بررسي كوتاهي درباره انسانهاي اوليه از انسان اوسترالويتيك تا انسان حدود 50000 سال پيش، آثار بدست آمده از "تپه سراب" ازنه هزارسال پيش، تمدن اين مردمان، مجسمه اك گلي يا الهه مادر ـ قسمتي از مقاله پروفسور "برآيدوود" درباره كاوش‌هاي "گنج‌تپه" 8500 تا 7000 سال ق.م.
۰۳ شهريور ۱۳۹۴ - ۰۳:۲۷
۰
 پارسینه : غالباً از باستان شناسان سوآل ميشود: شما از كجا ميدانيد كه اين كوزه هفت هزار سال عمر دارد؟ سابقاً لازم ميشد براي اداي جواب چنين سوآلي توضيحات مفصل داده شود. ولي امروز خيلي كارها از سابق آسان تر شده و كار باستان شناسان هم با كشف تجزية به طريقه كاربن 14 وارد مراحل دقيقتري شده است. اگرهمراه اين كوزه در ضمن كشف آن اشيائي بدست آمده باشد كه قابل تجزيه بطريقة كاربن 14 بوده باشد قدمت آن تاحدود 25 سال تقريب مشخص ميشود و بنابراين ميگويند اين كوزه قطعاً متعلق به باضافه يا منهاي 25 در حدود سال مثلاً 7750 سال پيش بوده است.

در حال حاضر ميتوان بوسيلة تجزيه بطريقه كاربن 14، تاريخي نزديك به قطعي براي بعضي اشياء پيدا كرد.

پس از كشف تجزيه به طريقة كاربن 14 معلوم شد كه بسياري از تاريخ هائي كه باستان شناسان پيش از كشف اين طريقة علمي براي اشياء پيدا شده در زير خاك معين كرده بودند تقريباً صحيح بوده است.

اكنون من نميدانم خوانندگان اين مجله علاقه دارند بدانند از چه تاريخي سرزمين ايران مسكون گرديده و انسانهايي كه در اين سرزمين از آغاز خلقت بشر سكونت اختيار كرده بودند تحت تأثير چه تحولاتي قرار گرفته اند.

درضمن چند سال اخير سازمان جهاني يونسكو كتاب سرنوشت بشر را در ده جلد بوسيلة بيش از 300 دانشمند و متخصص در رشته هاي مختلف منتشر نموده است و تورج فرازمند قسمتي از آنرا روزهاي شنبه بعد از ظهر در راديو با بيان شيريني نقل كرده اند. بنده با استفاده از همان كتاب بعرض خوانندگان اين مجله ميرسانم كه بنابر تشخيص دانشمنداني كه اين كتاب را به درخواست سازمان يونسكو تهيه كرده اند، جمجمه و استخوان هاي قديمترين انسانهائي كه تا امروز بدست آمده است نشان ميدهد كه انسان در 35 ميليون سال پيش در نواحي مشرق و جنوب افريقا زندگي ميكرده است.

ولي آثار انسان، بخصوص ابزاري كه با سنگ ساخته شده، در افريقا و در آسيا و در اروپا تا حدود 70000 سال پيش تاريخ گذاري شده اند.
    
    

بنابر تشخيص همين دانشمندان انسان هاي مربوط به 35 ميليون سال پيش كه شباهتي به انواعي از ميمون ها    داشته اند جَّد واقعي ما نبوده اند و به دو دسته تقسيم شده اند يكي از آن دودسته نژاد ميمون هايي مانند «گوريلها» و «شمپانزه ها» و «اورانگوتان ها» را بوجود آورده است وشعبة ديگر آن كه بيشتر به انسان امروزي شباهت داشته درضمن گذشت ده ميليون نزديك ميشود در ناحية ژوهانسبورگ در افريقا براي نخستين بار پيدا شد و دانشمندان عقيده دارند كه اين نژاد از انسان هاي اوليه در حدود 500000 سال پيش در آن نواحي سكونت داشته و حتي به نواحي ديگري در همان قاره نفوذ كرده است.
        
    

نمونة ديگري از همين نژاد در «جاوه» كشف شد كه به «انسان ژآوآ» معروف شده. جمجمه و استخوان هاي انسان ديگري از همين نوع در نزديكي هاي «پكن» بدست آمد كه تحت نام «انسان پكن» شناخته شد.

در اروپا جمجمه و استخوان هاي پانصدهزار سال پيش در «هايدلبرگ» (در آلمان) از زير خاك بيرون آمد و تحت عنوان انسان «هايدلبرگ» معرفي شد.

