همشهری تماشاگر/شماره 85/ابراهیم افشار:
1
مسیوخان اگر خودش زیاد نماند که ببیند حرفش چطوری ورد زبان مردان «چمننشین» شده، کلام زریناش یک عمر، ماندگار شد و بر سینهها چسبید که میگفت: صبح به صبح که بیرون میآیی، قشنگ نگاهشان کن.
هر کس را دیدی که همچون شیری، سینه را جلو داده و شاداب و مردانه به پیش میرود بدان که در خانهاش، زنی نیکو دارد. و هر مرد را پژمرده دیدی که همین اول بامدادان همچون موشی آبکشیده زندگی را به پیشیزی نمیخرد و فکستنی و شکستنی است، بدان که او را شیطانکی در خانه است! «مسیوخان» راست میگفت. کلامش، ترازوی مردمش شد.
خدایا این چه بلایی است که شیران را مغموم و درماندگان را شیر میکند؟ از آن هنگام که حوا به خاطر سیبی از بهشت رانده شد تا اکنون و اکنونیان، سایه این سیب گاززده، بر زندگی پهلوانان و قهرمانان ما نیز افتاده است.
2
نخست بر شاهنامه بنگریم. شاهنامه، جهانی لبریز از زنان پارساست. جز سودابه زن کیکاووس که سیاوش را در آتش تهمت انداخت، الباقی را میتوان روی چشم گذاشت. رودابه و تهمینه و گردآفرید که آخر وفاداری و سلحشوری و برپاکننده چادرها و تنورهای داغ زندگیاند. حتی آزرمدخت و پوراندخت نیز زن حسابیاند که به پادشاهی میرسند.
حتی «ارنواز» دختر جمشید که به دست ضحاک افتاد، خوی ضحاکی پیدا نکرد. زنها در شاهنامه، همچون پهلوانان، لبریز از عشقی پاکدامنانهاند. آنها حتی گاهی در سخاوت عاشقانگی خود، پیشقدم نیز میشوند. این تنها پادشاهاناند که عشق «لذتگرا» را همچون «خوی ددی» در دل بیتوته میکنند.
(البته نه همهشان) آنانند که در وفاداری و پاکیزگی، به پای پهلوانان و زنان نمیرسند. زندگی «جریره» را بنگر؛ دختی که به همسری سیاوش درآمد و پهلوانی چون «فرود» را زایید. اما درپی سوءتفاهمی ویرانگر بین ایران و توران، آنگاه که گمان کرد به دست لشگر حریف میافتد، گنجینهها و اسبان خود را آتش زد و با دشنهای شکم خویش درید و خود را کشت. این پایان تراژدی «سووشون» است.
3
برخلاف یلان شاهنامه، ما برای سرک کشیدن به زندگی زناشویی «پهلوانان تاریخی» سرزمینمان به اطلاعات چندانی دست پیدا نمیکنیم. انگار که زن، جزو زندگی خصوصی پهلوانان است و روا نیست که در تاریخ، اسمی از ایشان بیاید.
درباره زندگی خانوادگی شیردل کهنهسوار و پوریای ولی و پهلوانان دنبالهدار عصرهای بعدی، همهچیز در تاریخ پهلوانی ما پوشیده است. حالا حکایت از دو حال خارج نیست. یا پهلوانان قدیمی زنان خویش را در مطبخ مخفی کردهاند و یا اصلا ازدواج را در تضاد با پهلوانی دیدهاند. پهلوانی، در تاریخ این سرزمین، چارچوبی «کاملا مردانه» دارد که باید به رهایی او بیانجامد، نه اسارتاش! این رهایی را لابد به «جفت» نیاز نیست!
حتی پهلوانان عصر «فتیان» را نیز «زنگریز» میبینیم. شاید در نگاه ایشان، زن لعبتی است تمام در خدمت «لذتگرایی» و صدالبته با چلهنشینیها و ریاضت کشیدنهای ایشان، جور درنمیآید! آنها البته «زن» را رد نمیکنند. چراکه عاشق و واله و حیران فداکاریهای مادران خویشاند و حرمت بر ایشان را بسیار واجب میدانند.
