امام علی(ع) و مقابله با استبداد
مهدی درویش*
آینده: «بخدا سوگند اگر اقلیمهای هفتگانه با آنچه در زیر آسمانها است به من دهندکه خداوند را با گرفتن پوست جوی از دهان مورچه ای نافرمانی کنم ، هرگز نخواهم کرد .... علی را با نعمتهای فناپذیر و لذتهای نابودشدنی دنیا چه کار؟»
"استبداد" یکی از مسائلی است که از دیرباز گریبانگیر جامعه اسلامی و کشورهای مسلمان بوده است. هرچند که حکومت استبدادی کهنترین شکل حکومت است و در نقاط مختلف جهان سابقه و قدمت دارد ، اما تئوریزه کردن آن به نام دین و استفاده از باورهای مقدس مردم برای مشروعیت بخشیدن به اقدامات حاکم مستبد از جمله مواردی است که فقط در جوامع دین مدار رخ می دهد. در حقیقت حاکمان با توسل به خاستگاه اعتقادی جامعه و تطبیق پایه های مشروعیت خود با آن ، اطاعت و فرمانبری مردم را جلب می نمایند ؛ تاجائیکه «سرپیچی از فرمان فرمانروا ، مخالفت با اراده الهی است ، جنایت است ، گناه است.»[1]
با تأسیس دولت اسلامی توسط پیامبر اسلام در مدینه ، هرچند بخاطر حسن سیرت و اخلاق کریمانه ایشان امور حکومت همواره با مشورت و تدبیر جمعی نخبگان مسلمان اداره می گردید ، اما پس از درگذشت ایشان به علت توسعه جغرافیایی حکومت اسلامی و تغییر سازوکارهای اداره حکومت ، به تدریج به سمت حکومت فردی و مستبدانه گام برداشت و در نهایت در زمان امویان رسماً به "ملوکیت" (پادشاهی) تبدیل گردید و بیش از شش قرن با عنوان "خلافت اسلامی" بر امورات مسلمانان سیطره داشت. در این میان نزدیک به 5سال حکومت امام علی(ع) و فرزند بزرگوارشان فرصتی بود تا ایشان با زنده کردن سیره رسول خدا(ص) به مبارزه با این معضل بپردازند.
در این مجال سعی بر آن دارم ضمن تعریف استبداد و بررسی زمینه های آن در جامعه اسلامی ، با نگاهی کوتاه به اندیشه و سیره عملی ایشان به واکاوی نظریات امیرمومنان حضرت علی (ع) درباره مسئله استبداد بپردازم.
معنای لغوی استبداد
استبداد در لغت یعنی "خود رأی بودن و خودسری"[2]. نویسنده شهیر مسلمان "عبدالرحمن کواکبی" در اثر مشهور خود "طبایع الاستبداد" این واژه را اینگونه معنی می کند: « استبداد در لغت آن است که شخص در کارى که شایسته مشورت است بر راى خویش اکتفا نماید. این واژه، عربى و مصدر باب استفعال است و در حدیث و ادبیات دورههاى گوناگون اسلامىچه نثر و چه شعر، فراوان به چشم مىخورد، معنى کلى و دیرینه آن: عبارت است از راى یاتصمیم خودسرانه یک فرد بدون در نظر گرفتن دیدگاههاى دیگران. و چون مفهوم «راى زنى» که نقطه مقابل استبداد قرار گرفته، موردپشتیبانى قرآن و حدیث است، بنابراین، استبداد هموارهموردانتقاد نویسندگان اسلامى بوده است»[3]
او همچنین از نظر سیاسی استبداد را اینگونه تعریف می نماید: «در اصطلاح سیاسیون مراد از استبداد، تصرف کردن یک نفر یاجمعى است در حقوق ملتى بدون ترس بازخواست ... همچنانکه در مقام صفت مستبد، این کلمات استعمال شود: حاکمبه امر، حاکم مطلق، ظالم، جبار... و منشا استبداد از آن باشد که حکمران مکلف نیست تا تصرفاتخود را با شریعت، یا بر قانون، یا بر اراده ملت مطابق سازد. و این استحال سلطنتهاى مطلقه - یا آن که به قسمى از این اقسام مقید باشد ولىبهسبب نفوذ و قدرت خویش قوت قید را به هواى نفس، باطل کردنتواند. و این حالت اکثر سلطنتهاست که خود را مقیده نامند»[4]
سابقه استبداد در جامعه اسلامی
در نظام قبیلگی عربی ، رهبرى قبیله را مردى مسن، مجرب، عاقل، شجاع و ثروتمند به عهده مى گیرد ، که "شیخ" نامیده می شود. شیخ قبیله مسئول صلح و جنگ و پیمان و بر پایى مراسم مهمانى قبیله، تقسیم غنائم و نیز پرداخت خونبها ، کمک به نیازمندان و آزادى اسراى قبیله و دیگر کارها راهنمایى و رهبرى است. هیچ عضوى حق ندارد از رأى و دستور شیخ قبیله و یا از سنت و نظام قبیله گام بیرون نهد و وحدت قبیله را از هم بپاشد که اگر چنین کند به عنوان "خلیع" براى همیشه از قبیله طرد و اخراج مى شود و این بدترین عقوبت است. بلاشر از قول ژوسان نقل می کند «اگر توانستی مرز افق های صحرا را تعیین کنی ، حدود قدرت شیخ را هم می توانی معین سازی...» [5]
در مرتبه بعد از شیخ ، شرفای قبیله حضور داشتند که نفوذ و نقش مهمی در قبیله ایفا می کردند. در قبیله های شهری آنان در مجلسی که به «دارالندوه» مشهور بود به حل اختلاف و تبادل نظر در باره امور قبیله می پرداختند. آنان بین اعضای عادی و شیخ حلقه واسط بودند. در حقیقت در قبایل عربی این شیخ و شرفای قبیله بودند که اختیار امور را در دست داشتند و تصمیمات مهم همچون تصمیم جنگ و صلح توسط آنان گرفته می شد و سایر اعضا ملزم به پیروی و اطاعت از آنان بودند.
