یک نگاه: تفاوتِ حاتمیکیا و فرهادی مثلِ تفاوتِ امیرخانی و معروفی است
محمد مهدوی اشرف در وبلاگ غم خاک نوشت:
«جداییِ نادر از سیمین» عنوانِ فیلمیست که جایزههای مختلفی را از جشنوارهها و نهادهای مختلفِ سینمایی (در سالِ جاری) در ایران و جهان بُرده است. فیلمِ خوشساختِ «اصغر فرهادی» با اقبالِ زیادی در جهان روبهرو شده و علاوه بر فستیوالهای رسمی، توانسته نظرِ منتقدینِ جدیِ فیلم را هم به خودش اختصاص دهد و در لیستِ پنج، ده، بیست و پنجاه و صدتاییِ بهترین فیلمهای اغلبِ آنان قرار گیرد.
فرهادی با زبانِ ایجاز و اشاره و ریتمی معقول (نه کُند، نه تُند) فیلمش را پیش بُرده و درامِ اجتماعیش را پرداخت کرده است. فیلم در نهایت با تعلیقی بهجا و مناسب به اتمام میرسد. دلیلِ این تناسب هم این است که تقریبا قبل از رسیدن به آن تعلیق، موضوعِ اصلیِ فیلم و پایانش را میشود متوجه شد و درواقع منظورِ کارگردان فدای این تعلیق نشده است. این از ویژهگیهای خیلی مثبتِ این فیلم است.
نادر، سیمین و ترمه اعضای یک خانوادهی چهارنفرهاند که قرار است احتمالا از هم بپاشد. سیمین همسرِ نادر است و مادرِ ترمه؛ او میخواهد از کشورش برود. مقدماتِ تحققِ این تصمیم را فراهم کرده و ویزای اقامت در کشورِ دیگری را برای خودش و خانوادهاش گرفته.
محدودیتِ زمانیِ اقدام برای اقامت و فرصتی که دارد از دست میرود، پدرِ دچارِ آلزایمرِ نادر که با آنها زندهگی میکند و نادر نمیتواند تنهایش بگذارد و نهایتا ترمهای که متعلق به هردوی نادر و سیمین است -همه و همه- باعث شدهاند کارِ این زن و شوهر به دادگاهِ طلاق بکشد. فیلم (بعد از تیتراژ که دستگاهِ فتوکپیِ دادسرا را نشان میدهد،) از جلسهی دادگاه شروع میشود و توافقی که سیمین برای از ایران رفتن محتاجِ آن است و دلیلِ محکمهپسندی که برای جداشدن از نادر نمیتواند ارائه دهد. فیلم از امضاء اتمامِ جلسهی بینتیجهی دادگاه واردِ بُرِشی از زندهگیِ این خانواده میشود.
راهپلهی خانهی نادر و پیانوی سیمین که کارگرانِ حمل و نقل در حالِ پایینبُردنش هستند، نشان میدهد که سیمین تصمیمش را برای جدایی گرفته است. صحنهی بعدی (یعنی بستنِ چمدان) تأییدِ هماین مسئلهست. از طرفی انگار نادر هم خودش را برای این جُدایی از قبل آماده کرده؛ سیمین زنی را برای پرستاری از پدرِ نادر و رتق و فتقِ کارهای منزل -در نبودِ خودش- پیدا کرده و نادر دارد با او راجعبه جزئیاتِ کار و هزینه صحبت میکند.
تا اینجا فیلم میخواهد یک تفاوتِ بارز بینِ سیمین و نادر را به بیننده نشان دهد. در دادگاه نادرْ سیمین را متهم میکند به اینکه بدونِ درنظرگرفتنِ شرایطْ قصدِ خروج گرفته و سیمین میگوید این (یعنی تصمیم برای رفتن) کاری بوده که با هم شروع کردهایم. سیمین دوست ندارد دخترش در ایران بزرگ شود و آن را مهمترین علت برای رفتن ذکر میکند. گویی سیمین دلیلی بر ماندن نمیبیند و هماین را از نادر هم انتظار دارد و از او میپرسد «یک دلیل برای ماندن بگو.» نادر میگوید «مثلا یکیش پدرم» که سیمین میگوید «پدرت آلزایمر دارد و کسی را نمیشناسد. او نمیفهمد، پس برای او چه فرقی میکند؟» نادر میگوید «من پسرشم، من که میفهمم.»
فیلم نادر را مسئولیتپذیر و محکم نشان میدهد و سیمین را شکننده و نامقاوم. در سکانسی دیگر میبینیم که سیمین برابرِ غرولندِ کارگرانِ حملونقل و مبلغِ اضافهای که طلب میکنند، کوتاه میآید و زیرِ بارِ پرداختِ هزینهی اضافی میرود و این پول را از روی پولی که از کشوی اتاق درآورده میپردازد اما نادر در جوابِ پرستار که حقوقِ ماهیانهی پیشنهادیِ نادر را کم میداند، کوتاه نمیآید و میگوید این در توانِ من است، تصمیم با خودتان.
