کد خبر: ۶۴۶۲۰
تعداد نظرات: ۱۲۱ نظر
تاریخ انتشار: ۱۰ مرداد ۱۳۹۱ - ۰۲:۲۸
ما تهرانی‌ها چی؟ همه‌ی مسافرکش‌ها، کوپن‌فروش‌ها و آسمان‌جل‌ها همه‌ بچه‌های تهرانند.مسافرکش‌ها که برای شوش، بهشت‌زهرا، پل سیمان، میدان خراسان و انقلاب داد می‌زنند، همه لهجه‌های دِبش تهرونی دارند.
هنوز هر بار که وارد کریدورهای دانشکده‌ی حقوق و علوم سیاسی می‌شوم و از پله‌های قدیمی که از زمان رضاشاه تا به حال خم به ابرو نیاورده‌اند بالا می‌روم، بی‌اختیار احساس می‌کنم که افضل را دومرتبه می‌بینم. احساس می‌کنم عنقریب افضل با پاهای نیمه‌فلجش در حالی که دو دستی طارمی‌ها را گرفته و دارد به سختی پایین می‌آید با من سینه‌به‌سینه خواهد شد.



 نمی‌دانم در چشمان نافذ این جوان ترک که از روستای کوچکی بین بناب و مراغه می‌آمد چه بود که هنوز هر وقت به او و نحوه‌ی مرگش می‌اندیشم ترسی جانکاه با آمیزه‌ای از ناامیدی و خشمی فروخورده از نظام آموزشی دانشگاهی‌مان سراپای وجودم را می‌گیرد. 

جزء ورودی‌های سال 72 بود. انصافاً که چه ورودی‌هایی بودند. هر کدام آیتی از هوش و ذکاوت و شاهکاری از استعداد. درخشان‌ترین استعدادهای اطراف و اکناف کشور، از کرمان، تبریز، شاهرود، نیشابور، بابل، بندرانزلی، اصفهان... و بالاتر از همه از روستایی بین مراغه و بناب، همانجا که افضل در سال 52 متولد شده بود و همانجا هم در یک روز گرفته‌ی تابستان 79، خون گرمش بر روی آسفالت داغ کنار روستایشان ریخته شد. 

همیشه‌ی خدا در دانشکده با کت‌وشلوار بود. یک کت‌وشلوار سرمه‌ای که از بس آنها را پوشیده بود، شسته و اطو زده بود، مثل ورق استیل شده بودند. سال 71 دیپلمش را می‌گیرد و همان سال در رشته‌ی پزشکی قبول می‌شود. اما دلش همواره پیشِ علوم انسانی بود. در همان نیمه‌های راه ترم اول، عطای پزشکی را به لقایش بخشید و سال بعد مجدداً در آزمون شرکت نمود و وارد دانشکده‌ی حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران شد. 

با زجر و مشقتی جانکاه راه می‌رفت. بعدها فهمیدم که در بچگی فلج اطفال می‌گیرد و به همین خاطر بود که راه رفتن برایش عذاب الیم بود. همیشه در نخستین جلسه‌ی کلاس با یکی، یکی دانشجویانم آشنا می‌شوم. از محل تولد و زندگی‌شان می پرسم. نوبت به افضل که رسید گفت از نزدیکی‌های مراغه می‌آید. گفتم چه جالب. می‌دونی مراغه یک جایگاه مهم در تاریخ معاصر ایران داشته، گفت نه. گفتم پس تو چی می‌دونی؟ مراغه محل تولد اصلاحات ارضی بود. نام مراغه، یکی دو سال شب و روز در رادیو و تلویزیون و مطبوعات بود.

 نام مراغه یادآور سال‌های 41 و 40، یادآور حسن ارسنجانی، دکتر علی امینی و اصلاحات ارضی است. پرسید استاد چرا مراغه؟ گفتم این را تو به عنوان تحقیق پاسخ بده. چون سر کلاس نشسته بود متوجه مشکل پاهایش نشدم. آنچه که توجه‌ام را جلب نمود، گیرایی و برقی از هوش و استعداد بود که در چشمان درشت و زیبایش به چشم می‌خورد. چشمانی جذاب و نافذ که به‌ندرت روی بیننده تأ‌ثیر نمی‌گذارد. 

عادت دارم که همه‌ي دانشجویانم را به اسم کوچک بشناسم. افضل تنها نامی بود که همان بار نخست به یادم ماند. کمتر به یاد دارم که قبلاً دانشجویی می‌داشتم که نامش افضل بوده باشد.
جلسه‌ی سوم چهارم بود که بعد از کلاس در دفتر نشسته بودم و پیپم را چاق کرده بودم که سروکله‌ی افضل پیدا شد. آنجا بود که برای نخستین بار متوجه فلج بودن و ناراحتی پاهایش شدم.

 روبرویم نشست و گفت اجازه دارم سؤال کنم؟ با سر جواب مثبت دادم و سؤالش را مطرح کرد. ناراحت شدم از سؤالش. زیرا سؤال خوبی بود و طرح آن به درد کلاس می‌خورد. بهش گفتم خوب بود این سؤال را سر کلاس مطرح می‌کردی. سرش را پایین انداخت و هیچ نگفت. 
آن داستان یک مرتبه‌ی دیگر هم تکرار شد و افضل بعد از اختتام کلاس آمد به دفترم و سؤال کرد. اتفاقاً آن سؤالش هم پرسش خوبی بود.

 این‌بار دیگر با لحنی حاکی از خطاب‌وعتاب بهش گفتم که افضل تو چرا سر کلاس صحبت نمی‌کنی و پرسش‌هایت را آنجا مطرح نمی‌کنی؟ مثل لبو سرخ شد. چشمان جذاب و مردانه‌اش را به پایین انداخت. از بخت بد افضل، آن روز، روز زیاد جالبی نبود و خلق و خوی من تعریفی نداشت. دلم گرفته بود، خسته بودم و بعد از کلاس دو تا قرص آسپرین قورت داده بودم.

 افضل را رهایش نکردم. با تحکم و مثل یک آموزگار بداخلاق کلاس اول ابتدایی سرش هوار کشیدم که چرا جواب نمیدی؛ چرا سر کلاس حرف نمی‌زنی، نمی‌پرسی و ازت که سؤال می‌کنم به جای پاسخ دادن، موزاییک‌های کف کلاس را می‌شمری؟ حرف بزن. نمی‌دانم چقدر طول کشید؛ اما افضل بالاخره حرف زد. با صدایی حزن‌انگیز و لرزان و شکسته گفت: «بچه‌ها به لهجه‌ام می‌خندند؛ حتی یکی از اساتید به مسخره بهم گفت صد رحمت به فارسی حرف زدن پیشه‌وری.» 



برخلاف تصور خیلی از آدم‌ها، کلاس‌های حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران خیلی هم یکنواخت، سرد و بی‌روح نیست. اتفاقاً بعضی وقت‌ها چیزهایی توی این کلاس‌های بزرگ، با سقف‌های بلند و مملو از دوده، سیاهی و آشغال اتفاق می‌افتد که اگر نویسنده‌ی توانایی پیدا شود از آنها می‌تواند دست‌مایه‌ی یک نوشته‌ی معرکه را بیرون بکشد. گاهی وقت‌ها اساتید و دانشجویان، سطح این قبله‌ی امید میلیون‌ها جوان پشت کنکوری که صعود بر این قله‌ی رفیع برایشان غایت و نهایت است را آنقدر پایین می‌آورند که آدم برای یک لحظه فکر می‌کند این جمع در حقیقت تشکیل شده از کوپن‌فروش‌های میدان انقلاب که برای نهار یا استراحت آنجا جمع شده‌اند.
 چه کسی می‌تواند باور کند در جایی که سرشیر علوم انسانی مملکت جمع شده به لهجه‌ی یک دانشجوی شهرستانی که فارسی را به زحمت و با لهجه‌ی غلیظ ترکی یا کردی صحبت می‌کند، بخندند؟

 ولی افضل راست می‌گفت و این بار اول نبود که من با این مسئله روبرو شده بودم. همیشه به این تیپ دانشجویان می‌گفتم که آنها به خودشان می‌خندند، اتفاقاً لهجه‌ی شما خیلی هم شیرین است، اصلاً فارسی اصیل همین لهجه‌ی شماست و از این قبیل حرف‌های ساده‌لوحانه.

 اما آن روز، روز بدی بود. اصلاً حال و حوصله‌ی این بچه‌بازی‌ها را نداشتم. خیلی بهِم برخورده بود که به افضل خندیده بودند. منتهی بیشتر از همه از دست خودِ افضل عصبانی بودم. گفتم افضل ببین، همه‌ی شما شهرستانی‌ها یک اصل و نسبی لااقل دارید. مثلاً تبریز، کرمان، شیراز یا رشت، دویست ‌سال پیش، پانصد سال پیش هم برای خودش جایی بوده، فرهنگ و تمدنی داشته، ولی میشه به من بگی تهران دویست سال پیش کجا بوده، چی چی بوده؟

 من بهت می‌گم تهران چی بوده، یک ده‌کوره بوده که تا قبل از اینکه آقامحمدخان آن را پایتخت کند، نه در هیچ نقشه‌ای موجود بوده و نه هیچ نامی از آن نزد مورخی، تذکره‌نویسی و یا در سفرنامه‌ای بوده. یک اصفهانی، یک تبریزی و یک شیرازی می‌تواند بگوید من کی هستم، تاریخم چیست، از کجا آمده‌ام و کی بوده‌ام. اما تهرانی‌ها چی؟ اجداد ما تهرانی‌ها احتمالاً یک مشت ماجراجوی فرصت‌طلب بی‌ریشه و بی‌اصل و نسب بودند که وقتی آقامحمدخان، فرمانده‌ی نظامی و پادشاه‌شان تصمیم گرفت در روستای کوچکی در دامنه‌ی البرز به نام تهران رحل اقامت بیافکند، آنها هم با او ماندند. آنان که اصل و نسب و جای درست و حسابی داشتند در پایتخت بی‌نام و نشانِ جدید نمانده و به مناطق خود بازگشتند.

 این را یک نفر که پدر و مادرش از جایی به تهران مهاجرت کرده‌اند و خودش در تهران متولد شده به تو نمی‌گوید. این‌ها را کسی دارد به تو می‌گوید که مادرش مال بازارچه‌ی نایب‌السلطنه، پدرش مال محله‌ی «خانی‌آباد» و خودش وسط «بازارچه‌ی آب منگل» متولد شده. یعنی قدیمی‌ترین محلات تهران.

 ولی واقعیت آن است که ما نه ستارخان داشتیم، نه باقرخان، نه حیدرخان عمواوغلی، نه شیخ محمد خیابانی، نه ثقةالاسلام و نه شهریار. شماها صد سال پیش یونجه خوردید اما مقاومت کردید و تسلیم استبداد محمدعلیشاه نشده و مشروطه را مجدداً به همه‌ی ایران بازگرداندید.

