دژاکام: با اطمینان از اینکه تیم قالیباف استفاده تبلیغاتی میکند، به افطاری رفتم
پارسینه: من یک بار دیگر در چند ماه پیش نوشتم و الان با عبارتی دیگر مانیفست خودم را با صراحت می نویسم و آن اینکه : یک موی گندیده همین احمدی نژاد را با همه گندهایی که این ماهها در برخی موارد زده است را به صدتا امثال قالیباف نمی دهم...
تقی دژاکام (بلاگر حزباللهی و عضو تحریریهٔ روزنامه کیهان) در وبلاگ « آب و آتش » نوشت:
1- تمام این یک ماهی که از آمدنمان گذشت، به این امید گذراندم که یک بار دیگر همسفران خوب کربلاییم را ببینم . بارها به حامد زنگ زدم و از روز و ساعت قرار پرسیدم . در همین حین ، به کارهای عقب افتاده روزنامه و سرویس رسیدم و مجبور بودم که مطالب مجله پاسدار اسلام را که ویراستاری و تنظیم و آماده سازی نهایی برای چاپشان با من است انجام دهم و از طرفی سفرنامه ای دلی بنویسم که نه صرفاً گزارش دیدارها باشد و نه بی توجه به حاشیه ها و ظرایفی که شاید برای کسان دیگری که به این سفرها می روند مفید، و همین شد که روزهای منتهی به آخر ماه مرداد من ، درست مثل روزهای منتهی به 27 تیرماه پر از کار و بالطبع پر شتاب و با ضرباهنگی تند و نفسگیر بود و به همین دلیل، تنها توانستم به نگارش ده قسمت از سفرنامه ای که احتمال می دهم بیش از بیست شماره شود موفق شوم .
با اینکه سررسید ارسال سفرنامه به مسابقه تمدید شد ، اما حتی سعی هم نکردم که سرعت را فدای دقت و ماندگاری کار کنم به همین دلیل وقتی داور عزیز مسابقه تماس گرفت ، گفتم شما طبق روال و ضوابط خودتان عمل کنید و اجازه بدهید من با همین شیوه کار را ادامه دهم ضمن اینکه بسیاری از کسانی که سفرنامه نوشتند انصافاً خوب و جاندار بود بخصوص نفر اول یعنی خانم لیلا باقری که در سفرنامه اش نشان داد یک خبرنگار به تمام معنی حرفه ای است .
2- روز افطاری به عمه خانوم زنگ زدم تا آماده باشد بروم دنبالش برای این جلسه ، چرا که خیلی از خانومها اصرار داشتند حتماً می خواهند دوباره ایشان را ببینند. عمه خانوم با لحنی گلایه وار عذرخواهی کرد و گفت : باید زودتر به من می گفتی تا به جای دیگری قول ندهم . الان دارم آماده می شوم با جمعی از خانومها به یک افطاری دیگر برویم . این شد که به تنهایی خودم را به تالار ایوان شمس رساندم.
3- راستش شنیده بودم که در این مراسم، تیم همیشگی قالیباف یعنی آقایان خاموشی ِ سازمان تبلیغات و دکتر اسماعیلی و آقای ایازی و ... دعوتند و برای من نه پیش از مراسم و نه پس از آن و نه الان که این را می نویسم شکی و شبهه ای نبوده است که آقایان قصد بهره برداری سیاسی از این مراسم دارند اما بااطمینان به این مراسم رفتم .
