گوناگون

ضرورت فرشته شناسي / مقاله‌ای بلند از هانری کربن

پارسینه: منبع: مجله اطلاعات حکمت و معرفت

هانري کربن

مسعود جلالي فراهاني
اين نوشته بخش نخست از يک مقاله طولاني با عنوان"ضرورت فرشته شناسي" است که از کتاب " پارادوکس يکتاپرستي" (Le paradoxe du monothéisme)، نوشته هانري کربن، استخراج شده.کتاب"پارادوکس يکتا پرستي" از سه مقاله طولاني(هر کدام حدودا هشتاد صفحه) تشکيل شده است. عنوان نخستين مقاله اين کتاب همان عنوان اصلي کتاب است. هر سه مقاله موضوع مشترک و پيچيده اي را طرح مي کنند که وارد شدن به آن مستلزم حداقل شناخت از انديشه هاي ايرانشناس و فيلسوف فقيد هانري کربن و نيز آشنايي مقدماتي با فلسفه نو افلاطوني است. اميدوارم که به زودي بخش هاي ديگر اين مقاله و نيز ترجمه مقاله نخست اين کتاب را به خوانندگان فارسي زبان ارائه کنم.

درباره ضرورت فرشته شناسي
با پرداختن به معناي متداول واژه يوناني آنژلوس (Angelos) يا پيام آور (که معادل عبري آن ملخ و معادل عربي آن ملک و برابر فارسي آن فرشته است)، ما در جست وجوي معاني متعالي تر و ژرف تر اين واژه که به ظاهر خنثي و بي آزار مي نمايد، هستيم. تا زماني که تفسير ما از فرشته به معاني ظاهري آن بسنده کند، با موضوعي بي تاثير و خنثي سر و کار خواهيم داشت. اما با تفسير باطني، که سه آيين ابراهيمي ("اهل کتاب" به تعبير قرآن) از نقش و کارکرد فرشته ارايه داده اند، با معاني ژرف و غني اين مفهوم آشنا خواهيم شد (به ريشه تاريخي و معاني آغازين واژه "باطني" توجه شود). حداقل چيزي که بينش باطني و ژرف نگري عرفاني به پيام فرشته منتقل مي کند، سمت و سو و کارکرد لزوما تجلي گونه به آن است . تفسير عرفاني و ژرف نگري در معناي فرشته باعث مي شود تا پيام او سمت و سو و کارکردي لزوما تجلي گون داشته باشد. ضرورت تحويل چنين کارکردي به ملائک را بايد در مفهوم الاهيت به منزله "امري مطلقا متعالي و خارج از شناخت انسان" جست وجو کرد. اغلب اين را فراموش مي کنيم که بدون نقش تجلي گون و تئوفانيک (théophanique) ملائک، آنچه را که به سادگي توحيد مي ناميم، در پيروزي موهوم و غير واقعي خود نابود مي شود. براي فهم بهتر مطلب، نخست بايد به خاطر بياوريم که چگونه توحيد يا فعل وحدت بخش احديت، توسط متالهين و متفکرين مسلمان تا مرتبه اي سرگيجه آور و باور نکردني مورد انديشه و تامل قرار گرفته است؛ و تنها هنگامي دامنه ژرف انديشي اين متالهين و متفکرين مسلمان طنين مي افکند که ما به موازات آنها، فرشته شناسي نوافلاطوني متفکري چون پروکلوس (Proclus) را نيز مورد مداقه و توجه قرار دهيم؛ چراکه اين هر دو نحله فلسفي، طرح يکساني از متافيزيک وجود را براي فرشته در نظر مي‌گيرند که همان نقش مظهريت براي آنهاست.
وانگهي، حکيمان مسلمان همواره تکرار کرده اند که فلاسفه بزرگ يونان نيز معارف متعالي خود را از انوار نبوت (مشکات الانوار) دريافت مي کرده اند. بي ترديد هر ديني که بناي آن بر نبوت باشد، نمي تواند از فرشته شناسي بي نياز شود؛ عملکرد ملائک و رسالت پيامبران دو ستون ايمان اسلامي اند که به هم وابسته و از هم تفکيک ناپذيرند. حکيمان معنوي بر اين عقيده هستند که فلاسفه و پيامبران را ذوق و الهامات مشترکي هدايت مي کند. به اين ترتيب، فرشته شناسي، به طور مضاعف، هم به مطالبات هستي شناسانه و هم به تاويل فلسفه نبوي پاسخ مي گويد. همه اين دلايل ما را بر آن مي دارد تا لزوم وجود ملائک و نقش محوري و تعيين کننده آنها را در جهان شناسي هاي باستاني و کهن بررسي و کاوش کنيم. در اين کيهان شناسي هاي کهن، ما با فرشته شناسي سلسله مراتبي نوافلاطونيان و نيز با آن دسته از حکيمان الهي که منبع الهامشان تورات و قرآن بوده و ملک شناسي شان با سلسله مراتب درجات وجود همخواني و پيوند دارد آشنا مي شويم. فرشته هم "باب قدسي وجود" و هم ميانجي و مفسر کلمات الهي است. لزوم مضاعف فرشته شناسي براي هر فلسفه نبوي، در نظريه " نبي حقيقي"(Verus prophéta) که امت يهودي ـ مسيحي اورشليم آن را تبليغ مي کرده، به زيباترين شکل مندرج است؛ همان امتي که تحت زعامت و هدايت مسيح آسماني ـ که شخصيت و خصوصيات او از روي شخصيت و صفات ملک اعظم ميکاييل (Michael) نمونه برداري شده و نيز گاهي با آن يکي فرض مي‌شده ـ قرار داشته است. اسلام نيز وارث همين "نبي حقيقي" است. همين حقيقت بود که در مکاتب باطني ميوه داد و به ثمر نشست. به همين دليل ما پژوهش خود را با نشان دادن نقش مظهريت ملائک در رساله هاي عرفاني دو تن از نمايندگان برتر فلسفه و معنويت اسلامي، يعني ابن سينا (متوفي به سال 1191 ميلادي) و سهروردي (متوفي به سال 1037ميلادي) به پايان خواهيم برد .در اينجا ما به دنبال ارائه يک تحليل تاريخي يا دنبال کردن وقايع و رويدادها با ترتيب زماني شان نيستيم. تا آنجا که محدوديت هاي پژوهش حاضر اين امکان را در اختيار ما قرار دهد، ما اساسا [خودمان] موضوعات را هماهنگ مي کنيم.

