عامل موفقیت حضرت آیتالله بهجت
پارسینه: هنر بزرگی که ایشان داشت این بود که مطالب را هیچوقت اظهار نمیکرد، بهویژه اگر درباره خودش بود، شاید به صورت اشاره یا داستانی از دیگری آن را میگفت و انسان باید این را میفهمید
پارسینه-گروه فرهنگی: حجت الاسلام و المسلمین شیخ علی بهجت فرزند آیت الله العظمی بهجت(ره) در گفت و گویی صمیمی با نشریه حریم امام از خاطرات ذی قیمت ایشان و نظریات وی در موضوع عرفان و خرافه، شخصیت اخلاقی و رفتاری پدر، سخن گفته است.
در ادامه بخش دوم گفتگوی نشریه حریم امام با حجت الاسلام و المسلمین شیخ علی بهجت را میخوانید:
برای تربیت چنین انسانهایی عوامل متعددی باید دست به دست هم بدهند؛ مثل پدر و مادر، محیط، استاد، ذات آن فرد و...، شما عمده عوامل موفقیت حضرت آیتالله بهجت را در چه میبینید؟
هنر بزرگی که ایشان داشت این بود که مطالب را هیچوقت اظهار نمیکرد، بهویژه اگر درباره خودش بود، شاید به صورت اشاره یا داستانی از دیگری آن را میگفت و انسان باید این را میفهمید. من هم اینگونه فهم را قبول نداشتم، چون رشتهام فلسفه بود، میخواستم خودش تصریح کند که من اینگونه هستم یا بگوید که اینطور شد یا این کار را کردم یا این را دیدم؛ ولی ایشان اهل این تصریحها نبود. حتی مرحوم آشیخ محمدتقی جعفری در سال (1363) در ملاقاتی که نزد آقا آمده بود و درحال برگشتن بود- من هم از درس شفای ابن سینا برمیگشتم- به من فرمودند: شما همه کارهایت را رها کن و خدمت این پیر را بکن، تو عقلت نمیرسد که ایشان در چه احوالی است. نه میشناسی و نه میگذارد او را بشناسی، وقتی او را از شما گرفتند، آنوقت میفهمی؛ حرف من را گوش کن و این کار را بکن. گفت: هرچه را میگوید یادداشت یا ضبط کن، چرند هم گفت، تو یادداشت کن.
آقای محمدتقی جعفری یک فیلسوف بود و به عنوان یک فیلسوف قبولش داشتم؛ ولی این جمله که "چرند گفت، یادداشت کن"، برایم سنگین بود. رفتم حجره و با خود فکر کردم، دیدم دقیقاً خیلی حرفهایی بوده که آیتالله بهجت میزده و ما خجالت میکشیدیم که چرا این حرف بیربط را میزند، ولی سالها بعد دیدیم که حرف چرندی که ما از آن خجالت میکشیدیم، درست بوده؛ یادم است در مجلسی که این حرف را زد، بلند شدم و رفتم، چون خجالت میکشیدم؛ اما این حرفهای چرند، مدتی بعد درست از آب در میآمد. پس منظور او این است که میگفت چرند را یادداشت کن، و اینکه تو الان نمیفهمی! این موضوع باعث شد که از سال 63 کارهایم را رها کنم و بیایم در خدمت ایشان باشم. چند سال زحمت میکشید و بازهم در مواقعی که میبایست جواب دهد، حرف را نیمهکاره رها میکرد. آنجا که به خودش میرسید، میگفت: من کار دارم، برو پی کارت و ...، اینگونه شخصیتی بود.
بعد از رحلت ایشان، در مجلس ختم، پسر یکی از علما و عرفای بزرگ نجف، آسید جمال گلپایگانی به من گفتند :« رازی از پدرت میدانم، بگذار این راز مدفون نشود و آن را به تو بگویم. ایشان گفت: 50 - 60 سال قبل در نجف، مرحوم آیتالله قوچانی برایم تعریف کرد که علت اینکه آقای بهجت از همه همشاگردیهایش جدا و ممتاز شد، یک چیز بوده و یک علت بیشتر نداشته است و آن این بوده که آقای بهجت سالها قبل از بلوغش در اثر عبادت، چشمش باز شده بود و معصیت را میدید؛ ایشان قبل از بلوغ مرتکب معصیت نمیشده و بعد از بلوغ هم همین حالت را نگه داشت و معصیت نکرد. دوران کودکی را تا بلوغ با عصمت تمام کرد و بعد از بلوغ هم عصمت را نگه داشت و معصوم ماند. لذا راههایی را که دیگران پله پله برای عروج، طی میکنند، ایشان پرواز میکرد، چون سبک بود و معصیت نیز نکرده بود؛ به این دلیل گرهها و مشکلات بزرگی را حل کرد».
ایشان میگوید من روز اولی که وارد کربلا شدم، دیدم یکی از بزرگان نجف در رواق حضرت اباعبدالله دارد نماز میخواند و نمازش هم خیلی عجیب است. تصمیم گرفتم فردا برای نماز ایشان بیایم. ایشان میگوید: فردای آن روز که برای نماز آمدم، روز جمعه بود و چند ماه مانده بود که 14 سالم تمام شود، یک سال و چند ماه در کربلا ماندم تا بالغ شدم. مدتی مردد بودم و کنار چهارپایهای ایستاده بودم، ترسیدم بگویند جا کم است، بچه برو بیرون و من را بیرون کنند، -خیلی جثه کوچکی داشته است- کنار چهارپایه ایستادم که اگر مرا بیرون کردند، روی چهارپایه بروم. آن آقا برای نماز آمد، روز جمعه سوره جمعه را شروع کرد، خدا میداند در نمازش چه مقاماتی را طی کرد، نگفتنی است. یعنی ایشان در آن سن این مطلب را فهمیدند. دلیلی که آقای بهجت از همشاگردیهایش جدا شد، همین بود. معلوم شد که ایشان قبل از شروع تحصیلش در فکر تهذیب خود بوده است. ایشان همنشین بزرگان و افراد بزرگی بوده و مدام در نماز آن بزرگان نیز حاضر میشد.
