تراول (نصرالدین بهاروند)
تراول (نصرالدین بهاروند)
پسری با موهای مدل لاگوست و ابروهای قیطانی در کوچهای که چراغانی شده و ریسههای رنگی بر سر در منزلی بسته بودند قدم
برمیداشت. چشمش به کاغذی افتاد، جلوتر رفت و با دیدن تراول پنجاههزار تومانی، برقی در چشمانش آمد. در حال برانداز کردن تراول بود
که جمله "مبارک باد" پشت آن، برق را از چشمانش برد. تراول را انداخت و به راهش ادامه داد. پیرمردی از سواریاش که رنگ نارنجی داشت
پیاده شد و به طرف مردی که مسئول جمعآوری پولصدقه بود رفت. ــخوردش کنین و هزار تومنشم وردارین.
پسر جوان نگاهش را از آنها گرفت و از راهی که آمده بود برگشت. مقابل خانه چراغانی ایستاد و زمین را نگاه کرد. سرش را به اطراف
چرخاند. تراول را که درون چاله آب وسط کوچه افتاده بود دید. آن را برداشت و به لباسش مالید تا تریاش را بگیرد.
در خیابانی که مردم در حال رفت و آمد بودند، زن میانسالی کف پیادهرو نشسته بود. پسر جوان به کارتنی که چند سکه رویش بود و زن
میانسال مقابل خود گذاشته بود نگاه کرد. از آبخوری که رویش نوشته بودند "وقف عام" جرعهای نوشید و دست خیساش را به موهایش
کشاند. اطراف را نگاه کرد، کسی نبود. به طرف پیرزن رفت و تراول را به او داد و گفت: مادر جان، بیزحمت خوردش کنین و دههزارشم وردارین واسه خودتون.
زن گدا از اینکه کسی حاضر شده ده هزار تومان یکجا به او بدهد و نیازی به نشستن و خورد خورد جمع کردن پول تا رسیدن به پنجاه هزار
تومان نیست خوشحال بود و تراول را از دست پسر جوان قاپید و در جیبش مخفی کرد. به یکی از محلههای پائین شهر رفت و وارد خانهای
شد که علاوه بر دو ماشین پارک شده در حیاط آن، سه ماشین دیگر هم به راحتی در آن جا میشد. مردی سیگار به لب به طرف زنمیانسال
آمد و گفت: زود اومدی چرا؟
زن در حالیکه لبخند به لب داشت گفت: امروز خبری از سکه نیست.
تراول را به مرد داد، مرد خوشحال تراول را زیر نور چراغ وسط حیاط گرفت. متوجه نوشتهای پشت آن شد. با دیدن جمله "مبارک باد"، تراول را
مچاله کرد و بر سر پیرزن کوبید و فریاد زد: زنیکه بیسواد گمشو بیرون.
چند لگد به او زد و به بیرون پرتش کرد.
زن با چشمان خیس به در بسته نگاه میکرد و میگفت: این وقت شب از کجا پنجاههزار بیارم برات؟
پیرمردی، در خانهاش را باز کرد و به زن که روی زمین ولو شده بود و گریه میکرد لبخندی زد. در خانه را باز گذاشت و خود به داخل رفت.
ارسال نظر