نزديك تر به ما «انسان نئاندرتال» است كه آثارش در ناحيه اي بهمين نام در كنار رودخانة «رن» بين فرانسه و آلمان بدست آمده و در حدود 50000 سال پيش در آن نواحي بدست آمده و نظايرش در نقاط ديگر از اروپاي شرقي و جنوبي و فلسطين و شمال درياي سياه و قفقاز و در مشرق درياي خزر و سواحل جنوبي مديترانه و سواحل شرقي افريقا و حتي نواحي شمالي اروپا كه تازه از زير يخ بندان بيرون آمده بودند ديده شده. ظاهراً «انسان نئاندرتال» از نواحي آسياي مركزي و اطراف درياي خزر و درياچة آرال از مشرق بسوي مغرب تا حدود اروپاي شمالي در حركت بوده است و بعداً از راه اسپانيا از يك سو و از راه آسياي كوچك از سوي ديگر به افريقا راه يافته است.

در حدود 50000 سال پيش نژاد ديگري تحت نام نژاد «كرومانيون» پديدار گشته و نخستين بار آثارش در ناحيه اي بهمين نام در جنوب فرانسه بدست آمده و احتمالاً در نواحي غربي و جنوبي اروپا بسر ميبرده است.

نژادهاي جديدي كه تحت نام «بوشيمان» و «نگروئيد» (نژاد سياه) و «مونگولوئيد» (نژاد زرد) و «كوكازوئيد» (قفقازي) و «استرالوئيد» شناخته ميشوند از انسان نئاندرتال يا از انسان «كرومانيون» پديد آمده اند. قدمت اين نژادهاي جديد به ده هزار سال پيش ميرسد و آثارشان بتعداد فراوان در آسيا و افريقا و اروپا پيدا مشود. بنابراين دانشمندان آمريكايي انسان هاي قرمز پوست نيز از آسياي شرقي به نواحي مختلف آمريكاي شمالي راه يافته اند.

*    *    *

اين عقيده اي است كه بيشتر دانشمندان اروپايي و امريكايي به آن اعتقاد دارند و براي اثبات عقيدة خود شرح مفصلي در مجلد نخست كتاب «سرنوشت بشر» تأليف سازمان يونسكو نقل كرده اند. دانشمندان كشور ما شخصاً تحقيقاتي در اين مورد ننموده اند و بنابراين آنچه كه در حال حاضر ما ميتوانيم اظهار كنيم اقتباس از تحقيقات باستان شناسان اروپايي و امريكايي است. آنچه كه ما ميتوانيم راجع به سكونت مردم سكونت يافتة ايران زمين اظهار كنيم از ده هزار سال پيش بالاتر نميرود.

چند سال پيش هيأتي از باستان شناسان امريكايي در ناحيه اي بنام «تپه سرآب»، نزديك كرمانشاه، مشغول كاوش شدند و آثاري بدست آوردند كه بنابر گفتة آنها و تأييد عموم باستان شناسان متعلق به حدود 9000 سال پيش است.

در حدود 9000 سال پيش در اطراف «تپه سرآب» مردمي زندگي ميكرده‌اند كه آثارشان هنوز موجود است. قسمت مهم اين آثار ابزار و آلات سنگي است كه مورد استفادة آنها قرار ميگرفته است و در مكاني كه مورد اقامت آنها بوده باقي مانده و امروز بدست باستان شناسان امريكايي افتاده. قسمت مهم اين آثار اكنون در موزة ايران باستان در تهران در معرض نمايش قرار داده شده است، ولي مطالعه و بحث در مورد آن  خود موضوع مقاله اي ميشود. با اين حال لااقل ارائة عكس يكي از اين آثار ميتواند بخوانندگان اين مجله نشان دهد كه درجة تمدن مردمي كه در حدود 9000 سال پيش در نزديكي كرمانشاه كنوني زندگي ميكرده اند تا آن اندازه پيشرفته بوده است كه مجسمه هاي كوچكي از گل ميساختند و آنرا در آفتاب خشك ميكردند و احتمالاً همراه مردگانشان بخاك ميسپردند تا در دنياي ديگري كه به آن اعتقاد داشتند موجب سعادتشان گردد. اين مجسمه‌هاي كوچك گلي چنان هنر پيشرفته اي دارند كه در حال حاضر نيز مورد تحسين هنرشناسان ايراني و خارجي ميباشند. كساني كه با هنر پيكر تراشي جديد آشنايي دارند و گاهي به نمايشگاه هاي هنري متعددي كه وزارت فرهنگ و هنر ترتيب ميدهد سري ميزنند، به آساني ميتوانند زيبايي مجسمة كوچكي را كه عكس آن در صفحات اين مقاله داده شده درك كنند و اين مطلبي نيست كه من بتوانم در اينجا با منطق و دليل آنرا روشن كنم، زيرا هيچ هنري با دليل و منطق تشريح نميشود، و حتي مردم ميگويند «هر كس سليقه اي دارد» و اين جمله اين مفهوم را دارد كه هنر كه در اينجا بصورت كلمة «سليقه» بيان شده تحت قاعده و قانون مشخصي در نميآيد و هر كس بايد آنرا درك كند يا نكند.