I. در ضرورت فرشته شناسي
به زبان عرفان اسلامي، توحيد در شکل ظاهري اش (لا اله الا الله) در معرض خطري مضاعف قرار دارد: خطر تعطيل (agnosticisme) و خطر تشبيه (anthropomorphisme). هنگامي که تفکر فلسفي با اسرار غير قابل شناخت "غيب الغيوب" ر وبه رو مي شود، تمامي نظريه ها و احتمالات يزدان شناسي کلاسيک درباره اسما و صفات او پوچ و بي معني مي شوند و فلسفه در مواجه با چنين راز مکنوني، به داشتن موضعي تنزيهي بسنده مي کند. اما متقابلا، هنگامي که معرفت ساده انگار ما وجود الهي را در هيئت يک موجود مجسم کرده و او را تقديس کند، هر اندازه که اين موجود متعالي را بالا برده و در فراسوي ديگر موجودات قرار دهد، باز هم همين "موجود متعالي" بايد تکيه گاه اسما و صفاتي قرار گيرد که ما به او نسبت مي دهيم. به اين ترتيب، هر اندازه که سطح معنا و مرتبه اين صفات رفيع و متعالي باشند، باز هم به طور نهان و آشکار بازتاب دهنده فعل تشبيه يا آنتروپومورفيسم خواهند بود. در غير اين صورت، ما مجبور خواهيم بود به نمادگرايي (Allegorie) توسل جوييم که با اين کار تمام نيرو و تاثير توحيد را تحليل برده و آن را از توان مي اندازيم. اما چگونه مي توانيم بر اين هر دو خطر فائق آييم؟ چگونه هم زمان، هم تعالي و وصف ناپذيري غيب الغيوب و هم واقعيت قابل وصف و دقيق اسما و صفات او را بپذيريم و بر آنها مهر تأييد بزنيم؟ در اينجاست که کارکرد و نقش فرشته شناسي مشخصا ما را در مقابله با اين دو خطري که توحيد را تهديد مي کنند، محفوظ و مصون مي دارد. فرشته شناسي دقيقا تکيه گاهي براي اسما و صفات الهي مي شود؛ ملائک تکيه گاه و مرجع صفات و اسمائي مي شوند که اگر به غيب الغيوب نسبت داده شوند، نتيجه اي جز تشبيه يا تعطيل در پي نخواهد داشت. تا زماني که توحيد ظاهري وجود الهي را يک موجود متعالي در نظر مي گيرد، خود را در معرض خطر سقوط به بدترين شکل شرک، يعني شرک مابعدالطبيعي قرار مي دهد. تنها هنگامي توحيد از اين شرک متافيزيکي در امان مي ماند که بتواند بر پايه يک متافيزيک وجود تعريف شود و بتواند پيوندي به کلي متفاوت، ميان وجودي که هرگز نمي توانسته و نخواهد توانست که وجود نداشته باشد و موجوداتي که اين وجود محض به صحنه وجود در مي آورد، برقرار کند و اين رابطه اساسا "رابطه اي تجلي گون و تئوفانيک" خواهد بود. براي اينکه حقيقت اين رابطه شکوفا شود، بايد توحيد ظاهري به سطح توحيد باطني و عرفاني ارتقا يابد. براي رفع هر گونه ابهام، پيشنهاد مي کنم که نام اين توحيد را "تئومونيسم" (théomonisme) يا "همه خدايي" يا "همه جا خدا بيني" بگذاريم، که نزد ابن عربي و در مکتب پيروان او در شعار "ليس في الوجود سوي الله"، منعکس شده است. اما توجه داشته باشيم که در اينجا خطري جديد در کمين ما نشسته است که به هيچ وجه از شرک متافيزيکي که توحيد ظاهري را تهديد مي کرد، کمتر نيست. اين خطر جديد را که متافيزيسين هاي مکتب ابن عربي و ديگران افشا کرده اند، چيزي جز اختلاط ميان وجود و موجود (يا آنچه موجود گرديده) نيست?.

