شمشیر یک سلطان عثمانی که مزین به شعر پارسی است!+ عکس
پارسینه: در ادامه تصویری از شمشیر سلطان سلیم عثمانی که مزین به شعر پارسی است، خواهید دید.
به گزارش پارسینه؛ در ادامه تصویری از شمشیر سلطان سلیم عثمانی که مزین به شعر پارسی است، خواهید دید. این شمشیر فاخر در موزه بریتانیا نگهداری می شود.
این شمشیر به عنوان یکی از ارزشمندترین داشته های هر شاه و سلطان محسوب می شده و انتخاب شعر پارسی بر روی این شمشیر داری پیامی خاص است. بر روی این شمشیر این شعر پارسی نگاشته شده:
چنان تیغست این تیغ دلفروز
که دشمن را گزد یک لحظه جانسوز
سلطان سلیم عثمانی سومین پسر بایزید دوم از همسرش گلبهار خاتون بود. او پس از کشتن ولیعهد و برادر دیگرش، پدرش را به دنبال کودتایی از سلطنت خلع کرد و در سال ۱۵۱۲ بهجای پدرش سلطان امپراتوری عثمانی شد و تا پایان سلطنت هشت ساله خود، سرزمین عثمانی را که وسعتش ۲٫۳۷۵٫۰۰۰ کیلومتر مربع بود، پس از هشت سال به وسعت۶٫۵۵۷٫۰۰۰ کیلومتر مربع رساند. تاریخنگاران ترک او را «یاووز (یاوُز)» یعنی بُرنده و قاطع و ثابتقدم لقب دادهاند. اروپاییان او را «سهمناک» خواندهاند.
این سلطان به شعر خصوصا به زبان پارسی مسلط بوده و اشعار خود را اقلب به فارسی می سرود
داستان سلطان سلیم و خواب مولانا
سلطان سلیم، فرمانروای عثمانی، مردی بود که در دلش غمی سنگین و اندوهی عمیق داشت. روزگار برایش تلخ بود و شراب، تنها پناه او در روزهای تاریک بود. هر شب که شراب مینوشید، گویی غمهایش کمی سبکتر میشد، اما این سبکسری، دلش را آرام نمیکرد.
یک شب، در حالی که در بستر خویش آرام گرفته بود، خوابی عمیق دید. در خواب، مولانا، شاعر بزرگ و عارف پرآوازه، در برابرش ایستاده بود. نگاه مولانا مهربان و پر از نور بود، و صدایش مانند نسیمی آرام در گوش سلطان میپیچید.
مولانا به سلطان گفت:
«ای سلیم، شراب جان تو را نمیسازد، راه عشق و شعر است که دل را میسوزاند و به روشنی میرساند. بیا، شعری بخوانم که جان تو را به نور و شادی بکشاند.»
مولانا شروع به خواندن شعری کرد، شعری سرشار از عشق، حکمت و امید. سلطان با دقت گوش سپرد و قلبش گرم شد. به تدریج آن نور عرفانی در جانش روشن گردید.
از آن شب به بعد، سلطان سلیم دیگر شراب نیاشامید. او راه مولانا را پیش گرفت و به شعر گفتن پرداخت، شعری که از عمق دل و روح او برمیخاست. به سبک مولوی سرود و اشعارش پر از عشق به خدا و انسان شد.
عارفانه های مولوی وار سلیم :
گر سرا پرده هستی نشدی حایل ما
کی جدا میشدی از صحبت جانان دل ما
در سفر گشتن و این بی سر و سامانی ما
بهر جمعیت دلهاست پریشانی ما
ای ز سودای زلف تو حیرانی ما
بر سر کوی غمت حشمت سلطانی ما
و اینگونه سلطان سلیم، از مردی شرابخوار و غمگین، به شاعری عارف و خوشدل تبدیل شد، که با کلماتش دلها را روشن میکرد و عشق را در دلها میکاشت.
خواب سلطان سلیم و دیدار مولانا
شبِ استانبول آرام بود، اما در دل قصر توپقاپی غوغایی خاموش جریان داشت. سلطان سلیم، فرمانروای مقتدر عثمانی، در خلوت خویش به جام شرابی پناه برده بود. سالها جنگ، سیاست و خون، بر روح او غبار اندوه نشانده بود. شراب، تنها همصحبت شبانهاش، کمی غم را سبک میکرد، اما در عمق جان، زخمی کهنه همچنان میسوخت.
آن شب، خستگی بر پلکهایش سنگینی کرد. جام نیمهتمام را کنار نهاد و به خوابی عمیق فرو رفت. در رؤیا، دری باز شد به باغی بیانتها، آکنده از عطر گلهای ناشناخته. در میان باغ، مردی با چهرهای نورانی و چشمانی چون دریای آرام ایستاده بود—مولانا جلالالدین بلخی.