در ادامهی فیلم به زبانهای دیگری باز روی این تفاوتِ کلیدیِ نادر و سیمین دست گذاشته میشود. نادر میخواهد ترمه را قوی بار بیاورد و طوری تربیت کند که بتواند در جامعه از حقش دفاع کند (صحنهی پمپِ بنزین). یا آنجا که نادر دارد از ترمه معنای دیگر و بعد فارسیِ عباراتی را میپرسد:
-متعبّد؟
-عبادتکننده، شُکرگزار
-بادیه؟
-بادِ تُند (نادر تصحیح میکند: بیابان!)
- نهضت؟
-جنبش
-(زنگ به صدا در میآید) زنگ؟
-راضیهخانم (نادر: نهخیر، ترمه: شوهرش، نادر: بله)
-ماکت؟
-نمونک
-کمپوت؟
-خوشآب
-گارانتی؟
-تضمین، ضمانت (نادر: اینکه عربیه، معادلِ فارسی؟ ترمه: خانممون گفته. نادر: دیگه این جمله رو به من نگیها! چیزی که غلطه، غلطه. هرکی میخواد بگه، هرجا هم میخوان نوشته باشن. برای گارانتی هم بنویسـ... ترمه: چیزِ دیگه بنویسم نمرهمو کم میکنن. نادر: عیب نداره بابا، بذار کم کنن. بنویس: پُشتوانه و ترمه تکرار میکند: پُشتوانه...)
نادر به جزئیات و اطرافیانش توجه میکند، سعی میکند از حقش کوتاه نیاید، مقابلِ اشتباه بایستد و این را به دخترش هم یاد دهد. سیمین اما برای پیشبُردنِ کارهایش گاهی همهی واقعیت را نمیگوید (مثلا به خانمی که برای کارهای منزل پیدا کرده نگفته خودش در منزل نیست و این برای آن زن ظاهرا نکتهی مهمی بوده). سیمین برای گرفتنِ حقش پافشاری نمیکند، کوتاه میآید و سعی میکند از کنارِ مسائلِ اینچنینی عبور کند و مهمتر اینکه دخترش را هم مثلِ خودش تربیت کند و بِبَرد.
فیلم از این تفاوتِ عمده سخن میگوید. از مسئولیتپذیربودن و نبودن، از مبارزهکردن و نکردن، از ایستادن و فرار، از راستگفتن و راستنگفتن. علاوه بر این نکتهی اصلی، فیلم میخواهد به مخاطب بگوید یک دروغ یا تساهل برای یک مسئلهی کوچک، میتواند باعثِ ایجادِ مشکلاتِ بزرگی در آینده شود (مثلا پولی که سیمین در مقابلِ طلبِ زورِ کارگرانِ حملونقل از کشو برداشت و بعدتر زمینهی بروزِ مشکلاتِ بزرگی شد).
همهی افرادِ فیلم -از نادر گرفته تا سیمین و ترمه و زنِ پرستار و شوهرش- به اقتضائاتی در جاهایی یا صراحتا دروغ میگویند، یا گاهی همهی راست را نمیگویند. بعضی مثلِ سیمین راحتتر، بعضی مثلِ نادر سختتر و بعضی از روی سهو و بعضی برای دوستداشتنِ دیگری و بعضی بهخاطرِ مشکلاتی که ممکن است از راستگفتن برایشان بهوجود بیاید.
این موضوعِ اصلیِ فیلم و درواقع تمِ اصلیِ داستان بود. جُدا از این موضوعِ اصلی اما جزئیاتی هم بهاشاره در فیلم گنجانده شده که حتما حائزِ اهمیت است و بهنظرم در اقبالِ عمومی و جهانیِ این فیلم هم مؤثر بوده. مثلا در اوایلِ فیلم نادر را میبینیم که با ترمه فوتبالدستی بازی میکند. دخترِ کوچکِ خانمی که در منزل کار میکند به ترمه کمک میکند و نادر دستانِ پدرش را به کمکِ خودش گرفته. ترمه یکجایی دستهی مربوط به رنگِ مقابل (تیمِ نادر) را میگیرد و به سمیه میگوید: «عیب نداره، تقلب کن!» بعدتر ترمه از پدربزرگش میپرسد: «آقاجون شما طرفدارِ کیاین؟» که نادر جواب میدهد: «آقاجون مربیه، رو نیمکت نشسته!» این سکانس اشارهای سیاسی دارد به اوضاعِ مملکت و نقشِ رهبر در منازعاتِ سیاسی بینِ دوجناح که البته ادعای من است و برداشتم از فیلم و روی آن هم پافشاری میکنم. یا ترکیبِ کلماتی که نادر به ترمه دیکته میگوید هم اشارهای سیاسی-اجتماعیست. متعبد، بادیه، نهضت، به جنبش که میرسد تصویرِ دیشِ ماهواره را میبینیم!!
از دیگر نکاتِ سیاسی-اجتماعیِ فیلم میتوان به آنجایی اشاره کرد که در منزلِ مادریِ سیمین، نادر دارد با مادرخانمش صحبت میکند و دورتر کسی دارد رسیورِ ماهواره را تنظیم میکند. آن شخص میگوید: «خانم نمیگیره این چندتارو، پارازیت روشه شدید!»