تاکيد بر وحدت وجود هرگز به اين معنا نيست که در جهان تنها يک موجود وجود دارد. اين آشفتگي باعث اشتباهات و فجايع بسياري شده است. پس اگر کثرت موجودات بر اين اصل استوار است که يک وجود مشترک علت موجود شدن آنها است (که در غير اين صورت ما نمي توانستيم از کثرت آنها صحبت به ميان آوريم)، متقابلاً وحدت "وجود- احد" تنها در کثرت موجوداتي که به فيض وجود نائل مي آيند، مي تواند ظهور يابد و آشکار شود. اما "وجود"، موجودي در ميان ديگر موجودات يا موجودي در فراسوي آنها نيست. وجود را حتي نمي توان معادل متعالي ترين موجود دانست، چون که او [به نسبتي غير قابل قياس] متعالي و [از هر مقوله و تعيين مادي] فراتر و فرارونده است. به زبان پروکلوس،"وجود ـ احد" يا خداي واحد، همان حضرت احديت است که حکمت اسلامي او را خداي خدايان مي نامد. اما احديت را نمي توان به منزله صفت، مستقيما به خداوند نسبت داد. " احد" تنها به راز هميشه پنهان و ناگشودني غيب الغيوب اشاره دارد. احديت يا واحد در اينجا "موقتا" به معناي وحدت بخش، واحد کننده، سازنده و شرکت کننده در همه موجوداتي است که براي وجود داشتن، بايد هر بار در قالب يک موجود درآيند. پروکلوس اين معناي واحد کننده "احد" را "هناد" مي نامد. هنادها نه از جنس صفات اند و نه از جنس مخلوقات، بلکه آنها ظهورات "وجود - واحد" (يا خداوند هستند). آنها خداياني به تعداد همه اسماء الهي اند که تنوع موجودات را رقم مي زنند. اما ماهيت يا چيستي اين ذوات الهي يا خدايان، براي ما غير قابل شناخت و پوشيده است. ما تنها به واسطه موجوداتي که با ترتيبي خاص و هر يک در جايگاه خود با آن ذوات مرتبط و متصل اند، مي توانيم از آنها شناختي به دست آوريم. سلسله مراتب بسيار پيچيده اي که در آفرينش شناسي يا علم تکوين پروکلوس مشاهده مي کنيم، دقيقا در همين جا قرار دارد و ملائک نيز نقش و رسالت خود را در پهنه همين جهان سلسله مراتبي که تجلي گاه حضرت احديت است، به انجام مي رسانند. به اين ترتيب، غامض ترين معمايي که انديشه بشري تلاش در حل آن دارد، عبارت از "چگونگي گذار از وجود به موجود" است. در نتيجه اين گذار است که افعال واحد کننده حضرت احديت، به موجوداتي که به صحنه وجود در مي آيند، تفويض مي شود. اين کار با ويژه کردن يا واحد کردن هر يک از موجودات انجام مي پذيرد. حکمت اسلامي با قرار دادن غيب الغيوب در مرتبه اي آغازين که جايگاه آن، هم نسبت وجود و هم نسبت به موجود پيشيني است، اين مرحله گذار را توضيح مي دهد. اين مرتبه اصيل و آغازين، همان مقام "امر" بوده که تاسيس کننده و ايجادگر است. مقام امر با واژه "کن" يا "باش" بيان مي شود. وجود، تنها با در معرض امر قرار گرفتن است که به موجود تبديل مي شود. اگر از منظر يک موحد، توحيد ظاهري يا بينش تک خدايي، در شعار" نيست خدايي جز خداي يکتا " تبلور مي يابد، اما حقيقت باطني توحيد در اين است که احد يا خداوند، شخصا فاعلي فعال در اين توحيد است؛ به اين معنا که او در تک تک موجودات حضور دارد. به همين دليل، حکمت اسماعيليه توحيد را در بازشناسي و اعتراف موحد به مقام و جايگاه سلسله مراتبي هر موجود، که تک تک آنها به نوبه خود و با ترتيبي خاص واحد و غير قابل جايگزين مي باشند، قرار مي دهد.2

اين يکتايي وجود ـ واحد که به موجب آن همه موجودات، واحد و منحصر به فرد شده و به موناد تبديل مي شوند را با معادله ?×?×? نمايش مي دهند؛ اما کثرت واحدهايي که به ترتيب به هيئت موجودات در مي آيند را مي توان با معادله ?+?+? نمايش داد. با هر فعل واحد کننده، در عين حال که [يکتايي] «وجود ـ واحد» تضمين مي‌ ماند (?×?×?)، يک موجود نيز توليد شده و بر موجودات ديگر افروده مي‌شود (?+?+?). نسبت معادله نخست به معادله دوم، نسبتي تجلي گون و تئوفانيک است. چون که اين واحدهاي بي بديل، يک به يک، تجليات و مظاهر "احديت يکتا" در موجودات هستند و اگر اين واحدهاي بي بديل نبودند، راز مکنون حضرت احديت (كنز مخفي) براي هميشه در پرده مانده و ناگشوده باقي مي ماند. به همين دليل پروکلوس کتاب "پارمنيدس" اثر افلاطون را همچون "سرگذشت خدايان" يا "تئوگوني" (théogonie) تفسير مي کند. چنين روايتي از "جهان سلسله مراتبي خدايان" را مي توان با شکفتن اسماي الهي، در دومين مقام از سه مقام "تجلي درون الهي آغازين" نزد ابن عربي، مرتبط و مقايسه کرد. همچنين مي توانيم ظهور اسماي الهي در کتاب سوم هنوخ (ادريس) به زبان عبري، که يکي از متون عظيم در عرفان يهود است را با تفسير پروکلوس از جهان سلسله مراتبي خدايان به مقايسه گذاريم. در کتاب "ادريس"، حضرت احديت با اسماي مختلفي که همه نام هاي ملائک هستند، نامگذاري شده است. اين نام ها در زبان عبري، با پسوند " يل" مشخص مي شود؛ مانند: آنافيِيل (Anaphiel)،سرافيِيل (Sèraphiel)، اوريِيل (Ouriel)، ميکاييلMichael)، گابريِيل (Gabriel)، و ... که تعداد آنها بسيار است و نيز تعداد بسياري از آنها بدون تغيير نام و با همين مشخصات، از زبان عبري وارد زبان عربي شده اند. به اين ترتيب غيب الغيوب داراي نام و نشان مي شود، اما اسماي او تنها مي توانند اسماي تجليات او باشند. بنابراين نام هاي الهي اساسا همان نام هاي فرشتگان هستند. به عبارت ديگر، تمام ظهورات و تجليات "حضرت احديت" در قالب و هيئت فرشتگان صورت مي پذيرد و در واقع خداشناسي همان فرشته شناسي است. گرچه اسم اعظم خداوند قابل بيان نيست، اما ملک اعظم وجود دارد [و خداوند تحت نام او خود را آشکار مي کند].