به نظر میرسد فتیان ملامتیه نیز زن را همجوار لذت و شیطان و عروسکوارگی میپندارند که در زندگی هیچکدامشان خبری از عشق زمینی نیست. آنها چنان در عشق آسمانی گم شدهاند که از تمام علائم عشق زمینی دوری می گزینند، حتی آنجا که دختی پریوار عاشق« شیخ پهلوان» میشود، ما قصه او را در حالی دنبال میکنیم که تمام موهای پلک و ابرو و سر و صورت خویش را تراشیده تا به زشتی گراید و عاشق را از گرویدن به او پشیمان کند.
این نگاه افراطی، این نگاه درویشگرایانه، این نگاه «زنگریزانه»، این نگاه پارسایانه، در بسیاری از پهلوانان و فتوتنامههایشان، پررنگ است. تا حدی که حتی ما را از ازدواج احتمالی ایشان، بیخبر میگذارد. فقط میفهمیم که در اوج «زنگریزی»، دارای فرزند نیز شدهاند! انگاری که بلبلبچهای از آسمان افتاده است!
4
این نگاه «ضدزن» که بر سینه پهلوانان فتی ما نهادینه شده تا عصر صفوی طول میکشد. چنین است که پهلوانی، امری کاملا «مذکرگونه» به نظر میرسد. این در حالی است که پهلوانان شاهنامه، تنها با «زن» و عشق، کامل میشوند. در میان پهلوانان عصر صفویه نیز زیاد از زندگی زناشویی «ابرپهلوانان» ما خبری نیست. زنان، همچنان موجودات مطبخاند! و دور از چشمها زندگی میکنند. حتی در جامعه پهلوانان عصر قاجار نیز پهلوانی، امری کاملا «مردانه» است.
انگار که قصه عاشقانگی رستم و تهمینه یا سهراب و گردآفرید را نشنیدهاند. و ادامه این «مردا?گیپروری»(!) چنان بلایی بر سر ورزش پهلوانی ما میآورد که در بسیاری جهات به همجنسگرایی و نوچهپروری و «عشق مذکر» میانجامد. ما از زندگی زناشویی ابراهیم یزدی و اکبر خراسونی و جعفر قمی و سیدحسن شجاعت و محمدحسن بلورفروشان و الباقی، هیچچیز نمیخوانیم.
فقط میدانیم که صاحب اولاد شدهاند و بس. این نگرش «زنگریزانه» البته در ادامه راه وارد جامعه قدیمی کشتی ما هم میشود و شاید تا همین چهار، پنج دهه قبل، به زندگی زیرپوستی خود ادامه میدهد. چنان که ورزش باستانی ما از حضور سایه زن بر حاشیه زندگی پهلوانان و نوخاستگان? تهی میشود. این در حالی است که میتولوژی ما لبریز از ایثارگریها و سازندگیها و شجاعتهای زنانه است.
5
حرف «مسیوخان» کاملا درست بود. البته در عهدی که زن به «برده مطبخنشین» تبدیل میشود طبیعی است که نیرویی برای همراهی همسرش و یا زبانم لال(!) بر علیه قیام علیه این انقیاد ندارد. حرف مسیوخان کاملا کاربردی بود! ما حتی در میان بنیانگذاران و پدران و قهرمانان نسل اول ورزشهای مدرنمان هم زن را فقط در دو حالت میبینیم: یا مشغول مهمانداری و بشوی و بپز و بساب است و یا کاملا تحریم شده و حق سرک کشیدن به محل کار شوهرش (جامعه ورزش) را ندارد.
نسل اول ورزش ما -حتی آنهایی که در اروپا تحصیل کرده و خیر سرشان(!) جایگاه ممتاز زن را در عصر تجدد دیده بودند- باز زن را به آشپزخانهها زنجیر کردند و در گعدههای مردانهشان -یعنی کاملا مردانهشان- به تصمیمسازی و یا قهرمانسازی پرداختند.