با ظهور اسلام و تشکیل حکومت «مدینه النبی» ، الگویی جدید برای اداره حکومت بر اساس احکام اسلام و روحیه و خلقیات رسول خدا(ص) بوجود آمد. هرچند در محدوده قبایل ، هنوز سنن قبایل و بخصوص اقتدار شیخ برقرار بود. از جمله سنت های سیاسی پیامبر(ص) در اداره حکومت می توان به مشورت با سران قبایل و حتی عموم مسلمین ، به عنوان یکی از اصلی ترین اصول زمامداری حکومت ایشان اشاره نمود. موارد متعددی از تشکیل شورا در مسجد و نظرخواهی از مومنین درباره مسائل مختلف و بویژه امور نظامی توسط مورخین مسلمان گزارش شده است. یکی از مهمترین این موارد شورای جنگی برای نبرد احد است که درباره آن گزارش مفصلی وجود دارد[6] که در آن بحث هایی که بین مسلمین رخ داده و حتی در نهایت برخلاف میل پیامبر(ص) تصمیم گیری شده ، گزارش گردیده است.
پیامبر اکرم(ص) همچنین در موارد متعددی ، هنگام بروز سختی ها یا اتخاذ تصمیمی مهم که باید همه مسلمین در آن مشارکت و پایداری می کردند ، اقدام به اخذ بیعت از عموم مسلمین کردند. یکی از مهمترین این موارد بیعت رضوان است که در قرآن کریم نیز از آن یاد شده است.[7] باید این نکته را متذکر شد که بیعت میان اعراب یک قرارداد است که هریک از طرفین تعهداتی را بر عهده می گیرند. بیعت های زمان پیامبر(ص) نیز یا مانند بیعت رضوان در هنگام بروز سختی و مشکلات بود که طی آن مسلمین با تجدید بیعت ، حمایت خود را از پیامبر و تصمیماتش بیان می کردند و یا مانند بیعت فتح ، تازه مسلمانان متعهد به پیروی از دستورات خدا و رسول(ص) و در مقابل برخورداری از امتیازات مسلمانی می شدند. نکته مهم این بیعت ها رفتار کریمانه پیامبراکرم(ص) است که نه همچون یک فرمانروای جبار، با تکیه بر قدرت شمشیر خود به دیگران دستور اطاعت محض و بی چون و چرا می دهد، بلکه چون یک حاکم مردمی در هنگام بروز سختی ها از یارانش تقاضای وفاداری و پیروی می کند.
همچنین تدوین "میثاق نامه مدینه" در بدو تشکیل حکومت ، که متضمن حقوق متقابل حکومت و قبایل نسبت به یکدیگر بوده ، از جمله مواردی است که بررسی مفاد آن نشاندهنده نگاه حق مدار پیامبر(ص) در برخورد با جامعه تحت مدیریت خود می باشد.
اما پس از رحلت پیامبر(ص) و در ماجرای سقیفه و تعیین اولین خلیفه ، روابط و سنن عربی و قبیله ای در حکومت اسلامی دوباره میداندار گردید. براساس گزارش عموم مورخین ، یکی از نکات این واقعه بیعت اجباری (والبته بخاطر مصلحت![8]) بسیاری از صحابه و مسلمانان با خلیفه است. تاجائیکه فردی چون امام علی(ع) نیز از این اجبار مستثنی نمی شود و شمشیر بر گردن مجبور به بیعت با خلیفه می گردد.[9]
با شروع فتوحات و ورود مسلمانان به سرزمینهای جدیدی که دارای سابقه طولانی در نظام حکومتی بودند ، آنان با اسناد اداری ، کارگزاران و شیوه اداره این حکومتها روبرو گردیده و بسیاری از نخبگان مسلمان مورد تأثیر نحوه حکومت توأم با تشریفات شاهان و امپراطوران ایران و روم قرار گرفتند. این تأثیر را به روشنی می توان بر نحوه حکومت بسیاری از امیران مسلمان که در مناطق فتح شده به حکومت پرداختند(مانند معاویه ، عمروعاص و...) مشاهده نمود.
در این زمان مسأله بیعت با زور و حکومت مستبدانه همراه با تشریفات ، براساس روحیات عربی و قبیله ای و امتزاج آن با الگوگیری از پادشاهان ایرانی و رومی تقریباً دیگر بین مسلمین جاافتاده بود و سنت پیامبر(ص) شاید براساس مصلحت به کنار گذاشته شده بود.[10] مصداق بارز آن را می توان در نحوه حکومت خلفای دوم و سوم به روشنی مشاهده نمود. برای مثال عمربن خطاب در هنگام انتخاب شورای تعیین خلیفه (پس از مجروح شدن او بدست ابولولو) تأکید داشت که اگر از بین اعضای شورا ، کسی با فرد منتخب بیعت نکرد ، گردن او را بزنند. با این حال پس از بیعت ابن عوف و سایرین ، علی(ع) از بیعت استنکاف کرد تاجائیکه در پی او روان شدند و گفتند: بایع و الا جاهدناک[11] (بیعت کن وگرنه با تو می جنگیم).
در زمان خلافت عثمان و سیطره بنی امیه به عنوان اشراف و نخبگان قریش بر امور مسلمین ، این استبداد و خودکامگی حالت رسمی به خود گرفت. مثلاً خلیفه در زمینه املاک خالصه که بازمانده دارایی شاهان و شاهزادگان ایرانی بود و عمر به جای تقسیم آن بین فاتحین ، اقدام به تبدیل آنها به فیء دائم کرده بود ، تصمیمی دیگر گرفت و با اعلام که این زمینها متعلق به امام مسلمین است ، آنها را به صحابه برجسته و اشراف اموی به عنوان اقطاع داد. این انتقال مالکیت اعتراضات را در شهرهای نظامی مثل کوفه برانگیخت و خلیفه متهم شد که بیت المال را حیف و میل می کند.[12] اما حاکمان خلیفه مثل سعید بن عاص امیر کوفه ، در مقابل این اعتراضات زمینهای سواد عراق را «بوستان قریش» خواندند.[13]
امثال این حرکات و تشریفات بسیار خلیفه ، اعتراض صحابه پیامبر(ص) و عموم مسلمین را برانگیخت. اما بجای اصلاح مشکلات ، اشراف حکومتی به رویارویی و تهدید آنان پرداختند. در یکی از این مناظرات بین معاویه و صحابه پیامبر(ص) که در حضور خلیفه سوم اتفاق افتاد ، او به صراحت بیان می کند:
«در مورد عثمان شما را به نیکى سفارش مىکنم که اگر وى در میان شما کشته شود این شهر را از مردان جنگى پر خواهم کرد. (سپس) معاویه رو به عمّار کرد و گفت: عمّار، در شام یکصد هزار جنگجو وجود دارد که همگى به همراه فرزندانشان و بندگانشان از بیت المال حقوق مىگیرند. آنان نه على را مىشناسند و نه نسبت وى را با پیامبر (ص) مىدانند، نه عمّار را و نه سابقه وى را در اسلام، نه زبیر را و نه صحابى بودن وى را، نه طلحه را و نه مهاجرت وى از مکه به مدینه را یاد دارند، ... عمّار تو را امروز از فتنهاى بر حذر مىدارم که فردا آشکار خواهد شد. و خواهند گفت این قاتل عثمان است و این قاتل على».[14]
در حقیقت در این دوره ، واگذاری مناصب حکومتی به اعضای یک "قبیله" و بخشش بی حد وحصر اموال به آنان ، موجب تثبیت خصلت های قبیله ای و زمینه ساز موروثی شدن حکومت و انحصار آن در یک خاندان بود که در زمان معاویه بطور رسمی اتفاق افتاد و تا پنج قرن ادامه داشت. در چنین حکومتی ، هریک از شاهزادگان بر منطقه ای حاکم می شوند و در آنجا هر ملک آبادی یافتند به تملک خود درمی آورند. در واقع می توان اینگونه برداشت کرد که خصلت های قدیمی قبیله ای اعراب با سازوکار و رسوم سلطنت ایرانی درآمیخت و کم کم وضعیت جدیدی را پدیدار شد. مودودی در کتاب « خلافت و ملوکیت» بحث را از سپردن ولایات مهم از سوی عثمان به خویشانش شروع می کند؛ به نظر او حکومت این عناصر که عمدتاً از طلقا به شمار می آمدند ، نوعی حکومت قبیله ای بر جامعه مسلمانان بوده است.[15] همین عوامل موجب بروز اعتراض گسترده مردم و در نهایت قتل خلیفه گردید.
