گوناگون

آلفرد هیچکاک / ارنست لمن: شمال از شمال غربی و توطئه خانوادگی

پارسینه: ارنست لمن نزدیک به 30 سال به عنوان فیلم‌نامه‌ نویس فعالیت کرد و کارنامه پرباری از خود به جای گذاشت.

زمانی که لمن فیلم‌نامه نوشتن را در دهه 50 شروع کرد هنوز فیلم‌نامه‌نویسان نتوانسته بودند خود را به عنوان یکی از ارکان اصلی ساخت یک فیلم مطرح کنند و تقریبا مانند دهه‌های 30 و 40 بیشتر اجرا کننده خواسته‌های استودیو‌ها و کارگردان‌ها بودند.


این معادله رفته رفته در دهه‌های بعد تغییر کرد و فیلم‌نامه‌نویسان به مرور بیشتر توانستند در روند خلق یک فیلم تاثیر بگذارند. کار به جایی رسید که امروز نقش فیلم‌نامه نویسان نابغه‌ای چون چارلی کافمن را در فرآیند خلق یک فیلم حتی بیشتر از کارگردان آن اثر می‌دانند.


بنابراین ارنست لمن هم تجربه کار در دوران فیلم‌نامه نویسان گوش به فرمان و وابسته را داشته و هم تجربه کار در دورانی که فیلم‌نامه ‌نویسان حرکتشان برای استقلال و بروز خلاقیت در مسیر خلق یک فیلم را آغاز کردند. اگر به عنوان بندی ابتدای دو فیلم شمال از شمال غربی (1959) و توطئه خانوادگی (1976) دقت کنید می‌توانید تفاوت این دو دوران را ببینید. در فیلم اول هیچ تاکیدی به نام ارنست لمن نمی‌شود، اما در فیلم دوم نام لمن درست بعد از نام آلفرد هیچکاک میاید.

بر اساس فیلم‌نامه‌های لمن چند فیلم مهم ساخته شده‌ است که تفاوت ژانر‌هایشان نشان دهنده توانایی لمن در نوشتن فیلم‌نامه‌های استاندارد در ژانر‌های متفاوت است. لمن توانای‌هایش را هم در نوشتن کمدی رمانتیک درخشانی چون سابرینا (1954، بیلی وایلدر) نشان داد و هم در نوشتن موزیکال‌های مهمی چون آوای موسیقی (1965، رابرت وایز) و داستان وست ساید (1961، رابرت وایز). او هم می‌توانست فیلم‌نامه نوآر درخشانی چون بوی خوش موفقیت (1957، الکساندر مکندریک) را بنویسد و هم توانایی‌هایش را در دیالوگ نویسی و شخصیت پردازی با نوشتن درام روان‌شناختی چه کسی از ویرجینیا وولف می‌ترسد؟ (1966، مایک نیکولز) به رخ بکشد. در کنار این‌ها دو همکاری‌اش با آلفرد هیچکاک نیز مهر تاییدی است بر مهارت او در نوشتن فیلم‌نامه‌های جنایی - معمایی. اما نکته مشترک در همه این فیلم‌نامه‌ها تسلط لمن در داستان پردازی است. در فیلم‌نامه‌های لمن چندان خبری از نوآوری‌های منحصر به فرد نبود؛ او استاد نوشتن فیلم‌نامه‌هایی بود که بیش از هر چیز بلد بودند داستانشان را کاملا روان و با قاعده تعریف کنند.

در این مطلب قرار است به همکاری‌های لمن و آلفرد هیچکاک در دو فیلم شمال از شمال غربی و توطئه خانوادگی بپردازیم. دو فیلمی که هر کدام به دلایلی آثار مهمی در کارنامه هیچکاک به حساب می‌آیند. اولی که درست در سال‌هایی ساخته شد که هیچکاک در اوج قدرت و اعتبار بود و منتقدان شروع کرده بودند به نظریه پردازی درباره او و آثارش. هیچکاک در آن سال‌ها سه شاهکار پشت سر هم ساخت؛ سرگیجه (1958)، شمال از شمال غربی (1959) و روانی (1960). امروز هم که بعید است لیستی از بهترین فیلم‌های تاریخ سینما پیدا کنید که در آن خبری از شمال از شمال غربی نباشد. سکانس‌ سوء قصد به جان راجر تورن‌هیل با هواپیمای سم پاشی در مزرعه ذرت و یا سکانس تعقیب و گریز پایان فیلم در کوه راشمور هنوز هم از خاطره‌انگیز‌ترین و معروف‌ترین سکانس‌های آثار هیچکاک هستند. توطئه خانوادگی نیز از این جهت فیلمی مهم است که آخرین ساخته هیچکاک بزرگ به حساب می‌آید و استاد آن را در 77 سالگی و 4 سال پیش از مرگش ساخته است. ارجاعات متعدد و گاه طنز آمیز این فیلم به مرگ نشان از این دارد که استاد بزرگ سینما در آن سال‌ها کاملا دغدغه مرگ را داشته است.

