کد خبر: ۵۵۴۱۰
تاریخ انتشار: ۰۶ بهمن ۱۳۹۰ - ۲۰:۴۰
توصیه‌های تربیتی ویل دورانت، قسمت اول
به گزارش پارسینه، ویل دورانت تاریخ‌نگار و فلسفه‌دان آمریکایی و از مشهورترین نویسندگان قرن بیستم است. مجموعهٔ یازده جلدی «تاریخ تمدن» او را آغاز سبکی جدید در تاریخ‌نگاری می‌دانند. کتاب «لذات فلسفه» نیز به همان اندازه در بین دانشگاهیان شناخته شده است. دورانت در این کتاب در نه بخش و بیش از 400 صفحه نظریات شخصی خود را پیرامون هر یک از موضوعات اصلی و اساسی فلسفه (از قبیل فلسفهٔ اخلاق، فلسفهٔ سیاسی، فلسفهٔ تاریخ و غیره) بیان می‌کند. او در هر فصل ابتدا تاریخچه‌ای از بحث به دست می‌دهد، سپس به بازگویی و دفاع از نظر خودش می‌پردازد. در فصل کوتاهی از کتاب، در بخش چهارم، هنگامی که بحث به موضوع تربیت کودکان می‌رسد دورانت از نظریه‌پردازی درمی‌گذزد و به بیان تجربیات شخصی خود و همسرش دربارهٔ تربیت دخترشان اثل (که در هنگام نگارش کتاب 10 ساله بود) اکتفا می‌کند. گزیده‌ای از این بخش را در ادامه می‌خوانید:


ویل دورانت و همسرش آریل


فرمان دادن به کودک حس مقاومت و جنگ‌جویی او را برمی‌انگیزد. این قانون چنان مسلم است که قوانین حرکت نیوتن و همیشه هم بر جای خواهد ماند حتا اگر انیشتین به دست فراموشی سپرده شود. سگ خفتهٔ غرور و خود‌خواهی بر آن که فرمان می‌دهد می‌شورد. هر امر و فرمانی که می‌دهیم اسلحهٔ دفاعی طرف مقابل را به حرکت درمی‌آوریم. اگر خواهش کنی خواهشت برآورده می‌شود و اگر فرمان دهی رد خواهد شد. با کودک خوش‌رفتاری کن تا مهر و اعتماد او را جلب کنی و در این صورت است که خواهش و پیشنهادت از امر و نهیب گیراتر خواهد بود. خجالت می‌کشم بگویم که ما از راه پیشنهاد و تلقین تا چه اندازه دربارهٔ اثل موفق شده‌ایم. ما اثل را با خود به مدرسه می‌بریم و در راه به او اظهار می‌داریم که چه اندازه بر روزهای خوش او در مدرسه غبطه می‌خوریم. نمی‌توان گفت که این ارزش دادن به روزها چه اندازه او را برمی‌انگیزد تا از آن بهره ببرد. سر نهار او را با سوال از وضع مدرسه و خوشنودی او از کلاسش مشغول می‌داریم. او از این توجه ما سخت خوشحال می‌گردد و علاقهٔ ما به تاریخ و جغرافیا و درست‌نویسی و حتی حساب به او سرایت می‌کند. این گونه تلقین به ذهن او نفوذ می‌کند و او را قانع می‌سازد که این گونه چیزها لزوما نباید خسته‌کننده تلقی شود و چه بسا که به همان اندازهٔ تماشای مبارزه‌ها، سفر رفتن‌ها، نامه‌های عاشقانه، و گزارش‌های مالی و مالیاتی جالب توجه و خوشایند باشد.




همین کار را با درس پیانو کردیم. این مساله‌ای است که هر خانه‌ای از آن در زحمت است. «برو تمرین کن!» این جملهٔ احمقانه‌ای است؛ زیرا چنین معنی می‌دهد که «پیانو موی دماغ است و تمرین رنج و شکنجه است؛ برو عذاب بکش که مستحق آن هستی.» ما با اثل طور دیگری رفتار کردیم. ما فقط فرصت و وسیله را در اختیار او قرار دادیم ولی در یاد گرفتن آزادش گذاشتیم. اما چند هفته پیش از آن شروع کردیم دربارهٔ موسیقی و شکوه و زیبایی آن سخن گفتن و تعریف کردن از امتیازی که نواختن آهنگ و تصنیف آن دارد. بعد در جست و جوی معلمی برآمدیم که کودک را با یاد گرفتن مقامات سست و کند و تمرین انگشت خسته نکند بلکه از آهنگ‌های آسان گوش‌نوازی آغاز کند که همهٔ خانه را با او همصدا سازد. این معلم پیدا شد و به زودی خانه از آهنگ‌هایی پر شد که انگشتان گوشت‌آلود اثل با سعی و کوشش تمام می‌نواختند. ما بزرگت‌ها در حالی که سرگرم کار خود بودیم به صدای آهنگ‌های او آواز می‌خواندیم. او از مشاهدهٔ لذت ما لذت می‌برد و خود را یک هنرمند می‌دانست؛ پیانو برای او از همان آغاز موسیقی بود نه سر و صدا و رنج.



