راز خوشايند بودن حميد هامون در ضد و نقيض بودنهاست
پارسینه: علي عابديني... در دسترس نبودن او در زمان حال، و روايت شدنش در فلاش بكها به رازآميزبودنش كمك كرده است و اين نياز فيلم است، اينكه او در روايتهاي هامون برايمان معني پيدا كند
1- هامون هيچ امري را به سرانجام نميرساند. از ابتداي فيلم تا انتها هركاري كه او ميكند پشت روي پشت ميشود بر ناكاميهايي كه از كودكي تجربهاش كرده. از وزيدن باد و پخش شدن كاغذهايش و نرسيدن به اداره و نخواندن گزارش و ملاقاتش با تقوي اين ماجرا ادامه پيدا ميكند تا فروش ناموفق وسايل آزمايشگاه به دكتر سروش و پيدا و گم كردن علي عابديني در خيابان و نافرجام ماندن تيراندازياش به مهشيد و اقدام به خودكشياش در جاده و رسيدنش به علي در شمال و غرق كردنش. هيچكدام را تا انتها نميرود. اين سيرناتمام گذاشتن در فلاشبكها و روايتهايي كه هامون در ماجراهايش با مهشيد دارد نيز مشهود است اما هامون كه اهل خطر كردن است (و اين را در نماهايي از كودكياش و از انداختن خودش به استخر و ترساندن مادربزرگ ميبينيم) چرا هر چه كه جلوتر رفته از آن حس دور شده است؟ اين خودآگاهي هامون نسبت به ضعفهايش را در سوالاتي كه از خود ميپرسد درمي يابيم. از جايي به بعد تصميم او غلبه بر اين ضعف است. مقابل رييسش از عشق و معنويت ميگويد و اساس گزارش مهم اداري كه بخشي از وظيفه اوست را زيرسوال ميبرد. پيش از دادگاه با خود از مقابله با مهشيد و دارو دستهاش
ميگويد و بعد از پرسهزدنهاي بينتيجهاش تن به دريا ميزند. اين قرينهسازي همان شيرجه رفتن در حوض كودكي است. انگار هامون يك دور كامل همه اينها را زده باشد و باز برگردد به همان جا. به همان حس غريزي تراش نخوردهاش اما اين هم چاره سرگشتگي او نيست...
2- جذابيت شخصيت مركزي هامون به لطف شخصيتهاي فرعي پر رنگتر ميشود. اين تعدد به سرگشتگي هامون رنگآميزي بيشتري ميبخشد. بهطور مثال از نفي تكنولوژي در اداره تا تلاش براي فروش دستگاههاي آزمايشگاهي به دكتر سروش راه زيادي طي نميشود. حضور و تعدد اين آدمها علاوه بر وضوح وجوه مختلف و پيچيده هامون نوعي شلوغي مفرط به پيرامون زندگياش ميبخشد كه كاملا منطبق بر خواست خالق اثر در تنگناهاي چيده شده براي شخصيت اصلي عمل ميكنند. حميد هامون... معجوني است از همه آن چيزهايي كه آموخته، يا در حال تجربه كردن آنهاست يا در رويا ميپروراند. بدون هيچ تمايزي بين آنها. اين تكثر اما به اغتشاش در او منجر شده است. نقطه اوج اين اغتشاش فكري در برداشت او از ماجراي ابراهيم و ذبح اسماعيل است كه منجر به سوءقصد به مهشيد ميشود. بدون اينكه اين انطباق بين واقعه اصلي و حركت او وجود داشته باشد. حميد هامون شعر شاملو ميخواند، زيارت ميرود، به دنبال معجزه است و سراغ علي عابديني را ميگيرد، دهانبين است، براي ترجمه معني يك كلمه فلسفهبافي ميكند، براي جريمه نشدن ماشينش تقلب ميكند، براي فروش اجناس خودزني ميكند، همسرش را كتك ميزند، كتاب نوشته
است... اين ليست را ميشود ادامه داد و راز خوشايند بودن حميد هامون درهمه اين ضد و نقيض بودنهاست.