حکومتی مردمی امام علی(ع)
در چنین وضعیتی تشکیل حکومت مردمی امیرالمونین(ع) و رغبت و گرایش عموم مسلمین به آن می توانست موجب تحکیم پایه های مردمی خلافت اسلامی گردد. در این زمان و با توجه به نوع انتخاب ایشان ، فرصتی تاریخی فراهم آمد تا راه حکومت اسلامی براساس سنت نبوی راست گردد.
در حقیقت «حاکمیت علی(ع) مشخصه هایی مغایر با خلافت داشت. این حاکمیت برطبق معیارهای دوره نخستین خلافت نبود. علی(ع) از طرف شورایی از برجسته ترین صحابه نخستین ، که عمر آن را شرط جانشینی مشروع دانسته بود ، برگزیده نشد؛ و نیز از پشتیبانی اکثریت قریش که در تشکیلات حکومتی ابوبکر به منزله تنها طبقه حاکمی شناخته می شد که حق داشت درباره خلافت تصمیم گیری کند ، بی بهره بود. اما علی(ع) به مشروعیت ادعای خویش که بر خویشاوندی نزدیکش با پیامبر(ص) ، آگاهی اش از اسلام ، همراهی اش با آن از روزگار نخستین و شایستگی اش در مراقبت از آرمانهای آن مبتنی بود یقین کامل داشت.از نظر او معیارهایی که ابوبکر و عمر برای حاکمیت مشروع وضع کرده بودند ، اصالت نداشت. ... وقتی امت مسلمان یا بخش اعظم آن ، به او روی آوردند ، فقط حق مشروع او که تکلیف اقتضا می کرد رهبری آنان را برعهده گیرد.»[16]
یکی از مهمترین سیاستهایی که امام(ع) در این زمان پیش گرفت ، مبارزه صریح با ریشه های استبداد در حکومت فراهم آوردن زمینه مشارکت و نظارت عموم جامعه در عرصه حکومت بود. نحوه انتخاب کارگزاران ، تأکید بر رضایت و بیعت امت ، رعایت حق آزادی انتخاب ، تبیین حقوق متقابل امام و امت ، تأکید کلامی بر عدم استبداد حکام و جلوگیری و برخورد با هرگونه خودکامگی از جمله مواردی است که علی(ع) طی دوران حکومت خود و به منظور پیرایش عرصه نظری و عملی حکومت اسلامی از استبداد و خود رأیی بر انجام آن اصرار می ورزید.
1- بیعت علنی و توأم با رضایت و آزادی مردم در انتخاب حاکم
روایات تاریخی حاکی از استنکاف امام علی(ع) از قبول خلافت پس از کشته شدن خلیفه سوم است.[17] تاریخ طبری به نقل از ابی بشیر عابدی مینویسد که امام(ع) در جواب مردم فرمود: «مرا به حکومت بر شما نیازی نیست. من با شما هستم؛ پس هر کسی را برگزینید من به حکومت او راضی خواهم بود.»[18]
اما عموم صحابه و مردم با توجه به رویدادهای گذشته اصرار بسیار بر قبول خلافت توسط ایشان داشتند. امام(ع) در یکی از این گفتگوها ، به هنگام درخواست مردم برای قبول خلافت می فرماید:
اگر رهایم کنید مانند یکى از شما خواهم بود، و شاید شنواتر و فرمانبردارتر از شما براى کسى باشم که حکومت خود را به او مى سپارید. و من براى شما به وزارت بنشینم بهتر از قیام به امارت است [19].
این سخن که درباره حق انتخاب حاکم توسط مردم می باشد ، یکی از صریحترین و گویا ترین سخنان امام(ع) و از چند جهت قابل تأمل و بررسی است:
الف. مقتضای شرط سخن در خطبه فوق این است که مردم در انتخاب یا عدم انتخاب یک حاکم مختار و آزاد باشند؛ چون امام اعتقاد دارند که یا مرا دعوت به امامت می کنید و یا این که مرا ترک می کنید و این عین اختیار در تعیین حاکم می باشد.
ب. از عبارت «و إن تَرَکتُمونی» (اگر رهایم کنید) این معنی فهمیده می شود که اگر مردم شرایط خاص فرد را برای حکومت نپذیرند، می توانند از او رویگردان شده و وی را ترک کنند. به عبارت دیگر، مردم می توانند حکمرانی را به طور مطلق به یک شخص واگذار کنند و تمام شرایط او را برای حکومت بپذیرند، و هم می توانند حاکمیت را با قیود و شرایط به یک فرد واگذار کنند. به طوری که آن شخص حق عدول از آن شرایط را نداشته باشد.
