گوناگون

گفتگو با دكتر ‌محمد ابراهيم باستاني پاريزي

روزنامهٔ اطلاعات منتشر کرد:

گفتگو با دكتر ‌محمد ابراهيم باستاني پاريزي
ايام‌ كرمان


شب كه داشتيم به طرف سيرجان حركت ‏مى‏كرديم، مرتب مى‏ديدم كه خط روشنى از دور به چشم مى‏خورد. مسيرى كه ما مى‏رفتيم، بيابان بود و كوه و تپه‏اى وجود نداشت و سيرجان از 4 - 3 فرسخى معلوم‏ بود. چاروادارها گفتند كه اين چراغ برق است كه روشن مى‏شود. وقتى به سيرجان ‏رسيديم، خيابان اصلى شهر يك خط مستقيم برق داشت كه من با ديدن آنها اولين ‏بار چراغ برقى را ديدم. حالا قبل از رسيدن به سيرجان، وقتى در وسط بيابان اتراق‏كرده بوديم، يك مرتبه ديدم كه تمام اين خط در يك لحظه خاموش شد؛ يعنى خط روشن معلوم نبود. آن وقت كارخانه برق، فقط 6 ساعت برق مى‏داد.

* چون ما در اين مورد قبلاً صحبت كرده‏ايم، بهتر است بپردازيم به كرمان. وقتى ‏اولين بار پا به كرمان گذاشتيد، در آنجا چه ديديد؟ آيا خاطرتان هست كه به كدام ‏بخش كرمان رفتيد و كجاهاى كرمان را ديديد؟

داستان اين است كه زمانى كه من براى تحصيل به كرمان مى‏رفتم، يك‏ خورجين بزرگ بار داشتم. اين خورجين‏ها را، در محل خودمان مى‏بافتند؛ دو لنگ‏ داشت و به اندازه 20 كيلو بار مى‏گرفت. قفل هم داشت و به صورت طبيعى و بافتنى، طورى بافته مى‏شود كه نخ‏ها و ريسمان‏ها درون هم قرار مى‏گرفت و قفل ‏مى‏شد و در واقع، خورجين قفل‏دار بود.مثل معروفى است كه مى‏گويند: به صاحب يك خورجين گفتند: خورجين را دزد برد. گفت: ببرد! كليدش پيش من است.

* محتويات خورجين دو لنگه شما چه بود؟

اسباب و لوازم ضرورى يك بچه روستايى محصل، و بيشتر خوردنى‏هايى ازقبيل شكمبه قرمة گوسفند و پنير و نان خشك و جوزقند و بادام و مقدارى هم كتاب و لباس كه مادرم برايم فراهم كرده بود. آن خورجين، يادم هست كه نسبتاً سنگين هم‏ بود، ولى خب، چاره‏اى نبود و بايد مى‏بردم.

* شما به كرمان پياده رفتيد يا با ماشين؟

نه، با اتومبيل‏هاى بارى رفتم كه البته در آن زمان كم بود و ما را از حسين‏آباد به‏ كرمان مى‏برد.وقتى به كرمان رسيديم و از ماشين پياده شديم، يك دفعه ديدم يك قافله‏ حمّال دور و اطرافم را گرفتند. آنها داد مى‏زدند كه: آقا بارت را بده من ببرم، بده من‏ببرم. با ديدن اين همه حمال و اين همه اصرار، فكر كردم كه آنها مى‏خواهند به من‏احترام بگذارند و از روى احترام اين كار را مى‏كنند، ولى بلافاصله ديدم موضوع چيزديگرى است، چون داشتند باهم دعوا مى‏كردند. يكى مى‏گفت: من بايد ببرم، ديگرى مى‏گفت: نخير من بايد ببرم.

* در اين وسط شما چه كار مى‏كرديد؟

من هاج و واج نگاه مى‏كردم. شخصى كه مى‏ديد كه من همين‏جور نگاه مى‏كنم، فهميد كه من ناواردم. گفت: آقا! خودت مى‏توانى بارت را ببرى؟ اگر مى‏توانى كه بردار ببر. اگر هم نمى‏توانى، يكى از اين اشخاص را بگير تا ببرد. بالاخره، يكى از آن حمال‏ها قبول كرد كه خورجين مرا بردارد و برداشت و گذاشت‏به پشتش. من به او آدرس دادم و خودم هم به دنبالش به راه افتادم.

