گوناگون

مهتاب‌های سنگی؛ داستانی کوتاه از محسن حکیم معانی

پارسینه: محسن حکیم معانی منتقد و نویسنده کتاب اخیرا داستانی را در روزنامه فرهیختگان منتشر کرده است.

پارسینه- گروه فرهنگی: محسن حکیم معانی منتقد و نویسنده کتاب اخیرا داستانی را در روزنامه فرهیختگان منتشر کرده است که در ادامه آورده می شود:

امروز درست هفت روز است که تپه‌ها دست ماست. یک هفته. دو تا تپه در موازات همدیگر ایستاده‌اند و ما روی تپه جنوبی سنگر گرفته‌ایم. در ضمن هفت روز گذشته عراقی‌ها پدر خودشان را درآوردند تا تپه را پس بگیرند.


پدر ما را هم درآوردند! تازه از دیروز تا حالا انگار بی‌خیال شده‌اند، آرامند. فقط تک و توک توپخانه‌شان سر و صدایی می‌کند و زود خاموش می‌شود.

وضعیت منطقه فرق کرده. سعی می‌کنیم به پست‌های جدید نگهبانی عادت کنیم. اگرچه دو سه کیلومتر با جایی که قبلا بودیم فاصله نداریم، اما انگار وارد دنیای دیگری شده‌ایم. همه‌چیز فرق دارد، به‌خصوص زمین زیر پایمان. عادت کرده بودیم به خاک و خل؛ حالا روی سنگ و سنگ‌ریزه باید موضع بگیریم.

عراقی‌ها هم دارند با وضع جدید خو می‌گیرند. شروع کرده‌اند خاکریز ساختن. چقدر سریع کار می‌کنند این‌ها! ظرف نصف روز تا چشم کار می‌کند جلوی رویمان خاکریز زده‌اند و دید ما را از روی تپه گرفته‌اند. دشت پیش رویمان را می‌بینیم؛ درست تا پشت خاکریزشان توی دید ماست. اما اگر بپرسید چند نفر پشت خاکریز‌ها هستند، نمی‌دانم باید چه بگویم. احتمالا شب‌ها نیروهای جدید و تازه نفس آورده‌اند جای نیروهای قبلی. کاری که ما هم کردیم اما فقط زخمی‌ها را فرستادیم عقب و اسرای عراقی را. مهماتمان را هم شبانه می‌آورند. دیروز میان سهمیه تپه‌ ما دو قبضه تیربار گرینوف هم بود که به من رسید و یک نفر دیگر. سروان خودش تیربار را که بچه‌ها همراه مهمات دیگر هن‌هن‌کنان تا بالای تپه رسانده بودند، امتحان کرد و داد دست من.

تیربار را گرفتم دستم و سبک سنگینش کردم. گفتم چی ساختن این روسای بی‌پدر!

سروان انگار نه انگار من حرفی زده‌ام، گفت خودم یک نفر را هم پیدا کنم به‌عنوان کمک تیربارچی وردستم باشد. من هم مرتضی را پیشنهاد دادم. گفت هر جور میل خودته.

مرتضی بچه خوبی است. سرباز وظیفه است و اهل اصفهان! هجده سال بیشتر ندارد و پرجنب و جوش است. از‌‌ همان اول که دیدمش معلوم بود سرش درد می‌کرد برای جنگیدن. جزو بچه‌هایی است که کمکی به‌مان دادند. فرستادندش توی دسته من. از لحظه ورود از همه می‌پرسید کی حمله می‌کنیم! یک روز تمام طول کشید تا فهمید حمله تمام شده و الان ما در موضع دفاعی هستیم. حسابی دمغ شد و رفت تو لب. بفهمی نفهمی ازش خوشم آمده. فکر می‌کنم بچه به درد بخوری است. گذاشتمش کمک دست خودم تا بیشتر حواسم بهش باشد. نمی‌خواهم بی‌مبالاتی کرده باشم.