اين سطح از تجلي که به ظهور اسماي الهي مي انجامد، همان مقامي است که در آن، "حضرت احديت" خود را در "رب" هاي کثيري متجلي مي کند و هر يک از اين رب ها در مقام و مرتبه خود، يک "رب الارباب" يا خداي خدايان است. واژه رب نزد ابن عربي به خداي فردي و شخصي اشاره دارد که تحت نام هر کسي که آشکار شود و مربوب و آقاي او شود، با او ارتباط برقرار مي کند. پيوند ميان رب و مربوب آن چنان عميق و دو سويه مي شود که هر يک از آنها شريک و ضامن ديگري مي گردد. ابن عربي اين پيوند دو جانبه را "سر الربوبيه"4 ناميده است.? راز اين پيوند نه در سطح الوهيت بالذات، بلکه در سطح تجليات او که همان اشکال و هياکل فرشتگان اند، تحقق مي پذيرد (به زبان تورات، بايد گفت که اين رابطه، نه با يهوه بلکه با فرشته ي يهوه برقرار مي گردد). اين راز همان راز فرشته شناسي بنيادين است. چون که بدون اين فرشته شناسي، ما تنها با يک الهيات نظري فاقد تجلي و ظهور روبرو خواهيم بود. اين خصوصي شدن پيوند ميان رب يا خداي شخصي شده با مومني که اين خدا براي او شخصي مي شود، پيوندي که اساساً تئوفانيک بوده و پيام فرشته نيز نتيجه آن است، عالي ترين شکل بيان خود را در جمله مشهوري که منسوب به امام اول شيعيان است، باز مي يابد: "آن کس که خود را بشناسد، خداي خود را شناخته است". اين خداي شخصي کيست؟ اين "خود" چه کسي است که شناخت رب و پروردگار هر کسي مشروط به شناخت او مي شود؟ (در زبان عربي واژه نفس هم معناي "روان" و هم معناي "خود" را مي رساند).

شيخ احمد احسايي (1826) در تفسير مهم خود به کتاب "حکمة العرشيه" ملاصدراي شيرازي (1640) پاسخي چشمگير و درخور توجه به پرسش فوق مي دهد. ملاصدرا در بخش دوم کتاب خود، فلسفه معاد را با متافيزيک تصور خلاق، که نيرويي تماما معنوي و فناناپذير بوده و همچون جسم لطيفي نفس را در بر گرفته، به هم متصل کرده و آنها را با هم در ارتباط قرار مي دهد.(بد نيست اشاره کنيم که دو مورد جسمانيت پذيري امر روحاني و تصور خلاق، شاخص هايي اند که فرشته شناسي را ضروري مي نمايند. در مورد اين ضرورت چنان همسويي و قرابت عميقي ميان حکمت الهي ملاصدرا و حکمت الهي ياکوب بوهمه وجود دارد که مقايسه ميان آنها بايد در دستور کار ما قرار گيرد).5 ملاصدرا کتاب خود را با خودشناسي آغاز مي کند. او بر اين باور است که خودشناسي نسبت به علوم ديگر، حوزه اي پرسنگلاخ و مشکل زا است؛ به همين دليل بسياري از فلاسفه با وجود به کار بستن پژوهش هايشان، در اين وادي به حيرت و سر گيجه عميقي دچار شده اند6). شيخ احمد احسايي صفحات زيادي را به تفسير کتاب ملاصدرا اختصاص داده است. گرچه او براي يادآوري اجزاي تشکيل‌دهنده "فرديت معنوي" (که جوهر انسان بما هو انسان را مي سازند) از واژگان "ماده" و "فرم" استفاده مي کند، اما او اين واژگان را در جهتي و به معنايي کاملا متفاوت از استنباط ارسطو (l'hylemorphisme) به کار مي برد. او حقيقت ذاتي آدمي که فردانيت (يا حقيقت الاماده) هر يک از ما از آن ساخته شده، را برابر و معادل همان حقيقتي مي داند که خداوند براي آشکار شدنش بر تو، خود را با آن تعريف مي کند. چون گرچه تنها خود خداوند است که توان و امکان شناخت خود را دارد، اما با اين حال او، آن گنج پنهان (کنز مخفي)، آن"غيب الغيوب"، مي خواست که شناخته شود. به همين دليل او خود را به صفاتي آراسته نمود که آدمي بتواند به واسطه ي آنها او را باز شناسد: صفاتي که هريک با تک تک "فردانيت هاي معنوي" ما که "ذاتا" از هم متفاوت مي باشند، همخواني و مطابقت دارند.7) اين خداي شخصي تو، "خميره" يا "ماده المواد" فردانيت معنوي تو را مي سازد و تحت نام هاي مختلفي به آن اشاره شده است: فعل وجود (acte d'etre)، نور خدا، عميق ترين نهاد درون تو (gemüt = Fu'ad)، نشانه ي خدا و غيره. به طور خلاصه بايد گفت که: اين "فردانيت معنوي", نشانگر آن بخش از وجود تو است که نسبت به "رب" يا پروردگار شخصي اش تعريف مي شود . پس انسان براي شناخت پروردگار خود بايد خود حقيقي اش را از هر آنچه ماسواي اوست، تميز داده و جدا نمايد؛ از سخنانش، از آثار و نوشته هايش، از مواضع و روابط اش، از اموال و دارايي هايش و... کوتاه سخن اين که او بايد به "اصل آغازين خود"، به "مشرق"خود بازگردد. به اين ترتيب آنچه باقي مي ماند، يک "چهره در چهره" شدني خواهد بود که در آن خداوند تو را مخاطب خويش قرار خواهد داد، بي آنکه به چيزي ارجاع دهد يا اشاره کند؛ گويي که زير لب در گوش تو زمزمه مي کند (خطاب فهواني). از ميان ظهورات کثير او، تنها اين شکل از ظهور است که تو را مخاطب قرار مي دهد و به واسطه آن، او خود را به تو مي شناساند. آيه قرآني 42 - 9 با اين مضمون که : "هيچ چيزي به او شبيه نيست" را بايد چنين تعبير کرد: [او با دارايي ها، مقام و قدرت، آثار و شهرت، و...، هيچ شباهتي ندارد]. اما کشف اين "يکتا" مشروط به آن است که تو "خود" ت را کشف کني و بر آن غلبه نمايي. شيخ احمد ادامه مي دهد که : " آن کس که خود را بشناسد، خداي خود را نيز شناخته است؛ زيرا "خود" هر کس شخصي ترين نشاني است که به واسطه آن خداوند خود را به تو مي شناساند". فکر نمي کنم که بتوان بهتر از اين نقش تجلي گون فرشتگان را توصيف کرد؛ اين که آنها صورت ها يا شاکله هايي اند که در ذيل شان آن گنج پنهان، متناسب با مقام ذاتي و درجه وجودي تو، بر تو آشکار مي شود. واگشايي از اسرار نقش فرشته، که صورت خداي فردي تو است، را ابن عربي "سر الربوبيه" ناميده که ما پيش از اين به آن اشاره کرديم. از همين جا مي توانيم به معنا و ژرفاي واژه "رب"، که نزد ابن عربي و نيز نزد سهروردي پيشينه اي روشن و مشخص دارد، پي ببريم.