اتفاقاً قسمت یازدهم یا دوازدهم سفرنامه من یعنی زمانی که به قبرستان وادی السلام می رویم و در راه با آقای حکمتی پور ( معاون آقای ایازی) همصحبت می شوم در همین باره است که چرا ما نباید از امکاناتی که در اختیار سازمانهای مختلف است و آنها «وظیفه دارند» آن امکانات را در راه گسترش فعالیتهای فرهنگی هزینه کنند استفاده کنیم ؟چرا ما نباید از این امکانات برای مقاصد فرهنگی خودمان استفاده نکنیم ؟ آن هم در شرایطی که بسیاری از سازمانها و وزارتخانه ها این امکانات را از فعالان فرهنگی دریغ می کنند یا در اختیار نامحرمان می گذارند ، چرا حالا که شهرداری تهران و بخصوص سازمان فرهنگی و هنری - حتی به دلایل تبلیغاتی - این امکانات را در اختیار فعالان فرهنگی حزب اللهی گذاشته است و برای این انجام وظیفه هیچ پیش شرطی هم نگذاشته است ، از آن استفاده نکنیم ؟ در سفرنامه خواهید خواند که آنجا من به آقای حکمتی پور گفتم ما از این امکاناتی که به ما پیشنهاد می کنید استفاده می کنیم ، سپاسگزار شما هم هستیم که به وظایفتان عمل می کنید اما این را بدانید که تمام حرکت ما در استقلال ما نهفته است و ارزش کار بچه ها هم در همین استقلال است و این تحقیر بزرگی است که شما فکر کنید ما برای این کار می آییم و مثلاً در انتخابات به آقای قالیباف رأی می دهیم . البته ممکن است کسانی به این نتیجه برسند که به ایشان رأی بدهند اما این یک پیش شرط نباید باشد که آقای حکمتی پور هم تأیید کرد و گفت : اصلاً ما جا و امکانات در اختیار شماها می گذاریم و اتفاقاً انتظار داریم پیش از همه خود ما را در شهرداری و شخص شهردار را نقد کنید و برای این کار هیچ چیز از شما نمی خواهیم .
من البته بیست و دو سال است که خبرنگارم و اینقدر هالو نیستم که نفهمم بالاخره آقایان استفاده تبلیغاتی خودشان را از این ماجرا خواهند کرد اما این را هم می فهمم که چیزی که ما به دست می آوریم و کاری که ما می کنیم ، پر سودتر و فراتر از بهره ای است که آقایان می برند.
4- در مراسم ، علاوه بر دیدن همسفرهای خوبی چون آقایان هابیل، دهقانی ، حسن پور ، جلالی ، نخلی ، قزلی، احسانبخش (حامد و حاج صادق)، حاج سالار، توانا ، اویس ، مصباح، طاهریان و ... دوستان وبلاگ نویس دیگری را هم دیدم که حسابی مرا ذوق زده کرد : حسام الدین مطهری ، مفتاح ، سِلطون ، فضل الله نژاد ، اجرایی ، میثمی ، حسین زاده ، عسکری و ... چند تن از خانومها را نیز شناختم ( یا خودشان را شناساندند !) از جمله باقری ، رحیمی ، ابراهیمی ، آسوپار ، توتونچی و ... خانوم شریعتمدار مجری برنامه راز این هفته نیز آنجا بود و در غرفه خبرگزاری مقاومت اسلامی میدانداری می کرد. و این همدیگر را دیدن کم چیزی نبود و خیلی ارزش داشت .
5- پخش فکر می کنم پنج کلیپ از سفر اخیر کربلا در قبل و بعد از صحبتهای حاج آقا صدیقی ،سالن را تکان داد و گریه های بلند کسانی که رفته بودند یا آنها که حسرت می کشیدند را در سالن بلند کرد . من اما موقعی دلم تکان خورد که در کلیپ آخر ، گوشه هایی از حرم نبوی و بیت الله الحرام را نشان داد و من افسوس خوردم که به دلیل ناتمام ماندن سفرنامه ام احتمال حضور در این حرمین شریفین را از دست داده ام .