 و باز شماها در بهمن 1356 زمانی که آدم‌ها توی دلشان هم هراس داشتند که از گل بالاتر به رژیم شاه بگویند، قیام کردید و تبریز را عملاً چندساعتی گرفتید. کی به کی بایستی بخندد؟ 

شماها بازار تهران یعنی مرکز ثقل اقتصاد کشور را قبضه کرده‌اید. هر بازاری که سرش به تنش می‌ارزد ترک است. یک سوپرمارکت، یک خواروبارفروشی، در هیچ کجای تهران پیدا نمی‌شه که مال ترک‌ها نباشه. رستوران‌ها، کافه‌ها، پیتزاپزی‌ها، چلوکبابی‌ها، ساندویچی‌ها و... همه ترک هستند. مصالح‌فروش‌ها، ابزارفروش‌ها، لوازم یدکی‌فروش‌ها، پیچ و مهره‌فروش‌ها یکی پس از دیگری ترک هستند.

 آذری‌ها بدون شلیک یک گلوله تهران را نه تنها گرفتند، بلکه خوردند. نوش جانتان، چون عُرضه دارید و پشتکار.

 اما ما تهرانی‌ها چی؟ هیچ چی، برو دم میدان انقلاب ببین همه‌ی مسافرکش‌ها، کوپن‌فروش‌ها و آسمان‌جل‌ها همه‌ بچه‌های تهرانند. برو راه‌آهن ببین مسافرکش‌ها که برای شوش، بهشت‌زهرا، پل سیمان، میدان خراسان و انقلاب داد می‌زنند همه لهجه‌های دِبش تهرونی دارند. نه یک کرمانی، نه یک اصفهانی، نه یک ترک و نه یک رشتی میان‌شان نمی‌بینی.

 شما ترک‌ها بازار و اقتصاد تهران را قبضه کرده‌اید، بچه‌های تهران هم خطوط مسافر‌کشی‌های تهران را قبضه کرده‌اند. بلندپروازترین بچه‌های تهران سر از گاوداری و خوک‌دونی در ژاپن درآورده‌اند و آنجا عمله شده‌اند. که تازه مدتی است آنجا هم دیگر راهمان نمی‌دهند. در خلال حرف‌هایم چند تا دیگه از دانشجویان هم آمده بودند و با من کار داشتند. همانجا ایستاده بودند و آنها هم گوش می‌کردند. اتفاقاً یکی دوتا از آنها دختر بودند و بچه تهران. از آن تیپ‌هایی که آدم فکر می‌کند مال ناف واشنگتن، پاریس یا لندن هستند. دیگر به یاد ندارم چه گفتم، فقط می‌دانم ساکت که شدم هیچ‌کدام‌شان نماندند و بدون آنکه حرفی بزنند رفتند. گفتم، آن روز حال و حوصله‌ی درستی نداشتم. 

آن حرف‌ها حداقل فایده‌ای که داشت افضل را به من نزدیک‌تر کرد. در آن ترم و ترم بعدش که افضل با من درس داشت، اقلاً هفته‌ای یک بار می‌آمد پیشم. پر از سؤال بود. پر از ابهام بود. پر از سرگشتگی بود. 

یک روز به اتفاق چند نفر دیگر از بچه‌ها در حالی که بحث می‌کردیم از دانشکده آمدیم بیرون. تا سر چهارراه فاطمی با من آمدند. آنجا افضل روی لبه‌ی حوضچه‌ی مقابل پارک لاله دیگه نشست. طبق معمول کتش تنش بود و خیس عرق شده بود. گفت استاد به عمرم این قدر پیاده نرفته بودم. دستاشو محکم بر روی پاهایش می‌فشرد. آشکارا درد می‌کشید. بحث آن روزمان از توی کلاس شروع شد. افضل می‌گفت که استاد شما همه‌ی آنچه را که در دبیرستان به ما‌ آموخته‌ بودند برده‌اید زیر سؤال. عصاره‌ی‌ آنچه که ما در دبیرستان از تاریخ ایران یاد گرفته بودیم آن بود که هر مشکل و بدبختی که در مملکت ما اتفاق افتاده، خارجی‌ها کرده‌اند. شما درست عکس این را می‌گویید و به ما نشان می‌دهید که هر بدبختی که به سر ما‌ آمده نهایتاً ریشه در عملکرد خود ما ایرانی‌ها داشته و اساساً خارجی‌ها کاره‌ای نبوده‌اند و ما دچار یک جور توهّم و مالیخولیا در مورد خارجی‌ها هستیم.

 مشکل دیگری که شما برای ما ایجاد کرده‌اید آن است که خیلی از شخصیت‌هایی را که به ما آموخته بودند، پست، پلید، خائن، وابسته، مزدور و خراب هستند، شما به نوعی تبرئه می‌کنید و در عوض خیلی از خوب‌ها را با مشکل برایمان مواجه ساخته‌اید. بالاخره این وسط ما بایستی به حرف شما گوش کنیم یا به حرف وزارت آموزش و پرورش، صدا و سیما و به حرف تاریخ رسمی؟ بحث‌مان از آنجا شروع شد که گفتم به حرف هیچ‌کداممان، بلکه می‌بایستی به عقل‌تان رجوع کنید. خودتان فکر کنید، تجزیه و تحلیل کنید، استدلال‌ها و تحلیل‌های مرا بچینید کنار همدیگر و مال دیگران را همین‌طور، ببینید کدام منطقی‌تر است؛ کدام دارای انسجام و منطق درونی هست؛ و کدام بیشتر به دلتان می‌نشیند. حرف دیگرم به افضل آن بود که دانشگاه اساساً یعنی جایی که برای آدم سؤال طرح می‌کند، پرسش بوجود می‌آورد.

 افضل می‌گفت که اشکال کلاس شما در این است که شما بیش از آنچه که به سؤالات پاسخ دهید، برای دانشجویانتان سؤال مطرح می‌کنید. بیش از آنچه که دانشجو را راهنمایی کنید، دانسته‌های قبلی‌اش را برایش ویران می‌کنید و مشکل این است که در خیلی از موارد چیزی هم جای آنها نمی‌گذارید؛ فقط آنها را برایش بی‌ارزش و بی‌اعتبار می‌کنید.

 به افضل گفتم اتفاقاً استاد یعنی همین و دانشگاه هم یعنی همین و استاد یعنی کسی که بتواند در شما سؤال ایجاد کند، کسی که بتواند آموزه‌های قبلی را با شک و تردید روبرو سازد. استادی که نتواند در شاگردش سؤال ایجاد کند برای لای جرز خوب است. استادی هم که تصور کند پاسخ همه‌ی سؤالات را می‌داند و بحرالعلوم است، آنقدر بی‌سواد و بی‌مایه است که حتی نتوانسته سؤالات را هم به درستی بفهمد. چون خیلی از سؤالات پاسخی ندارند. کار علم و عالم به دنبال پاسخ رفتن است و نه لزوماً به دست آوردن پاسخ.

 زیرا برخلاف علوم کاربردی، در علوم انسانی، پاسخی برای سؤالات وجود ندارد. آنان که فکر می‌کنند پاسخ‌ها را می‌دانند، در حقیقت سؤالات را به درستی نفهمیده‌اند. چه اگر پرسش‌ها را به درستی درک می‌کردند و پی به معانی عمیق این پرسش‌ها می بردند، درمی‌یافتند که پاسخ به این پرسش‌ها همواره در طول تاریخ دغدغه‌ی علما، حکما، فیلسوفان و صاحبنظران بوده است و تنها چیزی که درخصوص این پرسش‌ها وجود ندارد، پاسخ‌های شسته و رفته و مشخص است.

 
افضل هر روز بیشتر در دلم جای می‌گرفت و هر روز بیش از پیش به او علاقمندتر می‌شدم. مدتی خیلی جدی افتاده بود به دنبال اینکه برود به دنبال فلسفه. می‌گفت می‌خواهم بدانم «هستی» چیست؟ چقدر باهاش بحث کردم که به دنبال فلسفه نرود. بهش گفتم بیا و این یک حرف مارکس را قبول کن که «مهم، شناخت هستی و جهان نیست، بلکه مهم آن است که چگونه آن را تغییر دهیم.» بالاخره راضی‌اش کردم که در همان علوم سیاسی باقی بماند.

 کم‌کم علاقمندش کرده بودم به سیر تحولات سیاسی در ایران. هر بار که دنبالم لنگ می‌زد و از این طرف دانشکده به آن طرف می‌آمد، احساس می‌کردم یک «شاگرد» بالاخره برای خودم پیدا کرده‌ام.

 انصافاً که استعداد داشت. بعد از لیسانس در دانشکده‌ی خودمان فوق لیسانس قبول شد. شروع فوق لیسانسش مصادف با تحولات دوم خرداد شد.

 مثل خیلی از دانشجویان دیگر، برای نخستین بار به مسایل ایران علاقمند شده بود. چند بار پرسید «حالا استاد شما فکر می‌کنید واقعاً خاتمی بتونه کاری بکنه؟» همیشه از زیر پاسخ این سؤالش شانه خالی می‌کردم. یک روز به طعنه بهم گفت، فرض کنید منم تلویزیون و دکتر لاریجانی هستم، بهم جواب دهید. خیلی بهم برخورد.

 چون یک موی افضل را به صدتا تلویزیون نمی‌دادم. با خنده بهش گفتم «خراب شه این دانشکده که بعد از 5 سال تحصیل علوم سیاسی هنوز نتوانسته به تو یاد دهد که اونی که قرار است تغییر دهد، اونی که می‌تونه کاری بکنه، خاتمی نیست بلکه تو هستی و نه خاتمی. اون‌هایی که نشسته‌اند که خاتمی برایشان کاری بکند، تا آخر هم نشسته خواهند ماند و به قول برشت «در انتظار گودو» خواهند ماند. 

مدتی رفت تو نخ ترجمه. مُصر بود که آثار غربی را ترجمه کند. یکی، دوتا ترجمه کرد که انصافاً خوب بود. برای آدمی که به عمرش هرگز پای به کلاس انگلیسی کیش، تافل و «قانون زبان» نگذارده بود، خیلی خوب انگلیسی می‌فهمید. بعضی جملات و پاراگراف‌ها را مشکل داشت و از من می‌پرسید. با آن لهجه‌ی غلیظ ترکی‌اش وقتی انگلیسی می‌خواند غوغا می‌شد

 بالاخره رأیش را زدم و نگذاشتم برود دنبال ترجمه. بهش می‌گفتم افضل، تو اگر می‌رفتی سوربن، آکسفورد، هاروارد و منچستر، یک کسی می‌شدی. من می‌خواهم که تو فکر کنی، از خودت نظر بدهی؛ از خودت اندیشه، ایده و فرضیه بدهی. نمی‌خواهم فقط هنرت این باشد که صرفاً بگویی دیگران چه گفته‌اند. اینکه بتوانی افکار افلاطون، ارسطو، لاک، هابز، میل، روسو، هابرماس و فوکو را به فارسی ترجمه کنی، خوب است و فی‌الواقع، خیلی هم خوب است. اما این کارها را خیلی کسان دیگر هم می‌توانند انجام بدهند و انجام داده‌اند.

 اما کار بهتر و بنیادی‌تر، کاری که ما در این 60، 70 سال که دانشگاه داشته‌ایم، کمتر عُرضه و توان انجام آن را داشته‌ایم، تولید فکر و اندیشه و نقد و نظر و تجزیه و تحلیل از جانب خودمان بوده است. این کاری است که تو و امثال تو رسالت انجام آن را دارید. 