در " مكاشفه يهودي " (Apocaliptique Juive)، و نيز در مسحيت آغازين، ملائک را "رب" مي ناميدند (به ملائک لقب KIRIORI، رب، مي دادند)؛ چنانچه در صفحات بعد خواهيم ديد، "مسيح - فرشته" نيز يک KIRIORI يا يک رب بوده است. کتاب اخنوخ ( يا ادريس) (HENOCH)، کتاب چهارم ESDRAS، کتاب عرفاني LA PISTIS SOPHIA، همگي گواه بر آنند که اين صفت به تکرار و به مناسبت هاي مختلف به فرشتگان نسبت داده شده است. اين چنين آنها از ملائک ربوبيت (les angeloi tes kyriote tôs) نام مي برند، که دنيس( Denys) آنها را نيروهاي قاهره s ناميده (dominations). از اينجا توصيف خداوند با صفت "خداي خدايان" نزد هنوخ (ادريس)، که معادل عربي آن "رب الارباب" است، روشن مي شود. اين مطالب جهت هماهنگ کردن موضوعات فرشته شناسي بنيادين، ارزشمند و مهم هستند. ابن عربي با نقل حکايتي که عبارت از ظاهر شدن يک نوجوان زيباي نوراني بر عارفي که در حال طواف به دور کعبه است، نقش تجلي گون ملائک را نشان داده. اين نوجوان ملکوتي، اسرار خانه ي خدا را به آن عارف مي نماياند. در يکي از مکالمات اسماعيليه، شاگرد از استاد خود مي پرسد: "آيا تو آن کس را که خودت را به خودت بشناساند مي شناسي؟" و سپس او با اين کلمات کشف الاسرار خود را به پايان مي برد: [در فراسوي تو کسي قرار دارد که نسبتش به خداي تو، مانند نسبت خداي تو به تو است، يعني نسبت احد به احد؛ و اين رابطه تا "رب الارب" ادامه دارد]. سهروردي نيز که احيا کننده "حکمت مشرقي" فرزانگان ايران باستان است، در ادامه ابن سينا، از سلسله مراتب شهسواران فرشته گون ياد مي کند که برترين و آخرين آنها ملک روح القدس، جبرئيل، "ملک ـ رب" نژاد آدميان است. طبيعت کامله"، که هرمس به شهود باطني آن نائل شد ، يکي از اشکال ظهور اين ملک مقرب است. سهروردي نيز يکي از زيباترين نيايش هاي (invocation) خود را در" کتاب ادعيه " le livre d'heure درباره همين " طبيعت کامله" تقرير کرده است. از تمام مطالب فوق نتيجه مي گيريم که براي درنغلتيدن در دام تشبيه، الهيات تنزيهي (via negationis ) لازم و ضروري است. الهيات اثباتي نيز تنها با استمداد از فرشته شناسي ممکن مي شود. به ياد داشته باشيم که موضع بنيادي حکمت اسماعيليه در عرفان اسلامي نيز همين است. از حضرت احديت، از آن مغاک غير قابل رسوخ و عبور ناپذير، "که جسارت و تهور هيچ انديشه اي راه به آن ندارد"، ناگهان "امر" (حکم) پروردگار که موسس و ايجاد کننده هستي است، سر مي شکفد. اما آن "غيب الغيوب"، خود براي هميشه در فراسوي "وجود" (کل آفرينش) مستور مي‌ماند (hyperousion). وجودي که به اين ترتيب ايجاد مي شود و فيض الهي و صدور با آن آغاز مي گردد را به عربي "مبدع اول" گويند که معادل يوناني آن PROTOKTISTOS است. اين "مبدع اول"، نخستين مقام از سلسله مراتب عالم عقول و ملائک مقرب است که در حکمت اسماعيليه "کروبيون" ناميده مي‌شود (کروبيم در فرشته شناسي يهود). مبدع اول نخستين عقل (NOUS- LOGOS)، روح مقدس، همان خداي قابل شناخت و از پرده غيب خارج شده است. اين سر سلسله کروبيون از چنان مظهريت بنيادين و تعيين کننده اي برخوردار است که بدون معرفت به او و بدون نشانه هايي که او از "عالم غيب" براي ما مي فرستد، ما هيچ نشان يا شناخت ديگري از "ذات پروردگار" نخواهيم داشت. پس به طور خلاصه بايد گفت که قادر نخواهيم بود ذات محض الهي را تکيه گاه اسماء و صفات او قرار دهيم، چون در هر صورت، با اين کار در دام تشبيه خواهيم افتاد. به همين دليل کل سلسله ملائک مقرب را تکيه گاه اسما و صفات او قرار مي دهيم. مبدع اول که در اينجا مقامي هم رديف "ملک عقل" (LOGOS) نزد فيلون اسکندراني دارد، شخصا مرجع اسم اعظم نيز هست: ال له (AL-LAH). اين اسم اعظم نمي تواند کسي جز خود را بنامد. با اين حال، حکمت الهي اسماعيليه در موافقت با برخي از دستور زبان شناسان عرب، نام اله (يا ال له ـ الله) را از ريشه "و له" مي گيرد که به معناي اندوه، غربت و دلتنگي است. در اين صورت، "اسم اعظم الهي" بيانگر دلتنگي، غربت ذاتي و اندوه عقل اول است ، ( و اين اندوه در پسوند نام ملائک نيز مستتر است ) که در اشتياق و ميل رسيدن و معرفت به مبدا و اصل خود است. در اينجا ما با يکي ديگر از اسرار فرشته شناسي روبرو مي گرديم که ورود به آن نياز به بررسي هاي وسيع و همه جانبه دارد. آنچه به ويژه در اينجا بر آن تاکيد داريم و پيش از اين نيز به آن اشاره کرديم، اين است که پيامبرشناسي مذهبي که اساس و ذات آن بر نبوت است، نمي تواند از فرشته شناسي بي نياز باشد. اين موضوع نه تنها در سطح ظاهر دين کاملا صحيح است، بلکه از نقطه نظر باطن نيز صحت و حقانيت خود را به اثبات رسانده است. در واقع نخستين ملک کروبي، همان ملک مقرب عقل در حکمت الهي اسماعيليه، نخستين پيامبر نيز هست. او همان پيامبر آغازين است که کل عالم ابداع ـ يا ملائک کروبي ـ را به باز شناسي اسرار "يک ـ يگانه" فرامي خواند. به اين ترتيب رسالت پيامبرانه "در آسمان" آغاز مي شود و سپس بر روي زمين ادامه مي يابد و توازن ميان سلسله مراتب آسماني و سلسله مراتب زميني انجمن هاي باطني، توازن نبوت در زمين را تنظيم مي نمايد. دايره نبوت ابراهيمي نيز از همين جا ريشه مي گيرد: جايگاه تک تک پيامبراني که توسط " رسولان اهل کتاب"(AHLAL- KITAB) تقدير شده اند، در اين دايره تعيين شده ست.