هوا خیلی خوب است اما دو سه ماه دیگر احتمالا خیلی سرد می‌شود. باید فکری کرد. به جناب سروان گفتم ما این بالا این‌جوری دوام نمی‌‌آوریم. گفت نگران نباش، قرار است یک واحد توپخانه پشت سر ما پایین تپه مستقر شود. هنوز که خبری نیست.

سر شب قرار شد سه تا گروه درست کنیم و برویم کمین. من باز هم با مرتضی می‌روم. باید بیشتر بشناسمش. گرینوف را موقتا تحویل اسلحه‌خانه می‌دهم و با ژ-سه راه می‌افتیم پایین. باید تپه را یک دور حسابی بزنیم و باز از جلوی تپه خودمان دربیاییم. مستقیم از تپه پایین رفتن خطرناک است. به مرتضی می‌گویم تا جلوی خاکریز عراقی‌ها می‌رویم و برمی‌گردیم. ذوق‌زده می‌شود. من هم کمی بدجنسی می‌کنم و می‌گویم باید مواظب باشیم درگیر نشویم. از صورتش نمی‌فهمم از حرفم ناراحت شده یا نه. وقتی راه می‌افتیم، می‌بینم یک کوله سه برابر خودش انداخته پشتش و ایستاده جلوی سنگر. فکر کرده می‌خواهیم سفر قندهار برویم. وقتی می‌فهمد چند ساعته می‌رویم و برمی‌گردیم دوباره می‌رود تو لب. برمی‌گردد کوله‌اش را می‌اندازد کنار سنگر و می‌گوید بریم من آماده‌ام.

شب مثل مرده ساکت است. حتی صدای جیرجیرک‌ها هم نمی‌آید. انگار آن‌ها هم فهمیده‌اند نباید این دوروبر‌ها باشند.

صدای پا‌هایمان اذیتم می‌کند. مثل پتکی است که توی این سکوت مرتب بکوبند فرق سرم. چند بار به مرتضی می‌گویم آرام‌تر قدم بردارد. اما صدای پای خودم هم کمتر از او نیست. توی سراشیبی نمی‌شود زیاد صدای قدم‌هایت را کنترل کنی. به خاطر همین است که مجبوریم تپه را دور بزنیم.

راه زیادی نیست اما مرتضی بیست بار بیشتر در قمقمه‌اش را باز می‌کند و آب می‌خورد. اینقدر که من هم تشنه‌ام می‌شود. پیشنهاد می‌کنم چند دقیقه بنشینیم. روی تخته سنگی می‌نشینیم و مرتضی باز با در قمقمه‌اش ور می‌رود. هنوز قمقمه‌اش به لبش نرسیده که صدا و نور می‌پاشد در دل صحرا. قمقمه ول می‌شود طرف من و مرتضی خیز می‌رود روی زمین. نور که خاموش می‌شود، سرش را بلند می‌کند و چشم می‌دوزد به من که همان‌جا سر جایم نشسته‌ام و جم نخورده‌ام. می‌گویم: بلند شو. منور خودی بود. تازه ما پشت تپه‌ایم پسر!

همان‌طور که آرام بلند می‌شود، اول خودش را می‌تکاند و بعد اسلحه را از روی زمین برمی‌دارد و سر جایش می‌ایستد. احساس می‌کنم از دست خودش عصبانی شده که اینقدر ناشی و نپخته نشان داده است. شاید هم از دست من ناراحت است. اما تا تپه را دور بزنیم و برسیم چند متری خاکریز‌های عراقی همه چیز یادش می‌رود و می‌افتد به پرحرفی.