اين مجسمة گلي كوچك، بنابر نظر كاشف آن، يعني هيأت باستان شناسي امريكايي، نمايندة الهة مادر، يعني ربه النوعي است كه مورد پرستش تقريباً تمام مردم آن زمان بوده و تصور ميكرده اند كه در جهان آباداني و فراواني را مي‌آفريند، حبوبات را در زمين ميروياند، موجب ازدياد گله هاي حيوانات و انسان ها ميشود، باران را بوجود ميآورد و گلها و نباتات را ميروياند، و بهمين سبب از همان زمان هاي بسيار قديم تا پيش از اينكه يكتاپرستي ميان ملت ها معمول شود مجسمه يا پيكر او را بصورت «ونوس» يا «ايشتار» يا «آناهيتا» و غيره ميساختند و باين طريق او را ميپرستيدند.

قطعاً خوانندگان اين صفحات پيش خود سوآل ميكنند چرا اين مجسمه سر ندارد. من تصور ميكنم سازندة آن نتوانسته در مخيلة خود براي او شكل و صورت مشخصي بيافريند چون در اين صورت از قدرت او ميكاست و او را شبيه به انسان ميكرد، بنابراين از عهدة تجسم صورت او برنيامده است. مواردي نظير اين مورد در نقاط ديگر جهان نيز بسيار ديده شده است. ما امروز اگر ميخواستم پروردگار جهان را به طريقي مجسم كنيم چگونه صورتي براي او تصور مينموديم. پيكر تراش آن روزها هم مانند ما براي تصور صورت پروردگارش نتوانسته است راهي پيدا كند.

*    *    *

پروفسور «برايد وود» باستان شناس معروف امريكايي، راجع به زندگي انسان هاي نخستين روزهاي خلقت بشر مطالعات جالبي نموده و در شمارة نخست مجلة «آركئولوژي ويوانت» در صفحة 16، راجع به زندگي مردم ايران در حدود ده هزار سال پيش مطالب مفصلي منتشر نموده است و من در اينجا فقط قسمتي از آنرا عيناُ نقل مينمايم:

«كاوش هاي «گنج تپه» كه در انتهاي شرقي دشت كرمانشاه قرار دارد و بوسيلة هيأت باستان شناسان امريكايي انجام ميگيرد، (كاوش هاي «يونگ» و «اسميت» در سال 1966) اصلاعات جالبي در اختيار ما قرار ميدهند. بنابر تجزيه بطريقة كاربن 14 قدمت آثار مكشوف در اين ناحيه بين 8500 تا 7000 سال پيش از ميلاد مسيح قرار گرفته است. هنوز زود است بتوانيم اظهار كنيم آيا مردم «گنج دره» بكار زراعت آشنايي داشته اند يا فقط با شكار حيوانات و چيدن ميوة درختان جنگلي و يا استفاده از بعضي حيوانات اهلي شده امرار معاش مينموده اند، ولي اطلاعات ما از 7000 سال پيش از ميلاد مسيح به بعد كامل تر ميشود. اكنون براي ما مسلم است كه در اين تاريخ از ناحية «ژارمو» كه در شمال شرق كشور كنوني عراق قرار دارد تا دره هاي حاصل خيز «زاگرس» در حوالي كرمانشاه و تا ناحية خوزستان، اجتماعات كوچكي در دهكده هاي كوچك گرد هم زندگي ميكرده اند و معاش آنها منحصر بشكار و خوردن ميوة درختان جنگلي نبوده است، بلكه محصول غذايي خود را براي فصل هاي سياه نيز انبار ميكرده اند. اين مطلب در مورد مكان تاريخي «گوران» و «تپه سرآب» كه اولي در «هليلان» و دومي نزديك كرمانشاه است نيز صدق ميكند. در اين نواحي مانند ناحية «ژارمو» آثاري موجود است كه نشان ميدهد كه انسان در آنجا اسكان يافته بوده و تشكيلاتي بوجود آورده بوده است» .

«در حدود 5750 سال پيش از ميلاد مسيح اجتماعات فوق وارد مرحله اي ميشوند كه در آن تربيت حيوانات اهلي و استفاده از آن عموميت پيدا ميكند، و با كاشتن حبوبات و سبزي هاي مختلف محصولي بدست ميآمد كه در خانه‌ها براي ايام مختلف سال انبار ميشد. اين مطلب براي نقاطي مانند «حسونه» و «حلف» و «سامره» كه در بين النهرين قرار دارند و براي جلگة شوش (كه بعدها تحت نام آنزان يا آنشان مكان استقرار قوم هخامنشي گرديد) نيز صادق است » .