* در كرمان اول به كجا رفتيد؟

كوچه مسجد ملك، خانه حاج طالب لارى. اين شخص مرد محترمى ‏بود كه البته خودش فوت شده بود. او چون زن پاريزى داشت، به حساب آشنايى با زن او، به خانه او رفتم كه در كوچه آبگوشتى‏ها بود و خانه‏اش هم، كنار خانه مرحوم‏ شيخ عبدالحسين حجتى، پدر حجتى‌كرمانى بود و من مي‌شنيدم كه اين مرد روحانى راه‏ مى‏افتاد و به مسجد ملك مى‏رفت كه در همان كوچه بود. او در آن مسجد نماز مى‏خواند، وعظ مى‏كرد، روضه مى‏خواند و كارهاى ديگر يك روحانى. اين نخستين ‏برخورد من با كرمان است.

* در آن زمان، اولين كارى كه به عنوان يك محصل يا يك مسافر بايد انجام‏ مى‏داديد، چه بود؟

كار خاصى نبايد انجام مى‏دادم. از فردا بايد دنبال ثبت‏نام مى‏رفتم كه ‏لازمه‏اش رفتن به ادارة فرهنگ كرمان بود. اداره فرهنگ در يك ساختمان قديمى ‏واقع شده بود كه به «باغ‌نسترن» معروف بود. از گذشته‏هاى دور، خانه شخصى ‏حاكم كرمان، در باغ نسترن بود و به همين جهت هم، اتاق‏ها متناسب با آنها ساخته ‏شده بود. در دوره رضاشاه ديگر شرايط فرق كرد و ساختمان استاندارى بنا شد. در نتيجه، باغ نسترن را به اداره فرهنگ دادند و اتاق‏هاى حاكم‏نشين آن مشخص بود.

من در همان روز اول، به اين ساختمان رفتم و در يكى از اتاق‏ها خودم را معرفى كردم و تقاضاى تحصيل دادم. اداره فرهنگ هم بلافاصله مرا به دانشسراى ‏مقدماتى معرفى كرد. دانشسراى مقدماتى، در خيابان زريسف بود كه از دهات قديم‏ كرمان بود و قنات پرآبى داشت كه چند هزارساله بود و به روزگار زرتشت وزرتشتيان مربوط مى‏شد و اصلاً محله زرتشت‏نشينان هم بود.خود كلمه زريسف، يكى از كلمه‏هاى فارسى قديم است و شايد نسبتى هم بازرتشت هم داشته باشد. در آنجا، آقاى صرّافي رئيس دانشسرا بود كه مرا پذيرفت و من در دانشسرا ماندگار شدم.

*شما در كرمان وارد دانشسراى مقدماتى مى‏شويد و تحصيلات خودتان را پى ‏مى‏گيريد.

بايد بگويم كه: دانشسراى كرمان، جزو 25دانشسرايى بود كه حدود 10 سال‏قبل از رفتن من، در تمام ايران تأسيس شده بود. تاريخ تأسيس دانشسراى كرمان1312 ش/1933 بود. مرحوم مايل تويسركانى كه آن زمان رئيس فرهنگ بود، دانشسرا را دركرمان تأسيس كرده بود كه يكى از مؤسسات مهمِ خدمت‏گذار به كرمان به شمار مى‏رفت.دانشسرا، هرسال معمولاً 30 - 20 نفر دانش‏آموز جذب مى‏كرد و آنها را طبق ‏اصول تربيتى جديد آموزش مى‏داد. همه آن دانش‏آموزان بعد از چند سال معلم ‏مى‏شدند و به عنوان «آموزگار» در دهات كرمان پراكنده مى‏شدند، نه در شهرها. اين‏كار، يكى از كارهاى مهم در تمام ايران بود، از جمله در كرمان.

codex21x

page25

ارسال نظر

  • پري

    خدا حفظشان كند مرد بزرگ روزگار ماست.

  • ناشناس

    نه هر درخت تحمل كند جفاي خزان /غلام همت سروم كه اين قدم دارد.حافظ

  • ناشناس

    هم استانی من است
    به او افتخار میکنم

  • صبا

    امیدوارم هر کجا که هستند سالم و تندرست باشند. ایشان از بزرگان و مفاخر ایرانی هستند ما برخود می بالیم که همشهری ایشان هستیم.

  • علي شفيعي نيك آبادي

    اين استادبزرگ وبرجسته هرجاكه هستند به ايشان درودمي فرستم وازخداوندبزرگ برايشان آرزوي تندرستي وشادكامي دارم . بزرگواري ايشان راهنوزهم پس ازسالهاكه بركتاب بنده بنام گركويه سرزميني ناشناخته بركران كوير ، پيشگفتار ارزشمندي نوشته اندهرگزفراموش نخواهم كرد.
    باسپاس فراوان علي شفيعي نيك آبادي

نمای روز

داغ

صفحه خبر - وب گردی

آخرین اخبار