قبلا از لهجه‌اش فهمیده‌ام بچه اصفهان است. می‌گوید پدرش چقدر این در و آن در زده تا پسر یکی یک‌دانه‌اش نیفتد مناطق جنگی و آخرش هم نمی‌فهمم چطور بابایش را دور زده و عدل افتاده اینجا. کلا بیست روز آموزشی دیده و بعد مستقیم فرستادندش خط. می‌گوید که فکر می‌کرده اینجا چقدر شلوغ است و اصلا انتظار نداشته این ‌همه آرام و کسل‌کننده باشد. سعی می‌کنم موقعیتمان را بهش بفهمانم. این را هم می‌گویم که تا دو روز پیش توپخانه‌شان مثل سگ وق‌وق می‌کرد و تازه فتیله را کشیده‌اند پایین؛ که باز دمغ می‌شود. اما وقتی می‌گویم دیگر حتی یک کلمه هم حرف نزند چون حالا رسیده‌ایم جلوی تپه، دوباره می‌شود‌‌ همان مرتضای جدی و مشتاق. طوری قدم برمی‌دارد که انگار توی همین شرایط از مادر متولد شده. دو ساعت تمام لب از لب وا نمی‌کند تا اشاره می‌کنم که برگردیم. می‌اندازمش جلو و‌‌ همان راه را برمی‌گردیم. مهتاب کم‌رمقی پای تپه را روشن می‌کند و شب ساکت است.

صبح اول وقت جمع می‌شویم توی سنگر فرماندهی. پنج نفریم با سروان شش نفر. سروان می‌رود منبر که دیشب بچه‌های تپه شمالی سر و صدای جابه‌جایی عراقی‌ها را شنیده‌اند. کسی صدای شنی تانک نشنیده، اما مثل اینکه نیرو آورده‌اند.

ما که آن پایین چیزی نشنیدیم. این را با صدای بلند به سروان هم می‌گویم. به جای جواب می‌گوید احتمالا چیز مهمی نیست اما باید حواسمان جمع باشد.

یک ساعت بعد دوباره می‌خواهد توی سنگر فرماندهی جمع شویم. داشتم طرز کار با تیربار گرینوف را به مرتضی نشان می‌دادم و او دائم نوار فشنگ‌ها را باز می‌کرد و می‌انداخت روی ساعدش که پیک گروهان صدایم کرد. گفتم جا زدن و نوار دادن را تمرین کند تا برگردم.

سروان روی مقوای بزرگی که بازش کرده روی زمین نقشه مسخره‌ای از موقعیت کشیده که بیشتر شبیه نقاشی‌های بچه‌ دبستانی‌هاست. پست‌ها و مواضع نگهبانی را تا دو برابر زیاد کرده. می‌ترسد غافلگیر بشویم. جای بیشتر پست‌های قبلی را هم عوض کرده است. گشتی‌های امشب را دو برابر می‌کند و آخر سر که جلسه تمام می‌شود، رو می‌کند به من و تیربارچی دیگر که بمانیم. جاهایی را روی نقشه‌اش در سینه‌کش تپه نشان می‌دهد که کمک‌ تیربارچی‌ها‌یمان را برداریم و سنگر بسازیم و سرشب مستقر شویم. به نظرم بهتر است تیربار‌ها بالا‌تر سنگر بگیرند. این را می‌گویم اما جوری نگاهم می‌کند انگار ابلهانه‌ترین حرف ممکن را زده باشم. مقوایش را جمع می‌کند و می‌گذارد گوشه سنگر.

بلند می‌شویم برویم که با صدای بلندی می‌گوید گروهبان، بند پوتینت را درست ببند. به پوتین‌ها نگاه می‌کنم که بند‌هایش را از دو طرف چپانده‌ام تویش. سلام می‌دهم و از در سنگر می‌رویم بیرون. آدم ضایع کن از خود راضی! این‌ها را به آن یکی تیربارچی هم می‌گویم. به یاد مرتضی می‌افتم که احتمالا او هم درباره من همین‌جوری فکر می‌کند.