علي عابديني... در دسترس نبودن او در زمان حال، و روايت شدنش در فلاش بكها به رازآميزبودنش كمك كرده است و اين نياز فيلم است، اينكه او در روايتهاي هامون برايمان معني پيدا كند. همه شناخت ما از او تنها زندگي كردنش و جور ديگر ديدنش است كه آنهم در لابهلاي روايتهاي هامون است و نوعي شيفتگي در آن عيان است و به نوعي مراد هامون است و قرار است نقطه اتكايش باشد براي رهايياش از استيصالي كه پيرامونش را پر كرده است و انگار كه هامون درتشخيص مرشد بودن اوهم اشتباه كرده باشد. گويي حضور علي عابديني در فصل پاياني فيلم روياي رهايي هامون را به هم ميزند.
3- ايدههاي روايت در فيلم درخشان است. نمونه خيلي خوب آن در روايت مهشيداست از آشنايياش با هامون در دل فلاشبك در فلاشبكي كه هامون درحال بازگويي آن است. اين تعدد روايت باعث ميشود فيلم در ورطه تكگويي و جانبداري تمام از شخصيت مركزي نيفتد و بخشهاي مختلفي از شخصيت هامون را برايمان شرح ميدهد. در دل روايت مهشيد باز هم فلاشبك به چشم ميخورد. از شبي كه او با دوستانش به رستوران رفته است و هامون به او سيلي ميزند. اينها بخشهايي است كه اگر قرار بود همه ماجرا از زبان هامون گفته شود پنهان ميماند.
4- فيلم بعد از اينهمه سال كه از زمان ساخت و نمايشش ميگذرد همچنان تماشايي است. ميشود اشاره كرد به زومها و زوم بكهاي آزاردهنده در بخشهايي از فيلم و بعضي از اكتها و چينش صحنهها (مثلا جداشدن هامون و مهشيد در راه پلهها وقت رفتن به مطب دكتر سماواتي) يا روياي عجيب ورود مرد شمشيربه دست در اتاق دكتر تقوي اما نقاط قوت فيلم چنان زياداست كه اينها تاثيري بر درخشان بودن فيلم نميگذارند.
5- ميماند افسوس بر روزگاري كه دچارش شده فيلمهاي فيلمساز ما و هر چه كه بخواهيم فقط به هامون بپردازيم نميشود. اصرار به درست دانستن چيزي كه غلط بودنش اظهرمنالشمس است بخش عجيب ماجراي اينروزهاي فيلمهاي متاخر مهرجويي است. ميتوان مثل همه اين سالها افسوس خورد كه فيلمساز ما از هامون و ليلا و دايره مينا و پستچي و اجارهنشينها رسيده است به آسمان محبوب و دختردايي گمشده و نارنجي پوش و اشباح. ميتوان گفتههايش را ناديده گرفت و نخواند و دل خوش داشت به فيلمهاي پيشين. ميتوان چشم بست ولي اين چشم بستن به فيلمهاي اخير ميشود مصداق همان به به و چه چه كردنهاي دوستاني كه وقت تماشاي دختردايي گمشده آدرس غلط دادند و اين مسير آغازشد و هنگام ديدن سنتوري چشمهايشان را به ايرادات ريز و درشت فيلم بستند و تقديسش كردند. اين البته نقد نيست و دكان دونبشي است كه دوستان كنار فيلمهاي كيميايي و مهرجويي زده بودند و الان كه اين دكان مشتري ندارد همرنگ جماعت شدهاند و يادشان رفته است يادداشتهاي شيفتهوارشان را. اينها را بايد گفت كه اگر نگوييم بدهكار فرصت و فضا هستيم. نقد اگر درست و سرجايش باشد نيازي ندارد كه مسير تعيين كند. خودش
ميشود دليل خودش و دست فيلمساز را ميگيرد، و شايد فيلمساز ما را برساند به «يه جهش، يه چرخش، يه اينطرفي، يه اونطرفي»...
مهدی شمس/اعتماد
ارسال نظر