پیشنهاد پارسینه
۰۷ فروردين ۱۳۸۹ - ۲۰:۴۴
۰
روزنامه نگاری چه نفعی دارد ؟

حوالی سال ۱۳۴۰ بود که در حال و هوای پانزده-شانزده سالگی قصه ای برای رادیو ایران فرستادم و قصه گوی مشهور آن زمان رادیو شفاها" از میکروفون رادیو از من تشکر کرد . چه هیاهوئی که بین همکلاسی ها و همسایگان و خویشان و دوستان و همشهریان بلند نشد . همه مرا تحسین می کردند . مشهور شدم و به اصطلاح در پوست خود نمی گنجیدم . اما پس از چند روز همه چیز تمام شد و دوباره فراموش شدم . عمویم می گفت این کارها مثل شعله کشیدن آتش میماند . همین که شعله کشیدی دیده می شوی . اما در مابقی مواقع هر چند هم گرمابخش باشی دیده نمی شوی . باید همیشه مطرح باشی ٬ اگر بخواهی تو که انشایت خوب است باید از روزنامه نگاری شروع کنی . گفتم : چطور ؟ گفت : همین قصه نویسی .

قصه ای نوشتم و در شهرمان برای مرحوم « م » نماینده روزنامه کیهان ٬ که در آن روزگار پر تیراژترین روزنامه کشور بود ٬ بردم . آن را خواند و گفت : این چه نفعی ( برای من ) دارد ؟ . گفتم : خوب ! گفت : برو خبر بیاور ٫ و بنده شدم خبرنگار ( البته غیر رسمی ) !خشکسالی شده بود و همه همشهریانم که همان پایتخت نشینان کویر ٬ یعنی یزدیها ٬ باشند از کم آبی می نالیدند . خبرش را نوشتم ! گفت : خوب ! این شد یک چیزی . حالا مردم فکر می کنند وقتی ما این خبر راچاپ کردیم باران می بارد ! چند نسخه ای هم از روزنامه ما بیشتر می خرند . اما خبر بعدی و خبر های بعدی با یک ترجیع بند مداوم مواجه می شد : این خبر چه نفعی دارد ؟... و آنها را به تهران نمی فرستاد ...

دشمن تراشی !

خبرها را کمی تند ترش کردم ٬ یعنی انتقادی و مردم پسند . گفت : به فرض این که چنین خبرهائی پنج تا مشتری هم برای من اضافه کنند و از هر روزنامه پنج ریالی هم یک ریال به من برسد ٫ تو توقع داری برای پنج ریال پنجاه تا دشمن برای خودم بتراشم ؟! تازه آنها نفوذشان خیلی بیشتر از این حرفها است ٬ یک تلفن می زنند تهران نمایندگی روزنامه را از من می گیرند ...قضیه به همین سادگی سیاسی - اقتصادی شد.

صفحه پرکنی

چون به مقتضای سن و سال من هم بود رفتم ورزشی نویس شدم . به خصوص که می گفتند اگر برای رئیس سازمان تربیت بدنی هم بنویسی که بالایچشمت ابرو است کسی با تو کاری ندارد . حالا چرایش را خودتان بهتر حدس می زنید . اما نماینده توی ذوقم زد . گفت : ورزش چه فایده ای دارد ؟ من چند روز پیش تهران بودم . قلم تو را نمی پسندند . ببین ! من همان داستانی را که نوشته ای میفرستم تهران ...

داستان را فرستاد ٬ و در کمال ناباوری او کیهان آن را چاپ کرد ... این شعر را خواند که : « گاه باشد که کودکی نادان - به غلط بر هدف زند تیری » و اضافه کرد که اینطور چیز ها شانسی و سلیقه ای است . شانس عجیبی آورده ای از این داستان تو خوششان آمده است . داستان بعدی را فرستاد آن را هم چاپ کردند ! گفت عجب شانسی داری ! لابد خورده اند به پیسی نداری مطلب برای چاپ ٬ مطلب بی ضرر و صفحه پرکن می خواسته اند ...

بی خاصیت

درکنکور دانشگاه تهران قبول شدم . آمدم تهران ... و پس از چندی تلفن زدم به مجله کیهان ورزشی ٬ به «م.د »که در تهران در خدمتم . گفت اتفاقا" لازمت داریم ! جمعه برو استادیوم محمد ر... مسابقات کشتی است . کارت به «م.ل » نباشد . فعلا برو سراغ « ب .ژ» عکاس ما و با او « بدون بلیط » وارد شو تا ببینیم چه می شود . رفتم و از جمله آقا تختی که بنده لاغر ۴۷ کیلوئی را کنار تشک دید شاید تعجب کرد . یکی از خصائص آقا تختی این بود که به هرطریق همه جا را میپائید ٬ به همه لبخند میزد و همه را برای خود نگهمیداشت . منهم جلوی پایش بلند شدم . دستی روی دوشم گذاشت و در همان حال« ژ » از ما عکس گرفت . اما بعد از آن گفت که آن عکس سیاه شده است و آن را به من نداد ٫ هنوز هم مشکوکم . این هم یکی از مسائل روزنامه نگاری بود و در بین جامعه روزنامه نگاران آن روز : من که کاری برایش نکرده بودم ٬ و نفعی برایش نداشتم ٬ چرا میبایست چنان عکس خاطره انگیزی رامفت و مجانی به من بدهد ؟ خاصیت من ٬ جز صفحه پرکنی ٬ که آنهم در عالم ورزش و در حمل دوربین عکاسی بسیار ضعیف نشان داده بودم چه بود ؟ خبرنویسی ورزشی را در عنفوان ۱۸ سالگی ! ول کردم و رفتم دنبال صفحه پرکنی در رشته های دیگر .