شاید نتوان نقش یک فیلم‌نامه نویس را در فرآیند خلق فیلمی از هیچکاک چندان پررنگ دانست؛ چون او به هر حال فیلمساز مولفی بود که مایل بود تمام خواسته‌هایش را به عوامل فیلم‌هایش، از بازیگران بگیرید تا فیلم‌نامه نویسان، دیکته کند. عنوان‌هایی چون «نحوه انتقال اطلاعات به سبک هیچکاک» و یا «روایت هیچکاکی» نیز با علم به این‌که هیچکاک هرگز فیلم‌نامه آثارش را شخصا نمی‌نوشت می‌تواند موکد این نکته باشد که نقش هیچکاک در خلق فیلم‌نامه‌ها خیلی بیشتر از فیلم‌نامه نویسانش بوده است. اما با توجه به تحسین‌هایی که همواره از فیلم‌نامه شمال از شمال غربی صورت می‌گیرد (در لیستی که به تازگی توسط اتحادیه نویسندگان آمریکا منتشر شده است فیلم‌نامه این فیلم در رتبه بیست و یکم بهترین فیلم‌نامه‌های تاریخ سینما قرار دارد) می‌توان به این نتیجه رسید که ارنست لمن اگر نگوییم موفق‌ترین، بدون شک یکی از موفق‌ترین فیلم‌نامه نویسانی بوده که با هیچکاک در نوشتن یک فیلم‌نامه همکاری داشته است. از طرفی لحن تا حدودی سرخوشانه و بی قیدانه این دو فیلم، که در کارنامه کارگردانی هیچکاک نمونه‌اش خیلی کم گیر میاید، نشان هنده این است که تاثیر و حضور لمن در این دو فیلم خیلی بیشتر از یک فیلم‌نامه‌نویس خنثی بوده است.

شمال از شمال غربی:

ماجرا از آن‌جا شروع شد که هیچکاک با لمن قرار گذاشت تا فیلم‌نامه‌ای بنویسد که با وقوع قتل در سازمان ملل آغاز و با تعقیب و گریزی در کوه راشمور پایان یابد. هیچکاک خط اصلی داستان و موارد مورد نظرش را به لمن توضیح داد و بعد از آن رفت سراغ ساخت سرگیجه و لمن نیز مشغول نوشتن شد. بعد از سرگیجه هیچکاک و لمن در چند نوبت فیلم‌نامه را بازنویسی کردند و نتیجه شد فیلم‌نامه شمال از شمال غربی (نام فیلم اشاره دارد به مسیر نیویورک تا داکوتای شمالی که قهرمان فیلم طی می‌کند).

فیلم‌نامه شمال از شمال غربی ساده و در عین حال بسیار دقیق و حساب شده است. در آغاز فیلم شاهد صحبت کوتاه راجر تورن‌هیل (کری گرانت) با منشی‌اش هستیم. صحبت‌هایی که اطلاعات مفیدی درباره شخصیت و موقعیت شغلی تورن‌هیل و نوع رابطه‌ با مادرش را برای ما آشکار می‌کند؛ اطلاعاتی که در ادامه فیلم نقشی تعیین کننده ایفا می‌کنند. این چگونگی نحوه انتقال اطلاعات تنها در این سطح باقی نمی‌ماند و ما بارها در طول فیلم بر اساس اطلاعات بیشتری که از شخصیت اصلی داریم نسبت به سرنوشت او دچار تعلیق می‌شویم.