6- هابیل ، به نمایندگی از وبلاگ نویسان بیانیه تشکیل «خانه فعالان مجازی» را خواند که انصافاً بیانیه پر و پیمانی بود بخصوص که تأکید کرده بود که ما وبلاگ نویسان هویت خودمان را در استقلالمان از این و آن کس می بینیم و به نقاط قوت و ضعف هم بچه ها و هم مسئولان مربوط در فضای مجازی اشاره کرده بود . پیش از رفتن هابیل به بالای سن هم یک نفر به تک تک کسانی که وارد سالن می شدند یک کارت کوچک می داد که روی آن یک عدد سه رقمی بود و تأکید می کرد که این کارت را تا پایان قرعه کشی به همراه داشته باشید .
7- یکی از بخشهای به یاد ماندنی این برنامه ، حضور «محمد تقی خان» نوجوان پانزده ساله پاکستانی و حافظ کل قرآن کریم بود که انصافاً خیره کننده بود . محمد تقی خان با احاطه فوق العاده به قرآن به شیوه های گوناگون موضوعی ، عددی ، مفهومی ، سرعتی و ... توانایی خارق العاده خود را در حفظ و قرائت کلام خدا نشان داد و بیشتر موقعی نفسها را در سینه حبس کرد که مجری ( محمد نقی خان - برادرش) قرآنی را به سمت من که در وسط جمعیت نشسته بودم آورد و گفت یک آیه را انتخاب کن و من آیه 52 سوره مریم را انتخاب کردم . آنوقت محمد تقی با نگاه به چشمهای برادرش ابتدا به سوره مریم آیه 42 اشاره کرد و بعد فوراً اصلاح کرد و آیه را دقیق ذکر کرد و کمی از آن را خواند. کار به اینجا هم ختم نشد و مجری یکی از حضار را به بیرون برد و با هم آیه ای را انتخاب کردند و با بلندگوی بی سیم از او پرسیدند و او با دقت کامل به آیه مورد نظر اشاره کرد ! خیلی دلم می خواست برای برنامه های قرآنی ماه مبارک کیهان دعوتش کنم اما دیر به صرافت افتادم و کمی هم به این فکر کردم که برنامه های کیهان تا آخر ماه مبارک تعیین شده است .
8- نوبت اعلام برندگان بود . ناگهان اسم مرا به عنوان نماینده وبلاگ نویسان برای حضور بر روی صحنه صدا زدند و به همراه آقایان ایازی و حاج آقا امرودی به روی سن رفتیم . در آنجا مصافحه ای با آقای ایازی کردم . سپس برندگان را که به هرکدام یک سفر عمره مفرده تعلق گرفته بود صدا کردند که به ترتیب اول تا سوم عبارت بودند از : خانوم لیلا باقری ، خانوم زهرا رضاییان ، آقای مصباح . بعد نام مرا به همراه حسین نخلی به عنوان تقدیر شدگانی که به سفر مشهد مقدس اعزام می شوند اعلام کردند .
سپس اعلام شد که از میان شرکت کنندگان به قید قرعه سه نفر هم برای عمره مفرده انتخاب می شوند . نفر اول را آقای ایازی انتخاب کرد و نفر دوم را من که عدد 113 را گفتم و نفر سوم را آقای امرودی که عدد 499 را صدا کرد . همان بالای سن به یادم آمد که این شماره به احتمال قوی از من است ، از جیبم کارت را بیرون آوردم و دیدم که بله عدد 499 از من است و ذوق زده آن را به جمع نشان دادم . آقای امرودی گفت : این اتفاق خیلی عجیب است . و از جمع پرسید شما قبول دارید که این انتخاب واقعی است ؟! که همه دسته جمعی تأییدکردند و من در همان بالای سن نفهمیدم که دیگر در دور و برم چه می گذرد و به کلیپ نخود فکر کردم که چگونه دل مرا به خانه خدا برد و خدای بنده نواز چه زود ، دست مهربانش را بر سرم کشید .
چشمهایم را که باز کردم دیدم پسرک ش یطان کوچولوی آقای جلالی (نمک) یا در حقیقت «نمک پاره» به روی سن آمده و روی صندلی نشسته و دارد با میکروفون بازی می کند . بعد کنار ما آمد و جمعیت برایش دست زدند اما متأسفانه او را پایین آوردند و عیش حضار را منغص کردند!
