گوناگون

"این آقا اخوان ثالث است، مواظبش باش!"

"این آقا اخوان ثالث است، مواظبش باش!"

پارسینه: اخوان منتظر بود. توی یک صندلی فرو رفته بود. نگاهش می کردم. اصلا به کسی نمی مانست که اولین بار است به خارج سفر می کند.

پارسینه: عباس کیارستمی کارگردان نام آشنا-که این روزها در بستر بیماری به سر می برد- در کتاب خاطرات خود "باغ بی برگی" اولین سفر مهدی اخوان ثالث به خارج از کشور را روایت کرده است. این خاطره را از نظر می گذرانید:


" در فرودگاه مهر آباد، اخوان ثالث شبیه هر مسافر تازه کار و بی تجربه گویا اشکالاتی در باب اسباب و اثاثیه ی سفر داشت .قصد سفر به لندن داشت...به مسوول گمرک گفتم " این آقا مهدی اخوان ثالث است. مواظبش باش . خیلی عزیز است." مسوول گمرک از من پرسید : "کی؟ همین آدم ؟ "

گفتم "بله. همین آدم." به او نگاهی کرد ولی انگار او را به جا نیاورد. به دادش رسیدم و گفتم او شاعر است. اما باز هم افاقه نکرد. از پهلوی او که رد شدم به او سلام کردم. با خضوع و تواضع روستایی جواب سلام مرا داد. ظاهرا انتظار نداشت که کسی در چنین صحرای محشری او را بشناسد. توی هواپیما یک بار دیگر از کنارم رد شد.

به مسافری که پهلویم نشسته بود گفتم "این آقا مهدی اخوان ثالث است." پرسید" کیه ؟" گفتم "شاعر است." سری تکان داد و تظاهر کرد که او را می شناسد. ولی نشناخته بود. چون پرسید "در تلویزیون کار می کند؟" به نظرم آمد اگر بخواهی جزو مشاهیر باشی باید صورتی آشنا داشته باشی نه نامی آشنا.

در فرودگاه لندن ، من و اخوان هر دو پیاده شدیم. هر کدام می خواستیم به جایی دیگر برویم. لازم بود در سالن ترانزیت مدتی منتظر پرواز بعدی مان باشیم. اخوان منتظر بود. توی یک صندلی فرو رفته بود. نگاهش می کردم. اصلا به کسی نمی مانست که اولین بار است به خارج سفر می کند.

چهار ساعت انتظار را نمی شد نشست و دیدنی های " دیوتی فری شاپ" فرودگاه را ندید. مدل های جدید دوربین عکاسی و ساعت های مدرن و... چون باز آمدم ، شاعر پیر را آسوده دیدم. هنوز همچنان ساکت. تکان نخورده بود. چه آرامشی داشت. چقدر چشم و دل سیر بود. چه تفاوت غریبی. دیدم هنوز مشغول همان " سیر بی دست و پا " است. با خودش است. در خودش است. غرق است.

آرامش اخوان مرا به یاد دوستی انداخت که چندی پیش به لندن رفته بود و فروشگاه " هارودس" را از بالا تا پایین با دقت دیده بود و وقتی از فروشگاه بیرون آمده بود گفته بود خیلی قشنگ بود.

همه ی چیزهایی که اینجا دیدم قشنگ بود ولی من چه خوشبختم که به هیچکدام شان احتیاجی ندارم. اینجا اخوان مثل اینکه ندیده می دانست به چیزی احتیاج ندارد و بی نیاز است. یادم آمد که او گفته است «باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟» این شعر، که اگر او همین یک شعر را گفته بود بازهم شاعر بزرگی بود. "

ارسال نظر

  • reza

    سرها در گریبان است
    کسی سر برنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

  • ناشناس

    عالی

  • مجتبی

    یه مقدار چاشنی چاخان(مخصوص جناب کیارستمی ) به داستان اضافه شده.چون فقط به همین دلیل بی دست و پایی (بیشتر بهانه البته!) استثناءن اخوان رو با خانمش(ایران خانوم) دعوت کردن که اتفاقا دست و پا دار هم بود.اونطرف هم که هماهنگ شده بود که دنبالشون اومده یودن.و اتفاقا بعد سفرشون خودم ازشون شنیدم ( حدود یکماهی قبل از فوتشون که با ابوی به استقبال منزلشون رفتیم) که شدیدا حیرت کرده بوده از وضع اونجا و پیشرفتشون و بعدا هم ایران خانم شوخی میکرد که چند باری مثل بجه ها گمش کرده و اینها( اخوان بر عکس ایران خانم کوتاه بود )... . اون روزها عباس خان هنوز کیارستمی امروز نشده بود (اواخر دهه شصت)و بدش نمیومد که مثل خیلیهای دیگه که هرگز توی عمرشون اخوان رو ندیده بورن ویا به منزلش نرفته بودن(که الیته این یکی مجوز مخصوص میخواست!!) بعد از فوتش و با اون مشایعتی که مردم از جنازه کردن و اقبالی که به مجلات و یادنامه ها شده بود رو این موج سوار شه و هرطور شده(ولو به بهانه ملاقات در هواپیما ) خودش رو به قضیه بچسبونه!
    از این موارد توی روز تشییع و مراسم بعدی زیاد دیده میشد که...بگذریم.
    به نقل از یکی از نزدیکان .

  • ناشناس

    یاد استاد گرامی

    شاعر نیم و شعر ندانم که چه باشد
    من مرثیه خوان دل دیوانه خویشم

  • ناشناس

    خدا رحمتش کند. انسانی بود که به بزرگی و کمال رسید بر خلاف دشمنانش

نمای روز

داغ

صفحه خبر - وب گردی

آخرین اخبار