ج. عبارت کلی «وَ لَعلی أسمَعُکُم وَ أطوَعُکُم لِمَن وَلَّیتُموهُ أمرَکُم» (شنواتر و فرمانبردارتر از شما براى کسى باشم که حکومت خود را به او مى سپارید ) این معنا را می رساند که مردم می توانند با آزادی و اختیار، ولایت امر خویش را به کسی که شایسته می دانند واگذار کنند و قدرت حاکمیت را به فردی که توانایی این کار را داشته باشد تفویض نمایند. عبارت «وَلَّیتُموهُ أمرَکُم» واگذاری امر حکومت را به عهده خود مردم می گذارد و بعد از آن که مردم حاکمیت را به عهده یک فرد گذاشتند، حضرت خود را موظف به پذیرش اوامر و نواهی وی می داند.[20] ضمن اینکه امام(ع) در این جمله مصدر و منبع اعطا ولایت را خود مردم می داند که می توانند امرشان را به هرکه می خواهند بدهند.
اما نکته مهم درباره این عبارت برای واکاوی آن ، توجه دقیق به روحیات و خلقیات امام(ع) است. در واقع از آنجا که در تفکر شیعی ، امامان معصومند ، از سخنان لغو و بیهوده می پرهیزند و بر عهد و پیمان خود همواره استوارند و با توجه به سایر سخنان علی(ع) که از گفتن حقیقت به صراحت هیچگاه ابا نداشته است، باید درنظر گرفت که این جمله امام(ع) ، یک تعهد تخلف ناپذیر برای ایشان و یاران ایشان به همراه می آورد. یعنی اگر مردم در آن روز به جای بیعت با علی(ع) سراغ فرد دیگری می رفتند ، امام نیز ضمن بیعت با آن فرد ، به مخالفت با او نمی پرداخت.
طبری (در تاریخ طبری) نیز این روایت را از محمد حنفیه نقل و اضافه نموده که پس از اصرار مردم حضرت فرمود: پس [مراسم بیعت] در مسجد باشد؛ زیرا بیعت من نباید مخفی باشد و جز با رضایت مسلمانان محقق نخواهد بود.»[21]
البته این علنی بودن بیعت حتی به مذاق برخی یاران امام(ع) نیز خوش نمی آمده است. چنانکه عبد الله بن عباس گوید: «خوش نداشتم به مسجد رود که بیم داشتم سر و صدا بسیار شود اما او جز مسجد جایى را نپذیرفت و چون وارد شد مهاجران و انصار وارد شدند و با وى بیعت کردند.»[22]
این تواتر روایت و نقل آن از سوی منابع مختلف ، بخصوص نقل آن از سوی سید رضی در نهج البلاغه ، که با دقت و وسواس خاصی گردآوری شده است ، صحت این خطبه و کلام را چند برابر می نماید.
امام علی(ع) در زمانی دیگر و طی نامه ای به معاویه خشنودی خداوند را در انتخاب مردمی حاکم می داند:
«این مردمى که با ابو بکر و عمر و عثمان بیعت کرده بودند ، به همان شیوه با من بیعت کردند . پس آن را که حاضر است ، نرسد که دیگرى را اختیار کند و آن را که غایب بوده است نرسد که آنچه حاضران پذیرفته اند نپذیرد . شورا از آن مهاجران و انصار است . اگر آنان بر مردى همرأى شدند و او را امام خواندند ، کارشان براى خشنودى خدا بوده است ، و اگر کسى از فرمان شورا بیرون آمد و بر آن عیب گرفت یا بدعتى نهاد باید او را به جمعى که از آن بیرون شده است باز آورند . اگر سر بر تافت با او پیکار کنند ، زیرا راهى را برگزیده که خلاف راه مؤمنان است و خدا نیز در گردن او کند ، گناه آنچه را خود متولى آن شده است» [23]
همانگونه که پیش از این بیان کردیم ، یکی از خصایص مشترک بیعت با خلفای قبلی ، بیعت اجبارانه و با زور شمشیر مخالفان بود. اما در اندیشه سیاسی امیر مؤمنان ، بیعت امری اختیاری و مرضی الطرفین شمرده می شود و آن حضرت به شدت با بیعت اجباری و فراهم کردن زمینه هایی که به بیعت اجباری منجر شود ، مخالف بود. بیعت عملی است آگاهانه و براساس شناخت و رضایت؛ بنابراین بیعت اجباری از حقیقت بیعت بی بهره و فاقد مفهومی است که عنوان شود. بیعت مردم با علی(ع) برای خلافت ، بهترین نمونه تحقق این اندیشه بود. مردم در کمال آزادی، و با میل ، رضا ، شور ، نشاط ، آگاهی و شناخت با آن حضرت بیعت کردند و امام(ع) به هیچ وجه اجازه نداد که کسی را در بیعت کردن با او مجبور کنند یا تحت فشار قرار دهند. تعبیر حضرت در این باره کاملاً گویا است، فرمود:
وَ بایَعَنی الناسُ غَیرَ مُستَکرَهینَ وَ لا مُجبَرینَ، بَل طائِعینَ مُخَیَّرینَ.[24]
و مردم بدون اکراه و اجبار و از سر میل و اختیار با من بیعت کردند.
بَلاذُری و خوارزمی از طریق خود آورده اند که پس از آنکه مردم با علی(ع) بیعت کردند، وی به سعد بن ابی وقاّص گفت: «مردم با من بیعت کردند، تو نیز بیعت کن.» گفت: «باشد تا همه بیعت کنند.» امام فرمود: «ما عَلَیکَ مِنّی بَأسٌ.» (بر تو باکی نیست.) سپس به مردم فرمود: «خَلّوا سَبیلَهُ» (راهش را باز بگذارید، یعنی او را آزاد بگذارید) پس از آن مردم نزد عبدالله بن عمر رفتند و از او خواستند تا با امام بیعت کند. او گفت: «بیعت نمی کنم تا همه مردم بیعت کنند.» مالک اشتر به امام گفت: «اجازه دهید تا گردنش را بزنم!» امام فرمود: «دَعوهُ أنا کَفیلُهُ، أمّا عَلِمتَ أنّهُ سَیئُ الخُلقِ صَغیراً وَ کبیراً.» (او را رها کنید، من او را کفایت می کنم، آیا نمی دانید که او در همه حال بداخلاق است.)[25]
2- حقوق متقابل امام و امت از دیدگاه امام علی(ع)
بحث حقوق متقابل بین امام و امت در دیدگاه امیرمومنان جایگاه ویژه ای دارد. به عقیده امام(ع) خداوند بین حاکمان جامعه و مردم حقوقی متقابل قرار داده و رعایت آن را بر هرکدام از طرفین واجب فرموده است.