9- تا قبل از آمدن محمد حسن به روی سن ، فکر می کردم برنده این همایش من هستم که هم زیارت امام علی بن موسی الرضا "ع" نصیبم شده و هم جواز زیارت خانه خدا را به من داده اند ، اما توجه جمع به محمد حسن خیلی بیشتر بود و معلوم شد برنده برنامه امشب نمک پاره است ! اما چند دقیقه بعد معلوم شد ، برنده این برنامه نه من و نه محمد حسن هیچ کدام نیستیم ، بلکه برنده بارانی است که درست از لحظه اذان مغرب با شدتی باور نکردنی و در دقایقی بسیار طولانی بارید و تمام کاسه کوزه های افطاری شهرداری تهران را به هم ریخت ! چرا که افطاری را روی میزهای حیاط بزرگ مجموعه چیده بودند و باران ، نان و پنیر و گلها و آب گلدان و دستمال کاغذی و انگور و شکرها را چنان با هم ممزوج کرده بود که فقط خنده های حسرت بر انگیز ! جمع می توانست پاسخ آن باشد .
با این حال ، طراوت بعد از باران و خنده ها و شوخی و جدی های بچه ها درباره علت نزول این رحمت !! چنان فضایی ایجاد کرد که جایی برای ناراحتی باقی نگذاشت . با بچه ها غذایمان را از داخل گرفتیم و بر لبه باغچه نشستیم و شروع کردیم به غیبت برگزار کنندگان برنامه . همه - برخی به شوخی و بعضی جدی - می گفتند این باران هیچ علتی نداشت جز اینکه خدا خواست به شهرداری بگوید اگر کاری را برای غیر خاطر من انجام دهید من آن را این طوری کن فیکون می کنم !
مراسم با اهدای گل از سوی یکی از گروههای مربوط به حجاب به شرکت کنندگان و در میان خنده و شوخی و سر و صدای بچه ها تمام شد ، اما ...
***
10- در این دو سه روزه ، جمع زیادی از « دوستان» و نه نامحرمان ، با چیزهایی که در گودر نوشتند و با پیامکها و ایمیلهایی که فرستادند چنان فضایی ایجاد کردند که حقیقتاً تمام خوشی و لذت آن شب را به تلخی گزنده ای - البته برای آدم زود رنجی چون من - تبدیل کرد . آنها که با همخوان کردن عکس من و آقای ایازی از من برای مصافحه کردن با معاون شهردار تهران توضیح می خواستند ! آنها که از حضور همزمان خانومها و آقایان در این مراسم تعابیر نامناسب کردند ، آنها که در پیامکهایشان مرا خودفروخته به قالیباف خواندند و تعابیر گزنده و تلخ دیگری که مجال مطرح کردنش اینجا نیست .
آنها با این تعابیر ،- چه بدانند و چه ندانند - مرا و همه مؤمنانی را که در مراسم بودند را تحقیر کردند به این صورت که من ( و ما ) با یک افطاری خودمان را و رأیمان را به شهردار تهران می فروشیم . انصافاً مزخرف بودن این تحلیل از مزخرف بودن تحلیل آن سبزهایی که می گفتند مردم در نه دی برای ساندیس به خیابان آمده بودند کمتر است !!؟ آیا وبلاگ نویسانی که در اوج فشارهای دوران فتنه ، پشت سر آقا و رهبرشان ایستادند ، الان این قدر بی بصیرت شده اند که ملاک انتخابشان در انتخابات - آن هم به همین زودی و با همین تأثیر گذاری !!- عوض می شود ؟
من یک بار دیگر در چند ماه پیش نوشتم و الان با عبارتی دیگر مانیفست خودم را با صراحت می نویسم و آن اینکه : یک موی گندیده همین احمدی نژاد را با همه گندهایی که این ماهها در برخی موارد زده است را به صدتا امثال قالیباف نمی دهم و البته بعد از او ، یک موی گندیده قالیباف را با همه تلاشهایش برای ریاست جمهوری و ... به صدتا غرغروها و بی کفایتها و ناکارامدها و دو دوزه بازی کنندگان و کسانی چون علی لاریجانی ها و محسن رضایی ها و باهنر ها و قاعدان و ساکتان و همراهان ظاهر و باطن فتنه گران سال 88 نخواهم داد . من به رآیی که به احمدی نژاد دادم هنوز هم افتخار می کنم همان گونه که به خیابان آمدن و شعار دادن برای نخست وزیری مهندس بازرگان و قائم مقامی آقای منتظری افتخار می کنم و آن را ذخیره قبر و قیامتم می دانم برای اینکه آن کارها را برای رضایت رهبرم انجام دادم هر چند بازرگان ماهها بعد و منتظری سالها بعد رو در روی رهبرم ایستاده باشند .