شمال از شمال غربی مثل هر فیلم دیگری از هیچکاک داستانش را خیلی روان و ساده تعریف می‌کند و اجازه این را نمی‌دهد که بیننده لحظه‌ای از فیلم عقب بیافتد و نخ ارتباطی‌اش با داستان قطع شود. سرنوشتی که هیچکاک برای قهرمانش در این فیلم در نظر گرفته از دو الگوی آشنا در سینمایش یعنی مرد فراری (که در فیلم‌هایی چون خرابکار و 39 پله نیز وجود داشت) و مرد عوضی (که نمونه‌اش را در فیلم‌هایی چون مرد عوضی و جنون دیده بودیم) پیروی می‌کند.

از طرفی شمال از شمال غربی ویژگی مهم دیگری نیز دارد که در سرگیجه هم قابل رویت بود. همان‌طور که در سرگیجه در حالی که 30 دقیقه مانده به پایان فیلم گره‌گشایی معمای اصلی داستان اتفاق می‌افتد (این‌که مادلین و جودی یک نفر هستند)، در این فیلم نیز معمای اصلی داستان (این‌که در حقیقت جرج کاپلانی وجود ندارد) نه حتی در پایان فیلم بلکه در دقیقه 40 گره‌گشایی می‌شود. در هر دو فیلم نیز این ما به عنوان تماشاگر هستیم که جواب معما را می‌فهمیم و نه قهرمان اصلی فیلم؛ و این جلو بودن ما از قهرمان داستان باعث می‌شود که نسبت به سرنوشت او و چگونگی رسیدنش به کلید معما دچار تعلیق شویم. درست این جاست که هیچکاک نشان می‌دهد که «تعلیق» برایش مهم‌تر از «معما» است و به همین دلیل هم مایل نیست مانند روال معمول فیلم‌های معمایی فیلم‌اش را با گره‌گشایی نهایی به پایان برساند. او گره اصلی را باز می‌کند و بعد از آن با گره‌های فرعی (هویت واقعی ایو کندال (اوا مری سنت) چیست؟) و عناصر جذاب دیگر مخاطب را نگه می‌دارد و این کار تنها از دست استاد توان‌مندی چون او بر می‌آید.

اما ویژگی دیگر شمال از شمال غربی که در دیگر آثار هیچکاک هم نمونه‌اش بسیار کم است (و از این‌جا می‌توان رد تاثیرات ارنست لمن در فیلم‌نامه را تا حدودی مشاهده کرد)، گرفتن لحن کمدی و سرخوشانه در برخی از لحظات فیلم آن هم حین تعریف کردن یک داستان جاسوسی - جنایی جدی است. نمونه این لحن، که 17 سال بعد در همکاری دوم هیچکاک با لمن نیز آن را مشاهده می‌کنیم، نه تنها در آثار هیچکاک، بلکه در بین تمام فیلم‌هایی که تا آن روز ساخته شده بودند نیز بسیار کم و یا حتی نادر بود. لحنی که البته بعد از این فیلم بارها مورد استفاده قرار گرفت و ما شاهد فیلم‌های غیر کمدی فراوانی بودیم که هنگام به تصویر کشیدن یک داستان جدی گاهی لحن کمیک به خود می‌گرفتند.

توطئه خانوادگی:

توطئه خانوادگی یکی از شوخ طبعانه‌ترین فیلم‌های هیچکاک است. نگاه هیچکاک در اغلب آثارش، با وجود این‌که معمولا گناه‌کاران در فیلم‌های او به سزای اعمالشان می‌رسند، نگاهی بدبینانه است. اما در این فیلم با هیچکاکی سر خوش‌تر و شوخ طبع‌تر طرفیم. اوج این سرخوشی را هم می‌توانید در نمای پایانی فیلم (آخرین نمای آخرین فیلم استاد) ببینید، آن‌جا که بلانش (باربارا هریس) بر می‌گردد و رو به دوربین چشمک می‌زند. انگار که همه این‌‌ها یک بازی بوده برای سرگرم کردن ما.

در این فیلم نیز این نحوه انتقال اطلاعات به سبک هیچکاک است که ماجرا را برای ما جذاب و گاهی پرتعلیق می‌کند. البته هیچکاک حواسش هست که در عین حال که اطلاعات داستانی فیلم‌اش را به جا و درست به تماشاگر منتقل می‌کند، قضیه را آن‌قدر پیچیده نکند که لذت پیگیری داستان فدای پی بردن به معما شود.

در توطئه خانوادگی با دو خط داستانی طرفیم که به مرور (تقریبا از دقیقه 45 فیلم) به هم مرتبط می‌شوند. شخصیت‌های اصلی فیلم دو زوج هستند؛ هر چهار نفر در کار تلکه کردن دیگران، یک زوج به وسیله احضار روح و زوج دیگر با گروگان‌گیری و اخاذی.