«ای مردم مرا برشما حقی است و برای شما بر من حقی است»[26]
چرا که اساساً بیعت امری دوطرفه است که رعایت حقوقی را بر طرفین واجب و لازم می کند. اگر یک طرف بیعت که مردم اند قصور نمایند ، مورد بازخواست قرار گرفته و چون عهدی الهی و زمینی بسته اند عذاب دنیوی و اخروی در انتظار آنهاست و اگر رهبران به تعهدات خود عمل نکنند، از سوی خداوند[27] و مردم مورد سئوال واقع شده و حتی عزل می شوند.
«اما حق شما بر من آن است که از خیرخواهی شما دریغ نورزم و بیت المال شما را در راه شما صرف کنم و شما را تعلیم دهم تا از جهل و نادانی نجات یابید و تربیتتان کنم تا فراگیرید . و اما حق من بر شما این است که در بیعت خویش با من وفادار باشید و در آشکارا و نهان خیرخواهی را از دست ندهید . هر وقت شما را بخوانم اجابت نمائید و هر گاه فرمان دادم اطاعت کنید» [28]
این حقوق متقابل در دیدگاه او تا حدی مهم است که برای امیران و سرداران لشگر ، که در همه دولتها به عنوان سربازان حکومت باید مطیع و فرمانبر حاکم باشند نیز این حق متقابل را قائل است. او در میدان جنگ خطاب به افسران و سربازان سپاهش می فرماید:
« حقی که بر والی و زمامدار انجام آن لازم است این است : فضل و برتری که به او رسیده و مقام خاصی که به او داده شده نباید او را نسبت به رعیت دگرگون کند و این نعمتی که خداوند به او ارزانی داشته باید هر چه بیشتر او را به بندگان خدا نزدیک و نسبت به برادرانش رئوف و مهربان سازد. آگاه باشید حق شما بر من این است که جز اسرار جنگی هیچ سری را از شما پنهان نسازم و در اموری که پیش می آید جز حکم الهی کاری بدون مشورت شما انجام ندهم . هیچ حقی را از شما به تاخیر نیندازم بلکه آنرا در وقت و سررسیدن آن پرداخت کن[و نیز حق شما بر من این است که] همه شما در پیشگاه من مساوی باشید . آنگاه که این وظائف را انجام دادم و نعمت خداوند بر شما مسلم و حق اطاعت من بر شما لازم گردید. موظفید که از فرمان من سرپیچی نکنید در کارهائی که انجام آنها به صلاح و مصلحت است ، سستی و تفریط روا مدارید و در دریاهای شدائد بخاطر حق فرو روید »[29]
امام علی(ع) اولین خلیفه ای بود که هنگام درخواست مردم برای قبول خلافت ، براساس سنت رسول خدا(ص) حقوق مردم را به آنان یادآوری و گوشزد کرده و شرایط خویش را برای آنان بازگفت[30] و آنان بر این اساس با او بیعت کردند:
« ایها الناس هشیار باشید و بدانید که کار شما (خلافت) حق کسى نیست مگر کسى که شما اختیار و نصب کنید. ... من این کار را اکراه دارم و شما اصرار کردید. شما تصمیم گرفتید که من امیر شما باشم و در رأس کار قرار بگیرم. بدانید من همه چیز را در دست نخواهم گرفت مگر کلیدهاى اموال شما (نه خود اموال) و من حق گرفتن یک درهم از مال شما را نخواهم داشت مگر باطلاع شما. اگر با چنین وضعى راضى هستید من براى انجام این کار مىنشینم وگرنه بر کسى ایراد و اعتراض نخواهم داشت که مرا ترک کند (و خلافت را بدیگرى واگذار نماید). آنها گفتند ما بهمان تصمیمى که دیروز گرفته و از تو جدا شدیم باقى هستیم. على(ع) گفت: خداوندا! گواه باش.»[31]
بیان حقوق و شرایط بیعت توسط امام(ع) چنان صراحتی داشت که به حاضرین نیز جرأت می داد در برابر او با خشونت و صراحت به بیان شرط بپردازند. نقل شده است که فردی از مصریان که در کشتن عثمان دخالت داشت ، خطاب به او گفت:
«ای ابوالحسن! ما با این شرط با تو بیعت می کنیم که اگر مثل عثمان عمل کردی ، تو را بکشیم؛ علی(ع) پاسخ داد: آری؛ آنگاه مردم بر پایه کتاب خدا و سنت رسول خدا(ص) با او بیعت کردند».[32]
3- امام علی(ع) و آزادی مخالفان
یکی از مهمترین جلوه های زیبای حکومت امام علی(ع) بحث آزادی مخالفان و منتقدان آن حضرت و بخصوص خوارج است. خوارج از جاهل ترین، متعصب ترین، پرخاشگرترین و خشن ترین مردمان بودند، که پس از ماجرای حکمیت به هیچ وجه حاضر به پذیرش و تسلیم در مقابل سخنان و اعمال حق امام علی(ع)
نشدند. در فاصله زمانی بین جنگهای صفین و نهروان که در نهایت منجر به شکست خوارج شد ، آنان آزادانه در کوفه حضور داشتند و در بین جماعت مسلمین به تبلیغ آرای خود و سخن گویی علیه امام(ع) می پرداختند. با توجه به خشونت و تعصب بسیارشان ، در نمازهای جماعت و سخنرانی های علی(ع) شرکت کرده و با ایراد سخن سعی به برهم زدن آن می کردند. با این حال حضرت در
مقابل آنان نهایت صبر و شکیبایی به کار می برد و از هر گونه اقدام خشونت باری که به
تحریک احساسات آنها بیانجامد، به شدت پرهیز می نمود. ایشان در برابر این اقدامات آشوبگرانه خوارج می فرمود:
«سه حق مسلم شما در نزد ما محفوظ است : ما هرگز شما را از گزاردن نماز در مسجد جامع شهر و شرکت در اجتماعات خود منع نمی کنیم , حقوق شما را از بیت المال تا هنگامی که با ما هستید می پردازیم , تا شما بر ما شمشیر نکشید و جنگ آغاز نکنید ، نبرد نمی کنیم . »[33]
این رفتار تازمانی که آنان عملاً دست به شمشیر بردند و خون جمعی از مسلمانان را بر زمین ریختند ادامه داشت و باعث جذب بسیاری از آنان بسوی امام شد. یکی از زیباترین و بارزترین این صحنه ها که در نهج البلاغه ذکر شده است ، صحنه برخورد علی(ع) با یکی از خوارج است که ایشان را کافر خواند و شعار مرگ علیه او سرداد. در این رخداد حضرت در میان اصحابش نشسته بود که عبور یک خانم از کنار جمع و جلب توجه برخی یاران بسوی او باعث شد تا امام جمله ای حکیمانه درباره نگاه به نامحرم بفرماید. این جمله چنان زیبا و نغز بود که باعث شد:
« یکی از خوارج که حاضر بود با شنیدن سخن حضرت گفت: "خداوند این کافر! را بکشد، چقدر دانا و فقیه است!" اصحاب یورش بردند که او را بکشند، امام فرمود: "آرام باشید! جواب دشنام، دشنام است یا گذشت از گناه"»[34]
افراد بسیار دیگری ، غیر از خوارج نیز در بین سخنرانی های امام برمی خاستند و علیه سخنان او موضع گیری می کردند و در تمامی این موارد خبری از برخورد فیزیکی حکومت با آنان نیست و امام به تندی یا نرمی جواب آنان را می دادند که نمونه های بسیاری از این موارد در کتب تاریخی و روایی موجود است.