کار سنگر که تمام می‌شود برمی‌گردیم بالا برای ناهار. سروان را که توی محوطه می‌بینم یاد حرف‌های صبحی‌اش می‌افتم. آستین‌هایش را بالا زده و وضو گرفته و حالا دارد از تانکر آب دور می‌شود و می‌رود طرف سنگر فرماندهی. مرتضی را مرخص می‌کنم برود پی کارش و می‌گویم تا دو سه ساعت دیگر کارش ندارم. اما دم دست باشد تا راحت پیدایش کنم.

بیشتر سنگر را یک نفری آماده کرد. من فقط جای تیربار را مشخص کردم و او سنگ‌ها را آورد و چید روی هم. بعد هم چند ردیف دیگر سنگ چیدیم جلوی سنگ‌های قبلی تا محکم شود.

بعد از ناهار می‌نشینم به نامه نوشتن. ده دوازده روزی می‌شود که حتی چند خط هم ننوشته‌ام. لابد مامان تا حالا از نگرانی دق کرده و کل حقوق این برج بابا را برای صدقه و نذر و نیاز پیش پیش گذاشته کنار. نامه را باید بدهم به بر و بچه‌هایی که شام را می‌آورند، تا با تویوتایی که پایین تپه نگه می‌دارند ببرند پشت جبهه. بچه‌های ناهاری حتما تا حالا برگشته‌اند. مرتضی مثل برق رفته از کوله‌اش یقلاوی را برداشته می‌رود تا غذایش را بگیرد.

صدای هواپیما‌ها را که از دور می‌شنویم، مثل مور و ملخ می‌ریزیم بیرون. درست نیم ساعت پیش دوتاشان آمدند و از روی سر هر دو تا تپه رد شدند و دور زدند و برگشتند و رفتند. حالا باز پیدایشان شده. اما آن اولی‌ها نیستند. از صدایشان پیداست. سروان آماده‌باش داد و همه را فرستاد سر پست‌هایشان. من و مرتضی هنوز نرفته‌ایم توی سنگر تیربار. هنوز تا غروب دو سه ساعتی مانده.
یک دفعه یکی داد می‌زند اینا بمب‌افکنن!

می‌پریم روی زمین، لای صخره‌ها. هواپیما‌ها از بالا سرمان رد می‌شوند و دور‌تر دور می‌زنند و برمی‌گردند. فکر می‌کنم این بار هم رد می‌شوند و می‌روند. همین کار را هم می‌کنند، اما قبلش خودشان را روی سر ما سبک می‌کنند. مثل کلاغ خرابکاری روی تپه. فقط خاک و سر و صداست که اطرافم را پر کرده؛ هرکس دارد به طرفی می‌دود. شده صحرای محشر. از لابه‌لای گرد و خاک به زحمت نگاهی به تپه شمالی می‌اندازم. از سینه آن تپه هم دود و غبار سیاهی هوا می‌رود.

می‌دویم به طرف جاهایی که بمب‌ها افتاده‌اند. شهدا و زخمی‌ها را جدا می‌کنیم که یکدفعه سر و کله سروان پیدا می‌شود. می‌زند پشتم و تقریبا داد می‌زند که تو چرا توی سنگرت نیستی؟ مگه نگفتم...

صدایش در غرش هواپیماهای بعدی خفه می‌شود. خیز برمی‌داریم روی زمین و درست در یک‌جا فرود می‌آییم. می‌افتم روی سروان و شصت بار پشت سر هم می‌گویم ببخشید. چشمم دو متری را هم نمی‌بیند. سروان بلند می‌شود و می‌دود به طرفی.

سعی می‌کنم مرتضی را پیدا کنم. آب شده رفته توی زمین، یا دود شده رفته هوا! فوری یادم می‌آید گفته بودم برود تیربار را بگذارد توی سنگری که صبحی ساخته‌ایم و برگردد. می‌دوم طرف سراشیبی تپه.

