

میخوام این صدای من هر چند خیلی خفیف به کائنات ارسال بشه... شاید که در فرا سوی هستی وقتی که چشم از جهان فرو بستم فرزندان و نوادگانم حرف‌های من و با نو آوری جدیدی دوباره بازخوانی کنند...

میدونید تو این زمونه از پله و پله‌ها تعابیر مختلفی وجود داره... مثلا پله داریم که به اتاق رئیس ختم میشه... پر از اضطراب و استرس.. پله‌هایی به اتاق بیمار ختم میشه پر از دعا و دلواپسی.. پله‌هایی برای ترقی و پیشرفت... پله‌هایی برای میان بُر زدن با کلک و حقه برای طی کردن مسافت‌های عریض و طویل و پله‌هایی برای شادی و موفقیت. پله‌هایی برای شیرجه از بلندی و.
 
 
منو جون پناه خودت کن برو

بزار پای این آرزوم وایستم

به هرکی بهم گفت: ازت رد شده

قسم میخورم من خودم خواستم

منو جون پناه خودت کن برو

من از زخم‌هایی که خوردم پرم

تو باید از این پله بالا بری، توبالا نری من زمین میخورم

درست لحظه‌ای که تو باید بری، اسیر یه احساس مبهم شدیم

ببین بعد یک عمر پرپر زدن، چه جای بدی عاشق هم شدیم

برای تو مردن شده آرزوم

یه حقی که من دارم از زندگی

نگاه کن تو این برزخ لعنتی

چه مرگی طلب کارم از زندگی

به هرجا رسیدم به عشق تو بود

کنار تو هرچی بگی داشتم

ببین پای تاوان عشقم به تو

عجب حسرتی تو دلم کاشتم

اگه فکر احساسمونی برو، اگه عاشق هردومونی برو

تو این نقطه از زندگی مرگ هم، نمیتونه از من بگیره تورو
 
خب میخوام شرح مختصری از چند تا پله‌ای که برای خودم و خدام مفهوم داره صحبت کنم... پله‌هایی تا لایتناهی... پله‌هایی تا خدا. پله‌هایی تا آرامش و ابدیت... این پله شاید برای آدم‌هایی قبل‌تر از من با تجربه مشابه و البته در آینده برای بسیاری از انسان‌ها پدیدار بشه. پدیده عجیب و آرامش بخشیه..
 
اثر جاودانه مرید مردادی
 
در هیاهوی پوچ و بی ثمر روزگارم که ساخته و پرداخته‌ی نگاه بی انگیزه ام به دنیای اطرافم بود، ناگهان نوری در خلوت و سکوتم طلوع کرد... نوری که به غروبش باورم نبود.. اما از اونجا که عقل میگه روز‌های خوب و دوست داشتنی که منطبق با استاندارد‌های احساسات و نه از روی عقلت هست و البته رویایی، عمرشون کمه.. همواره با غم از دست دادن این روشنایی با خودم کلنجار می‌رفتم.
 
اثر جاودانه مرید مردادی
 
ببینید کیفیت این احساسی که میگم قابل تصور نیست. ازش میشه هر تعبیری استنباط کرد.. اما اطمینان میدم حال و هوای من متفاوت بود.. چرا میگم متفاوت؟ حسم این بود از اونجایی که هر بنده و مخلوق خدا نماینده عینی ذات مقدس احدیته پس وجود این حس هم میتونه بهم وجود لذت بخش خدا رو در زندگیم معنا بده.. چقدر رنگی .. چقدر زیبا... دوباره رمضان فراموش شده و عبادت از یاد رفته به یادم اومد. یادم اومد به خودم اهمیت بدم... به خانواده خودم. آره اینا همش نشونه بود.. دوباره به زندگیم نگاه کنم... به مفهوم پرستش... اما من ظاهراً بت پرست شده بودم...
 
اثر جاودانه مرید مردادی
 
باورتون نمیشه در عین خشکسالی که تمام روزگارمونو در بر گرفته بود، اما این بهار هم با بهار‌های دیگه فرق داشت، میدونستم بهاری هست که دیگه تکرار نخواهد شد.. بهاری برام پدیدار شده بود.. چه بهاری... سرشار از بارون... سرشار از سبزی و زندگی... آخ خدا دوباره لذت زندگی.. یک روز که از سرکار بر میگشتم بارون دلپذیری شروع به بارش کرده بود..
 