مولانا لبخند زد و گفت:
«ای سلیم، این شراب انگور، آتش غم را خاموش نمیکند، تنها خاکسترش را در دل پنهان میسازد. بیا و از جام دیگر بنوش، جام عشق. شعری بشنو که شراب جان است.»
و چنین خواند:
> بیا ساقی، شراب عشق در جامم بریز
که این می، جان دهد، نه آنکه جانسوزد عزیز
شرابی کز لب معشوق میآید به دل
دل از غم میرهاند، نور میریزد به لعل
سلطان سلیم شنید و در دلش لرزشی افتاد. باغ در نور غرق شد، و او حس کرد باری سنگین از شانههایش برداشته شد.
مولانا دست بر شانهٔ او گذاشت:
«شعر بگو، اما نه برای نام و نه برای قدرت—برای رهایی.»
صبح که چشم گشود، شراب انگور را از کنار بستر برداشت و به زمین ریخت. از آن روز، قصر توپقاپی شاهد مردی بود که در اوقات فراغت، به جای جام، قلم در دست داشت. غزلهایی سرود که در آنها هم رد پای دلی عاشق دیده میشد و هم نَفَس یک سالک.
یکی از آن غزلها چنین بود:
> ای مهر عالم جان بنما جمال ما را
برقع ز رخ بر افکن ملک جهان بیارا
کم کن جفا که چندان از نیکویان نیکو نیست
بیگانهوار دیدن یاران آشنا را
در نیستی سلیمی آیین جور و غم نیست
هستی ما سبب شد رسم غم و جفا را
و چنین شد که سلطان سلیم، که روزگاری در کام جنگ و جام غوطهور بود، در سایهٔ خوابی روشن، به شاعری عارف و عاشق بدل شد، و دیوانش گواهی است بر سفری که از ظلمت به سوی نور پیمود.
پس از آن شب جادویی، سلطان سلیم دست از جام شراب کشید و قلم به دست گرفت. اشعارش، پر از حس پاکی و نور شد، گویا زبان دلش را یافته بود تا با جهان سخن گوید.
یکی از غزلهایش چنین است:
> ز باغ وصل یار نسیمی خوش آید
ای دل غم دیده، بوی دوست برآید
جهان نیست به کام ما، غم نیست به جان ما
عشق است و لطف حق، همه جهان شادی است
در جایی دیگر، زبان به شکوه از جدایی زد، اما نه از دست معشوق دنیوی، که از دوری از آن نور الهی:
> چو سرو قدت در هوای تو خم نشد
شمع شب تار را ناله ز غم نشد
از دیدهٔ من اشک یار روان شد
تو نیستی و دل من در حسرت غم نشد
و باز، از تلخیهای روزگار چنین گفت:
> دنیا دنیای غم است و ما همه مسکینیم
بیدل و بیقرار و زار و بیتدبیرم
ولی در دل من شمع عشقی روشن است
که روشناییاش زهر چشم باد و تیرم
---
این بیتها نه فقط کلام یک شاه جنگجو، که زبان یک عاشق و سالک است که در تاریکی، نور را یافته و به سوی آن گام برمیدارد. سلطان سلیم با این اشعار، نام خود را نه فقط به عنوان یک فاتح، بلکه به عنوان شاعری عارف و انساندوست نیز ثبت کرد .
چند غزل زیبا از دیوان سلطان سلیم
غزل اول – حکمت و عرفان:
> ای دل ز غم هجران غمگین مباش
که نور عشق حق دهد تو را آذین مباش
اگرچه جهان فانی و سراسر زین است
جان خود بسپار به دوست، که آن به دین مباش
غزل دوم – امید و پایداری:
> هر که در این حلقه نیست فارغ از این کارزار است
صبر کن که در این ره، پایان ز غم بیدار است
آتش عشق بسوزد خاک رهآوران را
تا که به درگاه دوست، بماند ز یادگار است
غزل سوم – شور عاشقانه:
> چون وصل دوست شد همه عالم بیروح است
بیعشق او وجود، سراب است و پوچ است
جان به پای معشوق، همه چیز فدای او
که عشقش زنده کند مرده را و دگرگوش است
---
درباره زندگی و سبک شعری سلطان سلیم
سلطان سلیم اول (حکمرانی ۱۵۱۲ تا ۱۵۲۰) یکی از فاتحان بزرگ عثمانی بود که به عنوان «یاوُز» (یعنی خشن یا جدی) شناخته میشد. اما کمتر کسی میداند که او در کنار قدرت نظامی و سیاستهای سختگیرانه، شاعری پرشور و عارفانه نیز بود.
ویژگیهای سبک شعری او:
بیشتر به زبان فارسی سروده است، زبان رایج شعر و عرفان در دربار عثمانی آن زمان.
اشعارش مملو از مضامین عرفانی، عاشقانه و گاه حماسی هستند.
در آثارش ردپایی از تأثیر مولانا و دیگر عارفان فارسیزبان دیده میشود، مثل استفاده از استعارات عرفانی و مفاهیم عشق الهی.