مرتضی گلوله شده گوشه‌ای و تیربار را بغل گرفته است. می‌گویم برود جعبه نوار فشنگ‌ها را بیاورد. من‌من می‌کند. تیربار را از دستش می‌گیرم و چنان دادی می‌زنم که بیچاره مثل فنر از جا می‌پرد و دولا دولا سینه سربالایی را می‌دود.

پایه‌های تیربار را باز می‌کنم و می‌گذارم لبه سنگری که تازه ساخته‌ایم و تازه احساس می‌کنم چینه را بلند گرفته‌ایم. باید بلند شوم تا دور و برم را ببینم. همین کار را می‌کنم. نوک تیز سنگی به زانویم فشار می‌آورد و برمی‌گرداندم سر جای اول.

دوباره صدای هواپیما‌ها بلند می‌شود و به فاصله کمی برای سومین بار نوک تپه بنا می‌کند لرزیدن. سرم را بالا می‌گیرم تا رفتن هواپیما‌های روسی را ببینم که گردوغبار امانم نمی‌دهد. ناگهان تکه‌ای از آسمان می‌افتد جلوی رویم. دو سه متری می‌پرم هوا و جیغ می‌کشم. مرتضی است که نشسته روبه‌رویم و جعبه را گرفته توی بغلش. سرش داد می‌زنم که به جای این آرتیست‌بازی‌ها نوار تیربار را جا بزند. دستپاچه است. می‌دانم آرتیست‌بازی که جای خودش را دارد اسمش را هم یادش رفته. برای اینکه دلگرمی‌ای داده باشم می‌گویم تمام شد. دیگر نمی‌آیند. حرفی نمی‌زند انگار می‌داند دارم مزخرف می‌گویم. تا نوار را جا بزند و تکیه بدهد به دیواره سنگی، یک دور آیه‌الکرسی می‌خوانم و می‌روم پشت تیربار که دوباره صدای هواپیما‌های لعنتی بلند می‌شود. توی دلم به هر چه روس است فحش می‌دهم و می‌خوابم کف سنگر.

تا حالا که غروب است پنج بار تپه را بمباران کرده‌اند. از حال و روز بالایی‌ها خبر ندارم. نمی‌دانم روی تپه شمالی چه خبر است. دلم نمی‌خواهد اینجا را ترک کنم. احساس می‌کنم اینجایی که هستم امن‌ترین جای جهان است.

توی همین فکر‌ها هستم که توپخانه‌شان شروع می‌کند تپه را کوبیدن. متعجبم که چرا توپخانه ما جوابشان را نمی‌دهند. قرار بود امروز صبح پشت تپه مستقر شده باشند و خیلی زود دلیلش را می‌فهمم. هواپیما‌های عراقی حتما ترتیبشان را داده‌اند. تازه اگر توپخانه‌ای در کار بوده باشد.

دو ساعتی که خوب می‌کوبندمان تازه صدای تیراندازی را از مقابل می‌شنوم. هوا تاریک است و مهتاب کم‌رمقی اطرافمان را روشن می‌کند. صدای توپخانه‌شان ناگهان قطع می‌شود. سرم را از لبه سنگر بلند می‌کنم و پایین تپه را نگاه می‌کنم. آتش دهنه اسلحه‌هایشان را می‌توانم از پایین تپه تشخیص بدهم. می‌زنم روی زانوی مرتضی که کنارم دراز شده و می‌گویم یالا جوون وقتشه!

بلند می‌شود و زل می‌زند توی چشم‌هایم. می‌روم پشت تیربار و می‌گویم نوار بده بچه‌جون.

سر پا می‌نشیند و نوار فشنگ‌ها را می‌اندازد روی ساعد چپش و دنباله‌اش را با کف دست راستش می‌گیرد. لوله تیربار را می‌چرخانم طرف آتش دهنه‌هایی که پایین تپه می‌بینم و اولین فشار را روی ماشه تیربار می‌آورم. لگد گرینوف پرتم می‌کند. پایه‌اش محکم نیست. تیربار را جابه‌جا می‌کنم و می‌خواهم دوباره آتش کنم که سیل گلوله می‌خورد دور و بر سنگر.