« …. در  اين موقع ، اين طرز زندگي جديد، يعني تشكيل اجتماعات در اطراف مراكز كوچك براي تربيت حيوانات اهلي و زاعت، و انبار كردن محصول، در بعضي از نواحي اروپا و در ناحية تركمنستان كنوني، يعني در مشرق درياي خزر نيز معمول گرديده بود».

*    *    *
    
        

شايد بنظر خوانندگان اين صفحات اين مطلب ناچيز ميآيد كه انسان هايي گرد يكديگر جمع شوند و دهكده اي بوجود يباورند، و گوسفند و بزي نگاه دارند و از شير و پشم آن استفاده كنند، ولي اگر توجه بيشتري بشود اين مطلب خوبي روشن خواهد شد كه اين مرحلة بسيار مهمي از پيشرفت بشر در راه ترقي و كسب تمدن بوده است ومن تصور ميكنم كه اهميت آن از تحولاتي كه در قرن شانزدهم تا هيجدهم ميلادي در اروپا انجام گرفت كمتر نباشد.

پيش از آن انسان در غارها يا در بيشه هاي جنگل ها بصورت انزوا زندگي ميكرد و ما نمونه اي از اين نوع زندگي را در غار «هوتو» و در غار «كمربند» در مازندران مشاهده نموده ايم . شايد روزها و ماهها اتفاق ميافتاد كه انسان با گرسنگي بسر ميبرد زيرا چيزي براي رفع گرسنگي خود انبار نكرده  بود.
    
انسان پكن
    

اكنون كمي از تاريخ فوق پايين تر بياييم و لااقل همين ناحية كرمانشاه را كه مورد مطالعة باستان شناسان امريكايي است تحت مطالعه قرار دهيم.

دنبالة آقاي «برآيد وود» بقرار زير است:

« … آثار «گنج دره» (نزديك كرمانشاه) بنابر تجزية بطريقة كاربن 14 بين 8500 تا 7000 سال پيش از ميلاد قرار دارد. بعد از آن (در روي آن طبقه)، به لايه اي برميخوريم كه در آن آثاري از ساختمانها مانند ديوار اطاق ها كه چهار گوش بودند و با خشت خام ساخته شده بودند ظاهر ميشود. روي ديوارها را با گل صاف بودند. در لايه هاي بالاتر بجاي خشت خام «چينه» بكار رفته است و روي ديوارهاي چينه اي را گل سفيد پوشانده اند. آلات و افزار هنوز از سنگ است وداس هاي سنگي (يعني داس هايي كه با قطعات سنگي كه در ميان دو چوب قرار ميگرفت) پديدار ميشود. كاسه هاي سنگي همراه آن  است. تعداد زيادي مجسمه هاي كوچك از حيوانات اهلي شده با گل خام و حتي بعضي قطعات ظروف گلي ديده ميشود كه در آفتاب خشك شده اند و احتمالاً در نتيجة حريقي كه اتفاق افتاده پخته شده اند» .

بنابراين مردم آن زمان با آتش آشنايي داشته اند ولي معلوم نيست به چه طريق آتش را بوجود ميآوردند.

«با اينحال هنوز زود است كه بتوانيم بطور قطع اظهار كنيم كه بين 8500 تا 7000 پيش از ميلاد مسيح در اين نواحي زراعت و پرورش حيوانات اهلي شده معمول بوده است يا نه» .

*    *    *

مقالة آقاي «برآيد وود» بسيار مفصل است و در اينجا امكان ترجمة تمام آن نيست، ولي خلاصة آن اين است كه از 9000 سال پيش به بعد بر تعداد اين اجتماعات افزوده ميشود تا روزي كه در حدود 6500 سال پيش شهرهاي نسبتاً بزرگتري در نواحي مختلف سرزمين ايران بوجود ميآيد و بدون فاصله براي تصرف زمين هاي زيادتر براي زراعت و مراتع بهتر براي چراندن گوسفندان و بزها و جنگ و ستيز درميان شهرها شروع ميشود و اين ستيز تا عصر حاضر نيز ادامه يافته است و آغاز آنرا بايد در زمان «هابيل» و «قابيل» فرزندان آدم وحوا قرار داد.