4- نفی خودکامگی در هنگام حکومت
سخنان نقل شده از امام علی(ع) همگی منجر به این نتیجه می شود که ایشان در پی نفی خودکامگی و استبداد رأی است. امری که متأسفانه پس از رحلت پیامبر اسلام در حکومت اسلامی ریشه دوانده و به یک عرف در بین امرای مسلمان تبدیل شده بود. سیره عملی و سخنان و احکام حکومتی امیرمومنان نشان دهنده آنست که ایشان نسبت به این آفت حکومت حساسیتی شگرف داشت و آن را در همه چهره ها و حالات نفی و رد می نمود.
لازم است در اینجا به روایتی از امام صادق(ع) اشاره کنیم که اساس سیاست و روش حکومتداری در مکتب اهل بیت را مدارا و ملایمت می داند نه تندی و خشونت. ایشان خطاب به یکی از یارانشان فرمود:
«بر مردم فشار نیاورید. آیا نمی دانی که حکومتداری و روش اداره امور بنی امیه به زور شمشیر و فشار و ستم بود ولی حکومتداری و روش اداره امور ما به نرمی و مهربانی متانت و تقیه و حسن معاشرت و پاکدامنی و کوشش است؟ پس کاری کنید که مردم به دین شما و مسلکی که دارید رغبت پیدا کنند»[35]
در اندیشه امام علی(ع) «آسیبزاترین پدیده انسانی و اجتماعی و حکومتی ، خودکامگی است که منشأ هرگونه تباهی و ستمگری است.»[36] او در تمام دوران حکومت خود ، مراقبتی جدی نسبت به بروز این پدیده در رفتارهای حکومتی منصوبانش داشت و پیگیرانه نسبت به به آن هشدار می داد. امام(ع) استبداد را ریشه تمام اتفاقاتی که منجر به شورش مردم و قتل خلیفه سوم گردید ، می داند و در یک جمع بندی پیرامون آن اتفاقات چنین می فرماید :
«استبداد ورزید چه بد استبدادی و شما ناراحت شدید و از حد گذراندید و خداوند در این مورد حکمی دارد که درباره مستبدان و افراط گران جاری می شود»[37]
امام(ع) در دوران حکومت عثمان بارها این مسئله را به او تذکر داده بود و او را در نتیجه استبداد عاملانش مسئول دانسته بود:
« آیا نمی خواهی دست بنی امیه را از آبرو و اموال مسلمانان کوتاه کنی؟ به خدا سوگند اگر یکی از عمال تو تا آنجا که خورشید غروب می کند به مردم ظلم کند ، گناه او مشترک میان تو و او خواهد بود»[38]
ایشان بصورت موکد در نامه هایی که به حکام منصوبش می نوشت بر رعایت حال رعیت و عدم استبداد با آنان تأکید می فرمود:
«این حق برای تو نیست که در میان مردمان به استبداد و خودرأیی عمل نمایی»[39]
علی(ع) در عهدنامه معروف خود به مالک اشتر نخعی ، در قامت یک حاکم و سیاستمدار کار آزموده و مقید به مبانی دین و اخلاق انسانی ، رهنمودهایی حکیمانه و جاودان را ، نه فقط به کارگزاران و عمال حکومتی خود که به تمامی پیروانش و بلکه به تمامی بشریت و در هر زمان اعلام می دارد:
« قلب خویش را نسبت به ملت خود مملو از رحمت و محبت و لطف کن و همچون حیوان درنده ای نسبت به آنان مباش که خوردن آنان را غنیمت شماری. زیرا آنها دو گروه بیش نیستند : یا برادران دینی تواند و یا انسانهائی همچون تو . گاه از آنها لغزش و خطا سرمی زند ، ناراحتیهائی به آنان عارض می گردد و به دست آنان عمداً یا بطور اشتباه خطاهایی انجام می شود [در این موارد] از عفو و گذشت خود ، آن مقدار به آنها عطا کن که دوست داری خداوند از عفوش به تو عنایت کند... هرگز از عفو و بخششی که نموده ای پشیمان مباش و هیچگاه از کیفری که نموده ای به خود مبال... هیچ چیزی در تغییر نعمتهای خدا و تعجیل انتقام و کیفرش از اصرار بر ستم سریعتر و زودرس تر نیست. چرا که خداوند دعا و خواسته مظلومان را می شنود و در کمین ستمگران است... از ریختن خون به ناحق بپرهیز زیرا هیچ چیز در نزدیک ساختن کیفر انتقام ، بزرگ ساختن مجازات ، سرعت زوال نعمت و پایان بخشیدن به زمامداری همچون ریختن خون ناحق نیست...»[40]
امام(ع) در هر زمان و مکان بر لزوم مقابله با تفکر استبدادی و خودکامه و نابودی ریشه های آن اصرار دارد. یکی از مهمترین این ریشه ها ، وجود پندار خضوع و ذلت مردم در برابر حکام می باشد. او در مواقع مختلف نسبت به پدیدار شدن این حالت در دل و ذهن مردم هشدار می دهد؛ تاجائیکه که حتی در هنگامه جنگ که تحکم رأی یکی از اصلی ترین ابزارهای فرماندهی است ، در برخورد با یکی از سپاهیان که ضمن ثناگویی امام(ع) ، خود و سایر همرزمانش را رعیتهایی خواند که آماده فرمانبری از تمام احکام و فرامین و پیروی از راه اویند تا به وصال بهشت الهی برسند ، برآشفت و طی خطبه ای همه شیعیان و یارانش را به نفی پذیرش هرگونه خودکامگی و رفتار محافظه کارانه با زورگویان و مستبدان فراخواند:
«از بدترین حالات زمامداران در پیشگاه صالحان این است که گمان برده شود آنها فریفته تفاخر گشته و کارشان شکل برتری جوئی به خود گرفته من از این ناراحتم که حتی در ذهن شما جولان کند که مدح و ستایش را دوست دارم و از شنیدن آن لذت می برم . من به حمدالله چنین نیستم»[41]