سرانجام آن لحظه‌ای که همه‌ی عمرم انتظارش را کشیده بودم، بعدازظهر روز 24 دی 77، نزدیک ساعت 2 اتفاق افتاد. این فقط من نبودم که شیفته‌ی افضل و آن همه استعداد، هوش، قدرت تحلیل و درکش شده بودم. اساتید دیگر هم به تعبیری او را کشف کرده و شناخته بودند. خیلی دلم می‌خواست که افضل مرا به عنوان استاد راهنمای پایان‌نامه‌اش انتخاب می‌کرد و آن روز بعدازظهر افضل آمده بود که پیرامون پایان‌نامه‌اش با من صحبت کند. 

درست مثل دختر یا زنی که مدت‌ها در انتظار پیشنهاد ازدواج و خواستگاری مرد مورد نظرش به سر برده باشد، سعی کردم هیجانم را از پیشنهادش مخفی کنم. مِن‌مِن‌کنان گفتم من و تو به اندازه‌ی کافی با هم کار کرده‌ایم و بهتر است برای رساله‌ات با یک استاد دیگر کار کنی. من هم کمکت می‌کنم. حال یا به عنوان استاد مشاور یا همین‌جوری.

 در پاسخم گفت استاد اجازه هست بنشینم و قبل از آنکه چیزی بگویم نشست. بعد گفت «آقای دکتر زیباکلام اجازه دارم یک چیزی را بگویم»؟ هیچ وقت افضل بهم «دکتر زیباکلام» نگفته بود.

 این اولین بار بود. گفتم چی می‌خواهی بگی؟ گفت می‌خواهم پاسخ حرف‌های سال 72‌تان را بدهم؛ که در مورد ترک‌ها، فارس‌ها و بچه‌های تهران صحبت کردید. منتظر پاسخی نماند و با تُن صدا و  حالتی که توی اون پنج سال ندیده بودم گفت که شما آن روز خیلی چیزها در مورد بچه‌های تهرون گفتید، اما یک چیز را از قلم انداختید؛ یا نخواستید بگویید.

 شما آن روز آنقدر تند رفتید که به من اجازه ندادید بگویم اون‌ها که به لهجه‌ی من خندیدند اصلاً کجایی بودند. آقای دکتر زیباکلام، برخلاف تصور شما اون‌ها تهرانی نبودند. نه اینکه تهرانی‌ها همه «فرشته» باشند، نه. اما یک چیزی را امروز بعد از پنج سال زندگی در تهران فهمیده‌ام که شما در فهرست ویژگی‌های تهرانی‌ها آن روز از قلم انداخته بودید.

 شما به معرفت و لوطی‌گری بچه‌های تهرون اصلاً اشاره‌ای نکردید. ضمناً دسته‌گل‌هایتان برای غیر تهرانی‌ها خیلی هم دیگه بزرگ و بی‌قاعده بود. من در این پنج سال چه در دانشکده، چه در کوی دانشگاه و خوابگاه و چه خیلی جاهای دیگه، با بچه‌های شهرستان‌های مختلف آشنا شدم و سر کردم؛ آقای دکتر زیباکلام، اتفاقاً بچه‌های تهرون زیاد هم بد نیستند. این هم پاسخ پنج سال پیش شما. 

بعد رفت سراغ پایان‌نامه‌اش. گفت می‌خواهد راجع به ایران کار کند و می‌خواهد که سوژه‌اش را من انتخاب کنم. البته با شناختی که از او دارم. گفتم راجع به «آزادی» کار کن. گفت این‌که ایران نیست، این می‌شود حوزه‌ی اندیشه‌ی سیاسی و فلسفه. به طعنه بهش گفتم، نه واقعاً مثل اینکه دیگه جدی، جدی خیلی چیزها یاد گرفته‌ای. از ته دل خندید و گفت استاد چرا وقتی شما مرا مسخره می‌کنید، من هیچ‌وقت ناراحت نمی‌شوم؟ گفتم برای اینکه استادت هستم و بهت علم آموخته‌ام.

 گفت اساتید دیگر هم بهم خیلی مطلب یاد داده‌اند، اما اگر احساس کنم دارند مسخره‌ام می‌کنند قطعاً تحمل نمی‌کنم؛ همچنان که یکی، دو بار نکردم. گفتم شرح شاخ و شانه کشیدن‌هایت را سر کلاس... و... شنیده‌ام؛ از هنرهایت دیگر نمی‌خواهد برایم تعریف کنی.

 بعد در حالی که دو مرتبه حالت همان پسربچه‌ای را که سال 72 از روستاهای اطراف مراغه آمده بود و خجالت می‌کشید حرف بزند که به لهجه‌اش بخندند را به خود گرفته بود، گفت نه استاد دلیل اینکه از تمسخرها، طعنه‌ها و حرف‌های شما هرگز آزرده نشدم چیزی دیگری است. آدم طبیعتاً وقتی استادی را می‌بیند که منظماً و همیشه به مستخدم‌های دانشکده سلام می‌کند، آن‌وقت باید خیلی احمق باشد که از تمسخرهای چنین استادی برنجد

 اتفاقاً من قبل از اینکه متوجه درس شما بشوم، متوجه سلام‌کردن‌تان به مستخدم‌های دانشکده شدم. عاشق این کارتان شدم. از آن تقلید می‌کنم، در دانشکده، در کوی و در هر کجا که مستخدمی را می‌بینم به او سلام می‌کنم. گفتم، ببین باز هم آن‌وقت می‌گویند که دانشگاه دارد جوانان ما را منحرف می‌کند. 

پرسید روی چه چیز آزادی برای رساله‌ام کار کنم. گفتم روی اینکه ما ایرانیان از آزادی چه درک و استنباطی داریم؟ فکر می‌کنیم آزادی یعنی چی؟ و با آن چه کار بایستی کرد؟ گفت ما یعنی دقیقاً کی؟ گفتم نخبگان سیاسی، علما، صاحبنظران و رهبران سیاسی، نویسندگان و روشنفکران.

 درک این‌ها از مقوله‌ی آزادی را در مقاطع مختلف مورد مقایسه قرار بده. ببین مثلاً یک روشنفکر، یک عالم دین، یک آزادیخواه در عصر مشروطه چه درک و تصوری از آزادی داشته و امروز چه تصوری دارد. اولاً آیا ادراکات بخش‌های مختلف نخبگان فکری و سیاسی جامعه از آزادی یکسان است یا نه؟ بعد این‌ها را در مقاطع مختلف مقایسه بکن. اگر تفاوت‌ها زیاد باشد، کار بعدی آن می‌شود که چه علل و عواملی باعث می‌شوند تا برداشت یک روشنفکر یا رهبر دینی از برداشت و درک یک روشنفکر یا رهبر دینی دیگر متفاوت باشد.

 ثانیاً اگر معلوم شود که درک ما نسبت به مقوله‌ی آزادی نسبی و به‌مرور زمان در حال تغییر است، اسباب و علل بوجود آمدن این تغییر کدام هستند. گفت استاد کار جالبی است اما فرضیه نداریم؛ چه کار کنیم؟ این را که به‌همین صورت اساتید گروه نمی‌پذیرند چون می‌گویند فرضیه ندارد. گفتم تو برو کار را شروع کن، گروه با من، یک جوری مثل همیشه یک فرضیه‌ی الکی دست‌وپا می‌کنم و به خوردشان می‌دهم.

 بعد که افضل رفت، احساس مطبوعی بهم دست داده بود. احساس می‌کردم اینکه دانشجویی مثل افضل مرا به عنوان استاد راهنمایش انتخاب کرده باعث می‌شود خستگی از تنم به در رود. احساس می‌کردم واقعاً کسی هستم برای خودم. احساس می‌کردم بهم یک مدال بزرگ افتخار علمی داده‌اند. 

کم‌کم دوره‌ی فوق‌لیسانس افضل داشت تمام می‌شد و من بایستی برایش فکر کار و استخدام می‌کردم. افضل نظر مرا در مورد دکترا در ایران می‌دانست. بارها گفته بودم، دکترا در ایران یک دروغ بزرگ است. هرکس برای ادامه‌ی دکترا در داخل یا خارج ازم می‌پرسید، بدون درنگ می‌گفتم که اگر می‌خواهی واقعاً درس بخوانی و چیزی یاد بگیری حتماً برو خارج.

 اما اگر هدفت بیشتر، گرفتن مدرک است تا یاد گرفتن و علم و آگاهی، خوب همین جا بمان و دکترایت را بگیر. مطمئن بودم برایش یک کار تحقیقاتی توی یک بنیادی، نهادی و دستگاهی می‌توانستم جور کنم و همین‌که افضل چند هفته‌ای آنجا کار می‌کرد، خودش را نشان می‌داد، جا می‌افتاد.

 این اطمینان زیاد از حد من باعث شد که مثل خرگوش در مسابقه‌اش با لاک‌پشت به خواب غفلت فرو روم. باورم نمی‌شد که عُرضه ندارم برای افضل یک کاری پیدا کنم. خیلی گشتم، خیلی زیاد. اما افضل نه وابستگی داشت و نه عضو نهاد یا تشکیلاتی بود. وضعیت فلج بودن پاهایش هم مزید بر علت می‌شد. اگر کسی بهم می‌گفت تو نخواهی توانست برای افضل یک کاری با حقوق ماهی 50، 60 تومان که مخارجش را تأمین کند پیدا کنی، باور نمی‌کردم و حاضر بودم هر قدر که می‌خواهد با او شرط‌بندی کنم که موفق می‌شوم. 

اما هر روز که می‌گذشت، بیشتر با این واقعیت تلخ روبرو می‌شدم که شوخی‌شوخی مثل اینکه نمی‌توانم برای افضل یک کاری پیدا کنم. افضل با هوش و ذکاوتی که داشت متوجه شده بود و خودش به تکاپوی یافتن کار افتاد. چند هفته و بعداً سه، چهار ماه شد که افضل را ندیدم. برایم تعجب‌آور بود. هرگز سابقه نداشت که این مدت همدیگر را نبینیم. حتی افضل به مراغه هم که می‌رفت با من تلفنی تماس می‌گرفت.

 تا اینکه یک روز یکی از همدوره‌ها و دوستان افضل بهم اطلاع داد که افضل در تبریز مشغول به کار شده. او در امتحان ممیزی وزارت دارایی قبول شده و حالا هم به عنوان کمک‌ممیز در دارایی تبریز مشغول به کار شده است. 

وقتی این را شنیدم بی‌اختیار به یاد «آری چنین بود برادر» شریعتی افتادم. روایت انسان‌ها، موجودات، جوامع، فرهنگ‌ها، تمدن‌هایی که نفرین شده هستند و همواره بایستی بدبخت و درمانده باقی بمانند. من کاری به مسایل سیاسی ندارم، اما جامعه‌ای که «افضل» آن برود و کمک‌ممیز دارایی تبریز شود، به نحو حزن‌انگیز و احمقانه‌ای اولویت‌هایش را گم کرده است. جامعه‌ای که بهترین، بهترین‌هایش را و نخبه‌ترین استعدادهایش را بعد از آنکه از میان یک میلیون و چند صد هزار نفر انتخاب می‌کند و او را پنج شش سال تربیت کرده و سپس رهایش می‌کند که برود کمک‌ممیز دارایی شود، چه جوری می‌خواهد ژاپن، فرانسه، آلمان و ایتالیا شود؟

 آیا هیچ شانسی دارد که حتی ترکیه، مکزیک یا پاکستان شود؟ من مرده شما زنده، با این اولویت‌ها به پای بنگلادش هم نخواهیم رسید.