مطمئنم از آن پایین نمی‌توانند ما را بزنند. پس دوباره لوله تیربار را می‌گردانم پایین و قبل از آنکه شلیک کنم، صدای تیربار دوم را از آن طرف تپه می‌شنوم. صدای تیربار دوم قوت قلبم می‌دهد. شروع می‌کنم و تنها و تنها هدفم آتش دهنه‌ای است که می‌توانم تشخیص بدهم. دو تیربار انگار به همدیگر جواب بدهند شلیک می‌کنند. اگر در این شرایط نبودم حتما برایم جالب بود و سعی می‌کردم خودم را با ریتمش هماهنگ کنم.

ناگهان همه‌جا ساکت می‌شود. اول فکر می‌کنم لابد پشیمانشان کرده‌ایم و عقب رفته‌اند؛ اما وقتی زمین و زمان زیر پایم می‌لرزد از این فکر‌ها منصرف می‌شوم. توپخانه‌شان جای تیربار را پیدا کرده و تا نفله‌مان نکند دست برنمی‌دارد. دادی سر مرتضی می‌زنم و پایه تیربار را جمع می‌کنم و بغل می‌زنم و از سنگر می‌پرم بیرون. برنمی‌گردم پشت سرم را نگاه کنم اما صدای دویدن مرتضی را که می‌شنوم خیالم راحت می‌شود که او هم راه افتاده است.

دوباره زمین و زمان جلوی چشمم روشن می‌شود و ول می‌شوم توی سراشیبی. بلند که می‌شوم می‌بینم تیربار را همان‌طور بغل کرده‌ام. می‌دوم بالا. صدای تیربار دوم دیگر نمی‌آید. به جایش صدای مرتضی را می‌شنوم که اسمم را داد می‌زند. از شنیدن صدایش خوشحال می‌شوم و می‌دوم طرفش. با قطار فشنگ‌هایش ایستاده در ده قدمی‌ام، اما نمی‌بیندم. می‌روم طرفش و همان‌طور که از کنارش رد می‌شوم قطار فشنگ را از سر شانه‌اش چنگ می‌زنم برمی‌دارم و می‌گویم بدو پسر. به جای اینکه بدود برمی‌گردد پشت سرم و ژسه‌اش را از شانه برمی‌دارد و رگبار را می‌بندد رو به همان‌جایی که چند لحظه پیش ترک کرده‌ام. یک‌دفعه ملتفت مطلب می‌شوم. تیربار را می‌گیرم‌‌ همان طرف و بی‌هوا شلیک می‌کنم. دوباره داد می‌زنم «بدو مرتضی... بدو...!» و عقب‌عقب می‌دوم.

آتش دهنه‌ها دنبالمان می‌آیند. حالا می‌توانم هیکل‌هایشان را هم تشخیص بدهم. گلوله‌ها از دور و برمان سوت می‌کشند و می‌گذرند. در حین دویدن نوار فشنگ‌ها را می‌اندازم روی شانه و دنباله‌اش را می‌پیچم دور ساعدم و فقط می‌دوم و شلیک می‌کنم. فقط به این فکر می‌کنم که تپه را دور بزنم و برسم آن طرف تپه پیش نیروهای خودی. بد‌ترین چیز این است که اسیر این‌ها بشوم.
احساس می‌کنم جلو‌تر نیامده‌اند. از یک‌جایی انگار صلاح ندیده‌اند دنبالمان کنند. ایستاده‌اند و از همان‌جا گه‌گاه این طرفی هم شلیک می‌کنند. بدون اینکه نفس تازه کنم می‌دوم. مرتضی هم پا به پای من. یکدفعه می‌گوید دستتون!