پس عامل مهم پیشرفت آقای بهجت، معصیت نکردن در زندگیشان بوده است؟
این یک دلیل بوده و دلیل دیگر، وجود یک الگو و انسان پیشرفتهای درزندگی اوبوده که ایشان نماز می خواند، شبیه او عبادت می کرده. با اینکه قبل از اینکه 14 سالش تمام شود، از فومن بیرون آمده، ولی این احوالات و این بصیرت را داشته است و چشمش باز شده بود؛ این عوالم و حتی عوالم دیگری را ایشان میدیده است. این خیلی مهم است که کسی در آن سن بتواند نماز دیگری را سیرکند. اینکه در نمازهایش چه خیالاتی دارد و در کجاها سیر میکند. در فکر صابون خانهشان، در فکر پولهای کمدش، طلبش یا در فکر آسمانها است. این حرف خیلی بزرگی بود و خیلی حرفها را برای ما روشن کرد. شنیده بودیم که بعضی از احوالات را، خود حضرت امام هم حتی برای مرحوم حاج آقامصطفی گفته بود که ایشان فلان حال و احوال را دارد، شاید خیلیها این حال و احوال را قبول ندارند و شاید اصلاً نمیتوانند باور کنند؛ حضرت امام معتقد بوده که ایشان دارد و آنها نمیتوانستند باور کنند که کسی اینگونه احوال را داشته باشد.
آقای بهجت راه را شروع کرده بود و راههای زیادی را پیموده بود؛ آنجایی که نیاز به استاد داشت، خدا استاد را برای ایشان رسانده بوده، نه اینکه ایشان دنبال استاد برود. من نمیتوانستم از ایشان بپرسم شما چرا درس آقای قاضی رفتید؟ چه کسی به شما گفت آنجا بروید؟ چون علمای نجف هم نمیگذاشتند کسی درس آقای قاضی برود. ایشان تلاش کردند و جواب تلاشهایشان را خدا داد. آقا میفرمودند: اگر کسی راه افتاد و به طرف خدا حرکت کرد و به آنچه که میدانست عمل کرد و در آنچه که نمیدانست، توقف کرد و عمل نکرد و منتظر ماند، خدا هیچ منتظری و هیچ طالب روزی را بیجواب نمیگذارد. "و ما مِن دابه فی الارض الا علی الله رزقها". چطور چهارپا، بچه، مورچه، مگس و موجودات زیر و ذره بینی هم از خدا روزی میخواهند، خدا روزیشان را میرساند. انسان که اشرف مخلوقات خداست، از خدا بخواهد و به طرف خدا راه بیفتد، اگر سر دوراهی بماند و خدا راهنماییش نکند، این غیر ممکن است.
از ایشان پرسیدم آقا شما اولینبار چه زمانی نام آقای قاضی را شنیدید؟ ایشان فرمودند: در همان کربلا بودم (تا 18 سالگی بیشتر کربلا نبودند). در کربلا که بودم برادر آقای طباطبایی که میآمد کربلا، با ما دوست شد و در حجره مهمان ما میشد. شب جمعه که برای زیارت میآمد، بعد از آن به حجره ما میآمد، آنجا اسم آقای قاضی را شنیدم. آقای قاضی همه شاگردانش را حرکت داد. ایشان روی علامه طباطبایی دست گذاشته است ایشان میگفتند: نماز شب بخوان، دنیا میخواهی نماز شب بخوان، آخرت هم میخواهی، نماز شب بخوان؛ تذکرات را از همانجا خودشان میدادند. آقای بهجت راه را رفته بوده و با آقای قاضی تمام کرد، نه اینکه با آقای قاضی شروع کند. حتی من خودم به دو واسطه از آقای قاضی شنیدم،- از دو طریق، هر طریقش یک واسطه است و یک طریقش دو واسطه است- که آقای قاضی میفرمود: من از شاگردانم، از فلان کس نگرانم، این در درگاه مانده است، نه آن طرف میرود و نه این طرف میآید. رهزن عقلی داشت. یعنی در حقیقت، ایشان دوره تخصصی را با آقای قاضی تمام کردند. خدا او را رسانده بود که پخته و کامل شود، نه اینکه آنجا شروع کند. عقیده ایشان این بود که هدف انسان آن حیات ابدی
است؛ آن حیات ابدی فقط با فقه، اصول، کلام و فلسفه خواندن میسر نخواهد شد؛ اینها مقدمهای برای پرواز هستند، اگر پروازی صورت نگیرد، این عالمیکه خیلی علم هم دارد، خیلی تفاوتی با علمهای دیگر، مثل فیزیک و شیمی نخواهد داشت. یک یهودی هم اینجا بیاید و خوش استعداد باشد، مجتهد میشود. اجتهاد باید در امور دنیا و آخرت باشد.
منبع:
تبیان
ارسال نظر