 فقط دعا کنیم این نفته باشه، که بفروشیم و بخوریم؛ چون خدائیش خیلی بی‌مایه هستیم، خیلی. فقط ادعا داریم و خالی‌بندیم. توی همه جای دنیا یک روالی هست، یک نظم و نسقی هست که افراد خوش‌فکر، بااستعداد و ممتازشان را جذب و جلب می‌کنند. نمی‌گذارند هر روز بروند و پرپر شوند. حتی توی حبشه و کشور دوست و برادرمان بورکینافاسو هم فکر کنم دانشجویان و فارغ‌التحصیلان ممتازشان را یک خاکی بر سرشان می‌کنند و همین‌جوری رهایشان نمی‌کنند.

 احساس کردم اگر یک دفعه یک سمینار، سخنرانی و مصاحبه مسئولین درخصوص جذب و جلب استعدادهای درخشان، فرار مغزها، توطئه‌های استکبار جهانی برای جذب متخصصین ایرانی بشنوم، یا الفاظ رکیک می‌دهم یا هرچه را که همه‌ی عمرم خورده‌ام، بر روی پرمدعای خالی‌بندشان شکوفه می‌زنم. 

فقط یکبار دیگر افضل را دیدم. اواخر فروردین یا اوایل اردیبهشت 79 بود. یک روز صبح که از کلاس می‌آمدم بیرون جلوی در منتظرم بود. دلم می‌خواست بدن لاغر و نحیفش با آن پاهای فلجش را در آغوش می‌گرفتم و او را محکم به خودم می‌فشردم. واقعاً دلم برایش تنگ شده بود.

 به جای همه‌ی این‌ها دستش را محکم فشار دادم و برای چند لحظه‌ای دستش را رها نکردم. هیچ نگفت. بعد که آمدیم به اطاقم گفت استاد معذرت می‌خواهم، چاره‌ای نداشتم، باید می‌رفتم. حقیقتش پدرم پیرتر و زارتر از آن هست که باز ازش پول بگیرم. حالا یک مدتی هستم؛ شاید جور بشه برم دانشگاه آزاد مراغه یا بناب یا یکی دیگه از شهرستان‌های اطراف تبریز و به صورت حق‌التدریس درس بدهم. بعد دیگر هیچ چی نگفت.

 قیافه‌ی من نشان می‌داد که تو دلم چه می‌گذشت. بهش گفتم می‌دونی چیه؛ یک چیز دیگه راجع به بچه‌های تهران است که باز از قلم انداختیم. خیلی بی‌عرضه هستند؛ یا حداقل من هستم. فکر نمی‌کردی نتوانم دست و بالت را در یک جایی بند کنم؛ حقیقتش خودم هم فکر نمی‌کردم آنقدر بی‌عُرضه و بی‌دست‌وپا باشم.

 بعد یک مرتبه افضل غرید گفت استاد جلوی من راجع‌به خودتان این‌جوری حرف نزنید. من برمی‌گردم. من شاگرد شما هستم، شاگرد شما می‌مانم و روزی که شما نیستید، من دنبال کارهایتان را می‌گیرم، اینکه آخر دنیا نیست. گفتم نه اتفاقاً آخر دنیا است.

 آخرهای دنیا همیشه همین‌جوری شروع میشن؛ یک نفر را بزرگ می‌کنی، بعد فارغ‌التحصیل می‌شود؛ بعد می‌رود دارایی تبریز؛ بعد ازدواج می‌کند؛ بعد با آن حقوق که نمی‌تواند در تهران زندگی کند؛ بعد بچه‌دار می‌شود؛ بعد دیگر حتی آنجا هم نمی‌تواند برایت کار کند چون بایستی شبانه‌روز بدود که زن و بچه‌اش را تأمین کند و بعد هم علی می‌ماند و حوضش. نه افضل، همیشه همین‌جوری بوده. حالا می‌توانی بفهمی «ما چگونه ما شدیم» و ژاپن چگونه شد ژاپن. 
بعد دیگه افضل را ندیدم. 

چند بار تلفنی تماس گرفت. گفت رساله‌ام آماده است برای دفاع، اما دانشکده مجوز دفاع نمی‌دهد چون در مهلت مقرر نتوانسته‌ام آن را آماده کنم. گفت بایستی بیایم تهران و فرم تمدید مهلت پایان‌نامه را بگیرم و علت تأخیر را بنویسم و شما موافقت کنید و برود در شورای گروه. گفتم نیازی به آمدنت نیست، من خودم انجام می‌دهم. فرم را گرفتم و در قسمتی که پیرامون علت تأخیر در انجام رساله خواسته شده بود نوشتم: چون برای استاد راهنمای رساله مشکلات و گرفتاری‌های زیادی بوجود آمده بود، لذا دانشجو نمی‌توانسته از نظرات وی استفاده نموده و نتیجتاً کار عقب می‌افتاد.

 روزی که تقاضای تمدید افضل در گروه مطرح شد، دکتر احمدی مدیر گروه‌مان با لهجه‌ی شیرین مشهدیش گفت «دکتر زیباکلام این خط شماست که؛ این را دانشجو خودش بایستی پر کند و او بایستی توضیح دهد که چرا تأخیر کرده، دانشجو بایستی بنویسد که برایش مشکلات پیش آمده و شما آن را تصدیق کنید و گروه هم می‌پذیرد. اینجا به جای اینکه دانشجو بنویسد برایش مشکل پیش آمده، شما نوشته‌اید برای خودتان مشکل پیش آمده، یعنی چه؟» رئیس ما، دکتر احمدی، مدیر دقیقی است، اما نمی‌دانم آن روز توی چشم‌های من چی دید که کوتاه آمد و زیر لب گفت خیلی خوب تصویب شد.

 چند روز بعد افضل تماس گرفت. پرسید استاد چی شد، گروه قبول کرد مهلت انجام رساله تمدید شود؟ گفتم آره؛ با خوشحالی پرسید، استاد ببخشید، حتماً کلیشه‌ی همیشگی دانشجویان را نوشتید که چون منابع این تحقیق کم بود دانشجو نیاز به فرصت بیشتری برای انجام تحقیق داشته است؟

 گفتم نه. با تعجب پرسید که استاد سرکار رفتنم را که ننوشتید؟ گفتم نه. با نگرانی پرسید، استاد چی نوشتید؟ گفتم افضل چه فرقی می‌کنه؟ نظام دانشگاهی که آنقدر ورشکسته و بدبخت است که نمی‌پرسد خود این آدم چه شده و چه بلایی سرش آمده، اما متّه به خشخاش می‌گذارد که چرا دوماه یا چهارماه دیرتر می‌خواهد دفاع کند، آیا اهمیتی دارد که آدم در پاسخش چه بگوید و چه بنویسد؟ اما چون خیلی علاقمندی بهت می‌گویم چه نوشتم. نوشتم برای استاد راهنما مشکل و بدبختی پیش آمده بود. 

گفت استاد، جانِ من راست می‌گویید؟ گفتم آره. گفت نوشتید چه مشکلی برایتان پیش آمده بود؟ گفتم تو باید حالا همه چیز را بدانی؟ گفت استاد تو را خدا بگویید دلم یک ذره شد. گفتم آخه خصوصی هست؛ گفت نه استاد، بگویید. گفتم نوشتم رفته بودم برای زایمان. 

افضل قرار بود تیرماه 79 بیاید برای دفاع. مجوز دفاعش از معاونت آموزشی دانشگاه آمده بود و از اساتید مشاور و مدعوین هم من برای دفاع وقت گرفته بودم؛ اما جلسه‌ی دفاع هرگز برگزار نشد. یک روز قبل از حرکت به سمت تهران، افضل می‌آید به روستای رُش بزرگ که محل زندگی‌اش بود؛ روستایی میان مراغه و بناب.

 فکر کنم می‌آید که از پدرومادرش خداحافظی کند برای حرکت به تهران. حدود ساعت 30/1 بعدازظهر سر جاده‌ی روستایشان از اتوبوس پیاده می‌شود. درحالی‌که عرض جاده را با پاهای فلجش، مثل همیشه آهسته عبور می‌کرده، اتومبیلی با سرعت به او نزدیک می‌شود. افضل که نمی‌توانسته بدود یا حتی تند برود، درست وسط جاده قرار داشته که اتومبیل به او برخورد می‌کند. به احتمال زیاد، افضل مرگش را جلوی چشمانش برای چند ثانیه می‌بیند

. اما نمی‌توانسته بدود. اتوبوس رفته بوده و کسی هم به جز افضل از اتوبوس پیاده نمی‌شود. بنابراین، صحنه‌ی تصادف را هیچ‌کس نمی‌بیند. پیکر ضعیف و لاغر افضل به هوا پرتاب می‌شود و سپس کف اسفالت داغ جاده میان مراغه و بناب ولو می‌شود

. صاحب اتومبیل که آدم باوجدانی بود! با همان سرعت به حرکت خودش ادامه می‌دهد. نخستین کسانی که افضل را می‌بینند، بعدها می‌گویند که حرف می‌زده، اما به‌شدت دچار خونریزی بوده. هیچ‌کس جرأت نمی‌کند به وی دست بزند. حدود یکی دو ساعتی همان‌طور بوده تا سرانجام او را به بیمارستان می‌رسانند اما ظاهراً همان‌جا فوت می‌کند. 

دانشکده در تیرماه تعطیل بود و من هم به ندرت می‌آمدم. ظاهراً یکی دوتا از دوستان افضل پارچه‌ی سیاهی را جلوی در دانشکده نصب می‌کنند و من بی‌خبر می‌مانم. حدود سه، چهار هفته بعد من به دانشکده آمدم و هیچ خبری و علامتی از مرگ افضل نبود.

 سر پله‌های اصلی دانشکده خانم برزنده، مسئول بخش تحصیلات تکمیلی دانشکده را دیدم و از وی پرسیدم خانم برزنده پس دفاع افضل یزدان‌پناه چی شد؟ گفتید که مجوز دفاعش هم که آمده. گفت: آقای دکتر اون که بنده‌ی خدا مُردِش، می‌گن تو راه آمدن به تهران رفته زیر ماشین.

بعضی وقت‌ها من از بی‌غیرتی و پوست‌کلفتی خودم خجالت می‌کشم. آن لحظه که خانم برزنده این‌ها را گفت، یکی از آن لحظات است. هیچی نگفتم، آنقدر خونسرد بودم که خانم برزنده فکر کرد من کل ماجرا را می‌دانم. بچه که بودیم توی کوچه فوتبال بازی می‌کردیم. بعضی وقت‌ها لگد می‌خورد به ساق پاهایمان و از فرط شور بازی، آن‌موقع اصلاً درد حالی‌مان نمی‌شد. اما شب که می‌خواستیم  بخوابیم تازه زق‌زق و درد شروع می‌شد. 