پس از آن در راه پیشرفت او مانعی پیدا شد: دیگر نمی‌خواست تمرین کند. ما دیو نفس و شیطان شهوت را در بند کردیم و از فرمان و اجبار سر باز زدیم. به جای این کار من خود پشت پیانو نشستم و شروع به تمرین کردم، این تمرین در حد استعداد من بود. پس از آن از اثل خواستم که بیاید تا با هم برنامه‌ای با چهار دست اجرا کنیم. او آمد و ما با هم یک هفته تمرین کردیم. هر وقت نمی‌خواست من خودم به تنهایی مشغول تمرین می‌شدم. معلم برای ما قطعات سادهٔ دو نفره انتخاب می‌کرد و ما آن را با هم یاد می‌گرفتیم. (درست در همان ایام بود که مرا صدا زد و گفت: «پدر جان بیا تمرین کنیم!») به زودی علاقهٔ او به پیانو بازگشت و شروع کرد به نواختن قطعات ساده‌شده‌ای از بتهوون و موتسارت و شومان و شوبرت و هندل و هایدن و باخ. ما نغمات این آهنگ‌های مشهور را با لذت خواندیم و چقدر خوشحال می‌شد از این که می‌دید روح ما را از نغمه و آهنگ لبریز می‌سازد. به تدریج به این نکته پی برد که موسیقی موهبت بزرگی است و ارزش زحمت و رنج بردن را دارد. روزی پس از آن که قطعهٔ معروف بتهوون، «خداحافظی از پیانو» را نواخت گفت: «اکنون می‌دانم که چرا این همه شیفتهٔ بتهوون هستید.»

از پیانو می‌گذریم و مثال دیگری از شنا می‌آوریم، گرچه این انتقال شایسته‌ای نیست. هیچ دیده‌اید که پدران و مادران به بچه‌های خود چگونه یاد می‌دهند که از آب نترسند و آن را دوست بدارند؟ مدتی به لطف و نرمی بچه را بر سر شوق می‌آورند و بعد شروع می‌کنند به سرزنش و ملامت. بعد هم با زور او را برمی‌دارند و می‌کنند توی آب. این نقشه گاهی کامیاب می‌شود و گاهی هم بچه چنان می‌ترسد که دیگر از یاد گرفتن شنا به کلی سربازمی‌زند. در این‌جا یک مثقال مثال برابر است با چند خروار اجبار. اثل هم مانند کودکان دیگر از آب می‌ترسید. این ترس طبیعی و سالم است و ریشهٔ آن را باید در نسل‌های پیش از تاریخ جست و جو کرد. ما اول‌ کاری که کردیم این بود که لباس شنایی برای او خریدیم و گذاشتیم تا روی شن‌ها بازی کند. خود ما به هم آب می‌پاشیدیم تا عملا به او نشان دهیم که آب چقدر خوب است. رفته رفته رگ غیرت او جنبید و به میل خود رفت توی آب. بعد برای او کمربند نجاتی خریدیم و با خنده‌ای که شرمش را بریزد آن را به کمرش بستیم و او را متوجه کردیم که می‌تواند با این کمربند تا جاهای گود استخر هم برود بی آن که همهٔ موی سرش تر شود. او دختران و پسران را تماشا می‌کرد، حرکات آنان را تقلید می‌کرد تا آن که توانست در همهٔ جهات شنا کند. در پایان اولین فصل شنا اثل بی هیچ گونه اجبار و حتا بی هیچ گونه دلداری و تشویق یاد گرفت که چگونه به یک ضربهٔ سینه تا ده متر شنا کند. در فصل شنای بعدی اثل باز بی‌اجبار و به کمک تعلیمات ماهرانهٔ یکی از دوستانش شنای کرال و شیرجه و زیرآبی را یاد گرفت. اکنون خود او به پدرش تعلیم می‌دهد و با قدرت و تنوع حرکات خود پدرش را شرم‌زده می‌کند.



منبع: لذات فلسفه، ویل دورانت، عباس زریاب خویی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، صفحات 183 تا 185
نام:
ایمیل:
* نظر:
نظرسنجی
فکر می کنید نتیجه مذاکرات هسته ای در بغداد چه خواهد شد؟
توافق برای مذاکرات بعدی
بن بست در مذاکره
رسیدن به توافق اصولی