اگر خوانندگان اين مجله مايل باشند ممكن است در مقالات ديگري از جزييات بيشتري از زندگي مردم سرزمين ايران پيش از تشكيل شاهنشاهي صحبت كرد.
بررسي كوتاهي درباره انسانهاي اوليه از انسان اوسترالويتيك تا انسان حدود 50000 سال پيش، آثار بدست آمده از "تپه سراب" ازنه هزارسال پيش، تمدن اين مردمان، مجسمه اك گلي يا الهه مادر ـ قسمتي از مقاله پروفسور "برآيدوود" درباره كاوش‌هاي "گنج‌تپه" 8500 تا 7000 سال ق.م.
 پارسینه : غالباً از باستان شناسان سوآل ميشود: شما از كجا ميدانيد كه اين كوزه هفت هزار سال عمر دارد؟ سابقاً لازم ميشد براي اداي جواب چنين سوآلي توضيحات مفصل داده شود. ولي امروز خيلي كارها از سابق آسان تر شده و كار باستان شناسان هم با كشف تجزية به طريقه كاربن 14 وارد مراحل دقيقتري شده است. اگرهمراه اين كوزه در ضمن كشف آن اشيائي بدست آمده باشد كه قابل تجزيه بطريقة كاربن 14 بوده باشد قدمت آن تاحدود 25 سال تقريب مشخص ميشود و بنابراين ميگويند اين كوزه قطعاً متعلق به باضافه يا منهاي 25 در حدود سال مثلاً 7750 سال پيش بوده است.

در حال حاضر ميتوان بوسيلة تجزيه بطريقه كاربن 14، تاريخي نزديك به قطعي براي بعضي اشياء پيدا كرد.

پس از كشف تجزيه به طريقة كاربن 14 معلوم شد كه بسياري از تاريخ هائي كه باستان شناسان پيش از كشف اين طريقة علمي براي اشياء پيدا شده در زير خاك معين كرده بودند تقريباً صحيح بوده است.

اكنون من نميدانم خوانندگان اين مجله علاقه دارند بدانند از چه تاريخي سرزمين ايران مسكون گرديده و انسانهايي كه در اين سرزمين از آغاز خلقت بشر سكونت اختيار كرده بودند تحت تأثير چه تحولاتي قرار گرفته اند.

درضمن چند سال اخير سازمان جهاني يونسكو كتاب سرنوشت بشر را در ده جلد بوسيلة بيش از 300 دانشمند و متخصص در رشته هاي مختلف منتشر نموده است و تورج فرازمند قسمتي از آنرا روزهاي شنبه بعد از ظهر در راديو با بيان شيريني نقل كرده اند. بنده با استفاده از همان كتاب بعرض خوانندگان اين مجله ميرسانم كه بنابر تشخيص دانشمنداني كه اين كتاب را به درخواست سازمان يونسكو تهيه كرده اند، جمجمه و استخوان هاي قديمترين انسانهائي كه تا امروز بدست آمده است نشان ميدهد كه انسان در 35 ميليون سال پيش در نواحي مشرق و جنوب افريقا زندگي ميكرده است.

ولي آثار انسان، بخصوص ابزاري كه با سنگ ساخته شده، در افريقا و در آسيا و در اروپا تا حدود 70000 سال پيش تاريخ گذاري شده اند.
    
    

بنابر تشخيص همين دانشمندان انسان هاي مربوط به 35 ميليون سال پيش كه شباهتي به انواعي از ميمون ها    داشته اند جَّد واقعي ما نبوده اند و به دو دسته تقسيم شده اند يكي از آن دودسته نژاد ميمون هايي مانند «گوريلها» و «شمپانزه ها» و «اورانگوتان ها» را بوجود آورده است وشعبة ديگر آن كه بيشتر به انسان امروزي شباهت داشته درضمن گذشت ده ميليون نزديك ميشود در ناحية ژوهانسبورگ در افريقا براي نخستين بار پيدا شد و دانشمندان عقيده دارند كه اين نژاد از انسان هاي اوليه در حدود 500000 سال پيش در آن نواحي سكونت داشته و حتي به نواحي ديگري در همان قاره نفوذ كرده است.
        
    

نمونة ديگري از همين نژاد در «جاوه» كشف شد كه به «انسان ژآوآ» معروف شده. جمجمه و استخوان هاي انسان ديگري از همين نوع در نزديكي هاي «پكن» بدست آمد كه تحت نام «انسان پكن» شناخته شد.

در اروپا جمجمه و استخوان هاي پانصدهزار سال پيش در «هايدلبرگ» (در آلمان) از زير خاك بيرون آمد و تحت عنوان انسان «هايدلبرگ» معرفي شد.