مرگ افضل هم برایم این‌جور شد. حتی از خانم برزنده حال فرزند و مادرش را هم پرسیدم. فقط احساس کردم که بایستی برم آنجا. بایستی برم سر خاکش. به تدریج بیشتر فهمیدم چه شده. به یکی دو تا از دانشجویانم که همدوره‌ی افضل بودند سفارش کردم که مراسم چهلم افضل را چند روز قبلش به من بگویند و آدرس رُش بزرگ را هم گرفتم. 

روز چهلمش به اتفاق دو تا از دخترانم از تهران حرکت کردیم و درست ساعت 30/1 بود که رسیدیم به حسینیه‌ی بزرگی که وسط روستای افضل بود. پدرش وقتی مرا دید با اشک و ناله به ترکی گفت افضل جان برای ما بلند نمی‌شوی لااقل برای استادت بلند شو،‌ آن استادت که همیشه از او حرف می‌زدی. از تهران آمده، پسرم پاشو نگاهش کن.

بعد از مراسم به اتفاق بستگان افضل به منزلش رفتیم، به اتاقش و جایی که افضل شب‌ها و روزهای زیادی را در آنجا سپری کرده بود. بستگانش به‌زحمت فارسی حرف می‌زدند و پدرش آشکارا تاب برداشته بود. کم‌کم نزدیک عصر می‌شد. قبل از بازگشت بر سر مزارش رفتم.

 قبرستان رُش بزرگ بر روی یک تپه‌ی بلندی قرار گرفته که چشم‌انداز جالبی به اطراف دارد. قبر افضل بالای تپه است، جایی که رُش بزرگ را می‌شود قشنگ دید. حتی آدم بیشتر که دقت کند در آن دوردست‌ها می‌تواند، حسن ارسنجانی، علی امینی، مراغه و اصلاحات ارضی را هم ببیند. سنگ قبرش بزرگ است و بر روی آن اشعاری را که خود افضل سروده بود نوشته‌اند. اشعاری نغز و دلنشین. برادرانش گفتند: که خیلی شعر می‌گفته و نوشتنی هم زیاد داشته

. دلم می‌خواست من هم یک جمله روی سنگ مزارش اضافه می‌کردم: این‌جا محل به زیر خاک رفتن امید و آرزوهای یک استاد است که چند صباحی فکر می‌کرد گمشده‌اش و شاگردش را پیدا کرده است.

از افضل فقط برایم مشتی خاطرات تلخ و شیرین و کوله‌بار دردناکی از حسرت و ناامیدی برجای مانده است. روی قفسه‌ی کتابخانه‌‌ی دفترم در دانشکده یک رساله‌ی جلد قرمز قرار گرفته که بر روی آن نوشته شده «پایان‌نامه‌ی کارشناسی ارشد افضل یزدان پناه»، عنوان: «اندیشه‌ی آزادی در گفتمان نخبگان سیاسی و رهبران دینی ایران معاصر» به راهنمایی دکتر صادق زیباکلام، دانشکده‌ی حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران، تیرماه 1379.
مطالب مرتبط
بازگشت به صفحه نخست
نسخه چاپی
ارسال به دوستان
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۲۵
انتشار یافته: ۱۲۱
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۴:۳۱ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۰
2
113
عاااااااااااللللللللییییییییییییی
پاسخ ها
ناشناس
| IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF |
۱۴:۴۲ - ۱۳۹۳/۰۲/۱۳
انصافا و واقعا کسی هست که کل این متن رو تا حالا خونده باشه؟
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۴:۵۵ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۰
2
70
کلک حافظ شکرین میوه نباتی است بچین ...که در این باغ نبینی ثمری بهتر از این !!!!
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۵:۵۳ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۰
3
73
زیبا بود
reza az australiya
|
AUSTRALIA
|
۰۷:۰۲ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۰
3
51
mer30
بهرام
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۸:۵۰ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۰
3
49
لا رایت الا جمیلا
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۰:۰۸ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۰
136
22
حالا مثلا که چی...تهرانیها رو می کوبی؟این مرام ما بوده که جلوی کار کسی رو نگرفتیم ولی ما اگه بریم تبریز نابودمون میکنن...نمیزارن کار کنیم که
پاسخ ها
جوالدوز
| NETHERLANDS |
۱۱:۴۸ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۱
چی میگی حاجی؟ اصلا فهمیدی دکتر چی گفته؟ تو همچین مبحثی اصلا تهرانی و ترک یعنی چی؟ همه حرف دکتر اینه که چرا ما ملت اینجورییم؟ حواست هست؟
مسعود
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۱:۱۲ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۰
3
77
یادش گرامی و اندیشه اش پر رهرو باد.
کاظم
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۱:۵۵ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۰
2
81
دکترجان ، جانا سخن از زبان ما می گویی. حقا که این داستان درد دل خیل زیادی از نخبگان و فرهیختگان این کشور است که در گوشه های کنج و عزلت و در محیط های اداری فسیل شده اند. افضل زنده است ولی مایی که نتوانسته ایم از استعدادهایمان درست استفاده کنیم مرده ایم.
دانشجوی سابق
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۲:۰۴ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۰
2
41
آقای زیبا کلام نوشته تان را با میل ورغبت زیاد خواندم. بی وقفه و بی مکث. دلیلش بیشتر از یکی است.
اینکه من هم شبیه افضل بودم برای استادی. با همان پای نا توان افضل ، اشتیاق ، کلام ، فکر و امید افضل.
فقط با سرنوشتی متفاوت. دنیا با من بعد از بیماری مهربان تر بود.
من استادم را بعد از اینکه شیفته اش شدم ، خودش و درس اش ، و او مرا به تارک برد ، گم کردم.
عجیب است که آن ایستادن بر در گاه و آن عطش رویایی دوباره بعد از جدایی ، برای من اتفاق افتاده. آن خجالت و سر به زیر بردن ها . آن جریان گرم و مهربان کلام استاد که وقتی به جانم می ریخت ، من را تا آخر عمر در مقابل ترس و احساس حقارت واکسینه کرد.
نمی دانم اینکه من مثل افضل در خیابانی نمردم شانس است یا نه. اما نمردم. از لحاظ کار و در آمد عالی شدم. اما یک چیز بزرگ در زندگی گم شد. نفس ِ استاد.
حالا که شما را خواندم ، انگار که داشتم کلمه های او را می خوانم. او با من کمتر حرف می زد. اما نگاهش همان عشقی را داشت که میان جمله جمله ی شما نسبت به افضل در این نوشته نمایان است.
دلم می خواهد تا همیشه از او و برای او بنویسم.
در میانه ی درس دادن هایش حاشیه کتابم وقتی که درس می داد من را می برد به هفت سالگی. اولین تجربه دوست داشتن. معلم کلاس اولم. خانم نادری. و اینکه همیشه عزیز ترین کسان من آموزگاران من بوده اند. برایش نوشته بودم :
انگار نوشتن نمی دانم ،
تو را باز می خواهم ، که در مقابل اولین الفی که ر"ا"ست نوشتم ،
دستها را به بر هم زدنی بی انتها بدل کنی ،
آنقدر که می خواهم همچنان نوشتن ندانم.