می‌ایستم و دست‌هایم را نگاه می‌کنم. اشاره می‌کند به تیربار. دستم را از دور لوله تیربار باز می‌کنم و تازه متوجه می‌شوم. تمام مدت لوله تیربار را چسبیده‌ام و کف دستم دور تا دور لوله کباب شده. تیربار را پرت می‌کنم زمین و برمی‌گردم طرف مرتضی. می‌خواهم چیزی بگویم که مهتاب جلوی رویم تیره می‌شود. مرتضی می‌رود و درد می‌پیچد توی صورتم و پرت می‌شوم.

چشم که باز می‌کنم نمی‌فهمم کجا هستم. طاق‌باز خوابیده‌ام و فقط می‌دانم در جبهه نیستم. آخرین چیزی که یادم مانده تصویر دست چپم است که سوخته بود و گوشتش آویزان بود.

می‌خواهم دستم را نگاه کنم اما نمی‌توانم سرم را تکان بدهم. ناگهان درد شدیدی تمام سر و صورت و گردنم را فرا می‌گیرد. می‌خواهم داد بزنم اما نمی‌توانم. نمی‌دانم چم شده. زبانم را احساس نمی‌کنم. دهانم مثل چوب خشک شده و گلویم می‌سوزد.

صدای کسی را نزدیکم می‌شنوم که می‌گوید «این یکی چشاشو وا کرده.» و بلافاصله دو نفر را بالا سرم می‌بینم.

یکیشان دست می‌گذارد روی پیشانی‌ام و می‌گوید تو توی بیمارستانی، حرف نزن. سرتم تکون نده. فقط اگه صدامو می‌شنفی چشاتو واز و بسته کن. چشم‌هایم را می‌بندم و باز می‌کنم. دوباره‌‌ همان صدا می‌گوید «چیزیت نیس. حالت خوب می‌شه. باید بفرستیمت تهران عملت کنن. فعلا فقط استراحت کن.» بعد رو می‌کند به آن یکی و دستوراتی می‌دهد و می‌رود.

چند دقیقه بعد آمپولی می‌زنند توی رگم و دوباره که چشم باز می‌کنم مرتضی اریب نگاهم می‌کند. دستش را حمایل کرده دور گردنش و می‌خندد. برایم توضیح می‌دهد که وقتی از تپه پرت شده دستش شکسته. «مسخره نیس؟ تیر نخوردم اون وقت افتادم زمین، دستم شکسته، شده‌ام مجروح جنگی! شما لااقل یه تیری...» حرفش را می‌خورد. «... پسر من گفتم شما دیگه رفتی... ولی خیلی خدا رحم کرد به‌تون. چار انگشت بالا‌تر خورده بود، الان زبونم لال...» یک‌بند حرف می‌زند: «... دکترا گفتن می‌فرستنتون تهرون فک‌تونو عمل می‌کنن. ایشالا خوب می‌شین.»

می‌خواهم بخوابم. می‌خواهم مرتضی برود تا بتوانم بخوابم. مثل اینکه خودش می‌فهمد مزاحم است بلند می‌شود که برود. اما قبل از رفتن دست می‌کند توی جیب لباسش و کاغذی را بیرون می‌آورد. «این نامه رو توی جیبتون پیدا کردن... من نگه داشتم پیش خودم، تا وقتی به هوش اومدین ازتون بپرسم که واسه خونواد‌تون همین‌جوری بفرستمش یا می‌خواین چیز دیگه‌ای هم توش بنویسین! البته من نخوندمش ولی... خوب آره، خوندمش... می‌خواین همین‌جوری پستش کنم یا...؟»

چشم‌هایم را می‌بندم و باز می‌کنم. می‌رود بیرون. نمی‌فهمم نامه‌ام را همین جوری پست می‌کند یا چند سطر آخرش می‌نویسد و بعد...

می‌خوابم.

منبع: روزنامه فرهیختگان

ارسال نظر

نمای روز

داغ

صفحه خبر - وب گردی

آخرین اخبار