شاید سر همین است که امروز وقتی همسر پدر فوتبال ایران را میبینیم او را زنی کاملا ضدفوتبال و لبریز از نفرینهایی برعلیه فوتبال مییابیم. فوتبالی که شوهرش را از او گرفته است. شوهری که دختر غریب استامبول را در خانه، دائم تنها میگذارد و در اصل، فوتبال را به «هوو»ی او بدل میکند.
این تازه، روشنفکرترین فوتبالیست نسل اول ماست که عمری را در بلژیک و ترکیه و اتریش طی کرده و از جایگاه زن در جامعهسازی و جامعهپذیری باخبر است. نسل اول جامعه ورزش ما در اصل با ورزش ازدواج کرده بود و روا نبود که زنی را نیز در اسارت بگذارد. البته انتظاری هم نبود که او در تمرینها و اردوها، زنش را سنجاق سینهاش کند و به همه جا ببرد. اصلا جامعه، این را طلب نمیکرد. مخلص کلام اینکه همین ازدواجهای اجباری بود که خیلی از قهرمانان ما را از پای درآورد.
قهرمانی که دائم در اردو و تمرین و مسابقه و مسافرت و ورزشخانه است چگونه میتواند زن را سلطان خانهاش بپندارد؟ پس به کجا رهایش کند؟ قهرمانی که به گفته مربیاش باید چهلروز به چهلروز از زنش دوری کند، تا نیروی بدنیاش جلوی تماشاگران امجدیه تحلیل نرود، چگونه میتواند« همسازی» پیشه کند. اینجور وقتها یا زن باید سکوت میکرد که عمری سکوت کردند؛ یا باید «ددری» میشد که نمیشد وگرنه هیچ خاکی نمیتوانست بر سر کند.
باید میپوسید. باید نفرت پیدا میکرد از هوویش که« ورزش» بود. در این شرایط، فقط و فقط صبوری وحشتناک زنان سنتی بود که دیرکهای چادر زندگی را سرپا نگه میداشت. زنانی که?یک عمر در تنهایی میگریستند و از هرچه پهلوان و قهرمان بود نفرت پیدا میکردند. همسر صدقیانی و همسر تختی، همان بهتر که حرف نمیزنند. آخر، چه بگویند؟
قهرمان آنها، قهرمان جامعه بود، نه «مرد خانه». زن، «مرد خانه» میخواست. همدم میخواست. شریک زندگی میخواست.
حکایت پاسوز شدنها، همین است. حکایت کلام گهربار مسیوخان همین است. مسیوخان، قهرمانان بسیاری دیده بود که شب قبل از مسابقه، با مرافعه و دعوا از خانه زده بودند بیرون و روی تشکها و چمنها کم آورده بودند. کلام مسیوخان، چکیده زندگی یک ملت بود که در میان امروزیها نیز کاربرد دارد. شاید به درد فرداییها هم بخورد. حتی «ازدواج غیرفیزیکی» فرداییها هم کلام او در خود حل خواهند کرد!
6
ما گمان میکردیم میزان طلاقهای عاطفی و حتی طلاقهای واقعی فقط در میان قهرمانان نسل امروز بالاست. ارقام، هولناک است. باورکننده نیست. حتی دامن نجیبترین ستارههای ما را هم گرفته است! اما یک نگاه سرسری به قهرمانان نسل پریروزها هم که برای خود اصول و آرمانی داشتهاند ثابت میکند که آمار طلاق در میان آنها نیز بسیار بالاست.