آقای استاد زیبا کلام ، نمی دانم به این کامنتدانی مراجعه می کنی یا نه. اما من امروز زنی بودم با روحی مردانه. امروز افضل شما بودم.
رامین
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۲:۱۲ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۰
3
59
نوشته پر مغزی بود زنده و جاوید باد یاد مردان بی ادعا
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۲:۱۴ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۰
1
45
دردناکه عمری در تلاش بوده باشی به لحظه ای بر سر بی تفاوتی مردم در چشم بر هم زدنی از بین بری!!این جامعه ی ما هست عزیزان.چه آیینه ی کثیفی
سارا
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۲:۱۶ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۰
2
39
درد بزرگیه...دردیه که واقعاً قابل وصف نیست.
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۲:۳۵ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۰
71
9
حالا اگه بچه های تهران برن شهرستان که اصلا راهشون نمیدن میگن بومی گزینی....حق خودمونه تو شهرمون کاسب بشیم
ترابی کیا
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۲:۳۵ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۰
5
41
عالی بود استاد.یاد روزی افتادم که برای تکمیل پرسشنامه پایان نامه فوق لیسانسم از دانشگاه شهید بهشتی مزاحمتون شدم.بعدچندبارمراجعه این بار از کلاس اومده بودیدگفتید صبر کنم منتظرموندم وقتی وارذ اتاقتون شدم سجادتونو جمع کردین وشروع به پر کردن پرسشنامه یه دانشجوی ناشناس کردید وبعد باعجله رفتید سر کلاس.اتفاقا سال 79 بود.امیدوارم روح پرفتوح افضل برامون دعاگو باشه
مسعود
|
UNITED STATES
|
۱۳:۲۷ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۰
3
63
اشک ما رو در آوردی دکتر
ناشناس
|
UNITED KINGDOM
|
۱۳:۳۱ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۰
162
31
آذری نداریم.بنویسید ترک.
پاسخ ها
فرشاد لاهیجی
| IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF |
۱۶:۳۹ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۰
امان از پان ترکیسم
ناشناس
| IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF |
۱۹:۱۸ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۰
شما به بزرگواری خودتون ببخشیدش
ناشناس
| IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF |
۲۳:۳۲ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۰
خاك بر سر نكبتت كنن! يكي ميشه افضل يكيم ميشه تو!آخه مردك تو متن به اين زيبايي و ول كردي چسبيدي به ترك و آذري؟!
ناشناس
| IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF |
۱۲:۳۱ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۱
خود اهالی جمهوری آذربایجان به خودشان میگویند آذری! شما میگویی ترک؟ شما یک چیزی شنیده‌ای ولی چون بیسوادی ناقص شنیده‌ای! زبان آذری نداریم. بلکه زبان ترکی آذری داریم.
ناشناس
| IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF |
۱۵:۲۶ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۱
اتباع جمهوری اذربایجان به لحاظ ملیت اذری نامیده میشوند و این موضوع تناقضی با تبار ترک اهالی ان منطقه ندارد.در بحث کلی تر تمام ترکیه ای ها ترکمنها ازبکها قرقیزها قزاقها ایغورها ترک محسوب می شوند.مردم اذربایجان نیز از نژاد ترک و زبانشان نیز ترکیست.رواج لفظ اذری در ایران با هدف جداسازی مردم اذربایجان از هویت خود اختراع شده و هیچگونه پیشینه تاریخی ندارد.
ناشناس
| IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF |
۲۰:۰۷ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۲
من یک آذری ترک زبان هستم که از لحاظ نژادی ترک نیستم!
ناشناس
| IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF |
۲۳:۲۰ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۳
قابل توجه آقای ناشناسی که خود را ترک زبان می دانید و نه ترک.به آدرس دوری شمارو حواله نمیدم.از اقوام سالخورده که در قید حیا هستند بپرسید این کلمه اذری چه اندازه قدمت داره.آذربایجانیها همین حالا هم به همدیگه ترک خطاب می کنند و لاغیر.اصطلاح اذری ساخته و پرداخته حکومت و ایادی اونه.که متاسفانه سنگری شده برای اونایی که تسلیم تبلیغات ضدترکی شدن و خودشونو انکار می کنن و در یه خیانت آشکار و تغییر و تحول تعجب برانگیز به یکباره آذری شدن!!
ناشناس
| IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF |
۰۹:۰۲ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۷
پرسیدم و آذری صحیح بود!
بنده ی خدا
| IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF |
۰۱:۱۰ - ۱۳۹۱/۱۲/۰۹
چرا منفی زدید خوب راست گفته دیگه.در تاریخ قوم یا زبانی به نام آذری وجود خارجی ندارد.(یک استاد تاریخ)
مازني
| IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF |
۰۰:۳۲ - ۱۳۹۲/۰۴/۰۵
من كه ابايي ندارم بگم ترك! چون تركها جزئي از تاريخ ايرانند و باعث افتخار . همه پادشاهان ما تو اين هزار ساله ترك بودند جز چندسلسله مازندراني و خراساني. چرا بايد از هويت تاريخي ايران فرار كنيم . ترك هاي اصيل هم هيچ وقت هويت ايراني شان را تحت تأثير تهاجم فرهنگي نوعثمانيان فراموش نميكنند!
ناشناس
| IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF |
۰۲:۲۴ - ۱۳۹۲/۱۱/۱۴
کسانی که به ما میگن آذری برن کتب بحران هویت حسن راشدی رو بخونن. مشکلشون حل میشه.
AMIR
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۳:۵۶ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۰
3
34
عالی بود وحزن انگیز
علي
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۴:۱۷ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۰
1
28
سخت دلتنگ شدم خانه صياد خراب
كاش روي قفسم جانب صحرا مي كرد.
من خودم فوق ليسانس علوم سياسيم دارم براي ادامه تحصيل از ايران ميرم. تمام وجودم درد . روي هزار بار به خودم ميگم كاش سياست نخونده بودم. دكتر ما هرچي ميكشيم از دست خودمونه نه ...
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۴:۲۶ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۰
3
36
زنده باد زیبا کلام!
فرید
|
NETHERLANDS
|
۱۴:۴۰ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۰
7
50
یاشا زیبا کلام. گوزل یازدن. آغلاتدن...
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۵:۴۸ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۰
3
28
زنده باد زیبا کلام!
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۶:۲۷ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۰
3
28
مردان بزرگ بزرگ می مانند حتی در خاطره ها. با خواندن دلنوشته های استاد،اشک از چشمم جاری شد اما خوشحال شدم که بزرگمردانی دیگر را شناختم.سرافراز و پیروز باشید.
ناشناس
|
SAUDI ARABIA
|
۱۶:۴۸ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۰
3
34
تازه فهميدم كه زيباكلامي!!! دكتر!! نمره ات عالي است در ادبيات. بيشتر بنويس! رها كن تحليل ها و گفتارهاي سياسي.
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۷:۱۷ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۰
143
28
بابا ما آذری نیستیم ترک هستیم
چرا دارید همه چیز ما را تحریف می کنید
پاسخ ها
ناشناس
| IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF |
۲۳:۳۳ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۰
بتركي كه انقدر مزخرفي!
ناشناس
| IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF |
۱۲:۳۳ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۱
شما هم مثل دوست بیسواد بالایی بحث نژاد را با زبان مخلوط کرده‌ای! در جایی که خود جمهوری آذربایجان که بسیار گرایشات پان ترکیستی قوی‌تری نسبت به دولت ترکیه دارد از لفظ آ‌ذری استفاده میکند، شما با اتکا به یک سری سخنانی که شنیده‌اید اما خوب نشنیده‌اید، ایراد الکی میگیرید! شما از لحاظ مکان سکونت آذری و از لحاظ زبانی ترک هستید.
مسعود
| GERMANY |
۱۵:۴۴ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۸
باشه
مهدی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۲۲:۲۳ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۰
3
30
ساقیا لطف نمودی قدحت پر می باد
مختاری
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۱:۲۴ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۱
71
4
دانشگاه تهران روانپزشکهای خوبی دارد آقای زیبا کلام بد نیست یک ویزیت بشوی
پاسخ ها
ناشناس
| IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF |
۰۵:۵۵ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۴
خيلي بي نزاكت هستي رواني
ناشناس
| IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF |
۱۷:۱۸ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۵
شما که آدرس داری یه سر بزن بد نیست
ناشناس
| AUSTRALIA |
۱۸:۱۰ - ۱۳۹۲/۱۱/۱۷
این چی میگه دیگه!؟؟!
رضا
| IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF |
۱۲:۵۰ - ۱۳۹۲/۱۱/۲۱
مختاری مخ داری. نه واقعا نداری
ناشناس
| IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF |
۱۱:۴۵ - ۱۳۹۲/۱۲/۰۸
خوش به حال افضل که ....مثل تورادرک نکرد.بی احترامی به معلم عین جهالت است.
ali amin
|
UNITED STATES
|
۰۶:۰۰ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۱
1
16
تا بود چنین بود
قادر آقاجاني
|
UNITED STATES
|
۱۳:۵۹ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۱
3
41
1. عالي بود
2. به گريه مون انداخت
3. من هم ترك آذري هستم ؛ ولي از دوستاني كه به كلمه آذري ، دكتر ايراد گرفته اند ؛ خواهشمندم كه به اصل نوشته توجه كنند!!
4.و خوش به حال افضل ؛ كه نيست ببيند ............. ! خدا رحمتش كند.
پاسخ ها
ناشناس
| IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF |
۱۵:۲۸ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۱
مطلب دکتر عالی بود ولی مسئله هویت ترکی اذربایجان باید اونقد گوشزد بشه تا این اصطلاح غلط "آذری "بجا مانده از رضا پالانی از بین بره.
رضا
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۶:۳۶ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۱
15
32
واقعا متن زیبا و پر محتوایی بود.
دوستان عزیزم ، ما همه در کشوری به نام ایران زندگی می کنیم. ایران یعنی : فارس + ترک + کرد + عرب + لر + گیلک + ترکمن + بلوچ و ...
مشکل کشور ما از زمان رضا شاه شروع شد .
هنگامی که وی به تقلید از آتا ترک و شعار یک ملت ، یک دولت ، یک پرچم و یک زبان ، کمر بر نابودی زبان های غیر فارسی در کشور بست.
و تا حالا هم این مشکلات وجود داشته ، دارد و احتمالا خواهد داشت!
واقعا جای تاسف دارد کودکی که در شهرهایی همچون تبریز ، ارومیه ، اردبیل ، زنجان و .... به دنیا آمده و پدر و مادرش با وی به زبان ترکی آذربایجانی صحبت کرده اند باید در مدرسه فقط زبان فارسی را یاد بگیرد. در این که زبان فارسی زبان اکثریت مردم ایران و پیوند دهنده همه مردم ایران با یکدیگر است ، شکی نیست و همه باید این زبان را بیاموزند و قدرت تکلم آن را داشته باشند. ولی شما ای هموطن فارس من خود را جای کودک 7 ساله ی بالا قرار بده . در مدرسه حق ندارد حتی یک جمله به زبان مادری خود آموزش ببیند و بنویسد. حتی 10 دقیقه در هفته!
چنین وضعیتی ( عدم آموزش زبان مادری در مدارس مناطق غیر فارسی زبان) می تواند در شهرهایی همچون سنندج ، سقز ، زاهدان و... نیز رخ دهد.