علی(ع) خود را به عنوان حاکم در برابر مردم مسئول می دانست و از آنان می خواست به گونه ای با او سخن نگویند که هم منش خودکامگی را در او بوجود آورند و هم با خوار و ذلیل کردن خود در برابر حاکم ، وجود خود را پذیرای استبداد او گردانند:
«آنگونه که با زمامداران ستمگر سخن می گوئید با من سخن مگوئید و آنچنانکه در پیشگاه حکام خشمگین و جبار خود را جمع و جور می کنید در حضور من نباشید و به طور تصنعی [ و منافقانه ] با من رفتار منمائید و هرگز گمان مبرید در مورد حقی که به من پیشنهاد کرده اید کندی ورزم [یا ناراحت شوم ] و نه اینکه خیال کنید من در پی بزرگ ساختن خویشتنم زیرا کسی که شنیدن حق و یا عرضه داشتن عدالت به او برایش مشکل باشدعمل به آن برای وی مشکلتر است. با توجه به این ، از گفتن سخن حق و یا مشورت عدالت آمیز خودداری مکنید. زیرا من [ شخصا به عنوان یک انسان] خویشتن را مافوق آنکه اشتباه کنم نمی دانم و از آن در کارهایم ایمن نیستم مگر اینکه خداوند مرا حفظ کند.»[42]
امیرمومنان با این سخنان و رفتار درپی آن بود که با تأکیدات و هشدارهای پیاپی ، به مبارزه با تشریفات و مناسبات خودکامه ای بپردازد که طی سالیان پس از درگذشت پیامبراکرم(ص) به رابطه مرسوم حکام و مردم در جامعه اسلامی تبدیل شده بود . روابط و مناسباتی که دو پیش زمینه قوی رسوم و آداب قبیله ای جاهلانه و تشریفات اداری و درباری رسوخ کرده از پادشاهی های ساسانی و رومی (پس از فتح سرزمین های جدید) منشأ و پشتیبان آن بود.
تأکید و اصرار او بیش از هرکس خطاب به پیروانش و مومنانی است که فقط ذات اقدس الهی را مستوجب خضوع و خشوع می دانند و تکبر و تفرعن را صفت خاص عاصیان بر حق می دانند. ای جملات یادگارهای جاودانه اوست:
«کسى که استبداد رأى دارد بى باکانه خود را در اشتباه و غلط اندازد.
استبداد به رأى، تو را بلغزاند و در پرتگاه ها اندازد.
استبداد براى آماده شدن کار و استعداد بد چیزى است.
بر خردمند لازم است که رشد خواهى (و طلب را در پیدا کردن راه راست) ادامه دهد و خود رأیى را واگذارد.
به راستى که خود رأى و مستبد خطا کار است
کسى که خود رأى است، بلغزد.
کسى که استبداد رأى دارد، پایمال کردن او بر دشمنانش آسان باشد.
کسى که استبداد رأى داشته باشد خود را به خطر انداخته و در معرض نابودى قرار دهد.
خود رأى نباش که هر که خود رأى شد نابود گشت.»[43]
پس از او جبارانی به حکومت رسیدند که بیش از ششصد سال با نام اسلام و جانشینی رسول خدا(ص) ، با استبداد و زور شمشیر برگرده مسلمانان حکم راندند .
[1]عبدالرحمن عالم ، بنیادهای علم سیاست ، نشری نی ، تهران ، 1387 ، ص163
[2] معین ، محمد ، فرهنگ فارسی ، انتشارات امیرکبیر ، تهران ، 1360، ج1
[3] کواکبی ، عبدالرحمن ، طبایع الاستبداد ، ترجمه عبدالحسین میرزای قاجار ، نقد و تصحیح محمدجواد صالحی ، ، ص23
[4] همان ،صص24-26
[5] بلاشر، تاریخ ادبیات عرب ، ترجمه الف آذرنوش ، موسسه علمی و فرهنگی ، تهران ،1363،ص32
[6] واقدی ، محمدبن عمر ، مغازی ، ترجمه مهدوی دامغانی ، مرکز نشر دانشگاهی ، 1369، ج1 ، ص211
[7] سوره فتح ، آیه18
[8] ابن ابی الحدید می گوید : از استادم درباره نص بر امامت علی(ع) پرسیدم و گفتم: آیا براستی ممکن است آنان نص را به کناری نهاده باشند؟ او گفت: مردم خلافت را در شمار معالم دینی همچون نماز و روزه نمی دانستند، بلکه آن را از امور دنیوی و در شمار مسایلی چون امارت بلاد، تدبیر جنگ و سیاست رعیت می دانستند و در این موارد نیز اگر به مصلحت می دیدند مخالفت با نص رسول خدا را جایز می شمردند. به عنوان مثال پیامبر(ص) دستور داد تا ابوبکر و عمر در سپاه اسامه حاضر شوند اما آنان چون این را به مصلحت دولت نمی دانستند نرفتند. رسول خدا(ص) نیز زنده بود، این موارد را می دید و انکار نمی کرد(!)... صحابه متحداً و متفقاً بسیاری از نصوص [کلمات رسول خدا(ص)] را ترک کردند و این بدلیل مصلحتی بود که در ترک آن تشخیص می دادند، نظیر سهم ذوی القربی و سهم مؤلفة قلوبهم؛ آنان در بسیاری از مسایلی که در قرآن و سنت نیامده به آرای خود عمل کردند مثل: حد شرب خمر و...؛ بسیاری ار آنان قیاس را برنص ترجیح می دادند. آنان مصلحت را برعمل به نصوص ترجیح داده می گفتند: اگر مصلحت دیدید چنین کنید... درباره نص بر علی(ع) نیر آنان [درواقع ابوبکر وعمر] چنین تشخیص دادند که