نزديك تر به ما «انسان نئاندرتال» است كه آثارش در ناحيه اي بهمين نام در كنار رودخانة «رن» بين فرانسه و آلمان بدست آمده و در حدود 50000 سال پيش در آن نواحي بدست آمده و نظايرش در نقاط ديگر از اروپاي شرقي و جنوبي و فلسطين و شمال درياي سياه و قفقاز و در مشرق درياي خزر و سواحل جنوبي مديترانه و سواحل شرقي افريقا و حتي نواحي شمالي اروپا كه تازه از زير يخ بندان بيرون آمده بودند ديده شده. ظاهراً «انسان نئاندرتال» از نواحي آسياي مركزي و اطراف درياي خزر و درياچة آرال از مشرق بسوي مغرب تا حدود اروپاي شمالي در حركت بوده است و بعداً از راه اسپانيا از يك سو و از راه آسياي كوچك از سوي ديگر به افريقا راه يافته است.

در حدود 50000 سال پيش نژاد ديگري تحت نام نژاد «كرومانيون» پديدار گشته و نخستين بار آثارش در ناحيه اي بهمين نام در جنوب فرانسه بدست آمده و احتمالاً در نواحي غربي و جنوبي اروپا بسر ميبرده است.

نژادهاي جديدي كه تحت نام «بوشيمان» و «نگروئيد» (نژاد سياه) و «مونگولوئيد» (نژاد زرد) و «كوكازوئيد» (قفقازي) و «استرالوئيد» شناخته ميشوند از انسان نئاندرتال يا از انسان «كرومانيون» پديد آمده اند. قدمت اين نژادهاي جديد به ده هزار سال پيش ميرسد و آثارشان بتعداد فراوان در آسيا و افريقا و اروپا پيدا مشود. بنابراين دانشمندان آمريكايي انسان هاي قرمز پوست نيز از آسياي شرقي به نواحي مختلف آمريكاي شمالي راه يافته اند.

*    *    *

اين عقيده اي است كه بيشتر دانشمندان اروپايي و امريكايي به آن اعتقاد دارند و براي اثبات عقيدة خود شرح مفصلي در مجلد نخست كتاب «سرنوشت بشر» تأليف سازمان يونسكو نقل كرده اند. دانشمندان كشور ما شخصاً تحقيقاتي در اين مورد ننموده اند و بنابراين آنچه كه در حال حاضر ما ميتوانيم اظهار كنيم اقتباس از تحقيقات باستان شناسان اروپايي و امريكايي است. آنچه كه ما ميتوانيم راجع به سكونت مردم سكونت يافتة ايران زمين اظهار كنيم از ده هزار سال پيش بالاتر نميرود.

چند سال پيش هيأتي از باستان شناسان امريكايي در ناحيه اي بنام «تپه سرآب»، نزديك كرمانشاه، مشغول كاوش شدند و آثاري بدست آوردند كه بنابر گفتة آنها و تأييد عموم باستان شناسان متعلق به حدود 9000 سال پيش است.

در حدود 9000 سال پيش در اطراف «تپه سرآب» مردمي زندگي ميكرده‌اند كه آثارشان هنوز موجود است. قسمت مهم اين آثار ابزار و آلات سنگي است كه مورد استفادة آنها قرار ميگرفته است و در مكاني كه مورد اقامت آنها بوده باقي مانده و امروز بدست باستان شناسان امريكايي افتاده. قسمت مهم اين آثار اكنون در موزة ايران باستان در تهران در معرض نمايش قرار داده شده است، ولي مطالعه و بحث در مورد آن  خود موضوع مقاله اي ميشود. با اين حال لااقل ارائة عكس يكي از اين آثار ميتواند بخوانندگان اين مجله نشان دهد كه درجة تمدن مردمي كه در حدود 9000 سال پيش در نزديكي كرمانشاه كنوني زندگي ميكرده اند تا آن اندازه پيشرفته بوده است كه مجسمه هاي كوچكي از گل ميساختند و آنرا در آفتاب خشك ميكردند و احتمالاً همراه مردگانشان بخاك ميسپردند تا در دنياي ديگري كه به آن اعتقاد داشتند موجب سعادتشان گردد. اين مجسمه‌هاي كوچك گلي چنان هنر پيشرفته اي دارند كه در حال حاضر نيز مورد تحسين هنرشناسان ايراني و خارجي ميباشند. كساني كه با هنر پيكر تراشي جديد آشنايي دارند و گاهي به نمايشگاه هاي هنري متعددي كه وزارت فرهنگ و هنر ترتيب ميدهد سري ميزنند، به آساني ميتوانند زيبايي مجسمة كوچكي را كه عكس آن در صفحات اين مقاله داده شده درك كنند و اين مطلبي نيست كه من بتوانم در اينجا با منطق و دليل آنرا روشن كنم، زيرا هيچ هنري با دليل و منطق تشريح نميشود، و حتي مردم ميگويند «هر كس سليقه اي دارد» و اين جمله اين مفهوم را دارد كه هنر كه در اينجا بصورت كلمة «سليقه» بيان شده تحت قاعده و قانون مشخصي در نميآيد و هر كس بايد آنرا درك كند يا نكند.