این «یافته»، اصلا باورکردنی نیست. ما فقط داشتیم نسل امروزی را شماتت میکردیم که به هیچ اصولی پایبند نیستند. ما داشتیم با همسرانشان همذاتپنداری میکردیم که حق دارند نالههایشان را از دست اهرمانان امروز به آسمان میبرند؛ همین قهرمانانی که تا دیروز نمیتوانستند دماغشان را بالا بکشند، اما به محض اینکه دوتا عکسشان در مجلهها چاپ شد و دوبار اسمشان را از جعبه جادویی گفتند، سیل خاطرخواهانشان آنقدر زیاد شد که به هرزهگرایی افتادند.
بالاخره آدمی، «کمالگرا» است! و از هر چیز تکراری، زود سیر میشود! همیشه گفتهایم که شاید ما و شما نیز اگر جای ایشان بودیم که خیل عروسکها را کشته و مرده خود میبینند پایمان میلغزید. اما این حکایت فقط مال امروزیها نیست.
یکپرسه کوچک در میان جداشدگان و طلاقدادگاه و دوزنهها و سهزنههای جامعه دیروز ورزش نشان میدهد که آنها هم زیاد «علیهمالسلام» نبودهاند! اکنون که گرد پیری بر سرشان نشسته، بسیاریشان را میبینیم که تنها و منزویاند. از خانواده، طرد شدهاند. خیانت دیدهاند. آه ندارند با ناله سودا کنند. پس به این باور میرسیم که درد ایشان از خوشگلی زیادی و ازدیاد خاطرخواههایشان نبوده. بلکه آنها هم، چنان در لذتهای فوتبال و دلمشغولیهای آن غرقه بودهاند که فرصت رسیدگی به خانه و خانواده را نداشتهاند.
امثال جدیکار و دهداری کماند که زنانشان با فرهنگ بالا و وفاداری هرچه افزونتر، گرفتاریهای فوتبالی شوهرانشان را به خوبیهایشان ببخشند. در میان نسل دیروز که اکنون «شصتاد و هشتاد» سالگی خویش را میگذرانند از این جداییها بسیار است. پس میتوان گفت که طلاق، فقط دغدغه نسل امروز نیست. غرق شدن در تمرین و مسابقه و اردو و سفر و مسابقه و رژیمهای جسمانی، خیلی از قدیمیها را هم از خانواده دور کرده است.
خیلیها را دچار طلاق عاطفی کرده. اگر هم پای خیلیها به سهطلاقه شدن نرسیده مال حجب و حیا و طاقت فراوان زنها بوده که فکر کردهاند اگر با تور سفید عروسی وارد خانه قهرمان شدهاند، فقط با کفن میتوانند از آنجا بیرون آیند و بر عهد خود ماندهاند.
7
زندگی مدرن، عوارض دارد. سوپراستار شدن عوارض دارد. قهرمان ملت شدن، عوارض دارد. همیشه آرزو میکردیم که خدا قبل از اینکه کسی را محبوب و قهرمان کند، ظرفیتش را به او بدهد؛ به همین بچه سرتقی که تا دیروز نمیتوانست دماغش را بالا بکشد و پول بلیت اتوبوس هم نداشت و حالا در پنتهاوسهای الهیه و آپارتمانهای سوپرلوکس برج شصت طبقه دوبی زندگی میکند، گنجایش بدهد. ولی مگر «گنجایش»، فروشی است؟ از کجا میتوان خریدش؟ «ظرفیتسازی»، پروسه و مکانیسم و ریاضت خودسازی و خودآگاهی و عوامل ژنتیکی و محیطی مخصوص خودش را دارد.
لابد حکایت قهرمان امروز ما را شنیدهاید که در کمسالی ازدواج کرد. عاشق دختری شد که از خودش چندسال بزرگتر بود. هنوز محبوب پوسترها و دوربینها نشده بود. تا چشم باز کرد، سهتا بچه قد و نیمقد را دید که همچون توله دنبالش میآیند.
زندگی اشرافی در دوبی، رگههای طلاق عاطفیاش را پررنگتر کرد. دید که ستارههای خارجی شاغل در آنجا، خیلی راحت، دخترکان بزکدوزکی موطلایی اروپایی را به خانهای میبرند که با خانوادهشان در همانجا زندگی میکنند. ایشان هم زد رو دست آنها. «پستمدرن» شده بود!