اين "فاجعه اي که در آسمان" با سومين ملک کروبي، آدم ماوراي طبيعي (همان آدم روحاني که معادل آدم قدمون است (l'adam qadmon) آغاز مي شود، آدم زميني را به نخستين پيامبر از دايره نبوت در جهان خاکي تبديل مي کند.

حاج محمد کريم کرماني (متوفي به سال 1380ميلادي )، حکيم الهي و شيعه دوازده امامي قرن نوزدهم که در راس مکتب شيخيه، دومين جانشين شيخ احمد احسايي شد، پيوند ناگسستني ميان فرشته شناسي و نبوت را به شکلي متفاوت طرح کرده است. در رساله اي که او درباره "رديف طولي وجود" تقرير نموده، معاني مختلف واژه "ملک" را توضيح مي دهد. از توضيحات او چنين برمي آيد که گرچه ملک به نوع خاصي از موجودات معنوي اشاره دارد، اما اين واژه معناي بسيار عام تري نيز دارد که از جمله مي توان به پيوند ميان فعل آفريدگار و آنچه توسط او آفريده مي‌شود يا پيوند ميان فاعل و مفعول اشاره کرد. (را بطه ميان آفريدگار و آفريده را مي توان با رابطه ميان وجود و موجود يا را بطه ميان فاعل وحدت دهنده و موجود "واحد" شده مقايسه کرد). با اين پيوند، شالوده و بنياد مشيت الهي پايه ريزي مي شود، و در نتيجه آن، حقيقت ذاتي هر موجودي در عالي ترين شکل خود تعيين مي‌شود (به اين معنا ما مي توانيم براي نمونه از فرشته يک منظره، از فرشته يک اثر هنري يا يک سمفوني، و ... صحبت کنيم) . شيخ آقاخان تاکيد مي کند که مطلب فوق به هيچ وجه نافي اين که فرشته بتواند در عين حال يک شخص زنده اي باشد که در تمثال هاي سنتي و شمايل هاي ديني، در سطح عالم مثال (Mondus imaginalis) ظهور نمايد، نيست. البته اين مستلزم آن است که مفهوم "فرشته" کل درجات عالم وجود را دربرگيرد و به مرتبه خاصي از آن اختصاص نداشته باشد. همچنين بايد توجه داشت که منظور از واژه "ملا ئک" مي تواند "ملا ئک عا ليه" با شد؛ يعني "چهارده جوهر کامله ي نوراني" که در ظهور زميني خود، نام چهارده معصوم را با خود دارند و عبارتند از: پيامبر اسلام، دختر او [حضرت] فاطمه و دوازده امام. اين ذريه نوراني در هر دور از دواير نبوت حضور دارد.