اين مجسمة گلي كوچك، بنابر نظر كاشف آن، يعني هيأت باستان شناسي امريكايي، نمايندة الهة مادر، يعني ربه النوعي است كه مورد پرستش تقريباً تمام مردم آن زمان بوده و تصور ميكرده اند كه در جهان آباداني و فراواني را مي‌آفريند، حبوبات را در زمين ميروياند، موجب ازدياد گله هاي حيوانات و انسان ها ميشود، باران را بوجود ميآورد و گلها و نباتات را ميروياند، و بهمين سبب از همان زمان هاي بسيار قديم تا پيش از اينكه يكتاپرستي ميان ملت ها معمول شود مجسمه يا پيكر او را بصورت «ونوس» يا «ايشتار» يا «آناهيتا» و غيره ميساختند و باين طريق او را ميپرستيدند.

قطعاً خوانندگان اين صفحات پيش خود سوآل ميكنند چرا اين مجسمه سر ندارد. من تصور ميكنم سازندة آن نتوانسته در مخيلة خود براي او شكل و صورت مشخصي بيافريند چون در اين صورت از قدرت او ميكاست و او را شبيه به انسان ميكرد، بنابراين از عهدة تجسم صورت او برنيامده است. مواردي نظير اين مورد در نقاط ديگر جهان نيز بسيار ديده شده است. ما امروز اگر ميخواستم پروردگار جهان را به طريقي مجسم كنيم چگونه صورتي براي او تصور مينموديم. پيكر تراش آن روزها هم مانند ما براي تصور صورت پروردگارش نتوانسته است راهي پيدا كند.

*    *    *

پروفسور «برايد وود» باستان شناس معروف امريكايي، راجع به زندگي انسان هاي نخستين روزهاي خلقت بشر مطالعات جالبي نموده و در شمارة نخست مجلة «آركئولوژي ويوانت» در صفحة 16، راجع به زندگي مردم ايران در حدود ده هزار سال پيش مطالب مفصلي منتشر نموده است و من در اينجا فقط قسمتي از آنرا عيناُ نقل مينمايم:

«كاوش هاي «گنج تپه» كه در انتهاي شرقي دشت كرمانشاه قرار دارد و بوسيلة هيأت باستان شناسان امريكايي انجام ميگيرد، (كاوش هاي «يونگ» و «اسميت» در سال 1966) اصلاعات جالبي در اختيار ما قرار ميدهند. بنابر تجزيه بطريقة كاربن 14 قدمت آثار مكشوف در اين ناحيه بين 8500 تا 7000 سال پيش از ميلاد مسيح قرار گرفته است. هنوز زود است بتوانيم اظهار كنيم آيا مردم «گنج دره» بكار زراعت آشنايي داشته اند يا فقط با شكار حيوانات و چيدن ميوة درختان جنگلي و يا استفاده از بعضي حيوانات اهلي شده امرار معاش مينموده اند، ولي اطلاعات ما از 7000 سال پيش از ميلاد مسيح به بعد كامل تر ميشود. اكنون براي ما مسلم است كه در اين تاريخ از ناحية «ژارمو» كه در شمال شرق كشور كنوني عراق قرار دارد تا دره هاي حاصل خيز «زاگرس» در حوالي كرمانشاه و تا ناحية خوزستان، اجتماعات كوچكي در دهكده هاي كوچك گرد هم زندگي ميكرده اند و معاش آنها منحصر بشكار و خوردن ميوة درختان جنگلي نبوده است، بلكه محصول غذايي خود را براي فصل هاي سياه نيز انبار ميكرده اند. اين مطلب در مورد مكان تاريخي «گوران» و «تپه سرآب» كه اولي در «هليلان» و دومي نزديك كرمانشاه است نيز صدق ميكند. در اين نواحي مانند ناحية «ژارمو» آثاري موجود است كه نشان ميدهد كه انسان در آنجا اسكان يافته بوده و تشكيلاتي بوجود آورده بوده است» .

«در حدود 5750 سال پيش از ميلاد مسيح اجتماعات فوق وارد مرحله اي ميشوند كه در آن تربيت حيوانات اهلي و استفاده از آن عموميت پيدا ميكند، و با كاشتن حبوبات و سبزي هاي مختلف محصولي بدست ميآمد كه در خانه‌ها براي ايام مختلف سال انبار ميشد. اين مطلب براي نقاطي مانند «حسونه» و «حلف» و «سامره» كه در بين النهرين قرار دارند و براي جلگة شوش (كه بعدها تحت نام آنزان يا آنشان مكان استقرار قوم هخامنشي گرديد) نيز صادق است » .