زنش، اوایل دعوا راه میانداخت. میگفت به حریم مقدس خانهام تجاوز شده.خانهام بوی گند گرفته. به مدیر باشگاه قبلی شوهرش در تهران زنگ میزد و میگریست. به مادرش زنگ میزد و مینالید. دعواها ادامه داشت. قهرمان قصه ما خیلی بیپرواییها کرد.
زنش دیگر هیچ نمیگفت. خفهخون گرفته بود. به خاطر بچهها مجبور بودند همدیگر را تحمل کنند. زندگی اشرافی، برای آدمهای تازه به دوران رسیده، بدبختیهای خاص خودش را دارد. آقای ستاره را یکسال بعد در تهران دیدیم. قاطی کرده بود و دائم میگریست. از پیش این فالبین به خانه آن یکی ساحره میرفت.
دعانویسها را یکییکی جان به لب کرد. یکروز که برای سر زدن به بچههایش به دوبی رفت انواع دعاها را با خود به همراه داشت که با خط خرچنگ قورباغه نوشته شده بودند. یکی را باید توی بالشت همسرش میگذاشت. یکی را باید توی باغچه خانهشان چال میکرد. یکی را باید تو جیب عیالش جاساز میکرد. یک سنجاق قفلی هم بود که باید میزد به لحاف مشترکشان. (اما کدام مشترک؟)
که«بستن بخت»در آنها اثر نکند. توی هواپیما عین برج زهرمار بود.
وقتی به لابی برج رسید بچهاش را دید که جیغزنان خود را در آغوش پاپا انداخت. در آن چند روزی که سر و گوشی آب داد دید که همسرش، تلافی آن روزهای وحشتناک -که او غریبههای خارجی را به خانهاش مهمان میبرد- یکجا دارد بر سرش درمیآورد. فهمید که همان رفیقی که در آن مجتمع، آپارتمان دارد و دائم با هم گل میگفتند و گل میشنفتند و از جیک و پوک زندگی قهرمان خبر داشت، حالا به خانه خودش رفتوآمد شبانه دارد! کسی بهش گفته بود از هر دستی که بدهی از آن یکی دست، پس میگیری.
تازه میفهمید این حرفها یعنی چه. این زندگی سلطنتی، دوزار نمیارزید. فوتبالش داشت تمام میشد. دائم کارت زرد و قرمز میگرفت. دائم تو تمرینها دعوا راه میانداخت. دعانویسها هم چاره درد او نبودند. کمرش شکسته بود و خودش خبر نداشت.
8
نور به قبرت ببارد مسیوخان. راست میگفتی که مرد شیر و مرد موش را وقتی میتوان شناخت که صبح از خانهشان بیرون میآیند. اگر زنی در خانه باشد که با مهر، بدرقهاش کند کسی جلودار شیر نمیشود. اگر شیطانکی در خانه باشد که بگوید برو به جهنم، مردی کمرشکسته را میبینی که در همان آستانه خانه خود، ضربهفنی شده است.
همین ستارهها را سیر نگاه کن. نسل امروز و دیروز و پریروز هم ندارد. قریب به اتفاقشان در زندگی شخصی خود شکست خوردهاند. بدا به حال ملتی که همه امیدش را به ساقهای چنین قهرمانانی بدوزد. قهرمانی که نتواند خانه کوچکش را به عسل محبت مهمان کند، چگونه میتواند زندگی من و تو را شیرین کند؟ او قبل از اینکه به میدان بیاید، «شش-هیچ» از زندگی، عقب است. ما از او توقع داریم زندگی ما را گلباران کند؟
نور به قبرت ببارد مسیوخان. اینها قبل از اینکه به میدان بیایند، در میدان کوچکتری شکست خوردهاند و داور، دست همسرانشان را بالا برده است به علامت ضربه فنی!