آگهی نامه

یک روز از یکی از روزنامه نگاران مشهورآن زمان پرسیدم صفحه پرکنی یعنی چه ؟ گفت : یعنی هرکسی روزنامه یا مجله ای چاپ می کند یک نفعی برای اودارد . مقداری هم آگهی٬ُ به خصوص آگهی سهمیه دولتی٬ می گیرد که باید چاپ کند .نمی شود که همه صفحات را پر از آگهی بیرون داد . بنابراین کنار آگهی ها هم چند مطلب بی ضرر و در واقع بی خاصیت ٬ مثل چیزهائی که تو می نویسی می گذاریم که خواننده نگوید روزنامه نیست و « آگهی نامه » است . بیکار مثل توهم که زیاد است . تازه کسی که این روزنامه ها را نمی خواند ...

« روزی » نامه

به همان روزنامه نگار مشهور گفتم : خوب ! برای مطبوعاتی می نویسم که خواننده هایشان زیاد باشند . گفت آنها که نوشته های تو را چاپ نمی کنند . آنقدر نویسنده و روزنامه نگار زیاد است که تو جوان هجده-نوزده ساله میان آنها گمی ! آنها هم همه شان پول نمی گیرند . می خواهند مشهور شوند و از شهرتشان استفاده کنند ! خودشان را مطرح کنند ٬ پز بدهند ٬ مسئله شخصیشان را حل کنند ٬ یا لااقل حرف دلشان را بزنند و تازه کادو هم با مقاله شان می فرستند که روزنامه آن را چاپ کند . فقط ما روزنامه نگارهای حرفه ای اطلاعات و کیهان هستیم که مجبوریم برای یک لقمه نان به چنین شرایطی تن دهیم . برای ما هم روز نا مه نیست « روزی » نامه است . اما تو چه نفعی داری ؟!! به اصطلاح نان خودت را می خوری و حلیم حاج عباس را به هم میزنی که تازه روزی بشوی مثل ما ؟!

چاپچی

همین روزنامه نگار با بغض چیزی به من گفت که هیچ وقت فراموش نمی کنم . گفت : تازه بعد از همه اینها مردم به ما می گویند چاپچی ٬ و چاپچی را به نحوی گفت که انگار بد ترین فحش جهان باشد . من که اوضاع و احوال سالهای ۱۳۳۰ و ۱۳۳۱ را درک نکرده بودم عمق اصطلاح چاپچی را نمی فهمیدم . تازه موقع انقلاب ٬ سال ۱۳۵۷ ٬ بود که فهمیدم چنین نویسنده هائی از خودشان کوچک ترین اراده ای نداشتند و تقریبا" ملزم بودند هرچه را که رژیم سلطنتی دستور می دهد بی کم و کاست چاپ کنند ٬ مثل یک مزدور ٬ عامل دست رژیم ٬ فقط چاپ کننده و بس !

صاحبمدرک

فکر می کنم سال ۱۳۴۶ بود که رشته روزنامه نگاری در دانشگاه تهران تاسیس شد . رفتم ببینم چه خبر است . یکی از استادانش را دیدم که دستی هم در کار روزنامه نگاری داشت . تا مرا دید گفت بیا روزنامه نگاری بخوان . اشاره ای به حرفهای روزینامه و چاپچیگری و امثال آن ها کردم و عذر خواهی که بابا ماهم می خواهیم زنده بمانیم ! گفت رادیو و تلویزیون هم استخدام می کنند . به علاوه ٬ اصل بر مدرک است . با مدرکش نه فقط در روابط عمومی ها ٬ بلکه تقریبا" همه جا می توانی استخدام شوی ٬ میتوانی بخشدار شوی ٬ اگر پارتی داشته باشی می توانی بلافاصله معاون مدیر کل شوی . راست می گفت ٬ از آن دوره کمتر کسی را سراغ دارم که درواقع روزنامه نگار شده باشد مگر ( اگر اشتباه نکنم ) چند نفری مثل آقای ع . ب که تا حدود یکماه قبل سردبیر یکی از مشهورترین روزنامه های کشور بود . البته حقیقتش را بخواهید تعداد زیادی از دانشجویان آن دوره از خانواده های نسبتا" سرشناس تهرانی و پارتی دار بودند . این بود که همان استاد می گفت : هندوانه بشرط چاقو ! تحصیلات روزنامه نگاری به شرط داشتن پارتی ! ...اما من در آن زمان به جای روزنامه نگاری مشغول جزوه نگاری بودم که اتفاقا" همین به قول بچه ها « چاپزنی » تجربیات زیادی از کار روزنامه نگاری کف دست من گذاشت .


وبلاگ عليرضا آيت اللهي
پــنــجــره
ارسال نظر
نمای روز
آخرین اخبار
شفا دارو
آسیا تک داخلی
شاتل 2