« …. در  اين موقع ، اين طرز زندگي جديد، يعني تشكيل اجتماعات در اطراف مراكز كوچك براي تربيت حيوانات اهلي و زاعت، و انبار كردن محصول، در بعضي از نواحي اروپا و در ناحية تركمنستان كنوني، يعني در مشرق درياي خزر نيز معمول گرديده بود».

*    *    *
    
        

شايد بنظر خوانندگان اين صفحات اين مطلب ناچيز ميآيد كه انسان هايي گرد يكديگر جمع شوند و دهكده اي بوجود يباورند، و گوسفند و بزي نگاه دارند و از شير و پشم آن استفاده كنند، ولي اگر توجه بيشتري بشود اين مطلب خوبي روشن خواهد شد كه اين مرحلة بسيار مهمي از پيشرفت بشر در راه ترقي و كسب تمدن بوده است ومن تصور ميكنم كه اهميت آن از تحولاتي كه در قرن شانزدهم تا هيجدهم ميلادي در اروپا انجام گرفت كمتر نباشد.

پيش از آن انسان در غارها يا در بيشه هاي جنگل ها بصورت انزوا زندگي ميكرد و ما نمونه اي از اين نوع زندگي را در غار «هوتو» و در غار «كمربند» در مازندران مشاهده نموده ايم . شايد روزها و ماهها اتفاق ميافتاد كه انسان با گرسنگي بسر ميبرد زيرا چيزي براي رفع گرسنگي خود انبار نكرده  بود.
    
انسان پكن
    

اكنون كمي از تاريخ فوق پايين تر بياييم و لااقل همين ناحية كرمانشاه را كه مورد مطالعة باستان شناسان امريكايي است تحت مطالعه قرار دهيم.

دنبالة آقاي «برآيد وود» بقرار زير است:

« … آثار «گنج دره» (نزديك كرمانشاه) بنابر تجزية بطريقة كاربن 14 بين 8500 تا 7000 سال پيش از ميلاد قرار دارد. بعد از آن (در روي آن طبقه)، به لايه اي برميخوريم كه در آن آثاري از ساختمانها مانند ديوار اطاق ها كه چهار گوش بودند و با خشت خام ساخته شده بودند ظاهر ميشود. روي ديوارها را با گل صاف بودند. در لايه هاي بالاتر بجاي خشت خام «چينه» بكار رفته است و روي ديوارهاي چينه اي را گل سفيد پوشانده اند. آلات و افزار هنوز از سنگ است وداس هاي سنگي (يعني داس هايي كه با قطعات سنگي كه در ميان دو چوب قرار ميگرفت) پديدار ميشود. كاسه هاي سنگي همراه آن  است. تعداد زيادي مجسمه هاي كوچك از حيوانات اهلي شده با گل خام و حتي بعضي قطعات ظروف گلي ديده ميشود كه در آفتاب خشك شده اند و احتمالاً در نتيجة حريقي كه اتفاق افتاده پخته شده اند» .

بنابراين مردم آن زمان با آتش آشنايي داشته اند ولي معلوم نيست به چه طريق آتش را بوجود ميآوردند.

«با اينحال هنوز زود است كه بتوانيم بطور قطع اظهار كنيم كه بين 8500 تا 7000 پيش از ميلاد مسيح در اين نواحي زراعت و پرورش حيوانات اهلي شده معمول بوده است يا نه» .

*    *    *

مقالة آقاي «برآيد وود» بسيار مفصل است و در اينجا امكان ترجمة تمام آن نيست، ولي خلاصة آن اين است كه از 9000 سال پيش به بعد بر تعداد اين اجتماعات افزوده ميشود تا روزي كه در حدود 6500 سال پيش شهرهاي نسبتاً بزرگتري در نواحي مختلف سرزمين ايران بوجود ميآيد و بدون فاصله براي تصرف زمين هاي زيادتر براي زراعت و مراتع بهتر براي چراندن گوسفندان و بزها و جنگ و ستيز درميان شهرها شروع ميشود و اين ستيز تا عصر حاضر نيز ادامه يافته است و آغاز آنرا بايد در زمان «هابيل» و «قابيل» فرزندان آدم وحوا قرار داد.

اگر خوانندگان اين مجله مايل باشند ممكن است در مقالات ديگري از جزييات بيشتري از زندگي مردم سرزمين ايران پيش از تشكيل شاهنشاهي صحبت كرد.
بهترین خرید
ارسال نظر
بهترین خرید
نمای روز
بهترین خرید
بهترین خرید
بهترین خرید
بهترین خرید
بهترین خرید
آخرین اخبار
بهترین خرید
بهترین خرید