داستان‌های مربوط به این دو زوج به صورت موازی پیش می‌روند و ما اطلاعاتی درباره هر دو زوج به دست می‌آوریم؛ اطلاعاتی که آن‌ها درباره یکدیگر نمی‌دانند و بخشی از جذابیت فیلم نیز به همین چگونگی دست‌یابی آن‌ها به اطلاعاتی که ما زودتر آن را متوجه شدیم برمی‌گردد. مثلا ما زودتر از خود آرتور آدامسون (ویلیام دیون) متوجه می‌شویم که بلانش و لوملی (بروس درن) به هویت واقعی او پی برده‌اند. از طرف دیگر ما از قضایایی مثل دزدین اسقف توسط آرتور و فرن (کارن بلک) خبر داریم که بلانش و لوملی از آن بی اطلاع‌اند. در واقع روایت در این فیلم نه محدود است و نه نامحدود. ما نه به دیده‌ها و شنیده‌های تنها یک شخصیت محدود هستیم و نه با یک روایت کاملا نامحدود و گسترده طرفیم. اطلاعات در این فیلم به صورت کاملا حساب شده توسط کارگردان و فیلم‌نامه‌ نویس در اختیار ما قرار می‌گیرد. ما بیش از شخصیت‌های فیلم در جریان ماجرا هستیم، اما همین اطلاعات ما نیز از طرف فیلمساز دچار محدودیت‌هایی شده است. از طرفی این جلو بودن ما از شخصیت‌ها طبق معمول آثار هیچکاک ما را دچار تعلیق می‌کند. مانند زمانی که ما از قضیه دست کاری شدن ماشین بلانش و لوملی توسط مالونی (اد لوتر) خبر داریم و باید منتظر بنشینیم و ببینیم که این خرابکاری چه سرنوشتی برای آن‌ها رقم می‌زند.

توطئه خانوادگی از برخی جهات یادآور همکاری قبلی هیچکاک و لمن یعنی همان شمال از شمال غربی است. در هر دو فیلم موضوع هویت جعلی است که داستان را پیش می‌برد. در شمال از شمال غربی راجر تورن‌هیل را به اشتباه جای جرج کاپلان می‌گیرند و در این فیلم نیز آرتور آدامسون هویتی جعلی برای خود دست و پا کرده است تا هویت واقعی خود (ادی شوبریج) را پنهان کند. در هر دو فیلم نیز در مورد شخصیت‌های زن همراه این دو نفر شاهد یک جا‌به‌جایی هستیم. در شمال از شمال غربی ایو کندال به مرور از جاسوسی که راجر تورن‌هیل را به محلی می‌فرستند که ممکن است کشته شود به یک مامور مخفی و در نهایت به یک همسر تبدیل می‌شود. در توطئه خانوادگی نیز فرن از جایی به بعد با اعمال آرتور مخالف ‌میکند و مایل است جلوی شرارت‌های او را بگیرد؛ که البته این تحول شخصیتی به مرحله عمل نمی‌رسد.

اما مهم‌ترین شباهت این دو فیلم همان لحن کمیکی است که پیش از این هم بهش اشاره شد. این شباهت در صحنه ترمز بریدن ماشین بلانش و لوملی بیش از هر زمان دیگر خودش را نشان می‌دهد و کاملا یادآور سکانس رانندگی در مستی راجر تورن‌هیل است.

توطئه خانوادگی فیلم‌نامه یکی مانده به آخر ارنست لمن نیز بود. او بعد از آن تنها فیلم‌نامه یکشنبه سیاه (جان فرانکن هیمر) را نوشت و خود را بازنشست کرد. این فیلم با این‌که در حد و اندازه‌های شاه‌کار‌های هیچکاک نیست ولی به واسطه همین نگاه بی قیدانه که درش وجود دارد جزو فیلم‌های دلنشین استاد قرار می‌گیرد. نگاهی که نباید سهم ارنست لمن را نیز در به وجود آمدنش نادیده گرفت.

آریان گلصورت/این مطلب پیش از این در شماره 103 مجله فیلم نگار به چاپ رسیده است.

ارسال نظر

نمای روز

داغ

صفحه خبر - وب گردی

آخرین اخبار