با اين مقدمات، "ملائک" مي توانند اينجا "کروبيون" به منزله "ذوات آسماني و روحاني انبيا باشند. طبق سخني از معصوم، ملائک را همچنين مي توان به آن بخش از علما که وارثان پيامبران هستند، تعميم داد. زيرا تاويل شيعي از آيه: "ما فرشتگان را نگاهبانان آتش قرار داديم" (21/74) ، اين آتش را معادل امام دوازدهم (امام غايب) مي داند و ملائک نگاهبان اين آتش را همان عارفاني مي داند که به اسرار امامت آگاهند. و اما در تفسير آيه ديگري(16/2) با اين مضمون که "او ملائک را همراه روح فرو مي فرستد"، طبق خبر ديگري از معصوم، روح در اين آيه اشاره به حضرت فاطمه دارد که سرچشمه و منشا امامت است. به اين ترتيب حضرت فاطمه در رديف و معادل شيعي "سوفيا" (sophia) مي شود (بايد توجه داشت که واژه "الروح" در زبان سامي مونث است).6 تا اينجا نماي کلي بحث به ما نشان مي دهد که پيامبرشناسي شيعي که امامت بخش اساسي و از ارکان آن است، فرشته شناسي را نيز در بر مي گيرد و کارکرد آن را تضمين مي کند. ادامه هما هنگ و مرحله به مرحله اين بحث، ما را در برابر تکليفي کاملاً جديد قرار مي دهد. ما بايد به خاطر داشته باشيم که مسيح شناسي در قالب ملائک، که به آن "مسيح ـ فرشته شناسي" ( Engelchristologie) نيز مي گويند و مسيحيان قرن هاي نخستين ، خصوصا فرقه يهودي ـ مسيحي امت اورشليم ( که سپس تحت نام " ابيونيسم Ebionisme) ( به حيات خود ادامه داد) ، به آن باور داشته اند، فصلي اساسي و تعيين کننده از فرشته شناسي است. همه تقريبا در اين مطلب اتفاق نظر دارند که اسلام وارث همان "نبي حقيقي" است که توسط امت يهودي ـ مسيحي تبليغ مي شده. اما آنچه تاکنون مورد عنايت کافي قرار نگرفته و رساله محمد کريم خان کرماني توجه ما را به آن جلب مي کند، اين است که مسيح شناسي تحت اسماي ملائک ( که پيامبر شناسي امت يهودي ـ مسيحي مبلغ آن است )، ادامه خود را در نبوت و امامتي که آنها نيز در اسما و اشکال ملائک متجلي هستند، باز مي يابد. همان رابطه اي که ميان فرشته مسيح و عيسي اهل ناصريه برقرار است، ميان جوهرهاي آسماني "چهارده معصوم" و ظهور زميني آنها برقرار است و هر دوي آنها مبتني بر تجلي و ظهور هستند. به اين ترتيب، نظريه تجلي پيوندي به کلي متفاوت از دگم تجسد (که به معناي اتحاد دو جوهر الهي ـ انساني است)، ميان زمين و آسمان برقرار مي کند. دگم تجسد را غالبا" نتيجه يوناني شدن مسيحيت دانسته اند. اما پيامبر شناسي عرفان اسلامي نمي توانسته نظريه تجسد را در مورد پيامبران بپذيرد. عرفان اسلامي در مقابله با نتايج هر نوع عرفي و زميني شدن تجسد الهي و تبديل آن به نهادي اجتماعي، از پيش مسلح و نفوذ ناپذير است. پيوند ميان خدا و انسان يا لاهوت و ناسوت، پيوندي بر پايه تجلي و ظهور است و جايگاه آن در عالم فرامادي يا عالم مثال است. غير ممکن است که بتوان "ملائک" شهودهاي باطني را عرفي کرد و آنها را به امري جامعه شناسانه و اجتماعي تقليل داد. فرشته شناسي پرسش هاي شگفت انگيزي را در خود نهفته دارد. آنچه تاکنون بيان کرديم، بايد براي ما روشن کرده باشد که توحيد يا اعتقاد به خداي واحد، بدون وجود ملائک و نقشي که آنها بر عهده دارند، غير ممکن است. هنگامي که علماي اسلام عنوان مي کنند: "توحيد واقعي، بدون امام و بدون شناخت امامت ممکن نمي شود"، بايد به ما تفهيم شده باشد که ملائک و امامان نقش و عملکرد يکساني دارند و مي توانند جايگزين يکديگر شوند و نيز بايد براي ما روشن شده باشد که هنگامي که فرشته شناسي و امام شناسي تکيه گاه و پشتوانه اسما و صفات الهي مي شوند ما را از سقوط در دام هاي "تعطيل " و "تشبيه " در امان نگاه مي دارد. به اين ترتيب اين اسما و صفات داراي پايه و مرجعي متفاوت از "ذات الهي" يا غيب الغيوب خواهند شد. مي دانيم که آن "ذات محض" مرجع هيچ نام و نشاني نمي تواند باشد و هيچ صفتي شامل حال او نمي شود (پس هيچ تشبيهي در کار نخواهد بود.) در مقابل، اين امامان و ملائک هستند که يک تکيه گاه و مرجع واقعي براي آن نام ها و صفات ايجاد مي‌کنند (اين چنين، امر"تعطيل" نيز منتفي مي شود) و سرانجام اين که با همين عمل، هر نوع نمادگرايي(ALEGORISME) منتفي است. به همين دليل هنگامي که امامان صحبت از گوهر فرامادي و نوراني خود مي کنند و اعلام مي دارند که: " ما همان اسماء و صفات خداوند هستيم، ما همان "وجه الله " و "يدالله " هستيم، ...." ؛ اين صفاتي که آنها براي خود برمي شما رند را مي توان به ملائک نيز نسبت داد. به اين ترتيب همه اشکال نمادگرايي منتفي مي شود. چون اين نام ها و صفات کاملا حقيقي اند؛ آنها اشکال تجلي يافته و به ظهور رسيده حقايق روحاني هستند. اينچنين پارادوکس توحيد پشت سر گذاشته مي شود: از يک سو نفي و عدم پذيرش "رويت خداوند" که به حضرت موسي خطاب مي نمايد: "لن تراني" (تو مرا نخواهي ديد) و از سويي ديگر، سخن پيامبر اسلام، که به حديث "رويت و شهود" مشهور است، که در آنجا اعلام مي فرمايد: "من پروردگار خود را در زيبا ترين اشکال و صور ( احسن الصور ) ديدار نمودم.17) پژوهش ما در حوزه فرشته شناسي ما را وامي دارد تا شباهت ها و هما نندي هاي ميان متافيزيک پروکلوس (که به تحليل روابط ميان احدي که براي هميشه احد باقي مي‌ماند "احد ـ وجود، يا وجود ـ احد" ) و متکثرات اختصاص دارد و نيز مفاهيمي را که توحيد در ساحت باطني و "همه جا خدايي " خود به متافيزيسين هاي اسلام تحميل کرده، برجسته کرده و نشان دهيم. مقايسه موضوعي ميان تفکر ابن عربي و پروکلوس بايد در آينده انجام پذيرد. سرانجام اينکه آيا فلاسفه نو افلاطوني متاخر را نبايد به يک معنا اهل کتاب دانست؟ همان کساني که کتاب مقدس شان "پيام هاي غيبي کلداني " (oracula chaldaïca) و سرودهاي اورفيک (les hymnes orphiques) است؟ همان اورفه (Orphée) که هم پيامبر و هم به اسرار خدايان يونان théologien des Hellènes) (آشنا بوده. کتاب "پيام هاي غيبي کلداني " وحي الهي محسوب مي شده و فلاسفه نو افلاطوني آنچنان نيکو با " فلسفه نبوي " پيامبران اهل کتاب عجين شده و پيوند خورده بوده اند که حکماي اسلامي، آن فرزانگان يوناني را "انبياء يونان " ، که معارف خود را از "مشکات الانوار نبوت" اخذ کرده اند و اين كه شکل ديگري از تفکر وجود داشته، که با آنچه "يوناني شدن مسيحيت" مي نامند، به مقابله بر خواسته. اين شکل از تفکر، نخست از خود مي پرسد که به چه دلايلي بايد "يوناني شدن مسيحيت " را يک موفقيت محسوب کرد يا به چه دلايلي بايد ان را يک شکست دانست. دوم اينکه در اينجا چه جنبه يا جنبه هايي از اين هلنيسم منظور هستند و بالاخره اينکه بدانيم خود فلاسفه يونان، از جمله کساني چون ژولين، پروکلوس و داماسي يوس Damascius، چگونه اين پديده را مي انديشيده اند. سر انجام بايستي از آن انديشه و فلسفه در يونان نام برد که فلاسفه و حکماي الهي اسلام را سخت تحت تاثير خود قرار داده است (ابن عربيِ افلاطوني مشرب را ابن افلاطون ناميده اند .) اين فلاسفه و حکماي مسلمان پيامبر شناسي خود را از امت يهودي ـ مسيحي آغازين به ارث برده اند. به همين دليل جاي آن دارد که نتايج بسيار متفاوت هر يک از اين دو روند يوناني شدن [مسيحيت از يک سو و حکما و فلاسفه ي مسلمان از سويي ديگر] مورد مقايسه قرار گيرد. چون يوناني شدن مسيحيت باعث شد تا مسيح ـ فرشته شناسي و نظريه تجلي که اساس و پايه آن است، به نظريه "اتحاد اقنومي دو گوهر خدا و انسان که توسط "شوراهاي کليسا" تعريف و تعيين شده بود، تغيير داده شود. اما از سويي ديگر، مفاهيم يوناني کاملا نوافلاطوني موجود در فلسفه ابن سينا و اشراق سهروردي، پشتوانه پيامبرشناسي "حقيقت نبوي" که از امت يهودي ـ مسيحي به ارث رسيده بود، شد. وابستگي عميق سنت ايراني ـ اشراقي به سنت افلاطوني واقعيتي است که خصومت و دشمني هاي کسي چون ابن تيميه با فلسفه يونان، نمي تواند آن را از اعتبار ساقط کند.

