کد خبر: ۴۷۷۱۵
تاریخ انتشار: ۲۲ شهريور ۱۳۹۰ - ۰۴:۰۸
آیت الله طالقانی به روایت غلامرضا امامي
او را مي بينم از پس سد ستبر زمان كه چونان عقابان بر بلنداي تاريخ ايستاده... استوار و نگران...او را مي بينم كه ديره به جهان و دل به مردمانش سپرده...او را مي بينم كه «غم اين خفته چند، خواب در چشم ترش مي شكند.» هميشه مي شكند...به نوجواني او را شناختم و مهرش به دل گرفتم، مهري كه با شير اندرون شد و با جان به در رود. هميشه او را چون «گاندي» مي ديدم و اكنون آميزه اي از گاندي و «نلسون ماندلا»... مي يابم.طالقاني رنگين كماني بود از رنگ ها، هرچند كه رنگ قرمزش آن سال ها بيشتر رخ مي نمود اما دلي داشت به رنگ آسمان آبي و ديره اي به سبزي جنگل هاي سرسبز.

در خدمتش به سفرها رفتم، روزهايي در شمال و ايامي در زادگاهش «گليرد»...شرح آن ديدارها و سفرها را در كتاب «با طالقاني آن پيرپاك ما» نوشته ام كه اگر خدا بخواهد و بندگان خدا بگذارند درمي آيد. روزي را به ياد مي آورم كه در آستانه انقلاب طالقاني به فرودگاه مهرآباد آمد، عازم سفري به پاريس بود كه نگذاشتند.

خسته بود و براي او چاي آورديم. از دور چشمش به كسي افتاد. صدايش زد. مردي تنومند جلو آمد، سلام كرد و طالقاني چاي را به او داد. احوال آن مرد و خانواده اش را جويا شد و گفت اگر مشكلي دارد به دخترش سري بزند... ما ندانستيم آن مرد ناشناس كه بود؟ چهره آشنايي نبود... از او جويا شدم، گفت پاسبان زندانم بود... با ما مهربان بود!پس از انقلاب هم «استوار ساقي»، سردسته ماموران محبس قزل قلعه به زندان افتاد... زندانبان، زنداني شد.

دست به كار شد. نامه اي نوشت و او را از زندان رهانيد...عصري را به ياد مي آورم كه سيد در حصر خانگي بود در خانه اش پيچ شميران... سوز و سرماي زمستان بيداد مي كرد و پاسباني مامور شده بود كه آمدوشدها را كنترل كند- سيد به خادم مسجد مشهدي ابراهيم پيام داد كه برايش هيزم بياورند، آقا اسماعيل، فرزندش با خودرويي هيزم ها را بار زد و به پيچ شميران آمد به خانه آقا- اما پاسبان رخصت نمي داد. مامور و معذور ذكر مكرر او بود.طالقاني سروصدا را كه شنيد از در بيرون آمد و خطاب به پاسبان گفت: من خانه گرمي دارم، بخاري نفتي روشن است... فكر تو بودم كه در اين سوز سرما و برف چه مي كني؟ نكند مريض شوي، اين هيزم ها براي توست...

طالقاني نادره زمان بود... گوهر يگانه روزگار... دين را براي مردم مي خواست و آزادي را باور داشت و شورا با جانش آميخته بود و به حرمت انسان ايمان داشت...دريادل بود، بلندنظر، دلير و دانا... و اين هم به بركت دل پاك و ديده آسمانيش بود...شوري در سر داشت، بحري در دل...پيشاپيش پيروزي انقلاب، روزي ديدم كه نگران است اشك در چشمان پر فروغش حلقه زد، جويا شدم كه چه شده؟ آهي كشيد و گفت: دو روز است افسران گارد تفنگ هايشان را مي آورند به خانه ما و به مردم مي پيوندند.

مي ترسم براي آينده آنها، چه كنيم آنها را؟ مگر مي شود نبخشيدشان، آنها را به دريا بيفكنيم؟سيد چون خورشيدي بود تابان بر همه كس، چون باران مهربان بر همه جا... خانه اش ميانه خيابان انقلاب بود، دست راست ميدان امام حسين(ع) و خيابان انقلاب پس از آن به ميدان انقلاب و سرانجام به آزادي مي رسيد ... ميدان آزادي...مردي بود دل به خدا داشت و بندگان خدا را نهال هايي مي دانست كه مي بايد بركشند، پوسته سخت زمين استبداد را بردرند و به خورشيد برسند.هميشه دغدغه داشت و ورد كلامش و جانش يك سخن بود... آزادي... اي خجسته آزادي...
نام:
ایمیل:
* نظر:
نظرسنجی
فکر می کنید نتیجه مذاکرات هسته ای در بغداد چه خواهد شد؟
توافق برای مذاکرات بعدی
بن بست در مذاکره
رسیدن به توافق اصولی