حالا مشکلات دیگر که جای خود دارد!
مرتضی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۷:۲۷ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۱
0
20
سلام
کلامتان زیبا بود و دردآور و اشک آور و اشکم ناخداگاه سرازیر شد...
پاینده باد دانشوران غیور ایران
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۸:۲۴ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۱
3
23
یاشیاسیز دکتر زیبا کلام.ساغول
iman azizi
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۹:۲۷ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۱
1
19
با درود به استاد گرانقدر استاد زیبا کلام.واقعآ عالی بود هم زیبا هم خزن انگیز.
آنتی زیباکلام
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۲۳:۳۶ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۱
51
12
ای کاش می نوشتین منبعتون واسه دو هزار سال پیش از کتاب جامعه شناسی به زبان ساده ی همین به اصطلاح آقای دکتر زیباکلامه.که اتفاقن کتاب خیلی مضخرفیه.در ضمن این نوع انساندوستی ها به آقای زیباکلام نیومده وقتی تو کتاب ماچگونه ما شدیم اش افسوس می خوره که چرا ما ضعیف بودیم ونرفتیم کشورهای اروپایی را تاراج کنیم.برای شناخت بیشتر زیبا کلام کافیه مقاله هاشو بخونید از خنده می ترکین انگار مجبوره با سوالات بی ربط و حرف های تکراری صفحه پر کنه البته خیلی ها هم از این وضع ناراضی نیستن چرا که از طریق این آقایان می تونن پزبدن که تو کشور ما هم آزادی هست اما زهی خیال باطل>میدونم که اینا رو چاپ نمیکنین چرا که این بیماری گویا به شما هم منتقل شده که فقط طالب قربون و صدقه ی یه سری... هستین اما انسانیت حکم کرد که اینا رو بگم
پاسخ ها
ناشناس
| IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF |
۱۲:۴۷ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۲
جمش كن بابا!
ناشناس
| IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF |
۰۲:۴۴ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۹
نه تو خوبی
جاويد
| IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF |
۲۱:۱۴ - ۱۳۹۱/۰۵/۲۳
دوست گرامي مطمئن باش با كوچك كردن ديگران خودت بزرگ نخواهي شد.
بامداد
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۳:۳۹ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۲
1
21
ممنون
من که به گریه افتادم... شما را نمی دانم
پاسخ ها
ناشناس
| IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF |
۱۸:۰۹ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۲
منم همین طور
من
| IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF |
۱۱:۰۳ - ۱۳۹۲/۱۱/۰۹
منم همینطور
mehdi
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۰:۱۲ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۲
0
19
سلام دکتر
شاید این اولین باری که یه متن طولانی رو توی یه سایت خبری خوندم .... فقط خواستم بگم که دیگه به متن های طولانی اهمیت می دم.
محمدرضا
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۱:۲۴ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۲
2
16
من هم لیسانس علوم سیاسی هستم . شما استاد بی نظیری هستید . کلامتان زیباست و صادق .
از اظهار محبت شما به یک دانشجوی روستایی خرسند شدم . اما بالاتر از آن عواطف انسانی شما را ستایش کردم . راست گفتید که چرا ایران ژاپن نمی شود .
ناشناس
|
AUSTRALIA
|
۱۲:۴۳ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۲
33
11
مقاله خوبی بود در مورد رد .کردن ارزش شهرنشینی و تبعیض بین قومیت ها.ولی کاش آقای زیبا کلام از کلمات زیبا تری در مورد قشر زحمت کش کارگر یا راننده ء تاکسی استفاده می کردند.استفاده از واژه های تحقیر آمیزی همچون"عمله" و "مسافرکش" نه تنها باری از جامعه بر نمیدارد بلکه باعث احساس سرافکندی این اقشار عزیز می گردد.
حال اگر کسی هوش بالایی و یا شرایط اقتصادی و خانوادگی مناسبی نداشت که تحصیل کند و خدمات بالاتری به جامعه ارایه کند باید از ارزش کمتری برخوردارباشد؟
حال که طبیعت این تبعیض را در مورد این عزیزان قرار داده بهتر است صرفا این تفاوت در نابرابری در آمد باقی بماند.و ای کاش آقای زیبا کلام از واژه های نازیبا در مورد این عزیزانی یک لمقه نان از راه درست تلاش می کنند استفاده نمی کرد.ایشان می خواهند ابروی جامعه را درست کنند ولی می زنند و چشم آنرا کور نند.
پاسخ ها
ramin
| SWITZERLAND |
۱۶:۳۸ - ۱۳۹۱/۰۵/۲۱
من قصدتوهین به هیچ شغلی روندارم ولی خداییش اگه شغل خوبی بودهمه میرفتن عمله میشدن
ناشناس
|
AUSTRALIA
|
۱۳:۳۰ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۲
15
16
مقاله خوبی بود در مورد رد .کردن ارزش شهرنشینی و تبعیض بین قومیت ها.ولی کاش آقای زیبا کلام از کلمات زیبا تری در مورد قشر زحمت کش کارگر یا راننده ء تاکسی استفاده می کردند.استفاده از واژه های تحقیر آمیزی همچون"عمله" و "مسافرکش" نه تنها باری از جامعه بر نمیدارد بلکه باعث احساس سرافکندی این اقشار عزیز می گردد.
حال اگر کسی هوش بالایی و یا شرایط اقتصادی و خانوادگی مناسبی نداشت که تحصیل کند و خدمات بالاتری به جامعه ارایه کند باید از ارزش کمتری برخوردارباشد؟
حال که طبیعت این تبعیض را در مورد این عزیزان قرار داده بهتر است صرفا این تفاوت در نابرابری در آمد باقی بماند.و ای کاش آقای زیبا کلام از واژه های نازیبا در مورد این عزیزانی یک لمقه نان از راه درست تلاش می کنند استفاده نمی کرد.ایشان می خواهند ابروی جامعه را درست کنند ولی می زنند و چشم آنرا کور نند.
پاسخ ها
ramin
| SWITZERLAND |
۱۶:۴۰ - ۱۳۹۱/۰۵/۲۱
خواستی یه چیزی گفته باشی ایرادهای بنی اسراییلی
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۴:۱۴ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۲
82
61
اولاً چرا دخترت را بهش ندادی تا دامادت شود؛ یعنی هم مرید باشد هم داماد. مانند ملاصدار که بهترین شاگردانش دامادانش شدند. همان فیض و فیاض معروف. تاهم برایش کار پیدا شود و هم معروفیت.
ثانیاً شما که از معاریف و مشاهیر هستی سابقه خدمات شما به سال های خیلی قبل بازمی گردد آیا در بین آن همه آشنا, درآن روزگاران اوایل, آیا از بین همه آنها کسی نبود که برای شاگرد شما کاری بکند؟ حتماً نخواستی کوپن خودت را بسوزانی. زنگ می زدی به آقای توکلی یا اصلاً به آقای خاتمی یا همان انتشاراتی که کتابهایت را چاپ می کند. دیدی کم آوردی. شعر می گویی پر از قافیه که احسنه اکذبه .
ثالثاً از آدم های بزرگ انتظار می رود که کارهای بزرگ کننتد تو آدم کوچکی هستی. مانند همه ما که آدم های کوچکی هستیم. فکر نان و خورش باعث می شود که از آرمان هایمان به راحتی عبور کنیم. همانگونه که از روی چمن ها عبور می کنیم. قبول نداری بسم الله از فردا به خاطر افضل کار فاضلان را انجام بده . استعفا بده و علت استعفایت را نیز اعتراض به آنچه گفتی اعلام کن بعد برای امرار معاش نیز به تالیف کتاب روی بیاور و یا کاسبی کوچک مانند کتاب فروشی راه بینداز و یا کاسبی بزرگ مانند کارخانه و یا بساز و بفروشی با کمک دوستان راه بینداز بعد برای اینکه جامعه از علوم شما بهره مند گردد بعد از ظهرها در منزل شخصی خود شاگردان خصوصی بپذیر و رایگان تدریس کن مانند علامه طباطبایی. آخر مردم منتظر هستند شما بعد از آن همه مرثیه کاری بکنی حرکتی نشان دهی, جنبشی پیدا کنی. آخر شما استادید آقای استاد.
رابعاً تهرانی ها به دلیل آنکه زیر بار حرف زور نمی روند در این سیستم به پایین رانده می شوند به پایین ترین طبقات اجتماعی زیرا آموزش شهرنشینی و تمدن را فراگرفته اند. نمی توانند تملق بگویند.نمی توانند حرف سرد بشنوند. نمی توانند در مقابل ناروایی ها سکوت کنند. بنابراین در حرکت اجتماعی خود به سمت طبقات پایین اجتماع حرکت می کنند. به همین دلیل آنها را در قالب راننده تاکسی و معتاد می بینی به خودت نگاه کن آیا جایگاه تو در سیستم اداری درست است یا باید بالاتر می نشستی ؟ چرا کسی که دیرتر از تو آمده و استعداد کمتری داشته و هنوز استعداد یادگرفت زبان فارسی را ندارد باید بالاتر از تو بنشیند. همین را قیاس کن در باره مردم کوچه و بازار . تازه آن که از راه دور به تهران آمده و هر خفتی را برای پیشرفت تحمل کرده است فردا صاحب فرزندان و نوه هایی خواهد شد که دیگر خود را آزاده می انگارند و به دلیل آزادگی به سمت پایین حرکت می کنند. و رانندگان تاکسی و دستفروش های جدید و معتادان تازه خواهند شد.
در این زمینه حرف بسیار است. گفتی و دلم را سوزاندی من هم گفتم تا دلت را بسوزانم تا سرانجام اشک هایمان چه شود؟
پاسخ ها
ليلا
| IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF |
۱۰:۱۵ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۶
همين تفكر شما باعث نابودي ما شد تا كسي انتقاد يا درد دل يا اعتراضي داره ميگين خودت چرا خودت برو خودت بمير خودت... بابا ميخام فحشت بدم ولي نميشه
ناشناس
| UNITED STATES |
۰۹:۳۴ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۷
چه منطقی!! هر استادی که دانشجوی خوبی داشت باید دخترش را به طرف بدهد! خوب نقش خود دختر چه می شود؟ مگر دختر کالا است که با میل پدرش ازدواج کند. نکته دیگر اینکه این داستانی که زیبا کلام نوشته اشاره به وضعیت برخی کشور های جهان سوم دارد. نتوانسته مستقیم بگوید در قالب داستان بیان کرده. حالا شما هی نقد بنویس که بله من هم لهجه دارم و ...پارسینه تو هم نظرم را سانسور کن!
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۷:۰۶ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۲
2
25
آقای دکتر زیبا کلام
من هم از آن دیار برایتان می نگارم
اینجا آب وخاکی است که نمی دانم چرا ولی هرازگاهی مردانی تربیت می کند که تنها یادشان قابل افتخار است
واقعا جالب بود کاش سعادت آشنایی با شما را داشتم من هم می گفتم که بچه های تهران یک ویژگی دیگر هم دارند و آن اینکه عاشق ایرانند.
ناصر رشت
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۷:۳۸ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۲
1
18
به مظلومیت افظل گریستم.باآن کلام زیبایت زیباکلام
رضا
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۸:۱۱ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۲
1
12
خیلی زیبا بود
دانشجوی سابق
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۲۳:۳۰ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۲
0
8
ایران وقتی قدم در راه پیشرفت واقعی بر خواهد داشت که به این سوال پاسخ درست داده بشه؛
چه هنگام اکثریت ملت ایران به انسان و انسانیت ، آزادگی ، تحمل انتقاد و صرف انرژی در جهت انجام کاری که به نفع تمام اقشار باشد به شکل عملی اعتقاد داشته و احترام می گذارند؟
نظرخودم متاسفانه بر این است که این هنگام با شکافهای بسیار زیادی که در بدنه جامعه ما ریشه دوانده هنگامه ای دوراز دسترس خواهد ماند.ولیکن راه حل آن بسیار ساده است؛
دانش جویی، علم آموزی، یادگیری ،آموزش و در یک کلام "سواد"
البته به صورت تئوری و صد در صد "عملی"
یک آذربایجانی دلسوخته
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۵:۴۵ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۳
2
8
مرحبا به افضل
آفرین بر زیبا کلام
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۴:۱۰ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۳
1
11
اشکم درومد.خدا رحمتش کنه.خیلی غم انگیز بود برام خیلی
امین تبریزدن
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۵:۳۲ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۳
26
16
دکتر اذری دیگه به امید خدا غریب نیست چون می ریم پیش برادرها و هم زبانان خودمون تو اذربایجان یاشاسین انا دیلیم ترکی دنیانین 3 دیلی
اذربایجان بیر السون ائیستمین کور السون
علی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۴:۴۲ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۴
4
7
وقتی متن رو می خوندم یک جورایی با افضل احساس یکی بودن می کردم .مثلا همون وقت که سرکلاس به لهجه ترکی اش خندیدن . ولی من ترک نیستم لر هستم . اهل لرستان .اهل سلسله جبال سر به فلک کشیده زاگرس. ولی من دو فرق باافضل دارم اول این که من به لحاظ تربیتی و تسلط به فارسی قجری (تهرانی )مشکلی نداشتم وبه لحاظ تربیتی و خانوادگی هم در سطح بالایی بودم .(خیلی شبیه تهرانی های از خود راضی ) دوم این که من از اول راهنمایی تاریخ خوندم . و یک جورایی ناسونالیست بودم وهستم . وتاریخ تهران رو (قم من) خیلی خوب بلد بودم و خلاصه اشکم دراومد...... خیلی حرف دارم ولی به امید روزی که شاگرد استاد زیباکلام باشم .چون مجبور (مجبور) شدم تغییر رشته بدم و حقوق بخونم.
ح م ح
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۴:۴۶ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۴
0
10
با سلام
در مورد کل متن دوستان نظرات ارزشمندی دادند و من دیگه تکرار نمی کنم
فقط می خواستم متذکر بشم که در انتظار گودو نوشته ی ساموئل بکت است نه برتولت برشت
موفق باشید
حسنوند
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۵:۴۰ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۴
0
5
دکترزیبابود:نخبگان واقعی ازتملق گویی ودورویی بیزارندکه چنین نکنند وچنان شوند دردا و دردا
دكتر عليزاده
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۵:۵۰ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۴
0
5
با سلام