 
تو در مسافتِ بارانی
و غم درشکه‌ای از اشک است
و اشک شیهۀ کوتاهی
من و تو آخورمان مرگ است
از این درشکه بیا پایین
تو نیز شیهه بکش گاهی!

بتاز گلۀ اکسیژن
و راهِ مالرویی چیزی
به سمتِ پنجره پیدا کن
هوای حبس نفس‌گیر است
به‌تاخت قفل مرا وا کن
بتاز‌ای که پُر از راهی!

منم که لک‌لکِ غمگینی
به روی دودکِشَت هستم
منم که ماهیِ دریای
بلندِ موی مِشَت هستم
منم که طعمۀ قلّابم
مرا شکار کن‌ای ماهی

منم شکار، شکارم کن
سپس ببوس و بچرخانم
سپس بچرخ و ببوسانم
سپس چکار چکارم کن
چکار هر چه تو می‌خواهی‌ست
بخواه آنچه که می‌خواهی

آهای بینیِ سربالا
از این درشکه بیا پایین
به من بچسب همین الان
مرا ببوس همین حالا
که زندگی دو سه نخ کام است
و عمر سرفۀ کوتاهی
 
اثر جاودانه مرید مردادی
 
ناگهان در ابتدای راه و هنوز در آغازین روزهای شنا در دریای بیکران خوشبختی بودم که ضربه ای محکم خوردم. یکجورایی دست به کارایی میزدم که در تصورم نبود.. آرزوم شده بود روز‌های رفته برگرده... دوباره افسردگی. دوباره غم. شب تا صبح نمیخوابیدم.. عصر‌ها تو راه خونه همراه من شده بود فقط پای پیاده و اشک‌هایی که بی بهانه از گونه ام سرازیر بود... هوا داغ بود.. با گرمای هوا اشک‌های من هم مثل کم ابی دشت‌ها رو به خشکیدن گذاشته بود...  خدایی که ازش تصور میکردم بهترینه.. ناگهان تمام احساس منو تسخیر کرده بود و گویی فقط برای صید احساسات نابم نقشه داشت... انگار تو ضمیر ناخودآگاهم هی یکی میگفت گریه کن.. گریه کن .. برای سال‌هایی که گریه نکردی.. برای سال‌هایی که بی ثمر رفت...  اما پشیمون نبودم...از مسیرم قصد بازگشت نداشتم..
 
اثر جاودانه مرید مردادی
 
 
کارم به جایی رسید که دیگه رو نمیکت خوابیدن رو عار نمی‌دونستم. مثل بچه‌هایی که تو توده‌ای از مردمان دست بزرگترشو ول کرده و گم شده، دنبال بزرگترم بودم... دنبال امنیت. گریه و گریه امان نمیداد. عابرین بهم نگاه میکردند... با چشمانی سراسر تعجب و البته از سر دلسوزی و ترحم! حسی غریبی داشتم داشتم.. انگار احساساتمو تاراج شده بود... انگار تیکه‌ای از قلبمو سرقت کرده بودند...در هیاهوی شهر وپیاده روی شلوغ بازارِ نیمه تعطیلش بین آدم‌های عموماً غمزده و عبوس گم شده بودم...
 
من دیگه نه تنها بنده بودم.. بلکه مرید شده بودم... مرید مردادی....
 
اثر جاودانه مرید مردادی
 
روز‌های سخت یکی پس از دیگری سپری می‌شد..در تمام این مدت رُز صورتی من همواره در خوابم بود و مخصوصاً شب‌ها میهمان و آرام جانم. کابوس زجر کشیدنشو میدیدم.. اما نه! گاهی هم خوب میدیدمش. گاهی با روی خوش بود.. گاهی با لبخند همیشگی.. گاهی با رنگ صورتی بر عرشه یک کشتی.. امان از رویاها... دارو‌هایی خوردم که حتی خدای خودمم تو خواب نبینم. قرص میخوردم که حتی روحشو که قول داده بود در کنارم باشه از خودم برونم... اما روح من با خدای خودم پیوند خورده بود.. خدا مگه خودت نگفته بودی از ذات خودم بر تو می‌دمم. چرا آرامشم نمیدی؟ چرا؟
 