یا در دادسرا هنگامی که مادربزرگ دارد از ترمه تاریخ میپرسد. ترمه میگوید در زمانِ ساسانیان جامعه به دو طبقهی اشراف و عادی تقسیم میشده که مادربزرگ بدل از «عادی» میگوید: معمولی.
اینها همه اشاراتِ سیاسی-اجتماعیِ فیلم است برای مخاطب، مخصوصا مخاطبی که با ذهنیتی خارجی این فیلم را میبیند. چون بعضی مسائل واقعیاتِ جوامعند اما آدمهایی که درونِ آن جوامع زندهگی میکنند گاهی از سرِ اغماض یا گاهی از سرِ ملیتگرایی و وطنپرستی یا حتا مسائلِ سیاسی، سعی میکنند مشکلاتشان را بپوشانند و فریاد نزنند. فرهادی اما در فیلمش خیلی زیرِپوستی و ظریف تصویری از ایران ارائه میدهد که در جهان ایران را بیشتر به آن میشناسند. سانسور، عقبماندهگی، دودستهگی، قانونهای قضاییِ ناکارآمد و ایراددار و جنبشِ اعتراضی مدنی.
در جای دیگری از فیلم، نادر به ترمه که از او خواسته بود برود و راستش را در دادگاه بگوید، میگوید: «بابا قانون اینچیزا حالیش نیست، میگه یا میدونستی، یا نمیدونستی!». این یعنی در قانون چیزی به اسمِ صداقت تعبیه نشده و قانون همه را دروغگو فرض کرده و اخلاقی وجود ندارد یا به عبارتِ دقیقتر قانون تخفیفی برای راستگویی قائل نیست. مکالمهی نادر، خانمِ پرستار و شوهرش با آقای قاضی (بازپرس) در دادسرا هم نشانهی این مدعاست. قاضی فقط در پیِ کشفِ صحت یا عدمِ صحتِ گفتهها از طریقِ «اقرار» یا گواهیِ «شُهّاد» است و اعتنایی به توضیحات و خواهشها نمیکند. مثلا آنجایی که قرارِ بازداشتِ نادر صادر شده، دادگاه هیچ توجهی به اینکه پدر و دخترِ نادر باید شب را تنها باشند نمیکند و فقط «وثیقه» را میشناسد. اینها البته نقائصِ قانونیِ ما هست ولی الزاما همهی تصویرِ جامعهی ما نیست و اینطور نیست که در جوامعِ دیگر هیچ نقصِ قانونیای وجود نداشته باشد.
بههرروی، جداییِ نادر از سیمین در زُمرهی فیلمهای خوب و خوشساخت است و این انکارکردنی نیست. نه فرهادی را باید حذف کرد و نه فیلمهای او را به چوبِ سیاست راند. حتا اگر فرهادی دیگراندیش باشد و طرفدارِ اصلاحاتِ مدنی و جنبشِ اعتراضیِ سالِ 88، باز هم بودنِ او و فیلمهای او برای نظام و کشور ارزشمند است و لازم. فرهادی باید باشد و فیلم بسازد و حرفهایش را بزند، حاتمیکیا و دیگران هم باید باشند و بسازند و حرفهایشان را بزنند. نه اُسکار و کن و برلین و سیمرغ الزاما چیزی به ارزشهای یک فیلمِ خوب میافزایند و نه نداشتنِ اینها چیزی از ارزشهای یک فیلمِ خوب کم میکنند. طبیعیست جهان، ایرانی را بیشتر میپسندد که به ذائقهی خودش و تعریفِ خودش نزدیکتر باشد و از اینرو فیلمِ ایرانیای را هم بهتر میداند که به آن فضا نزدیکتر باشد. یعنی آکادمیِ اُسکار هیچوقت به ذهنش خطور نمیکند که «آژانسِ شیشهای» هم میتواند فیلمِ خوبی باشد اما راجعبه جدایی لااقل این ریسک را کرده.
تفاوتِ حاتمیکیا و فرهادی مثلِ تفاوتِ امیرخانی و معروفیست. این اصلا اعجابانگیز نیست اگر جهان معروفی را تحویل بگیرد و امیرخانی را نه. اصلا قصه، قصهی دیگریست. زبانها مختلفند و جهانها مختلف. هیچکس جای هیچکسِ دیگری را نگرفته، حتا اگر خودِ آن اشخاص هم ندانند، در دو دنیای مختلفند. من برای معروفی احترام قائلم اما بیوتن کتابِ من است، همچنین برای فرهادی احترام قائلم اما آژانس فیلمم است. موفقیتِ فرهادی -بهعنوانِ یک هموطن- آرزویم است اما بوی پیراهنِ یوسفم را با هیچ عطر و ادکلنی عوض نخواهم کرد إنشاءالله.
ازانس شیشه ای را بیشتر از صد بار دیده ام...ایا امکانش هست حاتمی کیا را یک بار ببینم...