پي نوشتها:
1.voir :le paradoxe du monothéisme . // 2. H. Corbin : Tr iologie ismaélienne; Téhéran-Paris1961. // 3. Voir notre livre l'Imagination créatrice dans le soufisme d'Ibn Arabi. // 4. Bernard Gorceix, l'Ange en Allemagne au 17 siècle. // 5.6. Kitab al-Hikmat al-Arshiya. Teheran 1315 (1898).
7. اين مطلب را شيخ احمد احسايي با بحث " شيپور آخرت صور اسرافيل " چنين بيان کرده است: در آنجا هر روحي را حجره و يا لانه اي است مخصوص خود که ديگر ارواح نمي توانند در آن جاي گيرند.
8. Martin Werner, Die Entstehung des christlichen Dogmas … ; BERN UND TUBINGEN 1953. // 9. H. CORBIN, Ibn Arabi. // 10. Voir notre étude : Epiphanie divine et naissance spirituelle dans la gnose ismaèlienne, dans la Revue Eranos-Jahrbuch N. 23 ; 1954. // 11. En Islam iranien, Aspects spirituels et philosophiques, tome 4 ;1972. // 12.Triologie ismaèlienne : ilah-wilah, ilahiya, oluhiya .
13.در اينجا بايد از "فاجه در آسمان " که با سومين ملک کروبي، آدم روحاني، در آسمان به وقوع پيوست و باعث تاخير در ازليت شد سخن به ميان آورد. پس خطا يا گناه آدم آسماني سبب آن فاجعه بود. // 14.در مورد شخصيت شيخ محمد کريم خان کرماني به کتاب " در اسلام ايراني " جلد 4 مراجعه شود. // 15. در مورد " صحراي سوزان " نگاه کنيد به رسالات سهروردي .
16. Pour la sophiologie développée en gnose islamique autour de la figure de Fatima, voir notre ouvrage : corps spirituel, page 96-97.

ارسال نظر

نمای روز

داغ

صفحه خبر - وب گردی

آخرین اخبار