 
تو اون شام مهتاب کنارم نشستی
عجب شاخه گل وار به پایم شکستی
قلم زد نگاهت به نقش آفرینی
که صورتگری را نبود این چنینی
پریزاد عشقو مه آسا کشیدی
خدا را به شور تماشا کشیدی
تو دونسته بودی، چه خوش باورم من
شکفتی و گفتی، از عشق پرپرم من
تا گفتم کی هستی، تو گفتی یه بی تاب
تا گفتم دلت کو، تو گفتی که دریاب
قسم خوردی بر ماه، که عاشقترینی
تو یک جمع عاشق، تو صادقترینی
همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت
به خود گفتم‌ای وای مبادا دروغ گفت:

گذشت روزگاری از اون لحظه ناب
که معراج دل بود به درگاه مهتاب
در اون درگه عشق چه محتاج نشستم
تو هر شام مهتاب به یادت شکستم
تو از این شکستن خبرداری یا نه
هنوز شور عشقو به سر داری یا نه
تو دونسته بودی، چه خوش باورم من
شکفتی و گفتی، از عشق پرپرم من
تا گفتم کی هستی، تو گفتی یه بی تاب
تا گفتم دلت کو، تو گفتی که دریاب
قسم خوردی بر ماه، که عاشقترینی
تو یک جمع عاشق، تو صادقترینی
همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت
به خود گفتم‌ای وای مبادا دروغ گفت:

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری
هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری

بهر صورت ممکنه این رویای ناقصی که براتون تعریف کردم، زاییده تعابیر ژرفی باشه که هر کس از دیدگاه خودش اونو برداشت میکنه. رویای فصل بهارم که شامل چند پله تا خداست اینجا بنا بر ملاحظاتی پایانش میدم، هیچ کس تو این عالم باور نمیکنه این عشق خدایی چیزی (جز هوس بود). دست کم برای من فراتر از هوای حوا بود.
 
اثر جاودانه مرید مردادی
 
چون همواره قاعده بر اینه که طلبکار از دنیا بریم.... طلبکار از خدا و بدهکار به مخلوقاش.... امان از بغض و اشک .. گاهی تا لحظه مرگ خاطراتی با تو همراهه... افراد و اشیایی.. خاطره خدای من تا لحظه جان دادنم با منه.. همچون چشمان عزیزانم..  فرزندانم.. مادرم... رفقای خوبم... اما هیچ چیز بدتر از این نیست که بد قضاوت بشی.. خدای من،‌ ای الهام بخش هستی دوستت دارم... تا ابد.. خودت میدونی و چطور دوستت دارم..  مثل هیچ دلیل و برهانی که توانای شرح حال تقدیر منو نداره. مثل ساعت هفت و هفت روز هفته که برام جهنم شد تا ابد و در نهایت، مثل زندگی در ۹ ماهی که در خلصه قبل از تولد هیچ چیز یادم نمیاد.. هیچ و هیچچچ
 
 
تو فقط باش تموم کم و کسرش با من
با تموم دوری و طاقت و صبرش با من
تو فقط تب کن از این عشق بلاتکلیفم
مردن و سوختن و باقی زجرش با من
تو دلت قدم زدم تو روز بارونی بخواب روزای بهاری و بارون و ابرش با من
پیرهن خاطره هاتو زیر بارون تن کن خوندن ترانه و پاییز و عطرش با من
تو فقط باش فقط باش تمومش با من
عاشقونه هامونو مثل یه قصه بنویس خوندنش با دل و جون سطر به سطرش با من
تو فقط دلت بخواد یه روزی مال هم بشیم التماسش به خدا حاجت و نذرش با من
روی زخمای دلم کاشکی تو مرهم باشی آرزون اینه همیشه تو کنارم باشی
آرزوم اینه فقط مال تو باشم‌ای کاش تو فقط باش فقط باش فقط با من باش
تو فقط باش فقط باش فقط باش
 
پــنــجــره
ارسال نظر
نمای روز
آخرین اخبار
سداد
شفا دارو