اقاي دكتر زيبا كلام انصافا عالي و زيبا نوشته بوديدو به حق استادي و از خداوند متعال وجود افرادي چون شما را براي وطنم نعمت و فرصت دانسته و عمر زياد طالبم.
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۲۳:۳۰ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۴
0
10
خواندم وگریستم وافسوس خوردم من این نوع زیباکلام رادوست دارم
نیکو
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۰:۰۳ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۵
0
4
به نهایت زیبا و حزن انگیز بود.
آرش
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۵:۲۵ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۵
1
5
به نظر من بهترين كار براي شادي روح اون بزرگوار اين كه پايان نامه اش به صورت يك كتاب چاپ بشه البته با اجازه خوانواده اش.
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۷:۲۰ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۵
0
5
استاد چرا نگریم دل است سنگ که نیست
منتظر
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۲:۲۰ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۶
4
2
سلام تفکرات شماانسان رایادصادق هدایت می اندازداستاد
پرویز کشاورز
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۳:۴۰ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۶
0
2
با سلام خدایش رحمت کند .صبر وشکیبایی برای خانواده اش وهمچنین استاد گرانقدر خناب اقای دکتر زیبا کلام مسئلت دارم .امیدوارم در سرای باقی غفران الهی شامل حال این شهید راه علم گردد
هموطن
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۲۰:۲۵ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۶
0
2
مرسی که گفتید
سيد الصابر
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۴:۵۶ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۸
0
5
سلام دكتر ،اشكم رادراوردي اما حيف كه نميتونم حرفي بزنم، ما به هم دم درد نياز داريم ، در صورت امكان ايملتان را بگذاريد
محمد
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۹:۴۹ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۸
0
5
یک نفس و با ذوق و شوق همه ی مطلب را خوندم بسیار شیوا و عالی بود و تقریبا از وسط مطالب همش گریه کردم و خوندم باید به استادی شما و همچین دانشجوهایی افتخار کرد و بالید دیگر چیزی نمیشود گفت.
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۲۳:۲۷ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۸
0
5
واقعا زیبا نوشتید. مرسی
ترک
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۲۲:۱۴ - ۱۳۹۱/۰۵/۱۹
3
8
یاشاسین تورک..... تبریز اردبیل ارومیه زنجان و همدان و قزوین
ahmad
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۰:۲۹ - ۱۳۹۱/۰۵/۲۰
0
3
سلام مرسی استاد زیبا کلام داستان غم انگیزی بود امیدوارم دیگه ازاین اتفاقات تلخ برای نخبگان ما نیفتد
ع ف
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۰:۵۱ - ۱۳۹۱/۰۵/۲۰
0
4
با تشکر فراوان زیبا و خواندنی است.
امثال افضل ها
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۴:۱۷ - ۱۳۹۱/۰۵/۲۰
0
4
امثال افضل ها زیادهستندکجاست چشم بینا وگوش شنوا.گوش اگرگوش تو و ناله اگرناله من آنچه جایی نرسدفریاد است.
شایا تجلی رهاتر از پرنده
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۶:۱۲ - ۱۳۹۱/۰۵/۲۰
0
5
همیشه سلام
امیدوارم خوب و تندرست باشید
احساس دلچسب و عمیقی بود
خدا صبرتون بده
حامد
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۷:۰۴ - ۱۳۹۱/۰۵/۲۰
0
9
درد یک ملتها اینه که عقابها باید تو مرغ دونی ها پر بریزن و مرغها ادای پرواز کردن در بیارن .کم نیستند افضلها که تو تاریخ گم میشن استادهاشون حتی اسمشون رو هم بخاطر نمی یارن.بازم خوش بحال افضل که زیبا کلامی اون رو بیاد داره.بیاد تمام افضلها
ramin
|
SWITZERLAND
|
۱۶:۵۸ - ۱۳۹۱/۰۵/۲۱
1
3
اون همه زحمت کشیدم وکامنت گذاشتم ولی منتشرنکردید
فرزاد
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۲۱:۵۸ - ۱۳۹۱/۰۵/۲۷
0
10
سلام
با اینکه کمتر عادت به گذاشتن کامنت دارم اما دست نوشته ی دکتر اونقدر زیبا و احساسی بود که نتونستم برای بجا آوردن رسم تشکر و تبریک بی تفاوت باشم. دست مریزاد دکتر. اشکمو دراوردی....
:(
حکیمه شیدائی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۲:۳۳ - ۱۳۹۱/۰۶/۲۸
0
8
از همشهری افضل ؛
اهل مراغه ام و هر هفته از روستای رش میگذرم تا در بناب سر کلاس درس حاضر باشم، دانشجوها به من هم میگویند استاد اما استاد شمائید و سرلوحه درس من افضل واستادش است که امیدش در خاک رش خوابیده است.
ناشناس
|
UNITED KINGDOM
|
۱۴:۵۸ - ۱۳۹۱/۰۷/۰۱
0
9
بعد سالها
امروز گریه کردم
عالی بود استاد.
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۲۳:۲۸ - ۱۳۹۱/۰۷/۱۴
0
1
خداوندش بیامرزدش
عالی بود
غلام رضا
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۳:۴۶ - ۱۳۹۱/۰۸/۰۷
0
4
سلام استاد سالها ست که از درس مطالعه و..... دورم ولی گاهی این احساس که برتر از لقمه نان را دیدن و اندیشیدن به سراغم می آید امروز که این متن را خواندم خوشم آمد با خودم گفتم هنوز هم جریان زلال احساس تفکر نوشتن و .... وجود دارد خوش به حال شما
فوزيه
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۳:۴۲ - ۱۳۹۱/۰۸/۱۴
1
7
متن زيبايي بود اما چرا به تهرانيها اينقدر بد و بيرا گفتيد
یاشار
|
UNITED STATES
|
۱۶:۱۲ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۵
0
5
یاشاسین دکتر زیبا کلام
یاشار
|
UNITED STATES
|
۱۶:۱۴ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۵
3
6
یاشاسین دکتر زیبا کلام
دانشجو
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۴:۵۳ - ۱۳۹۱/۰۹/۲۸
0
5
استاد زیبا کلام نمیدانم چه سری در این نوشته بود . قطعا عشق دانشجو و استاد چرا که از ابتدا تا انتها اشک میریختم و خوشحالم که مردان بزرگی در این سرزمین هستند . انشاالله که با توکل به خدا راهمان را تا رسیدن به هدف عالی ادامه می دهیم .
پژوهشگر
|
UNITED STATES
|
۲۲:۳۱ - ۱۳۹۱/۱۰/۲۶
69
64
یک: تهران ری بود با پیشینه درخشان
دو: پیشرفت آذری ها نشان از مردمداری ماست
سه: هنوز که هنوزه سرمایه داران اصلی تهران (ملاکان بزرگ شمیران) تهرانی هستند, یک ملک 1000 متری در شمیران کمینه 10 میلیارد ارزش داره به اندازه 10 دکان خواربارفروشی
چهار: بیشتر ساکنان شهرک های آطراف تهران هم میهنان آذری هستند
پنج: چون آذری ها در اقلیت هستند پیشرفت آنها در میان سایرین بیشتر به چشم میاد
شش: شوند دشمنی آقای زیباکلام با زبان و فرهنگ فارسی را متوجه نمیشم
موافقید تمامی چکامه های فردوسی, خیام, سعدی, مولوی, حافظ و ...................از میان بر داریم؟ حتما راننده ای که این جوان را زیر گرفته از مسافرکش های تهران بوده؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کاوه
|
UNITED STATES
|
۱۶:۲۵ - ۱۳۹۱/۱۱/۰۶
0
5
خیلی دردناک و غم انگیز بود و قطرات اشک به کرات در چشمانم جاری شد. . . . . . حکایت تلخیست از تمام واقعیت های جامعه و نمیدونم امیدی برای پایان این وقایع دردناک باشه یا نه ... ولی تمام مشکلات از همین جا شروع میشه که توی کامنتها به چشم میخوره و موضوع اصلی متن اینچنین به بیراهه کشیده میشه و باز هم از ماست که بر ماست . . .
امیرحسین
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۳:۴۳ - ۱۳۹۱/۱۲/۰۱
0
4
جای آن است که خون موج زند در دل لعل
زین تقابل که خزف می شکند بازارش
رضا تبریز
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۰:۳۹ - ۱۳۹۲/۰۴/۰۵
0
3
یاشاسین اوستادی
علی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۸:۴۶ - ۱۳۹۲/۰۴/۰۵
0
6
سلام
من 32 سال پیش شش ماهه بودم که مادرم مرا در کنار قبرستانی متروک و دور افتاده تنها گذاشت و برای همیشه ازاین دنیای بی در و پیکر رها کرد و رفت و من ماندم و دنیایی که وصف آن را دکتر زیبا کلام با ظرافتی بی نظیر توصیف کرد. ان کودک شش ماهه حالا مرد میانسالی شده با دوتا بچه قدو نیم قد و حقوق کارمندی، بگذریم چه گذشت. ولی برای اولین بار با تمتم وجود اشک ریختم نه اینکه با صدای بلند گریه کنم. چه اشک ریختن در سکوت برای این همه بیچارگی ایران و مردمانم ایرانی بسیار سختر از گریه کردن است. امید دارم که جوانان کشور به خاطر اشک های در سکوت این مردم هم که شده تغییر را از خودشون شروع کنند به خدا قسم اگه تا میلیاردها سال دیگر هم صبر کنیم در این مملکت هیچ اتفاق خوبی نخواهد افتاد
خاک پای هر چی استاد واقعی هستم
اردلان
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۱:۱۲ - ۱۳۹۲/۰۴/۰۵
0
2
چه زیبا می نویسد این استاد . همه نوشته هایش عالی است
SASAN
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۱:۴۲ - ۱۳۹۲/۰۴/۰۵
0
2
استاد اشکمون رو درآوردی
واقعا افضلها زیادند اما قلم توانایی مثل قلم دکترزیباکلام کم...
خدا همه افضلها رو رحمت کنه
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۸:۵۱ - ۱۳۹۲/۰۵/۰۱
0
3
سلام آقای دکتر،افضل هم روستایی من بودوازکودکی دریک محل بزگ شده بودیم همه جوانان روشت دارای هوش بالایی هستندولی افضل واقعا یه چیزدیگه بودهم ازلحاظ درسی وهم ازلحاظ اخلاقی ، یادش همیشه دردلمان ماندگاراست
نسرین
|
AUSTRALIA
|
۱۴:۴۶ - ۱۳۹۲/۰۵/۲۸
0
3
درود بر شما... امیدوارم افضل های دیگری به سراغتان بیایند چون معلومه از قلب و جانتان تدریس می کنید.
ساده باجی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۰:۲۵ - ۱۳۹۲/۰۵/۲۹
0
2
آری چنین بود برادر
....
از ماست که برماست استاد
ahmad
|
UNITED KINGDOM
|
۱۷:۵۱ - ۱۳۹۲/۰۷/۲۷
0
2
بله ...حقیقته و تلخ
بدترین پسر دنیا
|
UNITED STATES
|
۱۹:۱۲ - ۱۳۹۲/۰۹/۰۵
0
1
روزگار این روزهای ماست که همه منتظرن فقط روحانی برایشان کاری کند .تاریخ چه زود تکرار میشود
توفیق
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۲۱:۰۳ - ۱۳۹۲/۰۹/۲۳
0
1
دکتر زیبا کلام دکتر زیبا سخن گوی سیاست ایران ، ایرانی عادت به امیر کبیر کشی دارد و هرگز اجازه نمی دهند امیری دیگر بر فراز بام سیاست ایران رخ بنماید
ناشناس
|
CANADA
|
۱۸:۳۸ - ۱۳۹۲/۱۱/۰۶
0
1
فوق العاده بود... عالی بود....
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربازدید ها
نظرسنجی
کدام شهر را برای سفر انتخاب میکنید
شهر های شمالی
مشهد
جزیره کیش
سرعین اردبیل
اصفهان
شیراز
تبریز
آخرین اخبار