من برای انتخابات بعدی اگر زنده باشم ، گزینه هایی بسیار صالحتر و ولایی تر از احمدی نژاد امروز سراغ دارم ، آنها که چهره های نورانیشان را در "جبهه پایداری" می بینیم و می شناسیم یا به آنان نزدیکند ، اما این دلیل نمی شود که اگر در مراسم شهرداری تهران شرکت کردم و با معاون شهردار دست دادم به گونه ای باید به برخی مدعیان پاسخ بدهم که گویی با نماینده رژیم صهیونیستی دست داده ام ! ضمن اینکه تأکیدهای رهبر عزیزمان برای وحدت ، برای چه کسانی است ؟ معلوم است که این وحدت با فتنه گران و حامیان فتنه و کسانی چون آقای رفسنجانی و ... نیست اما بجز آنان آیا این وحدت ، حتی شهردار تهران و یا احتمالاً معاون فرهنگی و هنری آن را هم شامل نمی شود ؟ یعنی فقط خودمان باید بمانیم و خودمان ؟ همین خودمان را هم که شما دارید این گونه می نوازید دوستان !
اینکه نمی شود با هر کس بجز احمدی نژاد مصافحه کردیم به بازی در پازل هاشمی متهم شویم و اگر به احمدی نژاد سلام و علیک کردیم از سوی دوستانی دیگر به بازی در زمین مشایی متهم شویم ، اگر خبر لاریجانی را کار کردیم بی بصیرت شویم و اگر از کارهای فرهنگی شهرداری دفاع کردیم خودفروخته ای بیش نباشیم !
راستش را بخواهید با اینکه عاشق جبهه پایداری هستم اما خودم خیلی زود رنجم ؛ این زود رنجی در مقابل دشمنان و فتنه گران و حتی اصلاح طلبان نیست ، از دوستان است که انسان می شکند و در هم می ریزد . هزار جور امید و آرزو برای دور هم جمع کردن وبلاگ نویسان داشته باشی و در سرت شور و انرژی برای طرحهای مختلف باشد و ... و ناگهان ببینی جمعی از دوستان صمیمی ، با یک مصافحه چنان سنگ روی یخت می کنند و حرفهایی می زنند که از سبزها نشنیده ای و ناگهان همه آن امیدها در ذهنت و دلت فرو می ریزد .
بسیار خوب ، شما بُردید !
شما موفق شدید مرا از محیط مجازی متنفر کنید !
شما در فراری دادن من از شبکه اجتماعیی که به آن عشق می ورزیدم پیروز شدید !
حالا من می مانم و آب و آتشی که گاهی در آن چیزی قلمی می کنم . شما هم بگردید برای انقلاب و اسلام و بیداری اگر سربازی ، افسری چیزی دیدید گلوله بارانش کنید .
ما را همین باران و همین رحمت و همین آب و آتش بس!
ی زمانی هم مرحوم صانع ژاله واسه این کیهان خبر می آورد این احتمالا رفته بود خبر برا کیهان ببره