عرب زیر بار او نمی رود و این دلایل متعددی داشت، لذا متحداً تصمیم گرفتند حکومت را به او واگذار نکنند زیرا دیدند عرب از او اطاعت نمی کند، بنابراین به تأویل نص پرداختند اما نص را انکارنمی کردند و تنها می گفتند : حاضر چیزی را می بیند که غایب نمی بیند. اقدام انصار نیز به آنان کمک کرد. پس با ابوبکر بیعت کردند تا فتنه انصار را از بین ببرند. بعد هم در برابر اعتراض علی(ع) پاسخ هایی دادند که سن او کم است، عرب او را نمی پذیرد و... ابوبکر پیرمرد است تجربه دیده است، عرب او را دوست می دارند و... و اگر علی را انتخاب می کردیم عرب مرتد می شد و ... کدام یک به مصلحت اسلام بوده است؟ پیروی از نص و آماده شدن برای ارتداد عرب و بازگشت عصر جاهلی یا عدول از نص و حفظ اسلام ... مردم نیز سکوت کردند... ابن ابی الحدید می گوید: استاد من ابوجعفر نقیب امامی مذهب نبود و از سلف تبری نداشت و قول افراطیون شیعی را نمی پذیرفت با این حال چنین تحلیلی داشت. (عزالدین ابن ابی الحدید معتزلی ، شرح نهج البلاغه ، بتحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم ، داراحیاء الکتب العربیه، مصر ، 1378ق ، ج12، ص82-90)
[9] ابن قتیبه دینوری ، امامت و سیاست ، ترجمه ناصرطباطبایی، انتشارات ققنوس ، 1380 ، صص29-30
[10]احمدامین در ظهر الاسلام ضمن مقایسه سیاست موفق عمر و معاویه در برابر سیاست علی(ع) نکته را در این می داند که آن دو خود را در برابر نصوص دینی آزاد می دانستند ، درحالیکه علی(ع) معتقد به نصوص دینی بود.( رسول جعفریان ، تاریخ تحول دولت و خلافت از برآمدن اسلام تا برافتادن سفیانیان ، دفتر تبلیغات اسلامی ، قم، 1373 ، ص104)
[11] تاریخ سیاسی اسلام ، رسول جعفریان ، تاریخ سیاسی اسلام ، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ، 1372 ، ج2 ، تاریخ خلفا ، ص140
[12] ویلفرد مادلونگ ، جانشینی حضرت محمد ، ترجمه احمد نمایی ، بنیاد پژوهشهای اسلامی ،1386 ، مشهد ، ص134
[13] احمد بن یحیى بن جابر البلاذرى ، انساب الاشراف ، تحقیق سهیل زکار و ریاض زرکلى، بیروت، دارالفکر، 1417ق ، ج4،ص28
[14] امامت و سیاست ،ص49
[15] امام ابوالاعلی المودودی، خلافت و ملوکیت ، ترجمه خلیل احمد حامدی، انتشارات بیان ،پاوه ، صص121-119
[16] جانشینی حضرت محمد، ص211
[17] ابن اعثم کوفى ، الفتوح ، ترجمه محمد بن احمد مستوفى هروى ، تحقیق غلامرضا طباطبائى مجد، انتشارات علمی و فرهنگی ، 1377 ،همان ، صص389-390
[18] محمد بن جریر طبرى ، تاریخ طبری ، ترجمه ابو القاسم پاینده، تهران، اساطیر، 1375، ج6، صص2327-2328
[19] ابوالحسن محمد بن حسین ( سید رضی) ، نهج البلاغه ، ترجمه و شرح سید علینقی فیض الاسلام ، تهران ،خطبه91
[20] سجاد ایزدی ، حکومت و مشروعیت ، کانون اندیشه جوان ، 1384، ص21
[21]أبو جعفر محمد بن جریر الطبری، تاریخ الرسل و الملوک ، تحقیق محمد أبو الفضل ابراهیم ، بیروت، دار التراث ، ط الثانیة، 1387ق ، ج4،ص327
[22] تاریخ طبری ، ج6، صص2327-2328
[23] نهج البلاغه ، نامه3
[24] همان، نامه 1.
[25] بلاذری ، أنساب الاشراف، ج 3، صص 8-9؛ أبوالؤید الموفق بن احمد الحنفی المعروف بأخطب خوارزم (الخوارزمی)، المناقب، قدّم له محمدرضا الموسوی الخراسان، مکتبة نینوی الحدیثة، طهران، ص 15.
[26] نهج البلاغه ، خطبه34
[27] علی(ع) در خطبه ای در ذوقار برای علت عدم پذیرش حکومت توسط خود ، حدیثی از پیامبر(ص) بیان می کند:« هرحاکمی حکومت بر امت مرا عهده دار شود ، روز قیامت او را درحالیکه دستهایش بر گردنش بسته اند پیش مردم حاضر می کنند و کارنامه اش را بررسی می کنند. اگر عادل بود رها می شود و اگر ستمگر بود زبون و بدبخت می شود» ، شیخ مفید ، نبرد جمل ، ص162
[28] نهج البلاغه ، همان
[29] همان،نامه50
[30] الفتوح ،ص391
[31] عز الدین على بن اثیر، کامل تاریخ بزرگ اسلام و ایران، ترجمه ابو القاسم حالت و عباس خلیلى، تهران، مؤسسه مطبوعاتى علمى، 1371، ج3،ص193-194
[32] الفتوح ، ج2،ص436
[33] حسین نوری طبرسی (محدث نوری) ، مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل ، نشر آل بیت ،1367 ، قم ، ج 11 ، ص 65
[34] نهج البلاغه ، حکمت420
[35] ابی جعفر بن علی بن الحسین بن بابویه قمی (الصدوق) ، الخصال ، تهران ، مکتبه الصدوق ، 1282ق ، جلد2 ، صص354-355
[36] مصطفی دلشاد تهرانی ، کاخ تباهی ،انتشارات دریا ،1387، ص59
[37] نهج البلاغه ،خطبه30
[38]عزالدین ابن ابی الحدید معتزلی ، شرح نهج البلاغه ، بتحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم ، داراحیاء الکتب العربیه، مصر ، 1378ق ، ج9 ،ص15
[39] همان ، نامه5
[40] همان ، نامه53
[41] همان ، خطبه 210
[42] همان
[43] عبدالواحد التمیمی الامدی ، غررالحکم و دررالکلم ، موسسه الاعلمی للمطبوعات ، بیروت ، 1407ق ، باب الاستبداد
*کارشناس ارشد تاریخ اسلام
ارسال نظر